“جدایی” تنها انتخاب

۶ بهمن ۱۳۹۰ | چاپ چاپ

میهن – محمد رهبر:‌نسبت نادر و سیمین با جامعه ایرانی چه می تواند باشد، امروز ماست یا فردا یا دیروز.شاید هم این فاجعه ی انفرادی، گزارشِ لحظه های ایرانی است، روایتِ دنیای آدمهای غرق شده در تنهایی محض، نه خانواده و نه همسایه و نه قانون و نه حتی خدایی که در این نزدیکی است، قادر به التیام این تنهایی پیچیده نیست.هر کس با مصیبتِ  انفرادی اش به تنهایی مواجه می شود، در بستر موقعیتی که جبر حکومت و رفتارِ جامعه ساخته است.

بگذارید آفریندگان این فاجعه ی غیر عمد را دوباره ببینیم.

 پدر که پاک از دنیا بریده و آلزایمر یک جورهایی معصومش کرده در این درماندگی. حتی اگر کسی به فکرش نباشد چه می فهمد،چه توقعی دارد، چه می داند، جز چند اسم و از زنده بودنش تنها میلِ به روزنامه مانده است، مالِ هر روز که شد.می توان به یک آسایشگاه سپردش و خلاص. می توان به دنیایی دیگر رفت، به خارجِ دور و تنها وابستگی به سرزمین پدری، یعنی خود پدر را رها کرد. قرار هم بر همین بوده وگرنه این اقامت کانادا چه طور می توانست مهیا شود. سر بزنگاه، پسر یاد پدر کرده و همین جاست که فاجعه در راه پله اتفاق می افتد.

نه دیگر، این تقابل فقر و ثروت نیست و از نادر تا راضیه هم راه چندانی نیست. فقرِ خاکستری  تا سیاه یک پرده بیشتر راه ندارد.

 خدایِ راضیه درست مثل همان پدر، مبتلا به آلزایمر است و البته شاهد ماجراست، انگار که او هم فراموشی گرفته است. راضیه  پشت هم از دالانِ بینوایی و بدهی شویش عبور می کند و عاقبت با نافرمانی از شوهر برای کسب مال حلال به خانه مرد مطلقه ای می رود و از خدا اجازه می گیرد تا پیرمرد را بشورد که خودش را خراب کرده است. حتی آنقدر بخت ندارد که در فاصله کوتاه رفتنش به مطب، پیرمرد از تخت نیفتد و پسرش، سر نرسد. فاجعه انفرادی راضیه تنها سهم اوست و بس. نه برای کسی مهم است که سرش گیج می رود ، نه اصلا مهم است که از پله افتاده و نه هیچ. همان طور که گریه غمگینِ نادر بر  پیکر بی حواس پدر را کسی نمی شنود.

شوهر راضیه نمی تواند حرف بزند، چون تا خرخره فریاد است و خشم. از کجا؟ دقیقا از اجتماع، از قانون ازقاضی از زندان از طلبکار از همه درهای بسته و از این همه سنگ که بر پای لنگ است.همه دینا دست به یکی کرده اند تا هستی اش را بگیرند و مگر نکرده اند، اگر قرارباشد بین شخصیت های فیلم اتحادی شکل بگیرد، همه با نادر متحد می شوند تا گناه کرده و نکرده اش را بپوشانند. دنیا عقیمش کرده و زنش سقط. غمگین تر از آن است که به سوگ بچه نیامده بنشید، سوگوار مرگ خویش است در زندگی.

حکایت سیمین تلاشی است برای گذر از فاجعه تقدیری ایران. عبور از جایی که نمی توان زندگی کرد، رفتن به دورها. وسوسه خوشبختی، آنقدر دلرباست که هر جدایی را تسکین پذیر می کند.

ماندن در این سیاه چاله و گره خوردن با اخلاقی که بی ثمر باید رعایت کند تا حق پیرمردی که نمی داند چه کسی می شوردش ادا شود و خدای راضیه ، راضی باشد را نمی خواهد.  تنها دلیل تردیدش، ترمه است. دخترش که دل به ماندن و خوبی ها و صداقت های نوجوانی بسته. اما سیمین می داند که این اخلاق نو نهال به زودی در مواجهه با پیچیدگی زندگی ایرانی و اینکه باید برای حفظ خود، دروغ را سپر کند، ترک بر می دارد. در جامعه ای که همه به ضرورتِ زندگی دروغ می گویند ، آن کس که به ضرورتِ وجدانی راست می گوید، بازنده بزرگ است. چاره کار رفتن است از اینجا که جبر موقعیتش، امکان یک زندگی اخلاقی را نمی دهد. نادر چه می شود، هیچ. هر کسی هر روز انتخابی می کند، نادر سر بزنگاه یک تصمیم دو نفره را خراب کرده است. هر کس باید حق خودش را بردارد و برود. سیمین حتی ذره ای در رفتن تردید ندارد.

اگر دلیل نادر برای نرفتن این پدر بی خاطره بود ، در آستانه پایان فیلم ، لباس مشکی گواهی می دهد که مرگ آمده و پدر رفته است. پدر بهانه بود، سیمین آن وقت که باید می بود، نبود، حالا هر جا که بروند، بودن و نبودنش یکی است. همه حالا حق دارند انتخاب کنند، ترمه می تواند جدایی را انتخاب کند از پدر یا مادر، سیمین و نادر هم جدایی را از قبل انتخاب کرده بودند.آیا این فاجعه که از رگ گردن نزدیکتر است ، یعنی تنهایی و رها شدگی و دروغهای ضروری و قتل های غیر عمد، روایتِ لحظه های زندگی ایرانی نیست، جامعه ای خسته  که می تواند و تنها اختیار دارد جدایی را انتخاب کند.

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

صفحه اى ديگر: