بازگشت به صفحه اول

شماره ‏‏‏ ‏‏۱۰۱‏‏ ‏‏ ‏• مردادماه ۱۳۸۵ ‎‏‎ • اوت‏ ۲۰۰۶‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎ ‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎ 

بازگشت به صفحه اول

 

رابطه‌ی‏ اسلام با غرب، دين در حيطه صلح*

 

دموکراسی از طريق بمب‌افکن‌ها و موشک های بالستيک صادر کردنی نيست و اصولا در عرصه‎ ‎فرهنگی نبايد ‏سرهنگی کرد. تفکر نظامی با تفکر دموکراتيک ناسازگار است

رابطه‌ی اسلام با غرب از ژرفا، گستره، پيچيدگی و ابهام فراوانی برخوردار است و اين
‎ ‎امر سبب مي‌شود که هرکس که ‏بخواهد در اين باره سخنی درست، جامع، عميق، و نو بگويد‎ ‎خود را با انبوهه‌ای از پرسش‌ها، مسائل، و ناداني‌ها و ‏سردرگمي‌ها مواجه مي‌بيند، به حدی که چه بسا نتواند سخنی قانع‌کننده، مستدل ‌و علمی و تحقيقی بگويد و خود را‎ ‎
ناچار از سکوت و اظهار عجز ببيند. از اين رو، آنچه خواهم گفت فقط طرح بسيار اجمالی و نگاهی از چشم پرنده به اين ‏رابطه است. اين طرح تنها کاری که مي‌تواند کند اين است
که جغرافيای اين مبحث را روشن مي‌کند، به طوری که ‏هرکس که بخواهد در اين زمينه‎ ‎مطالعه و تحقيق کند، لااقل، بداند که در کجای اين جغرافيا در حال مطالعه و تحقيق‎ ‎است. غرض از اين مقدمه اين بود که مخاطبان فرهيخته و محقق من سخنان مرا سخنانی متواضعانه، بي‌ادعا، و منتظر ‏نقد تلقی کنند، نه سخنان کسی که در يک باب سخن خود را‎ ‎ختم سخنان و فيصله بخش همه‌ی نزاع‌ها و اختلاف ‏نظرها مي‌داند.چرا رابطه‌ی اسلام و غرب از ژرفا، گستره، پيچيدگی و ابهام فراوانی برخوردار است؟‎ ‎
زيرا اين دو پديده هر يک کثيرالوجوه و چند چهره‌اند. نه اسلام يک پديده ساده و بسيط
‎ ‎و تک‌بعدی است و نه غرب، هر ‏يک از ابعاد و وجوه فراوانی برخوردارند و اين ابعاد و‎ ‎وجوه متعدد و در کنش و واکنشی که با يکديگر دارند تأثير فراوانی ‏مي‌نهند. سخن‎ ‎عالمانه در باب رابطه‌ی اسلام و غرب بايد با توجه به ذو وجوه بودن اين دو پديده‎ ‎گفته شود.
اما ابعاد اسلام چندتا است و ابعاد غرب چندتا؟ بدون مبالغه، هريک از اين دو به حدی کثيرالوجوه‌اند که شمارش وجوه ‏هيچيک در توان من نيست. از اين رو، و به ناچار، از
‎ ‎ميان ابعاد پرشمار اسلام چهار بعد و از ميان ابعاد پرشمار غرب نيز ‏چهار بعد را‎ ‎برمي‌گزينيم و ارتباط اين دو پديده را در قالب ارتباط اين ۸ بعد بررسی مي‌کنيم.
غرب، دست کم،
۴ وجه شاخص دارد: ۱) تا حد فراوانی مسيحی است، ۲) مدرنتر از بقيه‌ی نقاط جهان است، ۳) از ‏سلطه‌ی تمدنی و مادی برخوردار است، و ۴) از سلطه‌ی فرهنگی و‎ ‎معنوی برخوردار است.
اسلام نيز،
۴ وجه شاخص دارد: ۱) دين است، ۲) در دوره‌ی ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور‎ ‎کرده است، ۳) کمابيش در ‏موضع دفاعی است، و ۴) چند آوايی است، يعنی قرائت‌ها و‎ ‎تفاسير متعددی از آن وجود دارد.
وقتی که آن
۴ وجه شاخص غرب در اين ۴ وجه شاخص اسلام تاثير مي‌کنند و از آنها تاثير مي‌پذيرند چه رخ مي‌دهد؟ ‏آنچه رخ مي‌دهد اين است که داوري‌های يکسونگرانه، سطحی و‎ ‎ظاهربينانه، و تنگ‌نظرانه را نقش بر آب مي‌کند و از ‏لحاظ نظری اعتبار آنها را يکسره‎ ‎مخدوش مي‌سازد.
نخست، توضيح بسيار مختصری در باب هر يک از اين
۸ شاخص بدهم‏.
غرب
:
۱‏) تا حد فراوانی مسيحی است. به دو جهت نگفته‌ايم: يکسره مسيحی است؛ اول: در غرب‎ ‎اديان و مذاهب ديگر نيز ‏کمابيش حضور دارند، اما البته حضورشان، به هيچ‌وجه، قابل‎ ‎قياس با حضور مسيحيت نيست، ثانياً: مسيحيان غرب نيز ‏الان به صورتی که در صدر مسيحيت‎ ‎و دوران آباء کليسا و نيز به صورتی که در قرون وسطا با مسيحيت مي‌زيستند و ‏تنفس‎ ‎مي‌کردند نمي‌زيند و تنفس نمي‌کنند. بسياری از ساحت‌های زندگی مسيحيان کنونی غرب، تحت تاثير عوامل ‏فراوانی و از جمله مدرنيته غربی، از شمول آموزه‌ها و تعاليم مسيحی بيرون رفته است. سکيولاريزم شاخص و بارز ‏غرب کنونی، اگرچه مسيحيت را يکسره از ميدان‏‎ ‎بدر نکرده است، تا حد فراوانی، دايره‌ی شمول احکام و آموزه‌هايش ‏را تنگ کرده است.
در عين حال، هنوز انسان غربی هويت خود را در چارچوب مسيحيت تعريف مي‌کند و دست کم
‎ ‎يکی از مهم‌ترين ‏مولفه‌های وجودی خود را مسيحی بودن خود مي‌داند.
۲‏) غرب مدرنتر از بقيه نقاط جهان است. غرب نه فقط خاستگاه مدرنيته بوده است و نه فقط زودتر از ساير اقاليم و ‏نواحی عالم مدرن شده است، بلکه اکنون نيز، که مدرنيته‎ ‎تقريباً عالم گير شده است، باز هم از ساير نقاط جهان مدرنتر ‏است. يعنی مدرنيته‌ی آن‎ ‎وسيع‌تر و عميق‌تر است.
۳‏) غرب از سلطه تمدنی و مادی برخوردار است. قبل از توضيح اصل اين سخن، روشن کنم که‎ ‎منظور از تمدن ‎‎(Civilization) در اين بيان من و در سراسر اين نوشته، مجموعه‌ی همه‌ی ابعاد مادی و بيرونی زندگی يک جامعه است. ‏مناسبات اقتصادی، توليد، توزيع، مصرف، کشاورزی، دامپروری، صنعت، خدمات، شهرسازی، ‌وسائل حمل و نقل، ‏وسائل ارتباط جمعی وضع‎ ‎خوراک، پوشاک، مسکن، تفريحات، ورزش و... بسيار چيزهای ديگری که ابعاد مادی و بيرونی ‏
(objective) زندگي‌اند، زيرعنوان تمدن جامعه جای مي‌گيرند. روشن است که رشد علوم‎ ‎تجربی و همراه و متناسب با ‏آن، رشد فناوری و صنعت و همراه با اين دو رشد سطح زندگی و رفاه مادی دست به دست هم داده‌اند و هم انسان ‏غربی را بسيار بيشتر از ساير‎ ‎انسانها از رفاه معيشتی و برخورداري‌های مادی برخوردار کرده‌اند و هم سلطه‌ای برای ‏
تمدن غرب نسبت به ساير تمدن‌ها پديد آورده‌اند. بدون شک رشد تسليحات جنگی و نظامی، که در سلطه گستری ‏نقش بسيار عمده‌ای دارند، همراه با سرمايه‌های مالی و پولی غربيان
‎ ‎موجبات سلطه‌ی بلا منازع غرب رافراهم ‏آورده‌اند.
۴‏) غرب از سلطه‌ی فرهنگی و معنوی برخوردار است. باز، در اينجا، منظور از فرهنگ (Culture) مجموعه‌ی همه‌ی ابعاد ‏معنوی و درونی زندگی جامعه است. باورها، علوم و‎ ‎معارف، اطلاعات، احساسات و عواطف، نيازها، خواسته‌ها، آرزوها، ‏آرمان‌ها، طرحها و‎ ‎برنامه‌ها، هدف‌ها و تصميم‌ها، بينش‌ها، نگرش‌ها، خودشناسي‌ها، تصورات از خود (Self-images) و... بسياری از چيزهای ديگر که ابعاد معنوی و درونی ‏(subjective) زندگي‌اند زيرعنوان فرهنگ جامعه اندراج مي‌يابند. ‏واضح است و نيازی به گفتن نيست که‎ ‎بسياری از مولفه‌های فرهنگی جوامع غربی برای غيرغربيان جذابيت و ‏دل‌انگيزی داشته‎ ‎است و همين جذابيت و دل‌انگيزی باعث شده است که غرب نوعی سلطه معنوی و فرهنگی بر‎ ‎عالم ‏غيرغربی پيدا کند. به گمان من، اهم اين مولفه‌های فرهنگی جذابيت عبارتند از، نگرش مبتنی بر آزمون و خطا و تجربه ‏اندوزی و توجه به واقعيات (که نافی هرگونه خودشيفتگی، تعصب، جزم و جمود، پيشداوری، و خرافه‌پرستی است)، ‏استدلال‌گرايی (که با‎ ‎تعبد و تقليد سر ناسازگاری دارد)، برابري‌طلبی (که هرگونه سلسله مراتب بي‌دليل و‎ ‎ناموجه‎ ‎‎(unjustified) را نفی و طرد مي‌کند)، ماترياليزم روش‌شناختی ‏(methodological) و معرفت‌شناختی ‏(epistemological) ‎‎(در برابر ماترياليزم‏‎ ‎وجودشناختی ‏(ontological) که جهان هستی را منحصر در عالم ماده و ماديات مي‌داند)، يعنی ‏اعتقاد بر اينکه هر پديده‌ی مادی سرانجام علتی مادی دارد که بايد در پی يافتن‎ ‎آن بود و به هيچ قيمتی دست از طلب ‏آن برنداشت، سنت‌ستيزی ‏(anti-traditionalism) که‎ ‎به هيچ وجه حاضر نيست که چيزی را به صِرفْ کهن بودن و قرن‌ها ‏مورد اعتقاد و عمل‎ ‎بودن بپذيرد و حقانيت ببخشد. آزادانديشی ‏(free-thinking) که تفکر را در قيد و بند‎ ‎هيچ چيزی جز ‏لوازم و مقتضيات و قوانين و قواعد تفکر قرار نمي‌دهد، انسان‌گرايی ‏(humanism)، فردگرايی ‏(individualism) که نافی ‏هر مسلک و مرامی است که فرد انسانی گوشت و پوست و خوندار را فدای امور انتزاعی و هويت‌های جعلی، مانند ‏جامعه، نظام‎ ‎و... قرار مي‌دهد، مفهوم حقوق طبيعی ‏(natural rights) و حقوق بشر (human rights)، ليبراليزم، ‏پلوراليزم، مدارا (tolerance)، و دموکراسی. اينها، به گمان من، موجبات‏ سلطه‌ی فرهنگی و مادی غرب را بر ساير ‏اقاليم عالم فراهم آورده‌اند و هرچه غرب‎ ‎التزام و تعهدش به اينها بيشتر و جدي‌تر شود جاذبه خود را افزايش داده است. ‏در همين‎ ‎جا، اشاره کنم که اين وجوه جذابيت، اصلاً تصادفی و به تبعيت از مد و اسلوب زمانه‎ ‎نيستند. هر انسان دارای ‏عقل و وجدان اخلاقی برای اينها ارزش قائل است.
و اما اسلام:
۱) دين است، بدين معنا که برای طرفداران خود، مثل هر دين ديگری، هم‏‎ ‎نقشه‌ی عالم هستی و جايگاه ‏يکايک موجودات را تعيين مي‌کند، هم کتاب قانون است و‎ ‎بايدها و نبايدها و درست و نادرست‌ها و واجب و حرام‌ها را ‏روشن مي‌کند و هم نسخه‎ ‎است، يعنی درمانگری دارد و بيماري‌ها و دردهای روانی و روحانی آنها را درمان‎ ‎مي‌کند. هر ‏دين، به گمان من هم نقشه است، هم کتاب قانون، و هم نسخه، اگرچه اديان‎ ‎مختلف از لحاظ ميزان تاکيدشان بر هر ‏يک از اين سه وجه با هم فرق دارند، از سوی ديگر،‌اسلام مانند هر دين ديگری، آن نقشه و کتاب قانون و نسخه را ‏فوق سوال و‎ ‎خطاناپذير و بي‌چون و چرا و معصوم از خطا مي‌داند.
۲‏) اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است. اين وجه باعث مي‌شود که‎ ‎اسلام، مانند همه اديان بزرگ ‏جهانی، هم از لحاظ نظری و هم از لحاظ عملی، بسياری از مشخصه‌های دوران سنت و قبل تجدد را تصريحاً و تلويحاً ‏پذيرفته است. اين مشخصه‌ها‎ ‎فقط شامل هستي‌شناسی و جهان‌شناسی ‏(cosmology) و خداشناسی و ‏فرشته‌شناسی و‎ ‎انسان‌شناسی و علم‌النفس و هيأت و نجوم و افلاک‌شناسی و تاريخ و جغرافيا و طبيعيات‎ ‎قدما و ‏ادوار باستانی نيست، بلکه از اين لحاظ نيز صبغه دوران ماقبل تجدد دارد که‎ ‎مبتنی بر تعبد و قبول اوتوريته‌هايی است ‏که هرگز نبايد مورد پرس‌وجو و نقد و اعتراض‎ ‎واقع شوند، بر ايمان تاکيد فراوان دارد. به سلسله مراتبی (از جمله ‏سلسله مراتب‎ ‎روحانيون قائل است، دست غيب را هم در کار می بيند ، به نوعی عقل دينی قائل است و‎ ‎آزادانديشی ‏را نمي‌پذيرد. خداگرا و خدا محور است، نه انسان محور، اجتماع‌گرا و جامعه‌گرا است. به پلوراليزم (لااقل پلوراليزم صدق ‏و حقانيت) اصلاً قائل نيست، به‎ ‎مدارا چندان روی خوش نشان نمي‌دهد، و...
۳‏) اسلام کمابيش در موضع دفاعی است. اسلام تقريباً با ظهور رنسانس در غرب و آغاز‎ ‎عصر طلايی تمدن و فرهنگ ‏غربی آهسته آهسته و تحت تأثير علل و عوامل متعددی که من، در اينجا، قصد شمارش آنها را ندارم، در مقايسه با ‏غرب رو به افول نهاد. اين افول از‎ ‎زمانی که جهان اسلام با جهان غربی مسيحی مواجهه جدی يافت روز به روز بيشتر و ‏بيشتر‎ ‎شد، ورود ناپلئون به مصر شايد بارزترين جلوه‌ی اين ضعف باشد. طبعاً هرچه ضعف بيشتر، موضع دفاعی بيشتر و ‏چه بسا در خود فرورفتن و گتو (ghetto) نشينی بيشتر. اکنون، علي‌رغم اينکه نوعی بيداری جهان اسلام و نوعی ‏بنيادگرايی تهديدکننده غرب در جهان‎ ‎اسلام ظهور کرده است، باز بايد گفت که اسلام در موضع دفاعی است. حتی ‏بنيادگرايی اسلامی و تروريسمی را که بعضی از گروه‌های سياسی و انقلابی اسلامی ايجاد و تقويت‎ ‎کرده‌اند مي‌توان ‏در چارچوب موضع دفاعی مورد تجزيه و تحليل و تفسير و تبيين قرار داد.
۴‏) اسلام چند آوايی است. يعنی قرائت‌ها و تفاسير متعددی از آن وجود دارد. اگرچه‎ ‎هميشه از اسلام قرائت‌ها و ‏تفاسير متعددی وجود داشته است و هميشه در طول تاريخ‎ ‎اسلام، اسلام فقها، با اسلام عرفا و متصوفه، اسلام ‏فلاسفه و حکما، اسلام متکلمان‎ ‎اشعری، معتزلی، امامی و خوارج و... همه با هم فرق‌ها و اختلاف‌نظرهای احياناً ‏فاحش‎ ‎داشته‌اند ولی امروز، يعنی پس از مواجهه فرهنگی و تمدنی اسلام و غرب، مي‌توان گفت‎ ‎که اين چند آوايی ‏بارزتر و انکارناپذيرتر شده است: از ميان اين آواهای مختلف چه بسا‎ ‎مي‌توان گفت که سه آوا شاخص‌تر و تقابلشان با ‏يکديگر بيشتر است: اسلام بنيادگرايانه (fundamentalistic)، سنت‌گرايانه (traditionalistic)، و تجددگرايانه ‎‎(modernistic). مي‌توان با کمال اختصار گفت که تفاوت‌های اصلی و عمده اين سه تفسير و رويکرد به‎ ‎اسلام عبارتند ‏از:اسلام بنيادگرانه: الف) عقل استدلال‌گر را منبع معرفتی در کنار قرآن و روايات‎ ‎نمي‌داند، بلکه نهايت اعتباری که برای ‏آن قائل است فقط در جهت کشف و استخراج حقايق‎ ‎از دل کتاب و سنت است و از اين جهت شديداً نص‌گرا و نقل‌گرا ‏است. ب) بر ظواهر اسلام تأکيد دارد، نه بر روح آن، ج) شريعت انديش است و ديانت را بيش از هر چيز و پيش از‎ ‎هر ‏چيز در رعايت احکام شريعت و فقه مي‌داند و اين احکام را تغييرناپذير و‎ ‎خدشه‌ناپذير مي‌انگارد و بنابراين د) برای ‏تأسيس مجدد جامعه‌ای که در آن شريعت و‎ ‎فقه به نحو تام و تمام اشاعه و ترويج يابد مي‌کوشد واز آنجا که تأسيس ‏چنين جامعه ای با وجود حکومت‌های غيردينی و فارغ از ارزش که جانب هيچيک از تصورات مختلفی را که در‎ ‎باب زندگی ‏خوب وجود دارند نمي‌گيرد مشکل و بلکه محال است. هـ) نسبت به همه اين قبيل‎ ‎حکومتهای غير دينی سر ناسازگاری ‏قصد براندازی دارد و سعی مي‌کند تا نظامهای حکومتی شريعتمدار وفقه‌گرا ايجاد کند، و) به تکثرگرايی دينی قائل ‏نيست، ز) با تکثرگرايی سياسی نيز روی خوش ندارد، ح) دين را برآورنده همه نيازهای بشر، اعم از مادی و معنوی و ‏دنيوی و اخروی مي‌داند و از اين رو ط) معتقد است که با ايجاد حکومت دينی مي‌توان‎ ‎بهشت زمينی پديد آورد، ی) با ‏فرهنگ غرب متجدد و حتی در بعضی از موارد با تمدن آن‎ ‎مخالف است، چرا که همه اينها را ناسازگار با اسلام، يعنی ‏ناسازگار با شريعت و فقه، مي‌بيند و يا سرچشمه همه مسائل و مشکلات کنونی جهان اسلام را غرب مي‌داند.
اسلام تجددگرايانه: الف) عقل استدلال‌گر را هم ابزار کشف و استخراج حقايق از دل
‎ ‎کتاب و سنت مي‌داند وهم منبعی ‏در کنار دو منبع کتاب و سنت. حتی در صدد است حجيت خود‎ ‎کتاب و سنت را هم از طريق عقل اثبات کند.
ب) بر روح پيام اسلام تأکيد دارد، نه بر ظواهر آن، ج) تدين را بيش و پيش از هر چيز در اخلاقی زيستن می بيند،د) ‏احکام شريعت و فقه را تغييرناپذير نمی داند بلکه بيشتر آنها را مقيد و مشروط به
زمان، مکان، و اوضاع و احوال هنگام ‏ظهور دين می داند و جمود بر آنها را موجب دور‎ ‎شدن از روح پيام جهانی و جاودانی اسلام می داند و، بنا بر اين، به ‏هيچ روی، دغدغه‌ی تأسيس جامعه‌ای را ندارد که در آن احکام شريعت و فقه مو به مو و به همان صورت ۱۴۰۰‏‎ ‎سال ‏پيش اجرا شود، بلکه بيشتر سعی در عقلاني‌سازی احکام شريعت و فقه و نزديک ساختن‎ ‎اين احکام به حقوق بشر و ‏نوعی اخلاق جهانی دارد و به همين جهتهـ) سعی در ايجاد حکومتهای شريعتمدار و فقه‌گرا ندارد و معتقد است که ‏وجود جامعه‌ای دينی در سايه حکومتی غير دينی نيز ممکن است و از اين رو فراق و فراغ دولت از ديانت‎ ‎و ديانت از ‏دولت را هم ممکن مي‌داند و هم مطلوب. و) به تکثرگرايی دينی قائل است.
ز) از تکثرگرايی سياسی نيز استقبال مي‌کند
.
ح) دين را فقط برآورنده نيازهای معنوی و اخروی مي‌داند، ط) معتقد نيست که با تاسيس حکومت دينی و ايجاد جامعه ‏دينی لزوماً رفاه مادی نيز
‎ ‎حاصل می آيد.
ی) از تمدن غرب و در بسياری از موارد و از فرهنگ آن نيز دفاع مي‌کند و اين تمدن و
‎ ‎فرهنگ را در برآوردن نيازهای دنيوی ‏مادی موفق مي‌داند.
يا) دشمن جهان اسلام را بيشتر خانگی مي‌داند تا خارجی و مي‌گويد از ماست که بر
‎ ‎
ماست
.اسلام سنتگرايانه: الف) عقل استدلال‌گر را فقط ابزار کشف و استخراج حقايق کتاب و‎ ‎سنت مي‌داند و آن را ‏منبعی در کنار اين دو نمي‌انگارد و اين شأن اخير را تنها برای عقل شهودی قائل است که پشتوانه حجيت و اعتبار دين ‏است. اگر دست به تأويل کتاب و سنت‎ ‎ببرد بيشتر به حکم عقل شهودی است، نه عقل استدلال‌گر و از اين نظر، ‏عقل‌گرا و‎ ‎آزادانديش و تعبدگريز نيست.
ب) بر روح پيام اسلام تاکيد دارد
.
ج) تجربت‌انديش است و تدين را بيشتر نوعی سير و سلوک باطنی و معنوی مي‌داند که فقه
‎ ‎شرط لازم (و نه کافی) آن ‏است. شريعت و فقه را هدف و غايت نمي‌داند،‏ بلکه وسيله و‏‎ ‎آلتی مي‌انگارد که از توسل و تمسک به آن گريز و گزيری ‏نيست.
د) دغدغه تأسيس جامعه‌ای شريعتمدار و فقه‌گرا را ندارد. بلکه بيشتر در ترويج اخلاق‏
‎ ‎و معنويت مي‌کوشد.
هـ) از جدايی دين از دولت ناخشنود نيست و حکومت‌های غيردينی را مزاحم استکمال
‎ ‎اخلاقی و معنوی نمي‌داند.
و) به تکثرگرايی معتقد است
.
ز) از تکثرگرايی سياسی نيز استقبال مي‌کند
.
ح) دين را فقط برآورنده نيازهای معنوی مي‌بيند. و
‎ ‎
ط) اصلاً معتقد نيست که دين وعده تحقق بهشت زمينی داده باشد. ی) با فرهنگ و حتی تمدن غرب سر ستيز دارد و ‏آن را نتيجه غفلت بشر و عصر ظلمت مي‌داند
.
يا) سبب نکبت و ادبار وضع جامعه اسلامی را خود مسلمين مي‌داند‏، نه غربيان و
‎ ‎بيگانگان.
حال که با
۴ وجه شاخص‌تر غرب و ۴ وجه شاخص‌تر اسلام کمابيش آشنايی يافتيم، مي‌توانيم درباره ارتباط غرب و ‏اسلام، طرحی بدين صورتی که مي‌آيد تصوير کنيم:
A) غرب تا حد فراوانی مسيحی است. پس:
۱‏) چون اسلام هم دين است، با غرب ستيزی دارد که هر دو دين بزرگی مي‌توانند با هم‎ ‎داشته باشند. اين ستيز در ‏مخالفتی که کمابيش در سرتاسر جهان اسلام با ميسيونرهای مذهبی مسيحی، اعم از کاتوليک و پروتستان، نشان ‏داده مي‌شود هويداست. کشورهای غربی نيز برای فعاليت‌های تبليغی و ترويجی روحانيان مسلمان، اعم از شيعی و ‏سنی و وهابی، محدوديت‌ها و تضييقاتی ايجاد مي‌کنند، اگرچه اين محدوديت‌ها و تضييقات قابل مقايسه‎ ‎با ‏محدوديت‌ها و تضييقات مسيونرهای مذهبی مسيحی در کشورهای اسلامی نيست، و اين نيز‎ ‎بدين علت است که ‏غرب لااقل نظراً آزادی دين و مذهب و وجدان و بيان را از اصول حقوق‎ ‎بشر تلقی مي‌کند. حمله ی متقابل الاهيدانان ‏مسيحی و الاهيدانان مسلمان نيز به‎ ‎يکديگر در همين راستا قابل تبيين است. خصوصاً بنيادگرايان مسيحی و ‏بنيادگرايان‎ ‎مسلمان خود را در حال نوعی جهاد مقدس (Holy War) بر ضد يکديگر مي‌دانند. کتب، رسالات و مقالات ‏مدافعه نگارانه (apologetic) علمای مسلمان و تئولوگهای مسيحی که‎ ‎شمار آنها روزافزون است، در واقع، مواجهه غرب ‏مسيحي‌اند، با اسلام.
حقيقت اين است که، در اين بعد، اگر الاهيدانان هر دو دين توجه کنند به اينکه مساله
‎ ‎اصلی جهان امروز، در واقع، ‏مواجهه ماديت و معنويت است، درخواهند يافت که مي‌توانند‎ ‎به جای دشمنی با يکديگر، برای دفاع از جبهه معنويان ‏جهان در کنار هم تشريک مساعی کنند، علي‌الخصوص که چون هر دو از اديان ابراهيمي‌اند وجوه اشتراک آنها بسيار ‏بيشتر‎ ‎از آن است که در نگاه نخستين به نظر مي‌رسد. چه نيکوست که با توجه به وضع خطير‎ ‎کنونی الاهيدانان اين دو ‏دين الاهيدانانی مانند تامس مرتون امريکايی ‏(Thomas Merton)، هانس کونگ آلمانی ‏(Hans Kung) را اسوه و الگوی ‏خود قرار دهند و به جای تضاد توان‌زدا‌ و تضعيف کننده با يکديگر در جهت تقويت جهان‌نگری معنوی بکوشند.
۲‏) چون اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است و مسيحيت غرب نيز چنين‎ ‎است، از اين نظر، اسلام و ‏غرب در دوران مدرنيته با مسائل و مشکلات يکسانی مواجهند و‎ ‎بنابراين، مي‌توانند به هم کمک فراوان بکنند. البته ‏مي‌پذيرم که مسيحيت چون در قياس با اسلام، دين کم شريعتی است و شريعت و فقه گسترده‌ای ندارد و طبعاً ‏مسائل و مشکلات‎ ‎کمتری با مدرنيته دارد و علي‌الخصوص پلوراليزم و حقوق بشر را به سهولت بيشتری مي‌تواند بپذيرد ‏و حال آنکه فقه بسيار وسيع و متورم اسلام دشواري‌های بيشتری در اين‎ ‎راه دارد، اما، به هر تقدير، مسائل و مشکلات ‏اسلام و مسيحيت غرب در رويارويی با‎ ‎مدرنيته آنقدر فراوانند که تشريک مساعی اين دو دين يقيناً به سود هر دو ‏خواهد بود.
اين تشريک مساعی دو جنبه مهم مي‌تواند داشته باشد:
۱) وجوهی از مدرنيته که واقعاً‎ ‎با گوهر دين منافاتی ندارند ‏پذيرفته و جذب و هضم فرهنگ دين شوند و با آنها عناد و مخالفت نشود. ۲) وجوهی از مدرنيته که با گوهر دين منافات ‏زوال‌ناپذير دارند به‎ ‎صورتی مستدل و فقط با توسل به نيروهای باوراننده و اقناع‌گر تضعيف شوند.
۳‏) چون اسلام کمابيش در موضع دفاعی است مي‌تواند به خطا دستخوش اين توهم شود که همه‎ ‎فعاليت‌های ‏الاهيدانان مسيحی در جهت تضعيف اسلام و جهان مسلمين است. اساساً در موضع‎ ‎دفاعی فرد يا جامعه هميشه در ‏معرض خطاانديشی و توهم‌زدگی و بيگانه‌ستيزی و‎ ‎دشمن‌خويی است. و اين وضع متاسفانه در ذهن و انديشه ‏بسياری از عالمان و روحانيون‎ ‎اسلام راسخ و يا برجا شده است. از سوی ديگر، در موضع دفاعی گاه هست که آدمی ‏قدرت‎ ‎تميز ميان دوست و دشمن را از دست مي‌دهد و خشک و تر را با هم مي‌سوزاند. اينکه‎ ‎بسياری از الاهيدانان ‏مسلمان از يادگيری و آموزش بسياری از دستاوردهای فکری و علمی الاهيدانان مسيحی روی برمي‌تابند و اعراض ‏مي‌کنند نتيجه‌ی عدم تشخيص دشمن واقعی از‎ ‎غيردشمن است.
۴‏) چون اسلام چندآوايی است موضعش در برابر مسيحيت غربی در يک ضابطه و جمله قابل‎ ‎تلخيص نيست. بنيادگرايان ‏اسلامی چيزی جز طرد و نفی در قبال الاهيات و دين مسيحی در‎ ‎پيش نگرفته‌اند. سنت‌گرايان اسلامی تا آنجا که ‏الاهيات مسيحی را در راستای حکمت‎ ‎خالده (perennial philosophy) و دين خالد (perennial religion) مي‌بينند ‏نسبت به آن‎ ‎قبول و حتی استقبال دارند. آثار رنه گنون (Rene Guenon)، فريتيوف شووان (Frithjof Sohuon)، تيتوس ‏بورکهارت (Titus Burckhardt)، مارتين لينگز (Martin Lings)، گی ايتون (Gai Eaton)، و سيدحسين نصر سرشار است ‏از آموزه‌های الاهيات مسيحی و تفسير و‎ ‎تبيين و دفاع از آنها، و حال آنکه شماری از اينان خود مسلمانند. و اما ‏تجددگرايان‎ ‎اسلامی نيز مطلقاً مخالفتی با الاهيات تجددگرايانه مسيحی ندارند، بلکه مي‌توان گفت‎ ‎که يکی از منابع ‏تغذيه فکری آنان آثار اين الاهيدانان مسيحی است. از اين بالاتر، مي‌توان مدعی شد که آثار سنت‌گرايان مسلمان و ‏تجددگرايان مسلمان در چند دهه‌ی اخير در تلطيف و انسانی کردن روابط غرب مسيحی و جهان اسلام تاثير عظيمی ‏داشته است، هرچند‎ ‎در مقابل بايد اعتراف کرد که روحانيون بنيادگرا و ايدئولوژيک مسلمان نيز در تيره و‎ ‎تار کردن اين ‏روابط از هيچ چيز فروگذار نکرده‌اند.
B) غرب مدرنتر از بقيه‌ی نقاط جهان است پس،۵‏) چون اسلام دين است، آن هم دين پرشريعتی که برای جميع ابعاد و ‏ساحات زندگی، اعم‏‎ ‎از فردی و جمعی، و مادی و معنوی، و دنيوی و اخروی، و کوتاه‌مدت و درازمدت، احکام و‎ ‎دستورالعمل‌هايی دارد طبعاً نوعی تماميت‌خواهی و شمول‌طلبی دارد و از اين رو با غرب‎ ‎که چون مدرنتر از بقيه نقاط ‏جهان است بسياری از ساحتهای زندگی را از شمول احکام دين‎ ‎بيرون مي‌برد و حتا در بعضی از ساحتها با احکام دينی ‏مخالفت صريح يا ضمنی مي‌ورزد‎ ‎سر سازگاری ندارد.
۶‏) چون اسلام در دورة ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است و با بسياری از شاخص‌های فکری و علمی آن دوران عقد ‏اخواتی دارد و آن شاخص‌های فکری و علمی با مدرنيته ناسازگاری دارند، از اين رو، اسلام به غرب مدرن به چشم ‏دوستی و يگانگی نمي‌تواند‎ ‎
بنگرد. انس و الفت بيشتر جهان اسلام را با کشورهای جهان سوم، ولو غيرمسلمان، که
‎ ‎کمتر از غرب به بواطن و ظواهر ‏مدرنيته التزام دارند و تظاهر مي‌کنند، در اين راستا‎ ‎مي‌توان تبيين کرد.
۷‏) چون اسلام کمابيش در موضع دفاعی است، در معرض اين خطر بزرگ هست که بسياری از‎ ‎محاسن و ويژگي‌های ‏مثبت غرب را نبيند يا چون آنها را متعلق به رقيب و خصم مي‌داند آگاهانه يا ناآگاهانه از سنخ معايب و ويژگي‌های منفی ‏تلقی کند، مخالفت بسياری از‎ ‎علمای اسلامی با رأی دادن، استفاده از راديو و تلويزيون، دوش حمام، کنترل مواليد، و... ‏فقط به اين صورت قابل تبيين است. در اينجاست که تفکيک ميان وجه استعمارگری و‎ ‎قشون‌کشی و امپرياليسم غربی ‏از وجه علمی و فناورانه غرب حائز کمال اهميت است.
۸‏) چون اسلام چندآوايی است نسبت به غرب مدرن واکنش واحدی ندارد. مسلمانان بنيادگرا، درعين حال که از وجوه ‏تمدنی مدرنيته کمال استفاده را مي‌کنند، با وجوه فرهنگی آن‎ ‎عناد شگفت‌انگيز و عجيبی دارند. مسلمانان سنتگرا نيز ‏با وجوه فرهنگی مدرنيته کمال‎ ‎مخالفت و ستيز را نشان مي‌دهند. مسلمانان تجددگرا، در اين ميان، موضع بسيار‎ ‎متعادل‌تر و قابل دفاع‌تری دارند و بسياری از وجوه مدرنيته را مي‌پذيرند و آن را در‎ ‎فرهنگ و دين خود وارد مي‌کنند. ‏مي‌توان گفت که خود اينان نيز به دو دسته قابل‎ ‎تقسيم‌اند. يکی آنها که مدرنيته را اسلامی مي‌کنند و ديگری آنها که ‏اسلام را مدرن‎ ‎مي‌کنند.
(C غرب از سلطه ی تمدنی و مادی برخوردار است. پس،۹‏) چون اسلام دين است و علاوه بر اينکه نقشه است، کتاب ‏قانون و نسخه هم هست هميشه‎ ‎با اين پرسش مردافکن مواجه بوده است. که پس چرا از لحاظ تمدن مادی شکست ‏خورده است و‎ ‎از قافله‌ی تمدن غرب فرسنگ‌ها عقب مانده است و با اينکه برای غيرمسلمين راه سلطه‌ای قائل نبوده ‏است، عملاً مغلوب آنان شده است. الاهيدانان اسلامی برای جواب به اين‎ ‎سئوال راههايی را طی کرده‌اند. بعضی ‏گفته‌اند که اسلام اساساً برای آبادانی دنيا نيامده بوده است بلکه برای آبادانی آخرت آمده بوده است. پس اساساً در ‏ميدان مسابقه‎ ‎در امور مادی نبوده است تا گمان رود که شکست خورده است. بعضی ديگر گفته‌اند که‎ ‎غربيان از ميراث ‏فرهنگی اسلام سوءاستفاده کرده‌اند و بر خود مسلمين سبقت گرفته‌اند.
ولی، به هر حال، آنان که اسلام را ضامن سعادت هم آخرت و هم دنيا مي‌دانند هنوز با
‎ ‎اين معضل فکری دست به ‏گريبان‌اند. ادبيات «علل عقب‌ماندگی مسلمين» که ادبيات حجيمی است همه تلاش مذبوحانه‌ای است برای پاسخ به ‏اين پرسش.
۱۰‏) چون اسلام در دورة قبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است، طبعاً نمي‌توان از آن‎ ‎انتظار داشت که واجد همه اسباب و ‏علل معرفتی و غيرمعرفتي‌ای باشد که موجب پيشرفت‎ ‎تمدنی و مادی غرب شده‌اند اما به هر حال جای اين سئوال ‏هست که مسيحيت هم همين وضع‎ ‎را داشته است.پس چرا غرب مسيحی به چنين رشدی دست يافته است؟ ‏کسانی گفته‌اند که غرب نيز به قيمت دست کشيدن از دين در جهات مادی رشد کرده است و مسلمين به جهت التزام‎ ‎
مؤکد به دين در جهات مادی نخواسته‌اند رشدی داشته باشند (دکتر حسين نصر به چنين
‎ ‎پاسخی رسيده است). اما ‏اين جواب آن ادعای دو بعدی بودن و هم به دنيا هم به آخرت نظر‎ ‎داشتن دين را در محل شک و شبهه مي‌آورد.
۱۱‏) چون اسلام کمابيش در موضع دفاعی است هم ممکن است به خود آيد و رمز موفقيت مادی غرب را دريابد و خود ‏در همين راستا دست به کار شود تا عقب‌افتادگی خود را از رقيب و‎ ‎خصم جبران کند و هم ممکن است چندان تضعيف ‏روحيه شود که فعاليتی را هم که مي‌تواند‎ ‎داشته باشد از دست بگذارد. نمونه‌های اندونزی و مالزی چه بسا از دستة ‏اول باشند که‎ ‎مع‌الاسف مثل و نظير چندانی ندارند.
۱۲‏) چون اسلام چند آوايی است نه سلطه مادی و تمدنی غرب را به يکسان تفسير مي‌کند و‎ ‎نه به آن به يکسان ‏واکنش نشان مي‌دهد. اسلام بنيادگرا چندی است که به توهم از هم‎ ‎پاشيدن تمدن غرب دچار شده است و اين توهم ‏را با ادبيات آخرالزمانی ‏(apocaljptic) تقويت مي‌کند. در اين ميان بعضی از بنيادگرايان همه چيز را بر عهده تقدير الاهی ‏و‎ ‎سرنوشت تاريخی غرب گذاشته‌اند و خود منفعلانه دست روی دست گذاشته‌اند تا عن‌قريب شاهد فروپاشی غرب ‏باشند و بعضی باليقين به اين فروپاشی مي‌خواهند سهم دين و مذهبی و‎ ‎وظيفه الهی خود را در اين راستا به انجام ‏رسانند و از اين رو به نحو بيمارگونه‌ای، از هر حادثه‌ای، هر چه قدر کوچک، در غرب ابراز شادمانی مي‌کنند و آن را از ‏مقدمات‎ ‎فروپاشی حتمی غرب مي‌دانند. مسلمانان سنتگرا به پيشرفت‌های مادی غرب به ديده‎ ‎بي‌اعتنايی مي‌نگرند و ‏آن را به چيزی نمي‌گيرند و برای آن چندان بها و اهميتی قائل‎ ‎نيستند. اما مسلمانان تجددگرا به حق و چنانکه بايد و ‏شايد سعی در فهم بهتر غرب و‎ ‎پيشرفت آن و جبران عقب‌ماندگی گذشته دارند.
(D غرب از سلطه فرهنگی و معنوی برخوردار است. پس،۱۳‏) چون اسلام دين است و خود را کلمه‌ی عليای الاهی ‏مي‌داند با اين پرسش مواجه است‎ ‎
که علت نفوذ و جذابيت فرهنگی و معنوی غرب چيست؟ بسياری اصلاً منکراين سلطه فرهنگی و
‎ ‎معنوی شده‌اند و ‏برای توجيه اين انکار، به بسياری از مشکلات روان‌شناختی و اجتماعی انسان غربی توسل مي‌جويند. حتی اسلام ‏آوردن بعضی از غربيان را دليل صدق‌ مدعای خود‎ ‎می گيرند. آمارهای حاکی از نابساماني‌های فردی و جمعی غربيان ‏همواره برای اين دسته‎ ‎از مسلمانان شادي‌زا بوده است (و اين جای بسی تأسف است) که کسی برای اثبات سيادت ‏و حقانيت مکتب خود خوشحال شود از اينکه انسان‌های پريشان و شکست‌خورده در غرب فراوان‎ ‎باشند)، دسته ای ‏ديگر مي‌کوشند تا نشان دهند که غربيان هر جا مسلمان بدون نام‎ ‎بوده‌اند، يعنی اسماً غيرمسلمان و عملاً مسلمان ‏بوده‌اند، رشد فرهنگی و معنوی کرده‌اند. بعضی ديگر جذابيت سلطه فرهنگی و معنوی غرب را نشانة نفسانيت و غلبه ‏خوی بهيمی انسان دانسته‌اند و آن را مصداق تبعيت از هوای نفس و شهوت‌پرستی و انانيت‎ ‎تلقی کرده‌اند، بعضی آن ‏را از علائم آخرالزمان دانسته‌اند و در واقع فرهنگ و معنويت‎ ‎غرب را فرهنگ‌نما (pseudo-culture) و معنويت کاذب‎ ‎‎(pseudo-spirituality) دانسته‌اند
و
...
۱۴‏) چون اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است مي‌تواند سلطة فرهنگی و‎ ‎معنوی غرب را براساس ‏ديدگاه ادواری ‏(cgclie) تاريخی توجيه و تبيين کند. طبق اين‎ ‎ديدگاه دوران طلايی و سيمين بشريت گذشته است و اين ‏دو دوران دوران‌های سلطة فرهنگی و معنوی اديان بزرگ الاهی بوده‌اند و اينک به دوران آهن و تاريگی پا نهاده‌ايم، و‎ ‎طبعاً اقتضای روحيه اين دوران پذيرش و استقبال از فرهنگ و معنويت جديد غربی است. از‎ ‎اين روست که اين ديدگاه ‏همة نهضت‌های دينی جديد (New Religius Morements) را نيز و آنها را معنويت شيطانی مي‌داند. (نمونه اين سخنان ‏را در آثار گنون و شووان و نصر‎ ‎مي‌توان ديد.
۱۵‏) چون اسلام کمابيش در موضع دفاعی است بزرگترين چالش کنوني‌اش همين سلطه فرهنگی و‎ ‎معنوی غرب ‏است. و اين چالش به صورتهايی که در بند بعدی خواهد آمد جلوه‌يافته است.۱۶‏) چون اسلام چندآوايی است واکنشی ‏به چالش سلطه فرهنگی و غرب نشان داده است‎ ‎چندگانه بوده است. بنيادگرايان اسلامی، شايد به فاحشترين ‏صورت در تاريخ اسلام، عرصة فکر و فرهنگ را عرضه مشت و لگد و اذيت و آزار و زندان و شکنجه کرده‌اند و هر‎ ‎دگرانديش را که اندکی ميل به فرهنگ غرب نشان دهد تجسم شيطان و شيطان مجسم تلقی مي‌کنند و بدترين ‏ظلمها و بي‌عدالتي‌ها را در حقش روا مي‌دارند. رفتار طالبان، القاعده، و روحانيان ايدئولوژيک کشور من با فرهنگ غربی ‏مصداق بارز اين رويکرد است.
قتل‌های زنجيره‌ای که تعداد آنها بسيار بيش از آن است که همه مي‌پندارند، و اگر
‎ ‎ادامه‌اش با مانع روبه‌رو نشده بود ‏جهانيان از وسعت و عمقش باخبر مي‌شدند، حمله و‎ ‎به آتش کشيدن کتاب‌فروشي‌ها و موسسات انتشاراتی ‏دگرانديش، ترور حجاريان، که به‎ ‎راستی از مغزهای متفکر ايران معاصر است، حمله به جلسات سخنرانی متفکران و ‏عالمان و‎ ‎روشنفکران دگرانديش، حمله به روحانيان اديان و مذاهب اقليت، جلوگيری از نشر‎ ‎کتاب‌های دينی و مذهبی ‏اقليت‌های دينی، سانسور شديد کتب و مطبوعات و مجلات، جلوگيری از عرضه بسياری از کتاب‌ها به زبان‌های اروپايی ‏در نمايشگاه به اصطلاح بين‌المللی کتاب تهران، فحاشی بسيار وقيحانه به دگرانديشان حتی از رسانه‌ی ملی، متهم ‏کردن‎ ‎دگرانديشان به همکاری با اجانب و جاسوسی و مزدوری و ارتزاق از سازمان‌های جاسوسی غرب، ايراد ‏غيرواقعي‌ترين و زننده‌ترين اتهامات به دگرانديشان از تريبون‌های نماز‎ ‎جمعه، ارعاب و تهديد دانشجويان دگرانديش و ايراد ‏وحشيانه‌ترين شکنجه‌های جسمی و‎ ‎روحی بر آنان در زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها.
تجددگرايان مسلمان، برعکس، هر حسن و مزيتی در فرهنگ غرب ديده‌اند پذيرفته‌اند و سعی کرده‌اند تا آن را در فرهنگ ‏دينی و مذهبی مسلمين وارد کنند و سنتگرايان مسلمان به
‎ ‎شدت فرهنگ غربی را نفی کرده‌اند، اگر چه برای اين نفی ‏هرگز دست به خشونت فيزيکی نزده‌اند.
سخن ما در اين ميان چيست؟ به نظر من
:
۱‏) غرب نبايد از سلطه تمدنی و مادی خود برای تحکيم و تقويت سلطه فرهنگی و معنوی خود‎ ‎استفاده کند. ارزش‌های ‏فرهنگ غربی آنقدر جذابيت عقلی و اخلاقی دارند که غرب نيازمند‎ ‎توسل به وسائل و ابزار تمدنی و مادی خود برای ‏ترويج آنها نداشته باشد. از اين رو: ۲‏) غرب نبايد هيچ‌گونه قصد و عمل غرب‌گستری در کشورهای اسلامی، با توسل ‏به زور و‎ ‎خشونت و لشکرکشی و عمليات نظامی و امثال اينها، داشته باشد. اين گونه کارها نه تنها‎ ‎به سلطه فرهنگی ‏و معنوی غرب در جهان اسلام منجر نمي‌شود، بلکه بدون شک از جذابيت‎ ‎فرهنگی غرب تا حد وافری ‏مي‌کاهد.دموکراسی از طريق بمب‌افکن‌ها و موشکهای بالستيک‎ ‎صادرکردنی نيست و اصولا در عرصه فرهنگی نبايد ‏سرهنگی کرد. تفکر نظامی با تفکر‎ ‎دموکراتيک ناسازگار است.
۳‏) غرب نبايد در مواجهه با جهان اسلام و کشورهای غيراسلامی سياست يک بام و دو هوا و‎ ‎تبعيض‌آميز داشته باشد. ‏اين کار مانع عاطفی و روانی در جهت روابط غرب و جهان اسلام‎ ‎ايجاد مي‌کند. چون مسلمين خود را دستخوش تبعيض ‏و ستم مي‌بينند. (ناديده گرفتن‎ ‎بمب‌های اتمی اسرائيل و تاکيد بر اين که ايران حتّی حق غني‌سازی اورانيوم هم ندارد، ‏
خود نمونه‌ای از اين سياست دوگانه است که به لحاظ حقوقی قابل دفاع نمي‌باشد
.
پشتيبانی يکجانبه از اسرائيل و عدم توجه به نابودی ملت فلسطين و درد و رنجی که آنان
‎ ‎مي‌کشند، نمونه‌ای ديگر از ‏سياست دوگانه است.) اگر ديکتاتوری و استبداد و اختناق بد‎ ‎است، در همه جا بد است، نه فقط در جهان اسلام.
۴‏) جهان اسلام بايد به اين تصور از خود (Self-image) پايان دهد که گويی غرب فقط در‎ ‎تضاد و مخالفتش با اسلام ‏تعريف مي‌شود. اين خودانگاره، هم ناشی از عقده حقارت جهان‎ ‎اسلام است، و هم ناشی از خودبزرگ‌بينی آن. جهان ‏اسلام بايد خود را شريک و دارای سهم‎ ‎در پديد آمدن نظم معنوی و اخلاقی جديد جهان بداند و سهم خود را در اين ‏ميان ادا‎ ‎کند، نه اينکه فکر کند که ديگران در حال پختن آشی هستند که برای اسلام و مسلمين در‎ ‎حکم زهر است، نه ‏دارو و خوراک، آشی در حال پختن است که مي‌تواند برای حال و آينده‎ ‎بشريت بسيار مفيد باشد. هر فرهنگ و تمدنی، ‏از جمله اسلام، بايد سهم خود را در اين‎ ‎آش داشته باشد.
۵‏) اسلام و غرب هر دو بايد از اسارت در دام حافظه تاريخی خود، که متاسفانه حاکی از خصومت و عداوت است، برهند ‏و اجازه ندهند که گذشته نامطلوب نياکانشان، حال و آينده‎ ‎خود و فرزاندانشان را در قبضه و چنگ خود گيرد و آن را به ‏خصمانه‌ترين و‎ ‎غيرانساني‌ترين شکلی درآورد، در واقع، به گذشته ملحق و ملصق کند. رجوع به تاريخ‎ ‎گذشته برای ‏درس آموزی در جهت ساختن حال و آينده‌ای بهتر است، نه برای انباشتن‎ ‎کينه‌ها و انتقام‌جويي‌ها.
۶‏) براين اساس، ما طرفدار صلح جهانی و همزيستی مسالمت‌آميز بر مبنای آزادی، عدالت، و عشق‌ايم. به نظر ما، ‏هرجا آزادی، عدالت، و عشق سرکوب شود، صلح به خطر مي‌افتد.
صلح فرزند آزادی، عدالت و عشق است. اگر بخواهيم جهانی صلح‌آميز داشته باشيم که وضع
‎ ‎خطير و شکننده کنونی ‏جهان فقط با همين صلح‌خواهی به ساحل امنی خواهد رسيد، بايد در‎ ‎پاسداشت و حفظ و حراست آزادی، عدالت و ‏عشق هيچ قصور و تقصيری را نپذيريم. اين است‎ ‎که من طرفدار ليبرال دموکراسی بشر دوستانه‌ام. ليبراليسم مورد ‏اعتقاد من دغدغه‎ ‎آزادی دارد، دموکراسی مورد اعتقاد من پاسدار عدالت در عرصه اجتماعی و سياسی و مدنی است، ‏و اومانيسم مورد اعتقاد من ضامن عشق جهانی است، عشقی که هيچ حد و مرزی نمي‌شناسد و همه خطوط ‏قومی، ملی، نژادی، دينی و مذهبی، و سياسی را درمي‌نوردد. وقتی دموکراسی باشد صلح هست. جمهوی ‏جمهوري‌ها خواسته من است که چون پاسدار دموکراسی است‎ ‎ضامن صلح هم هست. دموکراسي‌ها با يکديگر ‏نمي‌جنگند. نظام سياسی تمامی کشورها بايد‎ ‎دموکراتيک شود. وقتی جمهوری در همه کشورها شکل گرفت، ‏مي‌توان کنفدراسيونی از‎ ‎جمهوري‌ها تشکيل داد که به صورت فدرالی اداره خواهند شد.
۷‏) آنچه برای آرمان‌هايی که در بند قبل گفته شد مزاحمت و مانعيت جدی دارد‎ ‎بنيادگرايی دينی و سياسی است. از ‏اين نظر، غرب، و علي‌الخصوص، جهان اسلام بايد بجد‎ ‎بکوشد تا قرائت بنيادگرانه از دين و سياست را به قوت برهان و ‏منطق طرد و نفی کنند.
جهان اسلام اگر قرائت بنيادگرايانه را طرد و نفی نکند نه خود روی آرامش خواهد ديد و
‎ ‎نه با غرب به آرامش خواهد ‏زيست. مسلمانان، يهوديان و مسيحيان نبايد دين را به سلاح‎ ‎پيکار و جنگ تبديل کنند. پيروان همه‌ی اديان بايد اصالت را ‏به صلح و همزيستی مسالمت‌آميز بدهند. شرط اين صلح‌جويی رواداری است و شرط رواداری اين است که مؤمنان‎ ‎واقعيت پلوراليسم دينی را بپذيرند و از اعتقاد جزمی برتری دين خود بر اديان ديگر‎ ‎دست بردارند. خودبرتردانی و ‏برتري‌جويی به نفرت و جنگ مي‌انجامد نه به صلاح و صلح‎ ‎که داعيه اديان است. اينک بنيادگرايان يهودی، مسيحی و ‏مسلمان در يک جبهه قرار‎ ‎گرفته‌اند. همه آنها با سوءاستفاده از احساسات دينی در حال شعله‌ور کردن آتش جنگ و‎ ‎کشتار انسانهای بي‌گناه هستند. در مقابل، دينداران صلح‌طلب يهودی، مسيحی و مسلمان بايد در يک جبهه قرار ‏گيرند، نشان دهند که صلح و فقط صلح و دوستی و برادری پيام‎ ‎اديان ابراهيمی است. آنان برای پی گرفتن اين هدف در ‏درجه نخست بايد دين را از‎ ‎پهنه‌ی سياست معطوف به قدرت (دولت) دور کنند (جدايی نهاد دين از نهاد دولت). هدفی ‏که آنان بايد در هر گام در مقابل خود بگذارند، همزيستی صلح‌آميز همه انسانهاست. اصل‎ ‎اساسی اخلاقی و دينی ما ‏بايستی نه پافشاری بر يک حکم جزمی سنتی، بلکه سازش و‏‎ ‎همزيستی صلح‌آميز در دنيای مدرن باشد. اديان در ‏تفسير انسانی از آنها بايستی اين‎ ‎نقش را ايفا کنند که زندگی صلح‌آميز انسانها را امکان‌پذير سازند. شعار عصر ‏روشنگری در قبال دين در بيان کانتی آن چنين بود: دين فقط در حيطه عقل! اکنون با توجه به‎ ‎تجربياتی که اندوخته‌ايم و ‏اهميتی که لازم است به صلح و همزيستی بدهيم، مي‌توانيم اين شعار را مشخصتر کنيم و بگوييم که دين امروز بايد ‏جای خود را در آن حيطه ادراکی و عاطفي‌ای بيابد که به صلح و دوستی ياري‌رسان باشد. دين فقط در حيطه‌ی صلح: ‏اين‎ ‎است معنای ديانتی شايسته و بايسته برای دنيای مدرن. مسيح در موعظه بر سر کوه گفت: "خوشا به حال ‏صلح‌دهندگان، زيرا ايشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد."
اکبر گنجی ‏

 

* متن کامل سخنرانی دوشنبه دوم مرداد اکبر گنجی در انجمن جهانی قلم – پـِن- نیویورک ۲۴ جولای ‏‏۲۰۰۶‏


 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ‏‏‏ ‏‏۱۰۱‏‏ ‏‏ ‏• مردادماه ۱۳۸۵ ‎‏‎ • اوت‏ ۲۰۰۶‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎ ‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎ ‎‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت