جدایی شیرین

۷ بهمن ۱۳۹۰ | چاپ چاپ

رضا صدیق: کیارستمی فیلم ساز نیست؛ ایده پردازی فرم محور است که گاه دوربین را انتخاب می کند و گاه اشعار دیوان کهن را. شاید بی راه نباشد اگر بگوییم کیارستمی با ابزار هنر سلوک فردی اش را ثبت و ضبط می کند. حال می توان این سلوک را دوست داشت، یا از کنارش گذر کرد اما وجود و هویت بیرونی مستحکمش را نمی توان انکار کرد. به همین سبب نیز از سوی منتقدین و جشنواره ها با اقبال روبرو می شود. فیلم های کیارستمی ضدسینماست، نامی که خود بر روایت فیلم هایش می گذارد سینمای شاعرانه است؛ از این منظر که مانند شعر یک آن را به رخ می کشد و محتوا را در قاب فرم – قافیه و ردیف می گنجاند و عرضه می کند. سینمای ناتورالیستی و تجربه گرای کیارستمی از روایت و داستان فاصله می گیرد و به محتوا و کلام درونی معطوف می شود. کلامی ابزورد و دارای تعقید که منتقدان سینمای دنیا را – که غرق در دیدن سینمای صنعت زده ی هالیوود و سینمای معناگرا و داستان محور اروپا هستند، به دنیایی جدید وارد می کند و آنان ناشناخته سرگیجه می گیرد.

مقایسه ی این جنس از سینما که المان ها و معیارهای خاص خودش را دارد، با سینمای فرهادی – تنها به دلیل جایزه ی کن برای کیارستمی و جایزه ی گلدن گلوب برای فرهادی شبیه مقایسه ی سعدی ست با مولانا! کیارستمی در مصاحبه اش با امید روحانی می گوید: “مولوی غزل‌هایش به لحاظ ساختار غزل و فرم شعری در جایگاهی پایین‌تر از سعدی و حافظ است. شیوه بیانی او اصلا متفاوت است. مثل این است که فیلم‌سازی را که بدون طرح قبلی و فیلمنامه، مستند می‌سازد با فیلمسازی دیگر که دکوپاژ و حتی دستورالعمل‌دارد – مثلا هیچکاک – مقایسه کنیم.”

سینمای فرهادی سینمای داستان و روایت است. او در خلاف جهت سینما حرکت نمی کند و در بستر متعارف – نامتعارف سینمای امروز قدم بر می دارد. سینمایی که امروز کسانی همچون آلمادوآر، آرنوفسکی، گاسپارنوئه و حتی بزرگانی چون پولانسکی در آن صاحب منصب هستند. فیلم های فرهادی داستان گو هستند، همان طور که آنتونیونی و فلینی با تکیه بر داستان، روایت را در فرمی درخور ارائه می دادند. فیلم های فرهادی از ساختار شناخته شده ی سینما فرار نمی کنند و همان اصول را برای تعریف قصه استفاده می کنند. سلوکی در کار نیست و هر آن چه هست واقعیت تلخی ست که گاه در شهری زیبا اتفاق می افتد و گاه در یک جدایی! فیلم های فرهادی پشت صحنه نیز درجریانند و بخشی از آن ضبط می شود؛ و فیلم های کیارستمی در ذهن هستند و چکیده شان ارائه می شود!

مقایسه ی این دو فیلم ساز با هم اشتباه است. جایگاه کیارستمی در سینمای دنیا جایگاهی تثبیت شده است و مخصوص به نگاهش به جهان اطراف و سینمای ضدروایتش. جایزه های اش نیز در جشنواره های خارجی همه در همین راستا هستند و هیچ گاه شاهد آن نبوده ایم که فیلمی از کیارستمی کاندید فیلم نامه شود، چون فیلم نامه ای به معنای اصولی سینما در کار نیست. جایگاه امروز فرهادی نیز جایگاهی مشخص است، ورود به رقابت با فیلم های داستانی ای که در تیتراژشان نام هایی چون آلمادوآر و وودی آلن را یدک می کشند. شاید از خود بپرسید که نگارنده خود در حال مقایسه ی این دو فیلم ساز است؛ اما برای مقایسه باید المان های مشترکی وجود داشته باشد. مختصات سینمای فرهادی را باید شناخت تا دلیل خبط بودن این مقایسه را دریافت.

شاید فرهادی امروز نگران تر از دیروز جایزه هایش باشد. همان طور که در مصاحبه هایش نیز به این موضوع اشاره کرده و می کند. قدم برداشتن و ادامه ی مسیر در سینمای داستان محور، در زمانی که مولف مرده است و سینمای مولف معنایی ندارد- آن هم در اروپا و پس از دیده شدن و مورد توجه واقع شدن، کار سختی ست. سخت در آن حد که فیلم سازانی چون پولانسکی نیز هنوز با این موضوع در جدال اند. رقابت و عرضه شدن در سینمای اروپایی که صاحب مولفینی همچون تروفو، تارکوفسکی، برگمان و امثالهم است آن قدر دشوار هست که لرزه بر تن هر فیلم سازی بیندازد. موضوعی که شاید کیارستمی به دلیل جنس فیلم هایش- و البته ساختار خاص ناتورالیستی اش، با آن هیچ گاه درگیر نبوده و نخواهد بود.

کیارستمی نمونه ی سلوک سینمای مستقل ایران است. سینمایی که با حداقل بودجه و امکانات محیاست و امروز با تکیه بر همان استقلال فیلم سازان فراوانی را در ایران زنده نگه داشته است. و فرهادی ثمره و فرزند خلف همین سینما؛ سینمای مستقل است. فرق است بین این دو– گرچه هر دو از یک خاک بر خاسته اند و نمایندگان آبرومند ایران اند.

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

صفحه اى ديگر: