امامی آمده از پشتِ کوه تاریخ

۱۴ بهمن ۱۳۹۰ | چاپ چاپ

محمد رهبر: انقلاب سالِ ۵۷ ایران، می توانست اتفاق نیفتد. وقوع رخدادی چنین بزرگ که در چند ماه توانست جزیره ثبات خاورمیانه رابرای همیشه پرآشوب کند و مقتدرترین رژیم خاورمیانه را بر اندازد، آن هم در سبک و سیاقِ اسلامی و با رهبری یک روحانی ۷۵ ساله که سیزده سالی از وطن دور بوده و در بوته فراموشی و در روزگار تصاعد رشد اقتصادی ایران و دوره خوش نفتی، همان قدر محتمل بود که سیل در کویر لوت.

 شاهد این مدعا، شگفت انگیز بودنِ انقلاب برای خود انقلابیون و بی برنامگی و نداشتن هیچ شعار ایجابی است، گرچه پاشیدگی سیاست خارجی آمریکا در قبال انقلاب ایران و سردرگمی ساواک را می توان بر آن افزود.

 بررسی  شعار ها نیز نشان می دهد که این پدیده تا چه حد غیر مترقبه و دفعتی بوده، اگر “مرگ بر شاه” را به عنوان یک شعار مصداقی و روشن ازانقلاب ایران بگیریم، خواستِ کاربردی دیگری نمی ماند.

شعارِ “حکومت اسلامی” حتی در ذهن بنیانگذار، یک معادله سراسر مجهول بود که مجبورش می ساخت برای شرح این معما بی اینکه شناختی از غرب و حکمرانی اش داشته باشد،همان نمونه های دموکراسی غربی را به عنوان الگو معرفی کند، البته با قید و شرط احکام اسلامی که اگر یک روحانی همین را هم نمی گفت، پاک کافر شده بود.

 با این وصف انقلاب مشروطه ایران که سال ۱۲۸۶ شمسی درگرفت از انقلابِ سال ۱۳۵۷ خورشیدی بسیار پر و پیمان تر بود. رهبری انقلابِ مشروطیت برخلاف سال ۵۷ بر عهده مجموعه ای از روشنفکران و روحانیان بود که هیچ گاه چهره ای کاریزماتیک پیدا نکردند.

 انقلاب مشروطه گام به گام پیش رفت. ازخواست عمومی و مشخص و مترقی تاسیس عدالتخانه آغاز شد و با تمکین نکردن حکومت، انقلابیون بنابر آنچه در رژیم های سلطنتی  مغرب زمین رخ داده بود، حکومت مشروطه پادشاهی خواستند.

 گرچه مشروطه خواهی بر زبانِ عوام دوره قجری که بیش از نود درصد بی سواد بودند نمی چرخید، اما مفهمومی کم و بیش روشن و روان در میان بیشترینه منور الفکرها داشت.  نظام مشروطه و قید و بند زدن بر سلطنت مطلقه شاه، انقلابی بزرگ در فلسفه سیاسی یکنواخت ایرانی به شمار می رفت که البته ماهیتی اصلاحی داشت.

روحانیانِ مشروطه خواه با این خواستِ روشنفکران که ارمغان سالها رفت و آمد نخبگان ایرانی به غرب بود، همراه شدند و رنگِ حدیث و روایت بر آن زدند. آیت الله نائینی، رساله” تنبیه الامه” را در بابِ مشروعیتِ مشروطه نوشت و امید بسیار می رفت که مشروطیتِ غربی در فضای اسلامی و ایرانی، بومی شود.

 قانون اساسی مشروطیت خود گواهی است که تا چه حد هدف مشخص بود با آن همه تاکیدی که نویسندگانش بر مقام مسوول نبودنِ شاه داشتند و اینکه سهم شاه سلطنت است و نه حکومت.

 اگر انقلابِ مشروطیت به طرز بارزی غنی سازی و تحولی در فلسفه سیاسی ایران به شمار می رفت، انقلاب سال ۵۷ با رهبرِ امام وَش و در حاشیه ماندنِ روشنفکران و شورمندی عوام که گاه رهبر و روشنفکر را به دنبال خود به ناکجا آباد می کشاندند، نشانه ای از انحطاط همان چند صباح فلسفیدن در حوزه سیاست بود.

انقلابِ مشروطیت پس از دو هزاره پادشاهی،عیبِ کار حکومت را نه شخص، که در سیستم حکومتِ مطلقه یافت و دوایش را مقید کردن به قانون دانست، اما انقلابِ ۵۷ بار دیگر انحطاط را در شخص شاه دید و اینبار امامتِ فقیه را چون نوشدارویی بر همه دردهای بشریت جار زد.

رسیدن به این کند ذهنی اجتماعی، دلیلش چیزی جز خرفتی حکومتِ استبدادی نبود.استبداد رضا خانی و پشت بندش پهلوی دوم و کودتای ۲۸ مرداد و در بند کردنِ نمایندگان گرایشهای راست و چپ، مزرعه سیاست ایران را چنان تُنک کرد که از شعور جز شوری نماند.

 چپ اندیشی به عنوان نوعِ علمی شور در میان روشنفکران و دانشگاهیان در گرفت و به کالبد دین رخنه کرد و  پیش از اینکه خالقِ دستگاه تازه اندیشگی سیاسی باشد، اسلام فقاهتی را فربه ساخت.

 در این میان علی شریعتی پیش از آنکه معلم انقلاب باشد، معلم خصوصی رهبر انقلاب بود و ناخواسته قدرتی را ارزانی دین فقاهتی می کرد که نه سزاوارش بود و نه حتی پیش از این داعیه اش را داشت.

مدر نیزاسیون مصنوعی رضا خان و پهلوی دوم، تیر خلاص را به اندیشه سیاسی مدرن زد. نوسازی جامعه به ضرب و زور کشفِ حجاب و اصلاحاتِ ارضی، بذر مدرن ستیزی را در ایران کاشت، آنچنان که نگاه به غرب، یکسره بیماری ای تلقی شد که نامش را هنرمندانه “فردید” غربزدگی گذاشت و “جلال آل احمد” ازدهانش قاپید.

 در چنین شرایطی چیزی نمی ماند جز دست یازیدنِ به بدل سلطنت و دولت سایه روحانیان که در همه دورانهای پس ازاسلام، کنار شاهان ایستاده بود. کسانی که عنوان “امام” را سال ۵۷ اختراع کردند، به گونه ای غریزی از یک سر برهوتِ اندیشه سنتی سیاست در ایران که شاهنشاهی مطلقه بود، به سر بیابانی دیگرش رفتند که موعود بود و حکومت معصومِ آل عبا، که لاجرم میراث دارش فقها بودند. انقلاب سال ۵۷ ایران و دستاورد سی و چهار ساله اش به تعبیری، حاصل شکست فلسفه سیاسی مدرن پس از نهضت مشروطه بود و امام این انقلاب از پشتِ کوه تاریخ آمد.

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

صفحه اى ديگر: