امسال بهترین یعنی نامتعارف‌ترین

۲۷ بهمن ۱۳۹۰ | چاپ چاپ

میهن ـ امیر پوریا: همین ابتدای این نوشته که‌آخرین یادداشت جشنواره امسال خواهد بود، تاکید می‌کنم که آنچه جوهره اصلی بحث و ایده محوری نوشته‌ام را شکل می‌دهد، به هیچ روی مترادف با تئوری پوسیده مورد علاقه نهادها و نگرش‌هایی که معتقدند «محدودیت، خلاقیت می‌آورد» نیست. این روزهایی است که امیر قادری در تکمیل سیر قهقرایی آغازشده با حمایت از «اخراجی ها۳»، فیلمی مانند «گشت ارشاد» را که معلوم نیست در کدام سیاره می‌گذرد و تکلیفش بین فانتزی و واقعیت تا آخر روشن نمی‌شود، جدی می‌گیرد یا مسعود فراستی به اصغر فرهادی توصیه می‌کند که در مراسم اسکار بدون هیچ نوع خط و ربط سیاسی ناگهان فیلم رقیبش را بهانه‌ای برای اعتراض‌های سیاسی و غیرهنری قرار دهد یا ضدجنگ بودن نگرش قهرمان اصلی فیلم «ملکه» را نشانه انفعال می‌داند.

در چنین روزهایی، مطمئن باشید حواسم به این هست که حرفم به تئوریزه کردن نظارت‌ها نینجامد. با اتمام جشنواره‌ای که ۳۰سال از آغازش می‌گذرد، میان محصولات سال سینمای ایران، فیلم‌هایی که بهترند، به هیچ‌وجه «پیشنهاد» تعمیم‌پذیری برای این سینما و الگوهای سوژه‌یابی، ایده‌پردازی، فیلمنامه‌نویسی، تولید و فیلمسازی‌اش به حساب نمی‌آیند. توضیح می‌دهم: مهم‌ترین و کامل‌ترین فیلم‌های این دوره، هر کدام به نوعی و از زاویه‌ای، به شدت «نامتعارف»اند و تقریبا محال یا دست‌کم بعید است که بتوان فیلمی شبیه آنها را در همین دوران و با همین چرخه اقتصادی و سوژه‌های فیلمنامه‌ها و غیره ساخت. «پذیرایی ساده» ساخته مانی حقیقی بدون هیچ‌گونه شباهت ظاهری و ساختاری، در بطن خود بر همان «مکانیسم آزار» متکی است که برخی آثار پولانسکی یا نمایشنامه‌های ادوارد آلبی نمونه‌های تاریخی‌اش به شمار می‌روند. در نتیجه، نمی‌توان شخصیت‌هایی تا این حد عجیب یا دیالوگ‌هایی تا این اندازه بی‌ربط (در عین بامعنایی) را بار دیگر در فیلمی به کار گرفت یا از موفقیت فضاسازی و موقعیت مرکزی شگفت‌انگیز فیلم، جای دیگری الگو گرفت. «برف روی کاج‌ها» ساخته پیمان معادی از این چالش بزرگ سربلند بیرون می‌آید که چگونه می‌توانیم فقط با مکث بر روی یک موقعیت نیم‌سطری (تنهایی و حال یک زن بعد از ترک زندگی مشترک توسط شوهرش) یک درام کامل را پیش ببریم. اما هم از این زاویه که این چالش، قابل پیشنهاد به سینمای ایران برای درس گرفتن از این موفقیت نیست و هم از زاویه لحن و ریتم و تصویرسازی سیاه و سفید و دیالوگ‌گویی واقع‌نما و «توی هم» شخصیت‌ها که پسند عمومی این سینما نیست، همچنان فیلم خاص و منحصربه‌فردی خواهد ماند. «بی‌خود و بی‌جهت» ساخته رضا کاهانی هم در تکمیل روند آبسوردتر شدن فیلم‌های او، به آمیزه همگونی از همه عناصر تلخ و گزنده با شوخ و خنده‌آور رسیده که بی‌تردید بعد از اتمام نمایش آن، بیننده‌هایش به دو دسته کاملا جدی‌گرفته و کاملا شوخی‌گرفته تقسیم می‌شوند که البته هر دو، در احساس گیجی از این تجربه افراطی که دیده‌اند، با هم مشترک‌اند.

حتی فیلم‌های اثرگذار دیگر این دوره، از «ملکه» تا «نارنجی‌پوش» و از «بوسیدن روی ماه» تا «پله آخر»، هیچ کدام جز در قالب کاملا به خصوص خود، تعریف و مصداق دیگری نمی‌یابند و نمی‌توان تصور کرد که به شکل‌گیری جریانی در این سینما منجر شوند. اینکه فیلمسازان مختلف از طیف‌ها و با سلیقه‌های کاملا متمایز و حتی متضاد، به این نتیجه رسیده‌اند که در این زمانه از طریق نهان‌گری در دل روایات خاص یا دست‌کم «لحن»های نامعمول (مثل فیلم‌های مهرجویی و حقیقی و کاهانی و مصفا) یا محور قرار دادن «موقعیت»های کاملا بی‌همانند (مثل فیلم آهنگر و باز فیلم‌های کاهانی و حقیقی) قصه‌هایشان را بگویند یا دغدغه‌هایشان را طرح کنند، بی‌بروبرگرد نتیجه به سرانجام نرسیدن هر طرح و شیوه معمول‌تر و معقول‌تر در نگاه نظارتی است. نگاهی به تعداد فیلمنامه‌های این سینماگران که ارایه شده و پروانه ساخت نگرفته، نشان می‌دهد که اغلب این فیلم‌ها با وجود دستیابی به بهترین حاصل ممکن، از آغازشان، «آخرین» فیلمی بودند که سازندگان‌شان بالاخره امکان تولید آنها را به دست آوردند. از این منظر است که معتقدم نامعمول بودن این فیلم‌ها برای خودشان و دستاوردهایشان هیچ اشکالی ندارد. اما در ارزیابی عملکرد مدیریت فرهنگی دورانی که منتهی به چنین نهان‌گویی‌ها و طفره‌روی‌هایی از سوی فیلمسازان می‌شود، به اندازه فیلم‌های حقیقی و کاهانی و مهرجویی و مصفا «دیوانه‌وار» است.

 

بازنشر از روزنامه شرق

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

صفحه اى ديگر: