میهن – آیدا قجر: «دستهایش را از روی سینه هایم به روی پاهایم کشید، نمیدانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است، سکوت بود و تن عرق کرده و ترسیده من، ناخودآگاه پاهایم را باز کردم و صدای زنگ دارش در گوشم پیچید؛ ببین، تو میخواهی، اگر نمیخواستی پاهایت را باز نمیکردی، و من در سکوت به ماشین هایی که در خیابان با سرعت حرکت میکردند و من نمیدیدم، خیره شده بودم.».
ستایش زن چهل و چند ساله ای بود که به گفته خود هیچ وقت طعم نوازش پدر را نچشیده بود و عمر خود را بر باد رفته ی حسرت محبت پدر میدید، انتظاری بی پایان برای بوسیده شدن، عروسک خوانده شدن و غم نداشتن زانوهای پدر برای کودکی که با حسرت او را مینگریست.
سی سال پیش زمانیکه نه سال بیشتر نداشت، هنگامی که به کلاس زبان میرفت، عمویش قرار بود او را به آموزشگاه برساند، شبی که برای او «پرورشگاه» شد، نه آموزشگاه. در آن شب ستایش معنی این جمله را خوب درک نکرده بود «اگر نمیخواستی پاهایت را باز نمیکردی»، چه چیز را میخواست؟ اگر چه را نمیخواست پاهایش را باید میبست؟ این اولین پرده ی ناشناخته هایش بود و پس از آن واقعه، سکوت بود و سکوت.
در جامعه ای که دختر مقصر هر بی قیدی مرد است، چه میتوانست به خانواده یا بزرگترهایش ابراز کند؟ در خانواده هایی که دختر باید محدود میشد تا مبادا بکارت اخلاق و تنش به باد میرفت چه باید میگفت؟ اصلا چه اتفاقی افتاده بود؟ چه کسی به کدام محدوده قرمز وارد شده بود؟ مگر آن محدوده به غیر از تخلیه ادرار به چه دردی میخورد؟
زمان در سکوت، فرار و دفن در صندوقچه ی خاطرات خاک خورده جا ماند و ستایش ۱۵ ساله شد، خیابان ها حضورش را نهی میکردند و پسران زیر چشمی تماشایش. دل میباخت و شکست میخورد، عاشق میشد و در غم فراق عشقش خیابانها را پیاده با اشکهایش جارو میکرد.
ستایش عشق را نیز نشناخت و نفهمید عاشق چه نوع موجودی شده است، این کیست که بی رحمانه او را میستاید و آرام نوازشش میکند؟
کلاسهای زبان ادامه داشت اما انگار زبان خواندن که فخر خانواده بود، پرده های ناشناخته را برای او میدرید، ساعت ۷ بعد از ظهر بود و باید تنها از کلاس به خانه باز میگشت، ۵ دقیقه تاخیر موجب شک و تهدید بود، زمستان و برف و یخ همه خیابان ها را میلرزاند، تاریک بود و چاره ای جز گذشتن از یک مسیر بی عابر نبود، پسرکی از دور نمایان شد: «چه خوب! میتوانم از او کمک بگیرم» اما این بار هم اشتباه گرفته بود «کاریت ندارم، نترس فقط چند لحظه طول میکشه، بگذار خیس شوم و تمام»… و این بار صدای جیغ و گریز بود که منطقه را بر میداشت و ستایش، سیندرلای قصه، کفشهایش را در گل جامعه به جا گذاشت و خیس از عرق به منزل رسید؛ «نگران نشید، ترسیدم و یک ماشین دنبالم کرده بود و فرار کردم» و باز هم سکوت.
سوالها این بار با دفعه قبل فرق داشت: نترسم؟ از چه؟ خیس شوی؟ چی چند لحظه طول خواهد کشید؟ چرا زیپ شلوارش را…
سالهای زیاد و تلخی گذشت تا ستایش پاسخ سوالهایش را گرفت، معنی نگاه ها را فهمید و تنش را جدا از خود فرض کرد. تنی که باعث شده بود او مورد حمله قرار گیرد، شکسته و تحقیر شود و از او جز جنسیتش چیزی برایش به جای نگذارد.
لکه ای خون دیوار ترس را مستحکم تر کرد و نگرانی از سرطان و هزار درد ناگوار دیگر کابوس لحظه هایش شد، این بار باید سکوت را میشکست، نه پای مردی در میان بود و نه محدوده ممنوعه را کسی خطاب قرار داده بود، اما آنچه نصیبش شد، کل کشیدن مادر و کاچی پختن مادر بزرگ و سربلندی پدر بود، پدری که لابد داشت به تن او نگاه میکرد. مگر نگاه مرد با نگاه پدرانه متفاوت است؟ «اینها چرا خوشحالند؟ مگر من نمیمیرم؟»، نه بالغ شده ای!
تنی که به راحتی در مقابل نگاه حسرت و شهوت پسرکان همسایه تغییر شکل میداد و مورد تمسخر قرار میگرفت و اویی که درد این تغییرات را با روح و تن میچشید و باز هم سکوت را به باز شدن صندوقچه هایی که یکی بعد از دیگری روی هم انباشته میشد ترجیح میداد.
سی سال از آن روزهای به ظاهر بزرگ شدن گذشت تا ستایش تصمیم گرفت به روانکاو مراجعه کند و صندوقچه های قدیمی را یکی پس از دیگری گردگیری کرده و خود را از توی آینه به واقعیت بنگرد.
روانکاوان معتقدند تجاوز به معنای تحمیل کامل آمیزش جنسی نیست و رفتاری که با ستایش در نه سالگی شد نیز نوعی تجاوز محسوب میشود و اگر در سنین عدم آگاهی جنسی این اتفاق برای هر کسی رخ دهد توانایی «نه» گفتن را سلب خواهد کرد؛ ستایش به موقع نتوانست «نه» بگوید، نه در آن روزها که نمیدانست در مقابل چه چیز باید مخالفت خود را ابراز کند و نه بعد از آن که این قدرت از او گرفته شده بود.
روانکاوی که ستایش را مدتی در بیمارستان بستری کرد معتقد است «بنا به گفته ستایش پس از ماه ها مراجعه، این خود او بود که در مقابل مهر پدر مقاومت میکرد، زیرا اولین شناختش از مرد زمانی رخ داد که باوری بر تن خود نداشت و نیازهای جنسی را درک نمی کرد، حس گناه و ترس همیشه با او همراه بود و این سبب شد تا نتواند تفاوت مهر و نگاه پدر را با دیگر مردان تمیز دهد».
مدتی بعد که ستایش از بیمارستان مرخص شد، میهمانش بودم تا شاید بتوانم مرهمی بر زخمهای عمیقش باشم، او که خود را باخته این قصه میدانست بر این باور بود که اگر در خانواده و جامعه ای پرورش نیافته بود که بتواند نه بگوید یا بتواند بدون حس گناه و ترس از مقصر شناخته شدن مسائل خود را با خانواده مطرح کند شاید سالهای سال خود را از طعم نوازش پدر محروم نمیکرد و بلکه میتوانست در روابط بعدی به موقع و به خواست خود بله یا خیر بگوید و مطمئنا میتوانست انسان را بدون در نظر گرفتن جنسیت بشناسد.
جوامعی که خود را مسئول تعیین ظرفیت های جنسی در نوجوانان و جوانان میدانند و با محدود کردن آنها سعی در جلوگیری از ارتکاب فساد آنها میگیرند نه تنها فساد را ریشه کن نمیکنند بلکه نسلهایی را قربانی آزمایشگاه ایدئولوژیک خود کرده و باعث میشوند به دلیل عدم شناخت مناسب دو جنس زن و مرد از یکدیگر، در آینده آنچه روند صعودی طی میکند مساله طلاق و بچه های طلاق باشد.
اگر ستایش به موقع میتوانست رفتار عموی خود را به خانواده اطلاع دهد شاید میتوانست بسیاری از دختران دیگر را از خطر قربانی شدن برهاند، اما سکوتی که بر وی «تحمیل» شد باعث گشت تا خود و شاید چندین زن دیگر قربانی شهوت رانی شوند.
قربانی شدن ستایش های جوامع مردسالار که در فشار جنسی قرار دارند نه فقط بر گردن دختران قربانی و مردان است بلکه تقصیر را در رفتار حکومت های خودکامه نیز باید جستجو کرد.
مدتهاست به یمن وجود اینترنت و فضای رسانه ای آزادتر، خبری از جنس تجاوز مسکوت نمیماند و حکومتی که از یکسو سعی در ناشناخته تر کردن جنسیت داشته و از سوی دیگر اتفاقات رخ داده را «جرم» شناسایی میکند خود مجرم و در این توهم است که با اعدام یا مجازات های سنگین میتواند راه تجاوز را بسته و فساد را ریشه کن کند، این در حالی است که روانکاوان و جامعه شناسان معتقدند تفسیر کلمه فساد با آنچه در این جوامع در حال رخ دادن است بسیار متفاوت مینماید.
فساد با علم و آگاهی رخ میدهد اما تجاوز ناشی از فضای بسته و قربانی شدن دختران تنها به دلیل جنسیتشان نشانی از فساد ندارد بلکه این جامعه هر روز از نو آبستن بیمارانی است که خود از بیماریشان مطلع نیستند.
سالها از داستان ستایش و بسیاری از ستایش های دیگر این روزگار گذشته است، او هم اکنون زنی سی و چند ساله است اما هنوز هم وقتی در تاریکی شب در خیابانی قدم میزند، حضور مردی حتی با فاصله ی بسیار، تن او را میلرزاند و گامهایش را سریعتر میکند.
صفحه اى ديگر:
- تبهکارِ تحقیرکار اعدام باید گردد!
- حکایت ۶ جوان کلیه فروش
- یک ترانه و دو حکم ارتداد
- کارتون پسر شجاع: «پلیس، درون اتومبیلهای مردم»
- مسئلهی ما «رواداری» است
- جانباختن کودکان در یک برنامه تلویزیونی
- جدال میان «حق پزشکان» و «فقر بیماران»
- «از حقوق پایمال شده مسیحیان ایران دفاع میکنیم»
- افزایش ۷۰ درصدی بهای سوخت در فاز دوم یارانهها
- جامعه مدنی «گفتگوی فرهنگها» را از سر میگیرد



