برای صدمین روز «میهن» و تحریریه‌ی تبعیدی‌اش

۸ آبان ۱۳۹۰ | چاپ چاپ

میهن ـ آیدا قجر: محمود احمدی نژاد، رئیس دولت دهم در گفتگوها و سخنرانی های مختلف در حالی که خود را یکه تاز تریبون ها می بیند اعلام می کند که در ایران کسی به دلیل «اظهار نظر» در زندان نیست، و ضرورتی نمی بیند پاسخ دهد که آمار ده ها روزنامه نگار زندانی با احکامی غیرقانونی و اتهام هایی تکراری و کپی برداری شده از جنس «تبلیغ علیه نظام» حامی چه پیامی غیر از «زندان به جرم اظهار نظر» است؟

اما روایت، از زندان اوین و تبعیدگاه های داخلی و خارجی در فردای پیروزی انقلاب یا فردای سرقت آرای مردم در ٢٢ خرداد آغاز نشده و قدیمی تر از این حرفهاست؛ به قدمت علی اکبر دهخدا که در نشریه های مختلف مانند «صور اسرافیل» طنازی می کرد و در سال هزار و دویست و اندی به پاریس تبعید شد؛ همان تبعیدگاه هدایت و ساعدی و بختیار و نام های آشنا و غیر آشنای دیگر تا نه تنها طنازی و قصه و سیاست یادشان رود بلکه غربت آنها را از پای بیاندازد تا مبادا از واقعیت کشور، آن را بگویند که نباید!

آمارهای مختلفی که توسط گزارشگران بدون مرز از روزنامه نگاران زندانی و تبعیدی های این حرفه هر هفته به روز می شود نیز نه انکار کردنی است و نه نادیده گرفتنی، اما چه فرقی می کند وقتی که مسئولان آموخته و آزموده اند که هر آنچه سفید است را به اسم شرع، سیاه بنمایانند و راویان حقیقت را ساکت کنند تا مبادا شهروندی بداند دنیایش غیر از به دنبال نان شب رفتن، دنیای دیگری نیز هست.
روزنامه نگاران تبعیدی، در روزگاری که در خاک خود قلم می زدند و در کنار دست و پنجه نرم کردن با زندگی «حقیقت گویی» را عشق و سپس وظیفه خود می دانستند
شاید گمان نمی کردند روزی برسد و بچشند که تبعید فقط دوری از خاک نیست، بلکه دوری از «زندگی» است، لحظه های حسرت و خشم، لحظه های کابوس و انتقام و لحظه های یأس که تنها همان عشقشان سر پا نگاهشان داشته است.

شاید گمان نمی کردند که ترس از دست دادن عزیزان بدون حتی فرصتی برای «خداحافظی» روزگار آن ها را سیاه کند و شب هایشان را با شراب حسرت و مزه ی نفرت میزبانی کنند.

اما این ها تنها مسائلی که روزنامه نگاران با آن دست و پنجه نرم می کنند نیست که واقعیت «غصب خاک» خیلی تلخ تر از روایت احساس ماست.
به زبان همین حاکمان دیانت و عدالت! اگر سخن بگوییم، غصب خاک یعنی منطقه ای را اشغال کنی و به صاحبانش اجازه ی وارد و خارج شدن به آن ندهی؛ اگر این ترجمه درست باشد خاک ما به دست حاکمانی نابینا و ناشنوا غصب شده است و ما امروز در خاکی دیگر و به امید بازگشت به آنچه صاحبش هستیم روزگار می گذرانیم.
…و هنوز اما در تهدیدیم؛ تهدید فرهنگی که بازیچه دلقکان دین فروش شد تا به جای مصالحه و مسامحه، جنگ، قهر و غضب به ما بیاموزند، همان هایی که به جای نشان دادن مهر و رحمت خداوند، خشم و انتقامش را به ما آموختند تا به راحتی شرافت و وجدان یکدیگر را به دار آویزیم و سارق عشق باشیم و حقیقت را در درون مان خفه کنیم که این ها هیچ کدام تنها خصلت های بد شخصی ما نیست بلکه همه ما به نوعی نیز قربانی نظام و فرهنگی شدیم که متوهمان قدرت و فضیلت با نقابی از جانشینی خداوند بر ما مسلط کردند.

روزنامه نگاران در غربت در حال مبارزه با فرهنگی هستند که با آن رشد و تربیت یافته اند تا خود را از نو تعریف کنند، در جنگند تا اسیر حیله های رنگارنگ فریب خوردگان نشوند، به خاطر مشکلات معیشتی قلم نفروشند و به جان هم نیافتند، زیر پرچم های رنگین قرار نگیرند و از عشق و وظیفه شان محافظت کنند زیرا آنکه آنان را رانده است به خوبی وظیفه خود را به انجام می رساند و از تورهای رنگین بسیاری استفاده کرده و می کند و حریفش اما هر روز سعی می کند صبح و شب خود را با صدای وجدانش بگذراند؛ چه زیبا سخن رانده است شاعر دیوارهای زندان:

وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟
امید کجاست تا خود جهان به قرار باز آید؟
هان، سنجیده باش
که نومیدان را معادی مقدر نیست!

و این همان فاصله میان تبعیدی ها و حاکمان است، یکی با امید، غربت بر می گزیند و روزگار می گذراند و دیگری از ترس همین روزگار، حکم به خفقان می دهد، آن یکی ایمان و قلم، شرافتش می شود و دیگری دروغ می خرد و دین می فروشد.

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

صفحه اى ديگر: