سه
شنبه
۲۳
خرداد
۱۳۸۵
در
ايران
آزادی
بيان
به
رسميت
شناخته
نمی
شود،
متن
کامل
سخنان
اکبر
گنجی
در
فلورانس،
روزآنلاين
نشان
افتخار
شهر
فلورانس
روزگذشته
طی
مراسمی
به
اکبر
گنجی
اهدا
شد.
گنجی،
در
اين
مراسم
ضمن
سخنانی
با
عنوان
"حقوق
بشر
جهانشمول
و
دلائل
مبارزه
در
راه
آن"
تاکيد
کرد
که
"ما
به
قوانين،
سياست
ها
و
رويه
های
جاری
در
ايران
به
شدت
اعتراض
داريم،
چون
آزادی
انديشه،
بيان،
مذهب
و
اجتماعات
به
رسميت
شناخته
نمی
شود".
گنجی
در
سخنان
خود
سلول
انفرادی
را
"غيرانسانی
ترين
بر
ساخته
آدميان"
خواند
و
ياد
و
خاطره
"جان
باختگان
بی
نام
و
نشان"
را
در
اين
سلول
ها
گرامی
داشت.
وی
سپس
تاکيد
کرد
که
"پرونده
حقوق
بشر
همچنان
مفتوح
است".
متن
سخنان
گنجی
خانمها،
آقايان
در
ابتدا،
مراتب
تشكر
و
قدردانی
صميمانه
خود
را
ازشورای
فرمانداری
شهر
فلورانس،
به
دليل
اعطای
عاليترين
نشان
افتخار
فلورانس
[درفش
نقرهأي]
به
يك
دگرانديش
ايرانی
مدافع
حقوق
بشر
وآزادی
بيان،
اعلام
ميدارم.
عنايت
ويژه
مردم
فلورانس
به
"پيكارگران
حقوق
بشر"
و
"مبارزان
آزادی
بيان"
در
سراسر
جهان،
در
خور
شهرنشينان
مهد
رنسانس
است.
شما
از
اين
راه
خود
را
در
درد
و
رنج
ابناء
بشر
شريك
ميسازيد
و
ياد
و
خاطره
"جان
باختگان"
و
"بينام
و
نشانهاي"
محبوس
در
سلولهای
انفرادی
[يعنی
غير
انسانيترين
بر
ساخته
آدميان]
را
گرامی
ميداريد.
اينك
به
عنوان
شهروند
ايرانی،
فلورانسی
و
جهانی
با
شما
درباره
يكی
از
مهمترين
مسائل
جهان
امروز
گفتوگو
مينمايم.
نقض
حقوق
بشر
و
تنزل
شأن
آدميان
از
"غايت"
به
"ابزار"،
اعتراض
جهانيان
را
بر
ميانگيزد.
دول
ناقض
حقوق
بشر،
در
مقابل،
مدعی
ميشوند
كه
يك
حقوق
بشر
جهانشمول
به
عنوان
معيار
داوری
رفتار
تمام
دول
و
گروهها
وجود
ندارد.
حقوق
بشر
محلی،
منطقهای
[آسيايی،
افريقايی،
اروپايی،
آمريكايي]،
فرهنگی
[اسلامی،
مسيحی،
يهودی،
بودايی،
كنفوسيوسي]
و
تمدنی
[غربی،
شرقي]
است.
نه
تنها
دول
ناقض
حقوق
بشر،
بلكه
پستمدرنها،
اجتماعگرايان
[communitarianeists]
و
بنيادگرايان
هم
با
انگيزهها
و
علل
مختلف،
مخالفت
خود
را
با
حقوق
بشر
جهانشمول
اعلام
و
ابراز
ميدارند.
از
سوی
ديگر
كشورهای
سنگاپور،
مالزی،
تايوان
و
چين
در
سال
۱۹۹۲
با
صدور
اعلاميه
بانكوك،
به
مجادله
با
جهانشمولی
حقوق
بشر
پرداخته
و
از
ارزشهای
بومی
فرهنگهای
شرق
دوركه
از
آئين
كنفوسيوس
نشأت
گرفته،
دفاع
كردند.
در
اينجا،
با
طرح
دو
پرسش
مهم،
نكاتی
را،
جهت
گفتوگوی
استدلالی
ناقدانه،
طرح
خواهم
كرد.
در
گام
اول
درباره
اين
پرسش
بحث
خواهد
شد
كه
چرا
يك
حقوق
بشر
بيشتر
وجود
ندارد؟
و
در
گام
بعد
به
اين
پرسش
پرداخته
ميشود
كه
چرا
بايد
برای
تحقق
حقوق
بشر
مبارزه
كرد؟
۱-
چرا
يك
حقوق
بشر
بيشتر
وجود
ندارد؟
به
نظر
ميرسد
كه
اينكه
يك
حقوق
بشر
داريم،
نه
بيشتر،
مبتنی
بر
اين
اساس
است
كه
همهی
انسانها،
با
اينكه
از
لحاظ
رنگ
پوست،
نژاد،
قوميت،
مليت،
جنسيت،
دين
و
مذهب،
فرهيختگی
و
نافرهيختگی،
سن،
فقر
و
غنا،
مكان
و
زمان
زندگی،
اوضاع
و
احوال
محيط
زندگی
و
تعليم
و
تربيت،
امور
وراثتی،
و...
با
هم
فرقهای
بسيار
و
گاه
فاحش
دارند،
باز
از
يك
گوهر
واحد
و
مشترك
برخوردارند،
يعنی
اينهمه
فرق
باعث
نشدهاند
كه
آن
گوهر
واحد
و
مشترك
نيز
خدشه
دار
شود
يا
از
دست
برود.
به
زبان
سادهتر،
اختلافهاو
تفاوتهای
بسيار
به
معنای
اختلاف
كلی
و
تفاوت
تمامعيار
نيست.
آيا
واقعاً
چنين
است؟
دليل
ما
بر
اينكه
چنين
است
دليل
پيشين[a
priori]
و
عقلی
نيست.
ما
نميگوييم
[چنانكه
ارسطو
و
پيروانش
ميگفتند]
كه
بنا
به
ادلّهی
عقلی،
هر
موجودی،
در
جهان
هستی،
جوهر
[Substance]
و
ذات
[essence]
واحد
و
ثابتی
دارد
و
فقط
و
فقط
اعراض
[accidents]
و
صفات
[attributes]
آن
متعدد
و
متغيرند.
به
نظر
ذاتگرايان
[essentialists]،
چيزهايی
كه
نام
واحدی
دارند،
مانند
همهی
آبها
يا
همهی
اسبها
يا
همهی
سيبها،
هر
چه
قدر
با
هم
فرق
داشته
باشند
و
هر
چقدر
دستخوش
دگرگونی
شوند
فقط
از
لحاظ
اعراض
و
صفاتشان
با
هم
فرق
دارند
و
فقط
از
همين
لحاظ
دگرگون
می
شوند.
اما
مثلاً
يك
ليتر
آب
هر
چه
قدر
اعراض
و
صفاتاش
دگرگون
شود
باز،
در
ورای
همهی
آبهای
ديگر،
در
هر
جای
جهان
و
در
هر
زمانی
و
در
هر
شرايطی،
مشترك
و
واحد
است.
اين
سخن
را
اگر
در
مورد
انسان
هم
تكرار
كنيم
بدين
معناست
كه
انسانها
نيز،
با
اينكه
هزارن
فرق
فيزيكی،
فيزيولوژيكی،
پسيكولوژيك،
جامعه
شناختی،
و
تاريخی
و
جغرافيايی
با
يكديگر
دارند،
باز
هم
صاحب
يك
ذات
واحد
مشتركاند
كه
هيچ
دگرگونی
ای
نميپذيرد
و
در
طول
تاريخ
يكسان
و
برقرار
و
دست
نخورده
ميماند.اما
حرف
ما
اين
نيست.
ما
ذاتگرا
نيستيم
و
برای
انسان
ذات
واحدی
كه
در
طول
تاريخ
دستخوش
هيچ
تغييری
نشود
قائل
نيستيم.
اما
به
اين
معتقديم
كه
انسانهای
كنونی،
يعنی
همهی
۶ميليارد
انسانی
كه
بر
روی
كرهی
زمين
زندگی
ميكنند،
با
اينكه
فرهنگها،
تمدنها،
كيشها
و
آيينها،
اديان
و
مذاهب،
و
كشورها
و
ملتها
و
جوامع
مختلفی
دارند
از
يك
سلسله
چيزهای
مشترك
احساس
درد
و
رنج
ميكنند،
يك
سلسله
چيزها
هستند
كه
موجب
درد
فيزيكی
و
بدنی
و
جسمانی
همهی
آنها
ميشوند
و
يك
سلسله
چيزها
هستند
كه
موجب
رنج
ذهنی،
روانی
و
اجتماعی
همهی
آنها
ميشوند.
آيا
اين
را
هم
ميشود
انكار
كرد؟اينكه
آدميان
از
چيزهای
مشابهی
احساس
رنج
يا
درد
ميكنند،
نيازمند
دليل
پيشين
و
عقلی
نيست،
بلكه
به
حكم
دليل
پسين
[a
posteriori]
و
تجربی
[empirical]
روشن
و
واضح
ميشود.
پس
اگر
ميگوييم
كه
انسانها
گوهر
مشتركی
دارند
منظورمان
اين
است
كه
همه
شان
موجوداتی
اند
آگاه
[conseious]
كه
از
چيزهای
مشتركی
درد
و
رنج
احساس
ميكنند
و،
طبعاً
چيزهای
مشتركی
موجب
لذت
آنها
ميشود.
آيا
آثار
مكتوبی
كه
از
زمان
پيدايش
خط
تا
كنون
بر
جای
مانده
است
و
حتی
آثار
باستانشناسی
و
پارينه
شناختی
ای
كه
به
دورانهای
بسی
قبل
از
تاريخ
پيدايش
خط
مربوط
ميشود
حاكی
از
اينند
كه
انسانهای
گذشته
دورازآزار
و
اذيت
بدنی
و
شكنجهی
جسمانی
احساس
درد
نميكرده
اند
يا
از
اضطراب
و
تشويش
و
دلهره
و
ترس
و
غم
و
نوميدی
و
ظلم
و
بيعدالتی
رنج
نميبردهاند؟
همينكه
جواب
اين
سؤال
منفی
است
برای
ما
كافيست
كه
از
درد
و
رنج
مشتركشان
سخن
بگوييم.
همين
درد
و
رنج
مشترك
را
بمعنای
حقوق
بشر
مشترك
ميدانيم.
معتقديم
كه
موجود
وقتی
كه
دارای
توانايی
احساس
درد
و
رنج
است
دارای
حق
و
حقوق
ميشود.
اگر
موجودی
آگاهی
نداشته
باشد
يا
آگاهی
داشته
باشد
ولی
طوری
ساخته
شده
باشد
كه
از
هيچ
چيزی
احساس
درد
و
رنج
يا
از
آن
طرف،
احساس
لذت
نكند،
چنين
موجودی
دارای
هيچگونه
حق
و
حقوقی
نيست،
زيرا
قائل
شدن
به
حق،
چيزی
نيست
جز
اينكه
قائل
شويم
كه
موجود
آگاهی
كه
بعضی
از
امور
برای
او
درد
و
رنج
آورند
نبايد
در
معرض
آن
امور
قرار
گيرد.
همهی
كسانی
كه
برای
انسان
حقوقی
قائلند
و
همهی
كسانی
كه
اعلاميهی
جهانی
حقوق
بشر
را
تنظيم
و
امضاء
كردند
معتقد
بودند
كه
انسانها
از
يك
سلسله
امور
درد
و
رنج
ميبرند
و
بايد
كاری
كرد
كه
آن
امور
در
مسير
زندگياشان
واقع
نشوند.
هر
حقی
كه
برای
انسانی
قائل
ميشويم
بدين
معناست
كه
امكانی
فراهم
ميآوريم
كه
آن
انسان
در
مسير
زندگی
خود
به
چيزی
كه
برای
او
درد
آور
يا
رنجزا
است
برنخورد،
و
هر
تكليفی
كه
برای
ديگران
قائل
ميشويم
بدين
معناست
كه
ديگران
نبايد
موجبات
درد
يا
رنج
آن
انسان
را
پديد
آورند.
اگر
توانايی
احساس
درد
و
رنج
موجب
پديدآمدن
حق
ميشود
درد
و
رنجهای
مشترك
موجب
پديد
آمدن
حق
مشترك
ميشوند.
وچون
به
دردو
رنجهای
مشترك
پی
ببريم،
در
واقع،
به
حقوق
مشترك
پی
برده
ايم.
و
دليل
جهانشمولی
حقوق
بشر
يعنی
دليل
وجود
يك
رشته
حقوق
مشترك
و
يكسان
برای
همهی
۶
ميليارد
انسانی
كه
زندگی
ميكنند،
همين
است.
ملاحظه
شد
كه
ما
برای
اعتقاد
به
حقوق
بشر
واحد
و
مشترك
به
ذات
انسان
و
انسان
ذاتی
ارسطوييان
محتاج
نيستيم
و
حتی
به
انسان
انتزاعی
كانتی
نيز
نيازی
نداريم،
اما
در
عين
حال،
به
انسان
اجتماع
گرايان[communitarianeists]
نيز،
كه
به
حدی
در
قيد
و
بند
زمان،
مكان،
محيط،
تعليم
و
تربيت،
وارثت
و
اوضاع
و
احوال
جغرافيايی،
تاريخی،
اجتماعی،
اقتصادی،
سياسی
و
فرهنگی
است
كه
با
ساير
انسانها
گويی
هيچ
وجه
اشتراك
و
وحدتی
ندارد
معتقد
نيستيم.
اجتماعگرايان،
پستمدرنها،
و
نسبيگرايان
تفاوتهای
برآمده
از
تاريخ
و
جغرافيا
و
فرهنگ
را
چنان
عميق
و
ريشه
دار
ميانگارند
كه
نميتوانند
برای
انسانهايی
كه
در
تاريخها،
جغرافياها،
و
فرهنگهای
متفاوت
زندگی
ميكنند
هيچ
وجه
اشتراكی
ببينند.
به
نظر
آنان
طوفان
نسبيت
چنان
شديد
و
وسيع
است
كه
وجه
شباهتی
ميان
انسانها
باقی
نميگذارد.
و
ما
چنانكه
گفتيم،
بنا
به
ادلهی
تجربی
و
تاريخی،
به
چنين
طوفان
سهمگينی
معتقد
نيستيم
و
در
نتيجه،
به
حقوق
بشرهای
متفاوت
و
رنگارنگ
نيز
اعتقادی
نداريم.
در
عين
حال
ـ
و
اين
نكته
بسيار
مهم
است
ـ
بر
اين
اعتقاد
هم
نيستيم
كه
فهرست
حقوق
بشر
مشترك
ميان
همهی
آدميان
يك
بار
و
برای
هميشه،
به
دست
تنظيمكنندگان
اعلاميهی
جهانی
حقوق
بشر
نوشته
و
بسته
شده
است.
پروندهی
حقوق
بشر
همچنان
مفتوح
است
و
هر
آن
ممكنست
كه
حقی
بر
آن
فهرست
افزوده
شود
يا
حقی
در
آن
فهرست
بلا
موضوع
شود.
مفتوح
ماندن
فهرست
حقوق
بشر
معلول
دو
علت
بسيار
اساسی
و
مهم
است.
يك
علت
نظری
و
يك
علت
عملی.
مقصود
از
علت
نظری
اين
است
كه
هرچه
شناخت
انسان
از
خودش
بيشتر
شود،
يعنی
هر
چه
بشر
در
روند
تاريخی
خود
علوم
و
معرفت
بيشتری
كسب
كند
و
طبعاً
شناختش
از
خودش
ژرفتر
و
گسترده
بشود
چه
بسا
پی
به
چيزهايی
ديگر
ببرد
كه
ميتوانند
موجب
درد
و
رنج
بشر
شوند،
و
از
اين
رهگذر،
پی
به
حقوق
بيشتری
برای
انسان
ببرد.
وقتی
كه
روانشناسی
رنگها
مانند
امروز
پيشرفت
نكرده
بود
چه
كسی
گمان
ميكرد
كه
بعضی
از
رنگها،
سرانجام
موجبات
درد
و
رنج
انسانهايند
و
بعضی
ديگر
بالعكس،
لذت
آفريناند؟
وقتی
چنين
چيزی
مكشوف
ميشود،
بالطبع،
انسانها
حقوق
ديگری
نيز
پيدا
ميكنند
كه
تا
الان
مكشوف
و
معلوم
نبوده
است.
به
طور
كلی،
هر
چه
شناخت
آدمی
از
خودش
بيشتر
ميشود
بيشتر
و
بهتر
ميفهمد
كه
چه
چيزهايی
درد
و
رنج
ميزايند
و
چه
چيزهايی
لذت
ميآورند
و
چون
ملاك
ذی
حق
بودن
درد
و
رنج
است،
در
نتيجه،
بيشتر
و
بهتر
ميفهمد
كه
چه
حقوقی
داشته
است
كه
تا
به
حال
خودش
هم
نميدانسته
است
و
از
آنها
اطلاع
نداشته
است.اما،
گاه
هست
كه
يك
علت
عملی
فهرست
حقوق
بشر
را
دستخوش
دگرگونی
قرار
ميدهد.
و
منظور
از
اين
علت
عملی
مشكلات
عملی
جديدی
است
كه
فرا
روی
بشر
قرار
ميگيرد.
هر
چه
زندگی
بشر
پيشرفته
تر
و
پيچيده
تر
ميشود
مشكلات
جديدی
نيز
از
راه
ميرسند
كه
قبلاً
وجود
نداشته.
آيادويست
سال
پيش
نيز
بشر
مشكلات
محيط
زيستی
[ecological
problems]
امروز
را
داشت؟
اين
مشكلات
محيط
زيستی
نوپديد
طبعاَ
درد
و
رنجهايی
پديد
ميآورند
و
محدوديتهايی
ايجاد
ميكنند
كه،
به
نوبه
خود،
حقوق
جديدی
را
ميطلبند،
همچنين،
گاه
هست
كه
با
كشف
و
اختراع
چيزهای
بديع
و
بيسابقه
و
از
دُور
خارج
شدن
ابزارآلات
قديم
پارهای
از
حقوق
بلا
موضوع
ميشوند.
با
پيدا
شدن
اتومبيل
و
اتوبوس
قوانين
مربوط
به
راهنمايی
و
رانندگی
پديد
آمدند
و
با
خود
حقوق
وتكاليفی
آوردند،
ولی
با
از
ميان
رفتن
اتومبيل
و
اتوبوس
نيز
همين
قوانين
بلاموضوع
ميشوند
و
از
ميان
ميروند
و
حقوق
و
تكاليف
همراه
خود
رابا
خود
ميبرند.
اما
مهم
اينست
كه
هرچند
فهرست
حقوق
بشر
مدام
در
معرض
تحول
و
تغيير
ميتواند
بود
ولی
در
هر
مقطع
تاريخی
هرچه
درفهرست
حقوق
بشر
هست
و
مانده
است
برای
كل
بشريت،
فارغ
از
تمدنها
و
فرهنگها
و
اديان
و
مذاهب
و
مليتها
و
كشورها،
معتبر
است.
نه
اينكه
بتوان
گفت
كه
آسياييها
يا
اروپاييان،
يا
مسلمين،
يا
كنفسيوسيها
يا
جهان
سوميها،
يا
سياهپوستان
يا
يهوديان،
فهرست
حقوقی
متفاوت
با
فهرست
حقوق
سايرين
دارند.
خلاصه
آنكه
فهرست
حقوق
بشر
در
هر
زمانی
فهرست
حقوق
همهی
انسانهای
آن
زمان
است،
بلی،
دو
واقعيت
هست
كه
اِعمال
فهرست
حقوق
بشر
واحد
و
مشترك
را
در
اوضاع
و
احوال
متفاوت
ميتواند
متفاوت
كند.
يكی
اينكه
ممكن
است
افراد
يك
جامعه
به
هنگام
تعارض
دو
حقِ
Aو
B
حق
A
را
برB
ترجيح
دهند
و
افراد
جامعهی
ديگر
حقB
را
برA
ترجيح
دهند.
معنای
اين
سخن
اين
نيست
كه
جامعهی
اول
به
حق
B
قائل
نيست
و
جامعه
دوم
به
حق
A
قائل
نيست.
هر
دو
جامعه
هر
دو
حق
را
محترم
ميدانند
ولی
چون
در
عالم
واقع
گاه
پيش
ميآيد
كه
بناچار
يكی
ازدو
حق
را
بايد
فدای
ديگری
كرد
ممكن
است
در
جامعهای
A
برB
و
در
جامعه
ديگر
B
برA
رجحان
يابد.
اگردرجامعه
ای
امنيت
نسبتاً
كاملی
برقرار
باشد،
افراد
آن
جامعه
به
پليس
اجازه
نميدهند
كه
به
محض
اينكه
به
كسی
مشكوك
شد
از
او
اسناد
و
مدارك
بخواهد
يااو
را
بازجويی
بدنی
كند.
اما
اگر
امنيت
جامعهای
جداً
به
خطرافتاده
باشد
چه
بسا
همهی
شهروندان
آن
جامعه
بخواهند
كه
پليس
به
محض
مظنون
شدن
به
كسی
او
را
مورد
بازجويی
و
تفتيش
قرار
دهد.
در
هر
دو
جامعه،
هم
امنيت
اجتماعی
و
هم
رعايت
حريم
خصوصی
محترم
است.
يعنی
در
هر
دو
جامعه
مردم
از
فقدان
اين
هر
دو
رنج
ميبرند،
اما
چون
جمع
اين
هر
دو
امكانپذير
نشده
است
يكی
اولی
را
ترجيح
داده
است
و
ديگری
دومی
را.
واقعيت
دوم
اين
است
كه
ممكن
است
يك
نظام
حقوقی
سياسی،
در
عين
حال
كه
بهجد
در
صدد
آن
است
كه
حقی
را
درجامعه
پياده
كند
تشخيص
دهدكه
پياده
كردن
آن
حق،
حق
مهمتری
را
ضايع
ميكندو
درنتيجه،
توضيح
دهد
كه
موقتاً
از
اجرای
آن
حق
جلوگيری
و
صرف
نظر
كند.
اگر،
مثلاً،
آزادی
مطبوعات
در
جامعهی
خاصی
آثار
و
نتايجی
بسيار
وخيم
ببارآورد
يعنی
مثلاً
موجب
هرج
و
مرج
و
اختلال
امور
شود،
چه
بسايك
نظام
سياسی
سالم
نيز
موقتاً
و
تا
وقتی
كه
اين
وضع
برقرار
است
آزادی
مطبوعات
را
از
حد
خاصی
بيشتر
و
بيشتر
نبرد.
شك
نيست
و
بايد
بهوش
بود
كه
اين
هر
دو
واقعيت
ممكنست
بهانه
به
دست
كسانی
بدهد
كه
اساساً
نميخواهند
حقوق
انسانها
را
استيفاء
كنند
و
اين
سوء
استفاده
بوفور
در
طول
تاريخ
پيش
آمده
است.
ولی،
به
هر
حال،
خود
اين
دو
واقعيت
قابل
انكار
نيست.
با
اينهمه،
خود
اين
واقعيت
نيز
حقوق
بشر
واحد
و
مشترك
را
خدشه
دار
نميكنند،
چون
فرق
است
ميان
اينكه
كسی
حقی
نداشته
باشد
يا
داشته
باشد
و
نتواند
در
وضع
و
حال
خاصی
آن
را
استيفاء
كند.
حقوق
بشر
جهانشمول
بدين
معناست
كه
همه،
فارغ
از
هر
چيز
ديگری
و
به
صرف
اينكه
انسان
اند،
حقوق
واحد
و
مشتركی
دارند،
چه
بتوانند
آن
را
اعمال
كنند
و
چه
نتوانند
پس
اين
دو
واقعيت
نيز
جهانشمولی
حقوق
بشر
را
از
ميان
نميبرند.
تا
اينجا
گفتيم
كه
انسان
چون
توانايی
احساس
درد
و
رنج
دارد
و
دارای
حق
و
حقوقی
است
و
انسانها
چون
از
چيزهای
مشتركی
درد
و
رنج
ميكشند
و
ميبرند،
حقوق
مشتركی
دارند،
و
حال
تصريح
ميكنيم
كه
ديدگاه
ما
ديدگاهی
فايدهباورانه
[utilitarianistic]
است.
يعنی
معتقديم
كه
حقوق
[و
نيز
اخلاق]
مبتنی
است
بر
آثار
و
نتايج
مثبت
يا
منفيای
كه
بر
اعمال
انسانها
مترتب
ميشود.
ما،
مانند
وظيفهگرايان
[deontologists]
نيستيم
كه
معتقدند
كه
بعضی
از
افعال،
فارغ
از
آثار
و
نتايجشان،
خوب
يا
درستند
و
بعضی
ديگر
نيز،
باز
فارغ
از
آثار
و
نتايجشان،
بد
يا
نادرستند،
ما
فقط
به
آثار
و
نتايج
اعمال
نظر
داريم
و،
به
اين
جهت،
به
هيچ
وجه
محافظهكار
يا
سنتگرا
و
حافظ
سنتها
نيستيم.
يعنی
نميگوييم
كه
اگر
گذشتگان
كاری
را
بد
يا
نادرست
دانسته
اند
هرچند
الان
هيچ
اثر
يا
نتيجهی
نامطلوبی
ندارد،
باز
بد
يا
نادرست
است.
ما،
دم
به
دم،
به
آثارو
نتايجی
كه
اعمال
انسانها،
در
وضع
و
حالهای
نوظهور
و
جديددارند،
نظر
ميكنيم
و
تجديد
نظر
طلبي[revisionism]
و
اصلاح
خواهي[reformism]
ما
هم
از
همين
جا
است.
ما
هيچ
تعهدی
به
آنچه
گذشتگان
گفته
يا
معتقد
بوده
يا
كردهاند
نداريم.
مخالفت
كسی
مثل
من
با
جريان
محافظه
كار[conservative]
و
سنتگرا[traditionalist]ی
كشور
خودم
از
همين
جاآب
ميخورد
.
اينان
كسانی
اند
كه
بر
يك
سلسله
از
بايد
و
نبايدها
و
درست
و
نادرستها
و
خوب
و
بدها
جزم
و
جمود
و
تعصب
ميورزند،
وحال
آنكه
بسياری
از
آن
بايدها،
نبايد،
و
بسياری
از
آن
نبايدها،
بايد
شدهاند.
اگر
زمانی
عملA
آثار
و
نتايج
مثبتی
به
باراورد
به
اين
معنا
نيست
كه
در
هر
زمان
ديگری
نيز
آثار
و
نتايج
مثبت
به
بار
ميآورد
و
همينطور
درمورد
آثار
و
نتايج
منفی.
آيا
تكثير
مواليد،
كه
روزگاری
فوائد
فراوان
عائد
ميكرد،
امروز
جای
خود
را
به
كنترل
و
تحديد
مواليد
نداده
است؟
آيا
نحوهی
تقسيم
ارث
ميان
زن
و
مرد
و
دختر
و
پسر
امروز
نيز
همان
كاركرد
مثبت
گذشته
را
دارد؟
آيا
امروز
نيز
مزارعه
و
مساقات
بهترين
راهحلهای
رفع
مشكلات
اقتصادياند؟
آيا
همچنان
ميتوان
از
قطع
دست
دزد
دفاع
كرد؟
آيا
هنوز
ميتوان
حق
مؤلف
را
به
بهانهی
اينكه
مؤلف
مالك
يك
شيء
عينی
نيست،
انكار
كرد؟
عدم
توجه
به
اين
مطلب
بسيار
مهم
است
كه
سبب
شده
است
كه
محافظه
كاران
و
سنتگرايان
كشور
من
مثل
محافظه
كاران
و
سنتی
های
هر
جامعه
ديگری،
كمكم
ربط
و
نسبت
آراء
و
نظراتشان
با
واقعيتهای
محسوس
و
ملموس
اجتماعی
و
سياسی
و
اقتصادی
و
حقوقی
و
فرهنگی
جامعه
از
دست
برود
و
به
مشكل
حرف
پرت
زدن
و
سخن
نامربوط
گفتن[irrelevance]
دچار
شوند.
سخن
نامربوط[irrelevant]
سخنی
است
كه،
فارغ
از
حق
و
باطل
بودناش،
بااوضاع
و
احوال
محيط
پيرامون
ربط
و
نسبتی
برقرار
نميكند.
اما
فايده
باروی
ما،
فايدهباوری
مثبت
[positive]
يا
كلاسيك
[classic]
يا
سنتی
نيست،
بلكه
فايده
باوريای
منفي[negative]
،
مثل
فايده
باوری
پوپر[Popper]
است.
ما
نميخواهيم
حقوق
و
اخلاقی
را
ترويج
كنيم
كه
هدف
خود
را
بيشترين
لذت
يا
فايده
برای
بيشترين
افراد
ميداند،
بلكه
واقعبينانه
تر
و
متواضعانهتر
ميگوئيم
كه
لازم
و
كافی
است
كه
هدف
خود
را
بيشترين
كاهش
درد
و
رنج
بيشترين
افراد
قرار
دهيم.درد
و
رنجی
هم
كه
ميگوييم
و
ميخواهيم
به
حداقلش
برسانيم
درد
و
رنجی
است
كه
خود
انسانها
آن
را
درد
و
رنج
ميدانند،
نه
آنچه
كه
مكتبها
و
مسلكها
و
ايدئولوژيها
به
نمايندگی
از
انسانها
آنها
را
درد
و
رنج
تلقی
كرده
اند
و
برای
رساندن
جوامع
به
مرحلهای
كه
در
آن
اين
درد
و
رنجها
نباشد
بزرگترين،
بيشترين،
و
ژرفترين
درد
و
رنج
ها
بر
همين
انسانهای
انضمامي[concrete]
و
گوشت
و
خوندار
تحميل
كرده
اند.بر
اين
اساس،
ما
به
حقوق
بشر
واحد
و
مشتركی
قائليم
كه
موجب
كاستن
از
درد
و
رنجهای
انسانهای
واقعی
و
گوشت
و
خون
دار
ميشود.
به
نظرما،
اين
حقوق
بشر
نظام
سلسله
مراتبي[hierarchy]
دارد
و
در
رأس
اين
نظام
دو
حق
عظيم
بهروزwell-being]
و
خودگردانی
[autonomy]
قراردارند.
يعنی
بر
اين
باوريم
كه
هر
حق
ديگری
يا
از
مصاديق
يكی
از
اين
دو
حق
است
يا
از
تلفيق
اين
دو
حق
خاص
آمده
است.
مقصود
من
از
بهروزی
اين
است
كه
هر
انسانی
حق
دارد
كه
از
آنچه
موجب
درد
و
رنج
جسمانی،
روانی
و
اجتماعياش
ميشود
بركنار
بماند
و
منظورم
از
خودگردانی
اين
است
كه
هر
انسانی
حق
دارد
كه
زمام
زندگی
و
سرنوشت
خودش
را
خودش
در
دست
داشته
باشد.
اگر
انسانی
از
هر
درد
و
رنجی
بر
كنار
بماند
ولی
احساس
كند
كه
با
تدبير
و
برنامهريزی
و
هدايت
و
نظارت
ديگران
اين
وضع
برايش
ميسر
شده
است
و
خودش
مثل
طفل
نابالغ
است
كه
ديگران
اداره
اش
ميكنند
و
موجبات
درد
و
رنج
را
از
او
دور
می
كنند
و
خودش
در
اين
ميان
نقشی
ندارد
يعنی
ديگرگردانی
[heteronomy]
اصل
زندگی
او
شده
است،
هرچه
قدر
هم
وضع
و
حالش
بحسب
ظاهر
نيكو
باشد
باز
احساس
رنج
ميكند.
كيست
كه
نخواهد
كه
خود
شهسوار
سرنوشت
خودباشد،
نه
بازيچه
ای
در
دست
اين
و
آن؟
و
درست
در
همين
جاست
كه
مولفه
ديگر
انديشهی
ما
پديدار
ميشود،
آن
اعتقاد
راسخ
به
پلوراليزم
[Pluralism]است.
ما
براين
اعتقاديم
كه
اصل
خودگردانی
ايجاب
ميكند
كه
هر
كس
بر
طبق
فهم
و
تشخيص
خود
سرنوشت
خود
را
راه
برد
و
زندگی
خود
را
برنامه
ريزی
كند
و
آيا
اين
همان
اصل
نيست
كه
همهی
عارفان
در
طول
تاريخ
و
فيلسوفان
اگزيستانسياليست
و
روانشناسان
انسانگرا
از
آن
به
زندگی
اصيل
[Quthentic
life]
تعبير
ميكنند؟
مگر
زندگی
اصيل
همان
زندگی
خودگرانی
نيست
كه،
در
آن،
نه
همرنگی
با
جماعت،
نه
افكار
عمومی،
نه
مدهای
رايج،
نه
ولايت
فكری
روحانيون،
نه
سنتها
و
آداب
و
رسوم،
نه
پيشداوريها،
و
نه
هيچ
عامل
بيرونی
ديگری
سرشت
و
سرنوشت
و
زندگی
مرا
تعيين
نكنند،
بلكه
فقط
خودم
بر
اساس
فهم
و
تشخيص
و
نيروی
استدلالگر[reason]
و
نيروی
وجدان
اخلاقي[conscience]
خودم
تصميم
بگيرم
كه
چه
بكنم
و
چه
نكنم؟
البته
شكی
نيست
كه
اصل
خودگردانی
هرگز
امكان
اين
را
نمييابد
كه
شخص
را
به
حقوق
ديگران
بياعتنا
و
بلكه
متجاوز
و
متعدی
سازد.
اما
همين
زندگی
بر
اساس
خودگردانی
و
اصالت[authentication]
زمينه
تمام
عياری
است
برای
قبول
پلوراليزم
[[pluralism
و
سبكهای
مختلف
زندگی
چون
ناگفته
پيداست
كه
وقتی
هركس
بر
اساس
عقل
و
وجدان
اخلاقی
خودش
و
به
دور
از
هر
گونه
تقليد،
تعبد،
پيشداوری،
جزم
و
جمود،
تعصب
و
همرنگی
با
جماعت
زندگی
كند
با
زندگيهای
متنوع
و
متكثری
سر
و
كار
خواهيم
داشت،
يعنی
گلستان
زندگی
بشری
هزار
رنگ
ميشود
و
رنگارنگ.
ما
از
اين
رنگارنگی
زندگی
استقبال
ميكنيم
و
آن
را
هم
به
مصلحت
نوع
بشر
و
هم
به
سود
سلامت
روانی
و
اخلاقی
يكايك
افراد
بشر
ميدانيم.
ديديم
كه
اين
پلوراليزم،
فرزند
نسبيگراييrelativism]
]
نيست،
بلكه
زاييدهی
زندگی
خودگردان
و
اصيل
است.
ما
برای
اينكه
جا
برای
پلوراليزم
باز
شود
به
نسبی
گرايی
[relativism]
رو
نياورديم.
معتقد
شديم
كه
حقوق
بشر
جهانشمول
ومطلقی
وجود
دارند
كه
مفروض
نسبيت
نيستند
و
بر
همه
جوامع
و
فرهنگها
قابل
اطلاق
اند،
اما
چون
يكی
از
مهمترين
آنها
اصل
خودگردانی
است
و
خودگردانی
به
تنوع
و
تكثر
شيوههای
زندگی
انجامد،
طبعاَ
پلوراليزم
پديدار
ميشود.
اين
است
رأی
ما
در
باب
حقوق
بشر
جهانشمول
كه
چنانكه
ديديم،
در
يك
جمله
خلاصه
ميشود
"تحميل
درد
و
رنج
هر
چه
كمتر".
اما
همين
حقوق
بشر
به
آسانی
و
سهولت
و
صرفاً
با
ورود
در
مباحث
نظری
و
آكادميك
تحصيل
نميشود
و
اكتساب
آن،
خود،
درد
و
رنج
های
بسياری
برای
انساندوستان
و
مصلحان
اجتماعی
و
روشنفكران
انسانگرا
و
دلسوز
فراهم
ميآورد
كه
در
بخش
بعدی
سخن
به
آن
خواهم
پرداخت.۲-
چرا
بايد
برای
تحقق
حقوق
بشر
مبارزه
كرد؟
در
نگاه
نخست
اين
پرسش
چندان
عميق
به
نظر
نميآيد.
اما
دقت
به
تجربهی
تاريخی
به
خوبی
نشان
ميدهد
كه
همواره
در
تمامی
جوامع
تحقق
و
به
رسميت
شناخته
شدن
حقوق
بشر
محصول
و
نتيجهی
مبارزهای
دشوار
و
طولانی
بوده
است.
برای
ما
بسياری
از
مواد
بيانيهی
جهانی
حقوق
بشر
چندان
نكته
هايی
بديهی
و
خود
آشكارند
كه
دشوار
بتوانيم
آنها
را
اموری
بدانيم
كه
نيازمند
اثبات
و
دليلآوری
هستند.
انگار
همه
بايد
بپذيريم
كه
اين
حقوق
از
جمله
مسلمترين
نكتههايند.
اما
هنگامی
كه
به
ياد
ميآوريم
كه
حقوق
بشر
سندی
است
تاريخی،
محصول
دوران
مدرن
و
انديشهی
مدرن،
بيانگر
شيوهای
از
فهم
و
دلالت
كه
در
بنيان
خود
به
مدرنيته
وابسته
است،
اين
را
هم
ميفهميم
كه
به
چه
دليل
همواره
مخالفانی
داشته
است.
تكيهی
اين
سند
و
اين
برداشت
از
حقوق
انسانی
به
خردباوری
[راسيوناليسم]،
برابری
ماهوی
انسانها،
و
درنتيجه
فردگرايی
[انديويدواليسم]،
است.
آن
چنان
تكيه
به
ارزشهای
فردی
و
مبنای
اصالت
انسان
[اومانيسم]
دارد
كه
بيشك
نگرش
اسطورهای،
آيينی،
غيرعلمی
را
به
چالش
ميطلبد.
هنوز
هم
مخالفان
حقوق
بشر
را
فقط
حاكمان
مستبد
و
خودرأی
تشكيل
نميدهند
بلكه
نظريهپردازانی
هم
يافت
ميشوند
كه
يا
مبنای
فلسفی
بيانيهی
حقوق
بشر
[ايمان
به
قدرت
عقلانی
انسان
در
حل
دشواريهای
زندگی
زميني]
را
نپذيرند
يا
كاستی
مواد
آن
را
يادآور
شوند.
اگر
تمام
انسانها
حقوق
ديگری
را
به
رسميت
ميشناختند
ما
مخالفی
با
حقوق
بشر
نمييافتيم،
زيرا
اين
بيانيه
و
اين
ادارك
فلسفی
در
اصل
استوار
است
به
رواداری،
و
قبول
حق
ديگری،
و
اين
باور
راستين
كه
تمامی
حقيقت
پيش
يك
نفر
نيست
و
نميتواند
باشد.
بل
خرد
جمعی،
مكالمه،
و
چارهجويی
گروهی
همواره
نتايجی
بهتر
و
كاملتر
از
كاركرد
عقلی
يك
نفر
به
همراه
ميآورد.
چرا
مبارزه
برای
تحصيل
و
تحقق
حقوق
بشر
ضروری
است؟
بايد
گفت
پيش
از
هر
چيز
به
اين
دليل
كه
منابع
اصلی
حيات
جمعی،
يعنی
قدرت،
ثروت،
معرفت
و
منزلت،
منابعی
كمياب
هستند.
هنوز
شيوهای
از
زندگی
و
توليد
اجتماعی
را
نيافتهايم
كه
ضرورت
تمركز
قدرت
در
دست
سرآمدان
را
نفی
كند.
هنوز
ما
نه
فقط
در
سطح
زندگی
سياسی
با
هرم
قدرت
روبروئيم،
بل
در
تمامی
سطوح
زندگی
اجتماعی
با
تخصيص
قدرت
به
اقليت
كوچكی
روبرويم.
نتوانستهايم
بر
پايهی
تفاهم
و
چارهجويی
جمعی
و
بر
اساس
حقوق
فردی،
نهادهای
بينادين
اجتماعی
را
مستحكم
كنيم.
در
خانواده،
در
نهادهای
جامعهی
مدنی،
در
زندگی
توليدی
و
اقتصادی
همواره
با
مديريتی
روبرو
هستيم
كه
به
معنای
تمركز
قدرت
در
دست
اقليت
است.
قدرتمندان
[خاصه
درسطح
زندگی
سياسي]
حاضر
به
تقسيم
قدرت
خود
با
ديگران
نيستند.
تنها
از
پی
مبارزهای
دشوار،
طولانی،
پرهزينه
و
در
بيشتر
موارد
خونين،
آنان
آمادگی
تقيسم
قدرت
را
به
افراد
[
يا
نمايندگان
گروهها
و
افراد]
به
معنای
اكثريت
جامعه
دارند.
حكومت
استبدادی
برای
ديكتاتورها
شيرين
است.
دليل
ندارد
كه
به
دست
خود
يا
با
رضايت
خاطر
از
آن
دست
بكشند.
فقط
پايداری
در
مبارزهی
مردمان
فراوان
است
كه
سرانجام
آنان
را
در
سازوكار
قدرت
و
حكمروايی
شريك
يا
حتی
عامل
تعيين
كنندهی
نهايی
خواهد
كرد.
تاريخ
مدرنيته،
تاريخ
طولانی
چنين
مبارزهی
اجتماعی
است
كه
بنا
به
منطق
خود
از
سوی
طبقات
و
لايههای
زيرين
جامعه
پيشرفته
و
البته
همواره
افرادی
با
فرهنگ
و
به
يك
معنا
آرمانگرا
همراه
آنان
مبارزه
كردهاند.
اين
مدعا
با
همين
توان
استدلالی
در
مورد
ثروت
اجتماعی
صادق
است.
نابرابری
در
موقعيت
و
منزلت
اجتماعی
نتيجهی
نابرابری
اقتصادی
است.
بسته
به
اين
كه
تا
چه
حد
در
جريان
توليد
ثروت
[بيشتر
به
شكل
ثروت
ملي]
نقش
داشته
باشيم
جايگاه
خود
را
در
پايگاه
اجتماعی
مييابيم.
دمكراتيزه
كردن
كار
و
توليد
مستلزم
مبارزهای
تاريخی
و
طولانی
است.
اين
دموكراتيزه
كردن
شكل
نميگرفت
هرگاه
مردمان
به
سندی
يا
راهنمايی
كه
حقوق
برابر
اجتماعی
و
سياسی
آنان
را
تضمين
كند،
دست
نمييافتند.كسانی
كه
انتقاد
مشهور
ماركس
به
ناهمخوانی
برابری
صوری
سياسی
و
حقوقی
با
نابرابری
اقتصادی
را
برجسته
ميكنند،
خود
به
خوبی
دريافتهاند
كه
برای
مبارزه
در
جهت
تقليل
نابرابری
های
اجتماعی
و
تحقق
حقوق
افراد
بر
اساس
انصاف
[به
معنايی
كه
عدالت
تلقی
ميشود]
نخست
بايد
برابری
صوری
قانونی
[حقوقی،
سياسي]
به
دست
آيد.
اين
به
معنای
دست
يافتن
به
هدف
نهايی
نيست.
اين
پايان
راه
نيست
بلكه
آغاز
آن
است.
دموكراتيزه
شدن
پايگاههای
اجتماعی
و
نهادهای
اجتماعی
به
معنای
نگرشی
تازه
به
سامان
يابی
دانايی
است.
جامعهی
انسانی
در
جهان
امروز
نيازمند
باز
شكلگيری
نهادهايی
است
كه
دانايی
را
نه
حق
اقليت
بل
از
آن
اكثريت
بدانند.
در
ذات
دگرگونيهای
تكنولوژيك
مدرن
اين
نكته
نهفتهاست.
دانايی
با
رسانههای
امروزی
در
خود
شكلی
دمكراتيك
دارد
كه
به
معنای
امكان
دسترسی
اكثريت
مردم
به
حداكثر
دانش
است.
مشاركت
در
قدرت
بدون
سازمانيابی
نيروهای
مردمی
در
جريان
مبارزهای
دشوار
ممكن
نميشود.
ثروت
اجتماعی
به
شكلی
عادلانهتر
توزيع
نميشود
مگر
اين
كه
مردم
[اكثريت]
خواهان
دگرسانی
اجتماعی
خود
باشند.
اين
همه
در
مبارزه
برای
حقوق
بشر
نمايان
ميشوند.
خود
اين
حقوق
زمانی
كاملتر
ميشوند
كه
به
مبارزات
اقليتهای
اجتماعی
نيز
توجه
شود
و
هم
راستايی
آنها
با
مبارزهی
كلی
دمكراتيك
به
رسميت
شناخته
شود
و
پيش
برود.
دليل
ديگری
كه
بر
ضرورت
مبارزهی
دمكراتيك
برای
تحصيل
و
تحقق
حقوق
بشر
ميتوان
آورد،
به
ماهيت
فلسفی
اين
حقوق
باز
ميگردد.
اين
حقوق
در
خود
به
توسعهی
آزاديهای
انسانی
باز
ميگردند.
انسانها
مدام
دايرهی
جبر
و
محدوديت
را
تنگ
ميكنند
و
قلمرو
آزادی
خود
را
به
معنايی
تاريخی
گسترش
ميدهند.
انسان
مدرن
نيازمند
آزاد
زيستن،
آزاد
انديشيدن
و
از
جهان
به
گونهای
آزادانه
با
خبرشدن
و
برای
دگرگونی
آن
كوشيدن،
است.
در
جوامع
پيش
رفته
[جوامع
از
نظر
صنعتی
و
فرهنگی
پيش
رفتهتر]
بسياری
از
اين
حقوق
و
آزادی
ها
به
دست
آمده
اند.
در
سير
تاريخی
يكصدسال
گذشته
آن
چه
به
عنوان
دولتهای
دمكراتيك
"بورژوايي"
شناخته
شده
تحقق
يافتهاند.
به
ويژه
در
دو
سه
دههی
اخير
بر
شمار
آن
كشورهايی
كه
در
آنها
حقوق
شهروندی
دمكراتيك
به
رسميت
شناخته
شده
افزوده
شده
است.
همواره
جوامعی
به
عنوان
الگو
پيش
روی
ديگر
جوامع
قرار
گرفته
اند.
با
رشد
انقلابهای
تكنولوژيك
و
انفورماتيك
و
توسعهی
ارتباطها
و
پديدآمدن
رسانههای
خبری
جديد،
باخبری
ملتها
از
احوال
يك
ديگر
بيشتر
و
كاملتر
شده
است.
دشوار
بتوان
افراد
را
در
يك
كشور
واپس
مانده
نسبت
به
پيشرفت
حقوق
اجتماعی
و
سياسی
و
زندگی
سالمتر،
شادترِ
جوامعِ
ديگر
بيخبر
و
بياطلاع
نگه
داشت.
در
نتيجه،
مردمان
ساكن
در
جوامعی
كه
به
شيوههای
سنتی
اداره
ميشوند
يعنی
روال
حكومت
در
آنها
غيردموكراتيك
است،
الگوی
زندگی
مردمانی
ديگر
را
كه
حقوق
ابتدايی
خود
را
به
دست
آوردهاند
در
پيش
چشم
های
خود
دارند.
حتی
شيوههای
جديدتر
زندگی
مادی
و
فرهنگی
ميان
مردمان
در
واپسماندهترين
جوامع
رايج
ميشوند.
پس
مبارزه
برای
حقوق
بيشتر
و
زندگی
بهتر
جريان
مييابد.
ميتوان
از
اين
نكته
به
عنوان
"جبر
تاريخ"
ياد
كرد.
نو
شدن
[مدرنيزاسيون]
به
ضرورت،
با
خود
ايدههای
تازه
ميآورد.
نهادهای
جديد
و
مدرن
با
خود
انديشههای
نو
ميآورند.
تكنولوژی
مدرن
همراه
خود
فكرهايی
تازه
را
ميپروراند.
اما
اين
"جبر
تاريخ"
به
عنوان
رويدادی
ناگهانی
ظاهر
نميشود،
بل
خود
محصول
پيكار
دشوار
و
گاه
طولانی
مردمان
است.
پيكاری
كه
در
جريان
آگاهی
انتقادی
مدرن
شكل
گيرد.
آن
شكل
از
آگاهی
كه
همراه
است
با
خودآگاهی.
يعنی
درك
جايگاه
و
موقعيت
خود.
پيكار
در
راه
تحقق
حقوق
دمكراتيك
به
صورت
اصلی
اخلاقی
هم
ظاهر
و
اثبات
ميشود.
حقوق
بشر
ناظر
به
بيعدالتی
در
زندگی
هر
روزه
است.
شاهد
نابرابريها
و
ظلمها
و
حقكشيها
است.
من
ميبينم
كه
حق
ديگری
پايمال
ميشود.
بر
من
روشن
ميشود
كه
اگربرای
تحقق
حق
ديگری
گامی
برندارم،
از
گوهر
انسانی
خويش
جدا
ميافتم.
حق
ديگری
به
معنای
كامل
كنندهی
حقوق
من
است.
مبارزه
برای
حقوق
بشر
در
خود
به
معنای
مبارزه
برای
ژرف
تر
كردن
حقوق
انسانی
خود
من
است.
من
بايد
فعال
شوم.
مبارزه
كنم
و
ديگری
را
كه
هنوز
حق
بيان
ندارد،
حق
انتخاب
ندارد،
نميتواند
خودش
راههای
زندگياش
را
برگزيند،
در
زندان
است،
شكنجه
ميشود،
از
حق
انسانی
خود
بيبهره
ميشود،
تحقير
ميشود،
شهروند
درجهی
دو
شناخته
ميشود،
ياری
كنم.
ياری
كنم
تا
بتواند
به
حقوق
ابتدايی
انسانی
اش
دست
يابد.
خودش
كارش
را
انتخاب
كند،
خودش
منزلت
خود
را
بسازد،
خودش
همسر
يا
شريك
زندگياش
را
برگزيند،
خودش
راههای
بهتر
زيستن،
شاد
بودن،
لذت
بردن،
را
بيابد.
خودش
بتواند
به
زندگياش
معنا
بخشد.
اين
"خود"
در
لفظ
"خودش"
محتاج
ديگری
است.
او
محتاج
من
است
تا
در
مبارزه
برای
حقوق
بشر
شركت
كنم.
من
محتاج
او
هستم
تا
خودم
را
بهتر
بشناسم
و
كاملتر
بسازم.ميبينيم
كه
تحصيل
حقوق
بشر
گره
خورده
به
مبارزات
دمكراتيك،
اگر
اين
مبارزه
پيش
نرود،
تكامل
اجتماعی
به
معنای
كلی
آن
صدمه
خواهد
خورد.
قدرت
آفرينندهی
انبوهی
انسان
ناشناخته
خواهد
ماند،
به
كار
نخواهد
آمد.
در
دل
انديويدواليسم
كه
پايهی
ليبرالی
حقوق
بشر
است
تعاون
و
همراهی
و
مكالمهی
انسانها
نهفته
است.
اين
جا
ايندويدواليسم
به
معنای
يافتن
راههای
گسترش
خلاقيت
و
آفرينندگی
فرد
انسان
معنا
دارد،
فردی
كه
در
دل
جمع
ميزيد
و
جمع
بايد
حقوق
فردی
او
را
محترم
بداند
و
به
رسميت
بشناسد.
۳-
سخن
پاياني:
روشنفكر
نه
تنها
درد
و
رنجی
بر
مردم
تحميل
نميكند
[نبايدبكند]،
بلكه
همواره
از
درد
و
رنج
مردم
ميكاهد
[بايد
بكاهد].
روشنفكران
در
اين
راه
درد
و
رنج
بسيار
خواهند
برد.
از
اين
رو
از
نظر
اخلاقی
بايد
بگونهای
زندگی
كنند
كه
آنان
را
آماده
نمايد
تا
درد
و
رنج
بسياری
را
تحمل
كنند.
مبارزه
با
رژيمهای
سركوبگر
برای
كاستن
از
درد
و
رنج
و
آلام
مردم،
مبارزه
ای
اخلاقی،
اما
پرهزينه
[دشنام
شنيدن،
اخراج،
تبعيد،
زندانی
شدن،
شكنجه،
شهادت]
است.
با
هيچ
ترفندی
نميتوان
ميدان
مبارزه
را
ترك
كرد.
همان
دليلی
كه
حقوق
بشر
را،
حقوق
انسان
چونان
انسان
ميكند،
دفاع
از
حقوق
بشر
را
هم
وظيفه
انسان
چونان
انسان
ميدارد.
با
استناد
به
تقسيم
كار
اجتماعی
[Division
of
labour]
و
فرآيند
تفكيك
[differentiation]
نقشها
نميتوان
از
مسئوليت
اخلاقی
گريخت.
نهادهای
مدنی
مدافع
حقوق
بشر
كار
خود
را
انجام
خواهند
داد.
وجود
اين
نهادها،
باعث
سلب
مسئوليت
و
فرار
به
برج
عاج
نميشود.
همه
انسانها،
به
خصوص
روشنفكران،
مكلفند
پيكاری
شجاعانه
با
ناقضان
حقوق
بشر
ترتيب
دهند
و
از
اين
راه،
از
درد
و
رنج
مردم
گرفتار
خودكامگان
بكاهند.
اين
سخنان
چه
نسبتی
با
وضع
كنونی
ايران
دارد؟
اولاٌ
همان
دلايلی
كه
مبارزه
در
راه
حقوق
بشر
را
توجيه
می
كرد،
مبارزه
پيكارگران
ايرانی
مدافع
حقوق
بشر
را
موجه
می
نمايد.
ثانياٌ
ما
به
قوانين،
سياست
ها
و
رويه
های
جاری
در
ايران
به
شدت
اعتراض
داريم،
چون
آزادی
انديشه،
بيان،
مذهب،
اجتماعات
به
رسميت
شناخته
نمی
شود.
چون
هنوز
در
قوانين
اين
نظام
حكم
اعدام
مرتد
وجود
دارد.
چون
دگرانديشان
و
دگرباشان
سركوب
و
زندانی
ميشوند.
چون
بيش
از
يكصد
نشريه
را
طی
۸
سال
گذشته
توقيف
كرده
اند.
چون
درقانون
مجارات
اسلامی
به
افراد
اجازه
داده
اند
هر
كس
را
مهدورالدم
تشخيص
دادند،
شخصاَ
به
قتل
برسانند.
چون
حق
تعيين
سرنوشت
را
از
شهروندان
سلب
كرده
و
به
مردم
اجازه
نميدهند
تا
به
روشهای
مسالمتآميز
زمامداران
حاكم
را
بر
كنار
كنند.
چون
تمام
راههای
اصلاحات
بنيادين
را
مسدود
كرده
اند.
چون
هنوز
زندانی
سياسي-عقيدتی
وجود
دارد.
چون
از
طريق
قانون
گذاری
زنان
و
مردان
را
نابرابر
كرده
و
زنان
ما
را
از
بسياری
از
حقوق
مدنی
و
شهروندی
محروم
كرده
است.
اعلام
مجدد
اين
مواضع،
هزينهمند
است
و
ميتواند
برای
بار
سوم
مرا
راهی
زندان
كند.
اما
چه
باك،
وقتی
از
يك
سو
آدمی
اخلاقاَ
عمل
خود
را
موجه
ميداند
و
از
سوی
ديگر
تمام
نهادهای
مدنی
حقوق
بشری
بينالمللی
و
انديشمندان
و
روشنفكران
جهان
را
در
كنار
خود
مييابد
و
حمايت
معنوی
آنها
را
احساس
ميكند.
آزادی،
دموكراسی،
حقوق
بشر،
شاد
زيستن،
برابری،
انتخاب
گری
و...
حق
ماست.
هيچ
كس
در
اين
دنيای
خاكی
كالايی
را
رايگان
بدست
نخواهد
آورد.
اگر
اين
آرمان
ها
برای
ما
ارزشمند
است،
بايد
برای
بدست
آوردن
آن
ها
و
ايجاد
جامعه
باز
مبارزه
كرد
و
نهراسيد.
ميهن شماره ۱۰۱ • مردادماه ۱۳۸۵ • اوت ۲۰۰۶ | http://www.mihan.net |
نقل مطالب با ذکر منبع آزاد |
|