آیدا قجر: سیزدهم آبان هم گذشت؛ روزی که برخی از حاکمان و اصلاح طلبان امروزی با حضور و هجوم به سفارت آمریکا اقدام به گروگان گیری کردند، «بیگانگان» را به اصطلاح از خاک خود بیرون و نظام «جمهوری» را بر آرزوهای خود پی ریزی کردند.
بیش از سی سال از آن روز گذشت و همان مهاجمان، امروز مهاجران به همان خاکی شدند که در چنین تاریخی بازپسش گرفته بودند بی آنکه شاید پاسخی برای بدنه جامعه ای داشته باشند که در این سی سال مانند باقی سالهای حکومت حاکمان بر خاک ایران سیاست ها، حکومت ها و تغییر رویه های بسیاری را شاهد بوده و توقع ثبات و وفاداری اش فریادی بر کوس رسوایی اش شده است.
اولین رهبر دولتی که به نظام شکل گرفته جدید تبریک گفت، رئیس جمهور وقت آمریکا، کارتر بود و بنا به اظهارات شاهدان و مهاجمان به سفارت آمریکا نیز کسی به فکرش نمی رسید که رابطه با دولت آمریکا به چالش کشیده شود در حالیکه انگار قرار این نبود، اما با طولانی شدن تصمیم آمریکا برای لغو اجازه حضور شاه در این کشور تیرگی رابطه دو کشور رقم خورد؛
عباس عبدی، در وبسایت خود به تحلیل و تفسیر ۱۳ آبان ۱۳۵۸ پرداخته است، وی که معتقد است این اتفاق پس از ورود شاه به آمریکا به دلیل درمان رخداد اما اگر مقاصد «بشردوستانه ای » هم در میان بود، دولت آمریکا می دانست که «اجازه ورود شاه به آمریکا از نظر افکار عمومی ایران مورد پذیرش نیست و به طور قطع سفارت و کارکنان آمریکایی آن در خطر قرار خواهند گرفت اما دولت کیسینجر ـ وزیر خارجه آمریکا ـ و دوستان جمهوری خواه شاه، برای اثبات قدرشناسی خویش نسبت به الطاف بی حد و حصر وی، دولت آمریکا را تحت فشار پذیرش چنین تصمیمی قرار دادند، اما مردم تصور می کردند بعد از ورود شاه به آمریکا گروه شکست خورده و پراکنده سلطنت طلبان و ضد انقلاب به لحاظ روانی بازسازی می شوند و همین امر مقدمه اجرای اقدامات توطئه گرانه علیه انقلاب خواهد بود، پس از ورود مسالمت آمیز گروهی از دانشجویان به سفارت آمریکا، تصورشان این بود که با توجه به مقبولیت و مشروعیت اخراج شاه از آمریکا، زمینه برای این اتفاق فراهم خواهد آمد، آنها متصور بودند که نقشی که افکار عمومی در آمریکا، در پایان دادن به جنگ ویتنام و برگرداندن صلح به آن منطقه داشت، می تواند این بار هم تکرار شود و روابط دو کشور به حالت عادی بر خواهد گشت اما این کار آن قدر با تاخیر صورت گرفت و مسائل دیگر بوجود آمد که بر چگونگی حل و فصل قضیه تاثیرات اساسی گذاشت».
خبرگزاری فارس نیز در گفتگویی با نادر دبیران، از افراد «موثر» در «تسخیر سفارتخانه آمریکا» به دلایل و اهداف این کار پرداخته است، دبیران نیز نکته ای مطرح می کند که به سخنان عبدی نزدیک است «بچه هایی که جریان را برنامه ریزی کرده بودند، فکر نمی کردند که این ماجرا اینقدر طولانی شود، تصور این بود که شخصیت هایی که در دنیا محبوبیت دارند در ایام کریسمس برای میانجی گری بیایند اما وقتی امام خمینی قاطعانه از این کار حمایت کردند و حتی استعفای دولت بازرگان را پذیرفتند، کار یک شکل دیگری به خود گرفت».
در این روز به خصوص، هزارها کلمه به اشتباه معنا یافت و در هم آمیخته شد و ناشناخته ای به اسم «پیروزی» را آبستن شد اما فرزندی از جنس خشونت، استقلال، اشغال، سیاست به جای فرهنگ را زایید.
خشونتی که هر روز بحث روشنفکران و اندیشمندان است در سیزدهم آبان سی سال و اندی پیش به معنایی «شیرین» نشست، استقلال با غنائم اسیران شکل گرفت، اشغال با استقلال در هم آمیخت و با حمله به خاک یک کشور ـ سفارتخانه هر دولت در کشوری دیگر، خاک همان کشور محسوب می شود – ما مستقل شدیم و سیاستی که دیگر به جای هوش با زور و چماق و آرمان گرایی همراه شده بود.
سال ها قبل، زمانی که کودکی بیش نبودم ۱۳ آبان در مدرسه روز جشن و پایکوبی بود، کلاس های تعطیل و برنامه های به اصطلاح فرهنگی که از همان ابتدا رنگ و بوی سیاست و نفرتش مشام را آزرده می کرد، روزنامه دیواری با عکس هایی از اسرای آمریکا، با عکس هایی از تصاویر خاک خورده و سیاه و سفید و برق شادی «اشغال»!!، هیچ بخش آن خوشایندتر از تعطیلی کلاس ها در نبود «تفریح»، شادی را در ما بر نمی انگیخت.
اما امروز انتظار داریم همان کودکانی که ۱۳ آبان ها را جشن می گرفتند، در همین روز خاکمان را از «پیروز مردان» صفحه های تاریخ پس گرفته و فرشی قرمز پهن کرده و زحمت کشان و غربت زدگان را میزبانی کنند.
معصومه ابتکار اما در سخنان خود پیرامون این روز تاریخی، گفته است « منافع تسخیر لانه جاسوسی آمریکا و تسخیر آن برای انقلاب بیش از هزینه های آن بود، دانشجویان دانشگاه تهران به این نتیجه رسیدند که توطئه آمریکا بزرگتر از آن است که با یک تحلیل و بیانیه حل شود و حساسیت آنها به این جهت بود که امکان از بین رفتن دستاوردهای ملت ایران وجود داشت و اینکه ایران دوباره حیات خلوت سیاستهای آمریکا شود.» اما وی علت طول کشیدن این رخداد را در «حمایت ویژه امام، انسجام مردم و حمایت آنها مقابل برخی گروه های داخلی که خواهان آزادی گروگاه ها بدون پیش شرط شده بودند» دانست و گفت «مگر انقلاب و دفاع مقدس هزینه برای ملت نداشت، این حادثه نیز هزینه داشت اما بزرگ ترین نفع ملت، قطع دست آمریکا از کشور بود».
نکته جالب این جاست که معصومه ابتکار، هزینه ی اشغال سفارت آمریکا را از ۸ سال جنگ جدا کرده است در حالیکه بنا به مستندات موجود، دولت های دیگر انتقام گروگان گیری را با جنگ ایران و عراق گرفتند به طوریکه اولین خلبان های هواپیماهای حمله کننده به خاک ایران، فرانسوی بودند، چطور می توان هزینه ی ۸ سال جنگ را جدا از تصمیم گروگان گیری و حمایت ویژه رهبری دانست؟
از سوی دیگر سال ها پیش در فرانسه، ایرانیان معترض به نظام ایران با تجمع مقابل سفارتخانه کشورشان در پاریس فریادهای اعتراضی بر می آوردند و شعار می دادند، اما شخصی از میان جمعیت به حیاط سفارت وارد شد و به گواهی حاضران در آن تجمع، کار به تیراندازی کشیده شد و مسئولان سفارت او را گروگان گرفتند؛ زیرا به خاک ایران متعرض شده بود!
حال چطور است که همان مسئولان، حمله به سفارت خانه آمریکا را افتخار می دانند و اتوبوس اتوبوس دانش آموزان را برای چنین جشنی و ثبیت چنین فرهنگی بنام «استقلال» به صف می کنند و برایشان از افتخار سی سال گذشته خود سخن می گویند؟
همان طور که عبدی هم در سخنان خود گفته است حمله به سفارت آمریکا را می توان «معلول» دانست، نه علت، این سخن نشان دهنده آن است که بایستی به ریشه هایی توجه کرد که این معلول را پیش آورده اند، پس می توان به علتی توجه کرد که ۸ سال جنگ را بر ما رقم زد، باید به گونه ای نگریست که تاریخ ما از انقلاب شکل نگرفت و اگر انقلاب معلول و زاییده پیشینیان است، چگونه امروز انتظار آن می رود که بدون شفاف سازی حقایق تاریخ از انقلاب یا از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری قابل ارائه باشد؟
«انقلاب» به معنای واقعی کلمه اتفاق افتاد اما در آغاز نظام تغییری ایجاد نشد، حاکمی جای حاکم دیگر تکیه بر تخت قدرت داد، اطلاعات جای ساواک را گرفت، زندان ها چه بسا قدرتمندتر به رفتار خود با میهمانانی از جنس دیگر ادامه دادند، اما اتفاقی که برای آن برنامه ریزی شد و به انجام رسید، پاک کردن حافظه تاریخی مردم در آموزش و پرورش نسل های جدید با صفر کردن تاریخ بود. فرهنگ لغات با معانی جدیدی وارد بازار سیاست و بدنه جامعه شد، کاغذهای رخدادها بی آنکه کسی پاسخگوی دلیل سال ها استبداد و خفقان باشد به عبای روحانیت منحصر شد و چرخه خشونت با قدرت بیشتری به چرخش خود ادامه داد.
امروز اما مهاجمان مهاجر به بهانه های مختلف در انتظار اتفاقی، رخدادی، تحرکی و شاید هجومی دیگر از بدنه ی جامعه ای هستند که خود یکی عاملان «فراموشی تاریخی» اش بودند، بهانه ای چون «اشغال سفارت آمریکا»، بهانه ای چون «اشغال خاک فلسطین»، بهانه ای چون «پیروزی انقلاب» یا «جنگ ایران و عراق» و «هفته های مقدس» تا شاید مردمی که سعی در نابینا کردنشان داشتند حرکتی کنند، بلکه این بار خاک را از دشمن خودی که خود پرورانده ایم باز پس گیرند؛ که انگار تمام تاریخ ما در تکاپو برای بازپس گیری خاکمان خلاصه شده است.
اما چطور می توان از مردمی که روزهای خود را در تلاش برای «زندگی» یا «حداقل زندگی» هستند انتظار داشت تا با این سابقه فراموشی تاریخی و شاید بهتر است بگوییم گم شدگی هویت، خود را آزاد کنند؟ از که باید رهایی جویند؟ آیا می توان تنها در عرض سه دهه جای کارگردان و بازیگر عوض شود؟
چگونه است که معانی در هم آمیخته می شود و هویت خود را از دست می دهد؟ مهاجمان مهاجر چطور پاسخگوی امروز و دیروز هستند؟ و آیا به راستی می توان بدون روشن کردن زوایای تاریک تاریخ گذشته، برای فردایی «آزاد» و «مستقل»، برنامه ای ریخت و به انتظار نشست؟
لازمه ی مقابله با فراموشی، نه صفر کردن کنتور حافظه تاریخی مان است و نه پاک کردن اسامی روزهای تقویممان؛ بلکه باید بیش از پیش و با آرمانی طولانی مدت و پایدار، تاریخ و هویتمان را باز بینی کنیم تا دیگر به آمیختگی معانی دچار نشده و با شناخت کاملی سخن از دموکراسی، خشونت و دفاع سخن گوییم، باشد که سی سال آینده در رد تصمیمات و اعمال خود، بدنه ی جامعه مان را مجبور به پرداخت هزینه ای تازه برای بازسازی معانی نکرده باشیم


