بازگشت به صفحه اول

شماره ‏‏‏ ‏‏۱۰۱‏‏ ‏‏ ‏• مردادماه ۱۳۸۵ ‎‏‎ • اوت‏ ۲۰۰۶‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎ ‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎ 

بازگشت به صفحه اول

 

در ايران آزادی بيان به رسميت شناخته نمی شود

متن کامل سخنان اکبر گنجی در فلورانس

 

           سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۵‏‎ ‎
در ايران آزادی بيان به رسميت شناخته نمی شود، متن کامل سخنان اکبر گنجی در‎ ‎فلورانس، روزآنلاين
نشان افتخار شهر فلورانس روزگذشته طی مراسمی به اکبر گنجی اهدا شد. گنجی، در اين‏‎ ‎مراسم ضمن سخنانی با ‏عنوان "حقوق بشر جهانشمول و دلائل مبارزه در راه آن" تاکيد کرد‎ ‎که "ما به قوانين، سياست ها و رويه های جاری در ‏ايران به شدت اعتراض داريم، چون‎ ‎آزادی انديشه، بيان، مذهب و اجتماعات به رسميت شناخته نمی شود".
گنجی در سخنان خود سلول انفرادی را "غيرانسانی ترين بر ساخته آدميان" خواند و ياد و
‎ ‎خاطره "جان باختگان بی نام ‏و نشان" را در اين سلول ها گرامی داشت. وی سپس تاکيد کرد‎ ‎که "پرونده حقوق بشر همچنان مفتوح است".
متن سخنان گنجی
 

 

خانم‌ها، آقايان
در ابتدا، مراتب تشكر و قدردانی صميمانه خود را ازشورای فرمانداری شهر فلورانس، به
‎ ‎دليل اعطای عالي‌ترين نشان ‏افتخار فلورانس [درفش نقره‌أي] به يك دگرانديش ايرانی مدافع حقوق بشر وآزادی بيان، اعلام مي‌دارم. عنايت ويژه ‏مردم فلورانس به "پيكارگران‎ ‎حقوق بشر" و "مبارزان آزادی بيان" در سراسر جهان، در خور شهرنشينان مهد رنسانس ‏است.
شما از اين راه خود را در درد و رنج ابناء بشر شريك مي‌سازيد و ياد و خاطره "جان
‎ ‎باختگان" و "بي‌نام و نشان‌هاي" ‏محبوس در سلول‌های انفرادی [يعنی غير انساني‌ترين‎ ‎بر ساخته آدميان] را گرامی مي‌داريد.
اينك به عنوان شهروند ايرانی، فلورانسی و جهانی با شما درباره يكی از مهمترين مسائل
‎ ‎جهان امروز گفت‌وگو ‏مي‌نمايم. نقض حقوق بشر و تنزل‌ شأن آدميان از "غايت" به "ابزار"، اعتراض جهانيان را بر مي‌انگيزد. دول ناقض حقوق ‏بشر، در مقابل، مدعی مي‌شوند كه يك حقوق بشر جهانشمول به عنوان معيار داوری رفتار تمام دول و گروه‌ها‎ ‎وجود ‏ندارد. حقوق بشر محلی، منطقه‌ای [آسيايی، افريقايی، اروپايی، آمريكايي‏]، فرهنگی [اسلامی، مسيحی، ‏يهودی، بودايی، كنفوسيوسي] و تمدنی [غربی، شرقي] است. نه‎ ‎تنها دول ناقض حقوق بشر، بلكه پست‌مدرنها، ‏اجتماع‌گرايان [communitarianeists] و‎ ‎بنيادگرايان هم با انگيزه‌ها و علل مختلف، مخالفت خود را با حقوق بشر ‏جهانشمول‎ ‎اعلام و ابراز مي‌دارند. از سوی ديگر كشورهای سنگاپور، مالزی، تايوان و چين در سال‏‎ ‎۱۹۹۲‏‎ ‎با صدور ‏اعلاميه بانكوك، به مجادله با جهانشمولی حقوق بشر پرداخته و از‎ ‎ارزشهای بومی فرهنگهای شرق دوركه از آئين ‏كنفوسيوس نشأت گرفته، دفاع كردند. در‎ ‎اينجا، با طرح دو پرسش مهم، نكاتی را، جهت گفت‌وگوی استدلالی ناقدانه، ‏طرح خواهم‎ ‎كرد. در گام اول درباره اين پرسش بحث خواهد شد كه چرا يك حقوق بشر بيشتر وجود‎ ‎ندارد؟ و در گام بعد ‏به اين پرسش پرداخته مي‌شود كه چرا بايد برای تحقق حقوق بشر‎ ‎مبارزه كرد؟
۱‏- چرا يك حقوق بشر بيشتر وجود ندارد؟
به نظر مي‌رسد كه اينكه يك حقوق بشر داريم، نه بيشتر، مبتنی بر اين اساس است كه
‎ ‎همه‌ی انسان‌ها، با اينكه از ‏لحاظ رنگ پوست، نژاد، قوميت، مليت، جنسيت، دين و مذهب، فرهيختگی و نافرهيختگی، سن، فقر و غنا،‌ مكان و ‏زمان زندگی، اوضاع و احوال محيط‏‎ ‎زندگی و تعليم و تربيت، امور وراثتی، و... با هم فرقهای بسيار و گاه فاحش دارند، ‏باز از يك گوهر واحد و مشترك‌ برخوردارند، يعنی اينهمه فرق باعث نشده‌اند كه آن‎ ‎گوهر واحد و مشترك نيز خدشه دار ‏شود يا از دست برود. به زبان ساده‌تر، اختلاف‌هاو‎ ‎تفاوت‌های بسيار به معنای اختلاف كلی و تفاوت تمام‌عيار نيست. آيا ‏واقعاً چنين است؟
دليل ما بر اينكه چنين است دليل پيشين
[a priori] و عقلی نيست. ما نمي‌گوييم [چنانكه‎ ‎ارسطو و پيروانش مي‌گفتند] ‏كه بنا به ادلّه‌ی عقلی، هر موجودی، در جهان هستی، جوهر‏ [Substance] و ذات [essence] واحد و ثابتی دارد و ‏فقط و فقط اعراض [accidents] و‎ ‎صفات [attributes] آن متعدد و متغيرند. به نظر ذاتگرايان [essentialists]، چيزهايی كه ‏نام واحدی دارند، مانند همه‌ی آبها يا همه‌ی اسبها يا همه‌ی سيبها، هر چه قدر با‎ ‎هم فرق داشته باشند و هر چقدر ‏دستخوش دگرگونی شوند فقط از لحاظ اعراض و صفاتشان با‎ ‎هم فرق دارند و فقط از همين لحاظ دگرگون می شوند. ‏اما مثلاً يك ليتر آب هر چه قدر‎ ‎اعراض و صفات‌اش دگرگون شود باز، در ورای همه‌ی آبهای ديگر، در هر جای جهان و در ‏هر‎ ‎زمانی و در هر شرايطی، مشترك و واحد است. اين سخن را اگر در مورد انسان هم تكرار‎ ‎كنيم بدين معناست كه ‏انسان‌ها نيز، با اينكه هزارن فرق فيزيكی، فيزيولوژيكی، پسيكولوژيك، جامعه شناختی، و تاريخی و جغرافيايی با ‏يكديگر دارند، باز هم صاحب يك‎ ‎ذات واحد مشترك‌اند كه هيچ دگرگونی ای نمي‌پذيرد و در طول تاريخ يكسان و برقرار و‎ ‎دست نخورده ميماند.اما حرف ما اين نيست. ما ذاتگرا نيستيم و برای انسان ذات واحدی كه در طول تاريخ‎ ‎دستخوش ‏هيچ تغييری نشود قائل نيستيم. اما به اين معتقديم كه انسان‌های كنونی، يعنی همه‌ی ۶ميليارد انسانی كه بر روی ‏كره‌ی زمين زندگی مي‌كنند، با اينكه فرهنگها، تمدن‌ها، كيش‌ها و آيينها، اديان و مذاهب، و كشورها و ملت‌ها و جوامع ‏مختلفی دارند‎ ‎از يك سلسله چيزهای مشترك احساس درد و رنج مي‌كنند، يك سلسله چيزها هستند كه موجب‎ ‎درد ‏فيزيكی و بدنی و جسمانی همه‌ی آنها ميشوند و يك سلسله چيزها هستند كه موجب رنج‎ ‎ذهنی، روانی و اجتماعی ‏همه‌ی آنها مي‌شوند. آيا اين را هم مي‌شود انكار كرد؟اينكه آدميان از چيزهای مشابهی احساس رنج يا درد مي‌كنند، ‏نيازمند دليل پيشين و‎ ‎
عقلی نيست، بلكه به حكم دليل پسين
[a posteriori] و تجربی ‏[empirical] روشن و واضح مي‌شود. پس اگر ‏مي‌گوييم كه انسان‌ها گوهر مشتركی دارند منظورمان اين است كه همه شان موجوداتی اند آگاه [conseious] كه از ‏چيزهای مشتركی درد و رنج احساس مي‌كنند و، طبعاً چيزهای مشتركی موجب لذت آنها مي‌شود. آيا آثار مكتوبی كه ‏از زمان پيدايش خط‎ ‎تا كنون بر جای مانده است و حتی آثار باستانشناسی و پارينه شناختی ای كه به‎ ‎دورانهای بسی ‏قبل از تاريخ پيدايش خط مربوط مي‌شود حاكی از اينند كه انسانهای گذشته‎ ‎دورازآزار و اذيت بدنی و شكنجه‌ی ‏جسمانی احساس درد نمي‌كرده اند يا از اضطراب و‎ ‎تشويش و دلهره و ترس و غم و نوميدی و ظلم و بي‌عدالتی رنج ‏نمي‌برده‌اند؟ همينكه‎ ‎جواب اين سؤال منفی است برای ما كافيست كه از درد و رنج مشتركشان سخن بگوييم.
همين درد و رنج مشترك را بمعنای حقوق بشر مشترك ميدانيم. معتقديم كه موجود وقتی كه
‎ ‎دارای توانايی احساس ‏درد و رنج است دارای حق و حقوق مي‌شود. اگر موجودی آگاهی نداشته باشد يا آگاهی داشته باشد ولی طوری ‏ساخته شده باشد كه از هيچ چيزی احساس درد‎ ‎و رنج يا از آن طرف، احساس لذت نكند، چنين موجودی دارای ‏هيچگونه حق و حقوقی نيست، زيرا قائل شدن به حق، چيزی نيست جز اينكه قائل شويم كه موجود آگاهی كه بعضی ‏از امور‎ ‎برای او درد و رنج آورند نبايد در معرض آن امور قرار گيرد. همه‌ی كسانی كه برای انسان حقوقی قائلند و همه‌ی ‏كسانی كه اعلاميه‌ی جهانی حقوق بشر را تنظيم و امضاء‎ ‎كردند معتقد بودند كه انسان‌ها از يك سلسله امور درد و رنج ‏ميبرند و بايد كاری كرد‎ ‎كه آن امور در مسير زندگي‌اشان واقع نشوند. هر حقی كه برای انسانی قائل مي‌شويم‎ ‎بدين ‏معناست كه امكانی فراهم مي‌آوريم كه آن انسان در مسير زندگی خود به چيزی كه‎ ‎برای او درد آور يا رنج‌زا است ‏برنخورد، و هر تكليفی كه برای ديگران قائل مي‌شويم‎ ‎بدين معناست كه ديگران نبايد موجبات درد يا رنج آن انسان را ‏پديد آورند.
اگر توانايی احساس درد و رنج موجب پديدآمدن حق مي‌شود درد و رنج‌های مشترك موجب
‎ ‎پديد آمدن حق مشترك ‏مي‌شوند. وچون به دردو رنج‌های مشترك پی ببريم، در واقع، به‎ ‎حقوق مشترك پی برده ايم. و دليل جهان‌شمولی ‏حقوق بشر يعنی دليل وجود يك رشته حقوق‎ ‎مشترك و يكسان برای همه‌ی ۶ ميليارد انسانی كه زندگی مي‌كنند، ‏همين است. ملاحظه شد‎ ‎كه ما برای اعتقاد به حقوق بشر واحد و مشترك به ذات انسان و انسان ذاتی ارسطوييان‎ ‎
محتاج نيستيم و حتی به انسان انتزاعی كانتی نيز نيازی نداريم، اما در عين حال، به
‎ ‎انسان اجتماع ‏گرايان[communitarianeists] نيز، كه به حدی در قيد و بند زمان، مكان، محيط، تعليم و تربيت، وارثت و اوضاع و احوال ‏جغرافيايی، تاريخی، اجتماعی، اقتصادی، سياسی و فرهنگی است كه با ساير انسان‌ها گويی هيچ وجه اشتراك و ‏وحدتی ندارد معتقد نيستيم. اجتماع‌گرايان، پست‌مدرن‌ها، و نسبي‌گرايان تفاوتهای برآمده از تاريخ و جغرافيا و فرهنگ را ‏چنان عميق و ريشه دار مي‌انگارند كه نمي‌توانند برای انسانهايی كه در تاريخها، جغرافياها، و فرهنگهای متفاوت زندگی ‏مي‌كنند هيچ وجه اشتراكی ببينند. به نظر آنان طوفان نسبيت چنان شديد و وسيع است كه وجه شباهتی ميان ‏انسان‌ها‎ ‎باقی نمي‌گذارد. و ما چنانكه گفتيم، بنا به ادله‌ی تجربی و تاريخی، به چنين طوفان‏‎ ‎سهمگينی معتقد ‏نيستيم و در نتيجه، به حقوق بشرهای متفاوت و رنگارنگ نيز اعتقادی نداريم.
در عين حال ـ و اين نكته بسيار مهم است ـ بر اين اعتقاد هم نيستيم كه فهرست حقوق
‎ ‎بشر مشترك ميان همه‌ی ‏آدميان يك بار و برای هميشه، به دست تنظيم‌كنندگان اعلاميه‌ی جهانی حقوق بشر نوشته و بسته شده است. ‏پرونده‌ی حقوق بشر همچنان مفتوح است و هر آن‏‎ ‎ممكنست كه حقی بر آن فهرست افزوده شود يا حقی در آن ‏فهرست بلا موضوع شود. مفتوح‎ ‎ماندن فهرست حقوق بشر معلول دو علت بسيار اساسی و مهم است. يك علت ‏نظری و يك علت‎ ‎عملی. مقصود از علت نظری اين است كه هرچه شناخت انسان از خودش بيشتر شود، يعنی هر‎ ‎چه ‏بشر در روند تاريخی خود علوم و معرفت بيشتری كسب كند و طبعاً شناختش از خودش‎ ‎ژرفتر و گسترده بشود چه بسا ‏پی به چيزهايی ديگر ببرد كه مي‌توانند موجب درد و رنج‎ ‎بشر شوند، و از اين رهگذر، پی به حقوق بيشتری برای انسان ‏ببرد. وقتی كه روانشناسی رنگها مانند امروز پيشرفت نكرده بود چه كسی گمان مي‌كرد كه بعضی از رنگها، سرانجام‎ ‎موجبات درد و رنج انسانهايند و بعضی ديگر بالعكس، لذت آفرين‌اند؟ وقتی چنين چيزی مكشوف مي‌شود، بالطبع، ‏انسانها حقوق ديگری نيز پيدا مي‌كنند كه تا الان مكشوف و‎ ‎معلوم نبوده است. به طور كلی، هر چه شناخت آدمی از ‏خودش بيشتر مي‌شود بيشتر و بهتر‎ ‎مي‌فهمد كه چه چيزهايی درد و رنج مي‌زايند و چه چيزهايی لذت مي‌آورند و چون ‏ملاك ذی حق بودن درد و رنج است‏، در نتيجه، بيشتر و بهتر مي‌فهمد كه چه حقوقی داشته است كه‎ ‎تا به حال خودش ‏هم نمي‌دانسته است و از آنها اطلاع نداشته است.اما، گاه هست كه يك علت عملی فهرست حقوق بشر را ‏دستخوش دگرگونی قرار مي‌دهد. و‎ ‎منظور از اين علت عملی مشكلات عملی جديدی است كه فرا روی بشر قرار ‏مي‌گيرد. هر چه‎ ‎زندگی بشر پيشرفته تر و پيچيده تر مي‌شود مشكلات جديدی نيز از راه مي‌رسند كه قبلاً‎ ‎وجود ‏نداشته. آيادويست سال پيش نيز بشر مشكلات محيط زيستی ‏[ecological problems] امروز را داشت؟ اين مشكلات ‏محيط زيستی نوپديد طبعاَ درد و رنج‌هايی پديد ميآورند و‎ ‎محدوديت‌هايی ايجاد مي‌كنند كه، به نوبه خود، حقوق جديدی ‏را مي‌طلبند، همچنين، گاه‎ ‎هست كه با كشف و اختراع چيزهای بديع و بي‌سابقه و از دُور خارج شدن ابزارآلات قديم‎ ‎پاره‌ای از حقوق بلا موضوع مي‌شوند. با پيدا شدن اتومبيل و اتوبوس قوانين مربوط به‎ ‎راهنمايی و رانندگی پديد آمدند و ‏با خود حقوق وتكاليفی آوردند، ولی با از ميان رفتن اتومبيل و اتوبوس نيز همين قوانين بلاموضوع مي‌شوند و از ميان ‏مي‌روند و حقوق و تكاليف همراه خود رابا خود مي‌برند.
اما مهم اينست كه هرچند فهرست حقوق بشر مدام در معرض تحول و تغيير مي‌تواند بود ولی در هر مقطع تاريخی ‏هرچه درفهرست حقوق بشر هست و مانده است برای كل بشريت، فارغ از
‎ ‎تمدنها و فرهنگها و اديان و مذاهب و مليتها ‏و كشورها، معتبر است. نه اينكه بتوان‎ ‎گفت كه آسيايي‌ها يا اروپاييان، يا مسلمين، يا كنفسيوسي‌ها يا جهان ‏سومي‌ها، يا‎ ‎سياهپوستان يا يهوديان، فهرست حقوقی متفاوت با فهرست حقوق سايرين دارند.
خلاصه آنكه فهرست حقوق بشر در هر زمانی فهرست حقوق همه‌ی انسانهای آن زمان است، بلی، دو واقعيت ‏هست كه اِعمال فهرست حقوق بشر واحد و مشترك را در اوضاع و احوال
‎ ‎متفاوت مي‌تواند متفاوت كند. يكی اينكه ‏ممكن است افراد يك جامعه به هنگام تعارض دو‎ ‎حقِ Aو B حق A را برB ترجيح دهند و افراد جامعه‌ی ديگر حقB را برA ترجيح دهند.
معنای اين سخن اين نيست كه جامعه‌ی اول به حق
B قائل نيست و جامعه دوم به حق A قائل‎ ‎نيست. هر دو جامعه ‏هر دو حق را محترم مي‌دانند ولی چون در عالم واقع گاه پيش مي‌آيد‎ ‎كه بناچار يكی ازدو حق را بايد فدای ديگری كرد ‏ممكن است در جامعه‌ای ‏A برB و در جامعه ديگر B برA رجحان يابد. اگردرجامعه ای امنيت نسبتاً كاملی برقرار باشد، ‏افراد‎ ‎آن جامعه به پليس اجازه نمي‌دهند كه به محض اينكه به كسی مشكوك شد از او اسناد و‎ ‎مدارك بخواهد يااو را ‏بازجويی بدنی كند. اما اگر امنيت جامعه‌ای جداً به خطرافتاده‎ ‎باشد چه بسا همه‌ی شهروندان آن جامعه بخواهند كه ‏پليس به محض مظنون شدن به كسی او‎ ‎را مورد بازجويی و تفتيش قرار دهد. در هر دو جامعه، هم امنيت اجتماعی و ‏هم رعايت‎ ‎حريم خصوصی محترم است. يعنی در هر دو جامعه مردم از فقدان اين هر دو رنج ميبرند، اما چون جمع اين ‏هر دو امكانپذير نشده است يكی اولی را ترجيح داده است و ديگری دومی را.
واقعيت دوم اين است كه ممكن است يك نظام حقوقی سياسی، در عين حال كه به‌جد در صدد
‎ ‎آن است كه حقی را ‏درجامعه پياده كند تشخيص دهدكه پياده كردن آن حق، حق مهمتری را‎ ‎ضايع مي‌كندو درنتيجه، توضيح دهد كه موقتاً از ‏اجرای آن حق جلوگيری و صرف نظر كند.
اگر، مثلاً، آزادی مطبوعات در جامعه‌ی خاصی آثار و نتايجی بسيار وخيم ببارآورد يعنی مثلاً موجب هرج و مرج و اختلال ‏امور شود، چه بسايك نظام سياسی سالم نيز موقتاً و تا
‎ ‎وقتی كه اين وضع برقرار است آزادی مطبوعات را از حد خاصی ‏بيشتر و بيشتر نبرد‏. شك نيست و بايد بهوش بود كه اين هر دو واقعيت ممكنست بهانه به دست كسانی بدهد كه‎ ‎اساساً نمي‌خواهند حقوق انسانها را استيفاء كنند و اين سوء استفاده بوفور در طول‎ ‎تاريخ پيش آمده است. ولی، به ‏هر حال، خود اين دو واقعيت قابل انكار نيست.
با اينهمه، خود اين واقعيت نيز حقوق بشر واحد و مشترك را خدشه دار نمي‌كنند، چون
‎ ‎فرق است ميان اينكه كسی ‏حقی نداشته باشد يا داشته باشد و نتواند در وضع و حال خاصی آن را استيفاء كند. حقوق بشر جهانشمول بدين ‏معناست كه همه، فارغ از هر چيز ديگری و به صرف اينكه انسان اند، حقوق واحد و مشتركی دارند، چه بتوانند آن را ‏اعمال كنند و‎ ‎چه نتوانند پس اين دو واقعيت نيز جهانشمولی حقوق بشر را از ميان نمي‌برند.
تا اينجا گفتيم كه انسان چون توانايی احساس درد و رنج دارد و دارای حق و حقوقی است
‎ ‎و انسانها چون از چيزهای ‏مشتركی درد و رنج مي‌كشند و مي‌برند، حقوق مشتركی دارند، و‎ ‎حال تصريح مي‌كنيم كه ديدگاه ما ديدگاهی ‏فايده‌باورانه [utilitarianistic] است.
يعنی معتقديم كه حقوق [و نيز اخلاق] مبتنی است بر آثار و نتايج مثبت يا منفي‌ای كه
‎ ‎بر اعمال انسانها مترتب ‏مي‌شود. ما، مانند وظيفه‌گرايان [deontologists] نيستيم كه‎ ‎معتقدند كه بعضی از افعال،‌ فارغ از آثار و نتايجشان، خوب ‏يا درستند و بعضی ديگر‎ ‎نيز، باز فارغ از آثار و نتايجشان، بد يا نادرستند، ما فقط به آثار و نتايج اعمال‎ ‎نظر داريم و، به اين ‏جهت، به هيچ وجه محافظه‌كار يا سنتگرا و حافظ سنتها نيستيم.
يعنی نمي‌‌گوييم كه اگر گذشتگان كاری را بد يا نادرست دانسته اند هرچند الان هيچ
‎ ‎اثر يا نتيجه‌ی نامطلوبی ندارد، باز ‏بد يا نادرست است. ما، دم به دم، به‌ آثارو‏‎ ‎نتايجی كه اعمال انسانها، در وضع و حال‌های نوظهور و جديددارند، نظر ‏مي‌كنيم و‎ ‎تجديد نظر طلبي[revisionism] و اصلاح خواهي[reformism] ما هم از همين جا است. ما‎ ‎هيچ تعهدی به ‏آنچه گذشتگان گفته يا معتقد بوده يا كرده‌اند نداريم. مخالفت كسی مثل من با جريان محافظه كار[conservative] و ‏سنتگرا‌‏[traditionalist]ی كشور خودم از‎ ‎همين جاآب مي‌خورد . اينان كسانی اند كه بر يك سلسله از بايد و نبايدها و ‏درست و‎ ‎نادرست‌ها و خوب‌ و بدها جزم و جمود و تعصب مي‌ورزند، وحال آنكه بسياری از آن‎ ‎بايدها، نبايد، و بسياری از ‏آن نبايدها، بايد شده‌اند. اگر زمانی عملA آثار و نتايج‎ ‎مثبتی به بار‌اورد به اين معنا نيست كه در هر زمان ديگری نيز آثار ‏و نتايج مثبت به‎ ‎بار مي‌آورد و همينطور درمورد آثار و نتايج منفی. آيا تكثير مواليد، كه روزگاری فوائد فراوان عائد مي‌كرد، ‏امروز جای خود را به كنترل و تحديد مواليد نداده است؟‎ ‎
آيا نحوه‌ی تقسيم ارث ميان زن و مرد و دختر و پسر امروز نيز همان كاركرد مثبت گذشته
‎ ‎را دارد؟ آيا امروز نيز مزارعه و ‏مساقات بهترين راه‌حل‌های رفع مشكلات اقتصادي‌اند؟‎ ‎
آيا همچنان مي‌توان از قطع دست دزد دفاع كرد؟ آيا هنوز مي‌توان حق مؤلف را به
‎ ‎بهانه‌ی اينكه مؤلف مالك يك شيء ‏عينی نيست، انكار كرد؟ عدم توجه به اين مطلب بسيار‎ ‎مهم است كه سبب شده است كه محافظه كاران و سنتگرايان ‏كشور من مثل محافظه كاران و‎ ‎سنتی های هر جامعه ديگری، كم‌كم ربط و نسبت آراء و نظراتشان با واقعيتهای ‏محسوس و‎ ‎ملموس اجتماعی و سياسی و اقتصادی و حقوقی و فرهنگی جامعه از دست برود و به مشكل حرف‎ ‎پرت ‏زدن و سخن نامربوط گفتن[irrelevance] دچار شوند. سخن نامربوط[irrelevant] سخنی است كه، فارغ از حق و باطل ‏بودن‌اش، بااوضاع و احوال محيط پيرامون ربط و نسبتی برقرار نمي‌كند.
اما فايده باروی ما، فايده‌باوری مثبت
[positive] يا كلاسيك [classic] يا سنتی نيست، بلكه فايده باوري‌ای ‏منفي[negative] ، مثل فايده باوری پوپر[Popper] است. ما‎ ‎نمي‌خواهيم حقوق و اخلاقی را ترويج كنيم كه هدف خود را ‏بيشترين لذت يا فايده برای بيشترين افراد مي‌داند، بلكه واقعبينانه تر و متواضعانه‌تر مي‌گوئيم كه لازم و كافی است كه ‏هدف خود را بيشترين كاهش درد و رنج بيشترين افراد قرار دهيم.درد و رنجی هم كه ميگوييم و ميخواهيم به حداقلش ‏برسانيم درد و رنجی است كه خود‎ ‎انسانها آن را درد و رنج ميدانند، نه آنچه كه مكتبها و مسلكها و ايدئولوژيها به‎ ‎نمايندگی از انسانها آنها را درد و رنج تلقی كرده اند و برای رساندن جوامع به‎ ‎مرحله‌ای كه در آن اين درد و رنجها نباشد ‏بزرگترين، بيشترين، و ژرفترين درد و رنج‎ ‎ها بر همين انسانهای انضمامي[concrete] و گوشت و خوندار تحميل كرده ‏اند.بر اين اساس، ما به حقوق بشر واحد و مشتركی قائليم كه موجب كاستن از درد و رنجهای
انسانهای واقعی و گوشت و خون دار مي‌شود. به نظرما، اين حقوق بشر نظام سلسله
‎ ‎مراتبي[hierarchy] دارد و در ‏رأس اين نظام دو حق عظيم بهروزwell-being] و خودگردانی ‏[autonomy] قراردارند. يعنی بر اين باوريم كه هر حق ‏ديگری يا از مصاديق يكی از اين‎ ‎دو حق است يا از تلفيق اين دو حق خاص آمده است. مقصود من از بهروزی اين است ‏كه هر‎ ‎انسانی حق دارد كه از آنچه موجب درد و رنج جسمانی، روانی و اجتماعي‌اش مي‌شود‎ ‎بركنار بماند و منظورم ‏از خودگردانی اين است كه هر انسانی حق دارد كه زمام زندگی و‎ ‎سرنوشت خودش را خودش در دست داشته باشد. ‏اگر انسانی از هر درد و رنجی بر كنار بماند‏‎ ‎ولی احساس كند كه با تدبير و برنامه‌ريزی و هدايت و نظارت ديگران اين ‏وضع برايش‎ ‎ميسر شده است و خودش مثل طفل نابالغ است كه ديگران اداره اش مي‌كنند و موجبات درد و‎ ‎رنج را از او ‏دور می كنند و خودش در اين ميان نقشی ندارد يعنی ديگرگردانی ‏[heteronomy] اصل زندگی او شده است، هرچه ‏قدر هم وضع و حالش بحسب ظاهر نيكو باشد‎ ‎باز احساس رنج مي‌كند. كيست كه نخواهد كه خود شهسوار ‏سرنوشت خودباشد، نه بازيچه ای در دست اين و آن؟
و درست در همين جاست كه مولفه ديگر انديشه‌ی ما پديدار مي‌شود، آن اعتقاد راسخ به
پلوراليزم [Pluralism]است. ‏ما براين اعتقاديم كه اصل خودگردانی ايجاب مي‌كند كه هر‎ ‎كس بر طبق فهم و تشخيص خود سرنوشت خود را راه برد ‏و زندگی خود را برنامه ريزی كند و‎ ‎آيا اين همان اصل نيست كه همه‌ی عارفان در طول تاريخ و فيلسوفان ‏اگزيستانسياليست و‎ ‎روانشناسان انسانگرا از آن به زندگی اصيل [Quthentic life] تعبير مي‌كنند؟
مگر زندگی اصيل همان زندگی خودگرانی نيست كه، در آن، نه همرنگی با جماعت، نه افكار
‎ ‎عمومی، نه مدهای رايج، ‏نه ولايت فكری روحانيون، نه سنتها و آداب و رسوم،‌ نه‏‎ ‎پيشداوري‌ها، و نه هيچ عامل بيرونی ديگری سرشت و ‏سرنوشت و زندگی مرا تعيين نكنند، بلكه فقط خودم بر اساس فهم و تشخيص و نيروی استدلالگر[reason] و نيروی ‏وجدان‎ ‎اخلاقي[conscience] خودم تصميم بگيرم كه چه بكنم و چه نكنم؟ البته شكی نيست كه اصل‎ ‎خودگردانی هرگز ‏امكان اين را نمي‌يابد كه شخص را به حقوق ديگران بي‌اعتنا و بلكه‎ ‎متجاوز و متعدی سازد.
اما همين زندگی بر اساس خودگردانی و اصالت
[authentication] زمينه تمام عياری است‎ ‎برای قبول پلوراليزم‎ ‎‎[[pluralism و سبكهای مختلف زندگی چون ناگفته پيداست كه وقتی هركس بر اساس عقل و وجدان اخلاقی خودش و ‏به دور از هر گونه تقليد، تعبد، پيشداوری، جزم و جمود، تعصب و همرنگی با جماعت زندگی كند با زندگي‌های متنوع و ‏متكثری سر و‎ ‎كار خواهيم داشت، يعنی گلستان زندگی بشری هزار رنگ مي‌شود و رنگارنگ. ما از اين رنگارنگی ‏زندگی استقبال مي‌كنيم و آن را هم به مصلحت نوع بشر و هم به سود سلامت روانی و اخلاقی يكايك افراد بشر ‏مي‌دانيم.
ديديم كه اين پلوراليزم، فرزند نسبي‌گرايي
relativism] ] نيست، بلكه زاييده‌ی زندگی خودگردان و اصيل است. ما برای ‏اينكه جا برای پلوراليزم باز شود به نسبی گرايی ‏[relativism] رو نياورديم. معتقد شديم كه حقوق بشر جهانشمول ‏ومطلقی وجود دارند كه‎ ‎مفروض نسبيت نيستند و بر همه جوامع و فرهنگها قابل اطلاق اند، اما چون يكی از‎ ‎مهمترين ‏آنها اصل خودگردانی است و خودگردانی به تنوع و تكثر شيوه‌های زندگی انجامد‏، طبعاَ پلوراليزم پديدار مي‌شود.
اين است رأی ما در باب حقوق بشر جهانشمول كه چنانكه ديديم، در يك جمله خلاصه مي‌شود
"تحميل درد و رنج هر ‏چه كمتر". اما همين حقوق بشر به آسانی و سهولت و صرفاً با ورود‎ ‎در مباحث نظری و آكادميك تحصيل نمي‌شود و ‏اكتساب آن، خود، درد و رنج های بسياری برای انسان‌دوستان و مصلحان اجتماعی و روشنفكران انسانگرا و دلسوز ‏فراهم مي‌آورد كه‎ ‎در بخش بعدی سخن به آن خواهم پرداخت.۲‏- چرا بايد برای تحقق حقوق بشر مبارزه كرد؟
در نگاه نخست اين پرسش چندان عميق به نظر نمي‌آيد. اما دقت به تجربه‌ی تاريخی به
‎ ‎خوبی نشان مي‌دهد كه ‏همواره در تمامی جوامع تحقق و به رسميت شناخته شدن حقوق بشر‎ ‎محصول و نتيجه‌ی مبارزه‌ای دشوار و طولانی ‏بوده است.
برای ما بسياری از مواد بيانيه‌ی جهانی حقوق بشر چندان نكته هايی بديهی و خود
‎ ‎‏‌آشكارند كه دشوار بتوانيم آن‌ها را ‏اموری بدانيم كه نيازمند اثبات و دليل‌آوری هستند. انگار همه بايد بپذيريم كه اين حقوق از جمله مسلم‌ترين نكته‌هايند.
‎ ‎
اما هنگامی كه به ياد مي‌آوريم كه حقوق بشر سندی است تاريخی، محصول دوران مدرن و‏
‎ ‎انديشه‌ی مدرن‏، بيان‌گر ‏شيوه‌ای از فهم و دلالت كه در بنيان خود به مدرنيته وابسته‎ ‎است‏، اين را هم مي‌فهميم كه به چه دليل همواره ‏مخالفانی داشته است. تكيه‌ی اين سند‎ ‎و اين برداشت از حقوق انسانی به خردباوری [راسيوناليسم]، برابری ماهوی ‏انسان‌ها، و‎ ‎درنتيجه ‌فردگرايی [انديويدواليسم]، است. آن چنان تكيه به ارزش‌های فردی و مبنای اصالت انسان ‏‏[اومانيسم] دارد كه بي‌شك نگرش اسطوره‌ای، آيينی، غيرعلمی را به چالش‎ ‎مي‌طلبد. هنوز هم مخالفان حقوق بشر ‏را فقط حاكمان مستبد و خودرأی تشكيل نمي‌دهند‎ ‎بلكه نظريه‌پردازانی هم يافت مي‌شوند كه يا مبنای فلسفی ‏بيانيه‌ی حقوق بشر [ايمان‎ ‎به قدرت عقلانی انسان در حل دشواري‌های زندگی زميني] را نپذيرند يا كاستی مواد آن‎ ‎را ‏يادآور شوند.
اگر تمام انسان‌ها حقوق ديگری را به رسميت مي‌شناختند ما مخالفی با حقوق بشر
نمي‌يافتيم‏، زيرا اين بيانيه و اين ‏ادارك فلسفی در اصل استوار است به رواداری، و‏‎ ‎قبول حق ديگری، و اين باور راستين كه تمامی حقيقت پيش يك نفر ‏نيست و نمي‌تواند‎ ‎باشد. بل خرد جمعی، مكالمه، و چاره‌جويی گروهی همواره نتايجی بهتر و كامل‌تر از‎ ‎كاركرد عقلی ‏يك نفر به همراه مي‌آورد.
چرا مبارزه برای تحصيل و تحقق حقوق بشر ضروری است؟ بايد گفت پيش از هر چيز به اين
‎ ‎دليل كه منابع اصلی حيات ‏جمعی، يعنی قدرت، ثروت، معرفت و منزلت‏، منابعی كمياب‎ ‎هستند. هنوز شيوه‌ای از زندگی و توليد اجتماعی را ‏نيافته‌ايم كه ضرورت تمركز قدرت‎ ‎در دست سرآمدان را نفی كند. هنوز ما نه فقط در سطح زندگی سياسی با هرم ‏قدرت‎ ‎روبروئيم، بل در تمامی سطوح زندگی اجتماعی با تخصيص قدرت به اقليت كوچكی روبرويم.
نتوانسته‌ايم بر پايه‌ی تفاهم و چاره‌جويی جمعی و بر اساس حقوق فردی، نهادهای بينادين اجتماعی را مستحكم ‏كنيم. در خانواده، در نهادهای جامعه‌ی مدنی، در زندگی توليدی و اقتصادی همواره با مديريتی روبرو هستيم كه به ‏معنای تمركز قدرت در دست
‎ ‎اقليت است. قدرت‌مندان [خاصه درسطح زندگی سياسي] حاضر به تقسيم قدرت خود با ‏ديگران‎ ‎نيستند. تنها از پی مبارزه‌ای دشوار‏، طولانی، پرهزينه و در بيشتر موارد خونين، آنان آمادگی تقيسم قدرت را به ‏افراد [ يا نمايندگان گروه‌ها و افراد] به معنای اكثريت جامعه دارند. حكومت استبدادی برای ديكتاتورها شيرين است. ‏دليل ندارد كه به‎ ‎دست خود يا با رضايت خاطر از آن دست بكشند. فقط پايداری در مبارزه‌ی مردمان فراوان‎ ‎است كه ‏سرانجام آنان را در ساز‌و‌كار قدرت و حكمروايی شريك يا حتی عامل تعيين‎ ‎كننده‌ی نهايی خواهد كرد. تاريخ مدرنيته، ‏تاريخ طولانی چنين مبارزه‌ی اجتماعی است‎ ‎كه بنا به منطق خود از سوی طبقات و لايه‌های زيرين جامعه پيش‌رفته و ‏البته همواره‎ ‎افرادی با فرهنگ و به يك معنا آرمان‌گرا همراه آنان مبارزه كرده‌اند. اين مدعا با‎ ‎همين توان استدلالی در ‏مورد ثروت اجتماعی صادق است.
نابرابری در موقعيت و منزلت اجتماعی نتيجه‌ی نابرابری اقتصادی است. بسته به اين كه
‎ ‎تا چه حد در جريان توليد ثروت ‏‏[بيشتر به شكل ثروت ملي] نقش داشته باشيم جايگاه خود‎ ‎را در پايگاه اجتماعی مي‌يابيم. دمكراتيزه كردن كار و توليد ‏مستلزم مبارزه‌ای تاريخی و طولانی است. اين دموكراتيزه كردن شكل نمي‌گرفت هرگاه مردمان به سندی يا‎ ‎راهنمايی ‏كه حقوق برابر اجتماعی و سياسی آنان را تضمين كند، دست نمي‌يافتند.كسانی كه انتقاد مشهور ماركس به ‏ناهم‌خوانی برابری صوری سياسی و حقوقی با نابرابری اقتصادی را برجسته مي‌كنند، خود به خوبی دريافته‌اند كه برای ‏مبارزه در جهت تقليل‎ ‎نابرابری های اجتماعی و تحقق حقوق افراد بر اساس انصاف [به معنايی كه عدالت تلقی ‏مي‌شود] نخست بايد برابری صوری قانونی [حقوقی، سياسي] به دست آيد. اين به معنای دست‎ ‎يافتن به هدف ‏نهايی نيست. اين پايان راه نيست بلكه آغاز آن است. دموكراتيزه شدن‎ ‎پايگاه‌های اجتماعی و نهادهای اجتماعی به ‏معنای نگرشی تازه به سامان يابی دانايی است. جامعه‌ی انسانی در جهان امروز نيازمند باز شكل‌گيری نهادهايی ‏است كه دانايی را‎ ‎نه حق اقليت بل از آن اكثريت بدانند. در ذات دگرگوني‌های تكنولوژيك مدرن اين نكته‎ ‎نهفته‌است. ‏دانايی با رسانه‌های امروزی در خود شكلی دمكراتيك دارد كه به معنای امكان دسترسی اكثريت مردم به حداكثر دانش ‏است.
مشاركت در قدرت بدون سازمان‌يابی نيروهای مردمی در جريان مبارزه‌ای دشوار ممكن
‎ ‎نمي‌شود. ثروت اجتماعی به ‏شكلی عادلانه‌تر توزيع نمي‌شود مگر اين كه مردم [اكثريت] خواهان دگرسانی اجتماعی خود باشند. اين همه در مبارزه ‏برای حقوق بشر نمايان‎ ‎مي‌شوند. خود اين حقوق زمانی كامل‌تر مي‌شوند كه به مبارزات اقليت‌های اجتماعی نيز‎ ‎توجه ‏شود و هم راستايی آن‌ها با مبارزه‌ی كلی دمكراتيك به رسميت شناخته شود و پيش‎ ‎برود.
دليل ديگری كه بر ضرورت مبارزه‌ی دمكراتيك برای تحصيل و تحقق حقوق بشر مي‌توان
‎ ‎آورد‏‌، به ماهيت فلسفی اين ‏حقوق باز‌ مي‌گردد.
اين حقوق در خود به توسعه‌ی آزادي‌های انسانی باز مي‌گردند. انسان‌ها مدام دايره‌ی جبر و محدوديت را تنگ مي‌كنند ‏و قلمرو آزادی خود را به معنايی تاريخی گسترش
‎ ‎مي‌دهند. انسان مدرن نيازمند آزاد زيستن، آزاد انديشيدن و از جهان ‏به گونه‌ای آزادانه با خبرشدن و برای دگرگونی آن كوشيدن، است. در جوامع پيش رفته [جوامع از نظر‎ ‎صنعتی و ‏فرهنگی پيش رفته‌تر] بسياری از اين حقوق و آزادی ها به دست آمده اند. در‎ ‎سير تاريخی يكصدسال گذشته آن چه به ‏عنوان دولت‌های دمكراتيك "بورژوايي" شناخته شده‎ ‎تحقق يافته‌اند. به ويژه در دو سه دهه‌ی اخير بر شمار آن ‏كشورهايی كه در آن‌ها حقوق‎ ‎شهروندی دمكراتيك به رسميت شناخته شده افزوده شده است. همواره جوامعی به ‏عنوان الگو‎ ‎پيش روی ديگر جوامع قرار گرفته اند. با رشد انقلاب‌های تكنولوژيك و انفورماتيك و‎ ‎توسعه‌ی ارتباط‌ها و ‏پديد‌آمدن رسانه‌های خبری جديد، باخبری ملت‌ها از احوال يك‎ ‎ديگر بيشتر و كامل‌تر شده است. دشوار بتوان افراد را در ‏يك كشور واپس مانده نسبت به‎ ‎پيشرفت حقوق اجتماعی و سياسی و زندگی سالم‌تر،‏ شادترِ جوامعِ ديگر بي‌خبر و‎ ‎بي‌اطلاع نگه داشت. در نتيجه، مردمان ساكن در جوامعی كه به شيوه‌های سنتی اداره‎ ‎مي‌شوند يعنی روال حكومت ‏در آن‌ها غيردموكراتيك است، الگوی زندگی مردمانی ديگر را‎ ‎كه حقوق ابتدايی خود را به دست آورده‌اند در پيش چشم ‏های خود دارند. حتی شيوه‌های جديدتر زندگی مادی و فرهنگی ميان مردمان در واپس‌مانده‌ترين جوامع رايج مي‌شوند. ‏پس‎ ‎مبارزه برای حقوق بيشتر و زندگی بهتر جريان مي‌يابد. مي‌توان از اين نكته به عنوان "جبر تاريخ" ياد كرد. نو شدن ‏‏[مدرنيزاسيون] به ضرورت، با خود ايده‌های تازه‎ ‎مي‌آورد. نهادهای جديد و مدرن با خود انديشه‌های نو مي‌آورند. ‏تكنولوژی مدرن همراه‎ ‎خود فكرهايی تازه را مي‌پروراند. اما اين "جبر تاريخ" به عنوان رويدادی ناگهانی ظاهر نمي‌شود، ‏بل خود محصول پيكار دشوار و گاه طولانی مردمان است. پيكاری كه در‎ ‎جريان آگاهی انتقادی مدرن شكل گيرد. آن ‏شكل از آگاهی كه همراه است با خودآگاهی.‏‎ ‎
يعنی درك جاي‌گاه و موقعيت خود
.
پيكار در راه تحقق حقوق دمكراتيك به صورت اصلی اخلاقی هم ظاهر و اثبات مي‌شود. حقوق
‎ ‎بشر ناظر به بي‌عدالتی ‏در زندگی هر روزه است. شاهد نابرابري‌ها و ظلم‌ها و‎ ‎حق‌كشي‌ها است. من مي‌بينم كه حق ديگری پايمال مي‌شود. ‏بر من روشن مي‌شود كه‎ ‎اگربرای تحقق حق ديگری گامی برندارم، از گوهر انسانی خويش جدا مي‌افتم. حق ديگری به‎ ‎معنای كامل كننده‌ی حقوق من است. مبارزه برای حقوق بشر در خود به معنای مبارزه برای ژرف تر كردن حقوق ‏انسانی خود من است. من بايد فعال شوم. مبارزه كنم و ديگری را كه‎ ‎هنوز حق بيان ندارد، حق انتخاب ندارد، نمي‌تواند ‏خودش راه‌های زندگي‌اش را برگزيند، در زندان است، شكنجه مي‌شود، از حق انسانی خود بي‌بهره مي‌شود، تحقير ‏مي‌شود، شهروند درجه‌ی دو شناخته مي‌شود، ياری كنم. ياری كنم تا بتواند به حقوق ابتدايی انسانی اش دست يابد. ‏خودش كارش را انتخاب كند، خودش منزلت خود را بسازد،‌ خودش همسر‏‎ ‎يا شريك زندگي‌اش را برگزيند، خودش ‏راه‌های بهتر زيستن، شاد بودن، لذت بردن، را‎ ‎بيابد. خودش بتواند به زندگي‌اش معنا بخشد.
اين "خود" در لفظ "خودش" محتاج ديگری است. او محتاج من است تا در مبارزه برای حقوق
‎ ‎بشر شركت كنم. من ‏محتاج او هستم تا خودم را بهتر بشناسم و كامل‌تر بسازم.مي‌بينيم كه تحصيل حقوق بشر گره خورده به مبارزات ‏دمكراتيك، اگر اين مبارزه پيش‎ ‎نرود، تكامل اجتماعی به معنای كلی آن صدمه خواهد خورد. قدرت آفريننده‌ی انبوهی ‏انسان ناشناخته خواهد ماند، به كار نخواهد آمد. در دل انديويدواليسم كه پايه‌ی ليبرالی حقوق بشر است تعاون و ‏هم‌‌راهی و مكالمه‌ی انسان‌ها نهفته است. اين جا‎ ‎ايندويدواليسم به معنای يافتن راه‌های گسترش خلاقيت و ‏آفرينندگی فرد انسان معنا‎ ‎دارد، فردی كه در دل جمع مي‌زيد و جمع بايد حقوق فردی او را محترم بداند و به رسميت‎ ‎بشناسد.
۳‏- سخن پاياني:
روشنفكر نه تنها درد و رنجی بر مردم تحميل نمي‌كند [نبايدبكند]، بلكه همواره از درد
‎ ‎و رنج مردم مي‌كاهد [بايد بكاهد]. ‏روشنفكران در اين راه درد و رنج بسيار خواهند‎ ‎برد. از اين رو از نظر اخلاقی بايد بگونه‌ای زندگی كنند كه آنان را آماده ‏نمايد تا درد و رنج بسياری را تحمل كنند. مبارزه با رژيم‌های سركوبگر برای كاستن از درد و رنج و آلام مردم، مبارزه ای ‏اخلاقی، اما پرهزينه [دشنام شنيدن، اخراج، تبعيد، زندانی شدن، شكنجه، شهادت] است. با هيچ ترفندی نمي‌‌توان ‏ميدان مبارزه را ترك كرد.
همان دليلی كه حقوق بشر را، حقوق انسان چونان انسان مي‌كند، دفاع از حقوق بشر را هم
‎ ‎وظيفه انسان چونان ‏انسان مي‌دارد. با استناد به تقسيم كار اجتماعی ‏[Division of labour] و فرآيند تفكيك [differentiation] نقش‌ها ‏نمي‌توان از مسئوليت اخلاقی گريخت. نهادهای مدنی مدافع حقوق بشر كار خود را انجام خواهند داد. وجود اين ‏نهادها، باعث سلب مسئوليت و فرار به برج عاج نمي‌شود. همه انسان‌ها، به خصوص روشنفكران، مكلفند پيكاری ‏شجاعانه با ناقضان حقوق بشر ترتيب دهند و از اين راه، از درد و رنج‎ ‎مردم گرفتار خودكامگان بكاهند.
اين سخنان چه نسبتی با وضع كنونی ايران دارد؟ اولاٌ همان دلايلی كه مبارزه در راه
‎ ‎حقوق بشر را توجيه می كرد، ‏مبارزه پيكارگران ايرانی مدافع حقوق بشر را موجه می نمايد. ثانياٌ ما به قوانين، سياست ها و رويه های جاری در ايران ‏به شدت اعتراض‎ ‎داريم، چون آزادی انديشه، بيان، مذهب، اجتماعات به رسميت شناخته نمی شود. چون هنوز‎ ‎در ‏قوانين اين نظام حكم اعدام مرتد وجود دارد. چون دگرانديشان و دگرباشان سركوب و زندانی مي‌شوند. چون بيش از ‏يكصد نشريه را طی ۸ سال گذشته توقيف كرده اند. چون درقانون مجارات اسلامی به افراد اجازه داده اند هر كس را ‏مهدورالدم تشخيص دادند، شخصاَ به قتل برسانند. چون حق تعيين سرنوشت را از شهروندان سلب كرده و به مردم اجازه نمي‌دهند تا به روش‌های مسالمت‌آميز زمامداران حاكم را بر كنار كنند. چون تمام راه‌های اصلاحات بنيادين را ‏مسدود كرده اند. چون هنوز زندانی سياسي-عقيدتی وجود دارد. چون از طريق قانون گذاری زنان و مردان را نابرابر كرده ‏و زنان ما را از‎ ‎بسياری از حقوق مدنی و شهروندی محروم كرده است. اعلام مجدد اين مواضع، هزينه‌مند‎ ‎است و ‏مي‌تواند برای بار سوم مرا راهی زندان كند. اما چه باك، وقتی از يك سو آدمی اخلاقاَ عمل خود را موجه مي‌داند و از ‏سوی ديگر تمام نهادهای مدنی حقوق بشری بين‌المللی و انديشمندان و روشنفكران جهان را در كنار خود مي‌يابد و ‏حمايت معنوی آنها را احساس مي‌كند. آزادی، دموكراسی، حقوق بشر، شاد زيستن، برابری، انتخاب گری و... حق ‏ماست. هيچ كس در اين دنيای خاكی كالايی را رايگان بدست نخواهد آورد. اگر‎ ‎اين آرمان ها برای ما ارزشمند است، ‏بايد برای بدست آوردن آن ها و ايجاد جامعه باز‎ ‎مبارزه كرد و نهراسيد.

 

 

 

 

 

 

 


 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ‏‏‏ ‏‏۱۰۱‏‏ ‏‏ ‏• مردادماه ۱۳۸۵ ‎‏‎ • اوت‏ ۲۰۰۶‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎ ‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎ ‎‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت