|
|
|
|
|
|
مانيفست جمهوريخواهی جمهوریخواهی در برابر مشروطهخواهی اكبر گنجی فصل سوم مسائل، مشكلات و بحرانها |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
خودكامگی، امالفساد است و مرداب استبداد، جز فساد و ديگر رذايل چيزی در انبان ندارد. لذا بايد ريشه فساد،
يعنی خودكامگی را زد تا علفهای هرزش نيز به همراهش نابود شوند. اقتدارگرايان تمامی روشهای مسالمتآميزِ بيان مطالبات را براندازی خاموش مینامند. حق تعيين سرنوشت مورد
تأييد آيتالله خمينی و قانون اساسی (اصل 56) مورد پذيرش نيست و اگر فردی خواهان رفراندوم برای تعيين نوع
حكومت شود، متهم به براندازی میشود. تا وقتی يك
تن آزاد باشد و بقيه مطيع، تا وقتی يك
نفر برای همه و به جای همه تصميم بگيرد، مشكل به صورت لاينحل باقی خواهد ماند. |
|
از طريق تحليل رفتاری، میتوان به مشكلات وبحرانهای كشور پی برد. رفتارهای فردی و جمعی مشاهدهپذير،
مسائل اساسیای چون مشاركت سياسی و ظرفيت بالای خشونت در جامعه را برجسته خواهد كرد. چرا كنشگران اينگونه
رفتار میكنند؟ علل و دلائل رفتارفردی و جمعی ما كدام است؟ نارضايتی و بیثباتی محصول چه شرايطی است؟ 3- بذل توجه به برخی از دستاوردهای علوم اجتماعی در تحليل
وضعيتی كه در آن به سر میبريم، میتواند در فهم بحران و راههای خروج از آن، ما را ياری نمايد.هر گونه مدلی
برای خروج از بن بست بدون آنكه راه حلی برای مسائل زير نشان دهد، راه به جايی نمیبرد: 3.1- فساد سياسی زمانی روی میدهد كه يك كارگزار قانون را
به نفع خودش با قربانی كردن منافع اجتماعی حاصله از يك
اصل حقوقی نقض میكند. به تعبير ديگر، سوء استفاده از قدرت عمومی به نفع منافع خصوصی، فساد سياسی نام دارد.
ارتشاء، حامیپروری و رانتجويی سه مصداق مهم فساد سياسیاند. حامی پروری نوعی از فساد است كه به نصب غير
قابل توجيه دوستان يا خويشاوندان به مناصب دولتی يا نشان دادن رفتار تبعيضآميز نسبت به آنها اشاره دارد.
مريدپروری ( clientelism
) نوعی نظم اجتماعی مبتنی بر روابط ميان يك حامی (
patron ) و افرادمرتبط با وی كه تأكيد آن بخصوص در حوزة سياسی بر بهرهمندی آزمندانه اعضا از
اين روابط و امكانات و نزد جمعی است كه با يكديگر ارتباط برقرار كردهاند. وقتی حامی يك پست دولتی دارد و يا از كسانی كه دارای مشاغل دولتی هستند منافعی دريافت میكند،
حمايت و فساد بر هم منطبق میشوند. رانت وقتی پديد میآيد كه در قانونگذاری، سياستگذاری، اتخاذ تصميمات اجرايی
يا اجرای قوانين و سياستهای موجود امتياز ويژهای برای گروهی خاص در نظر گرفته شود. وقتی اين گونه امتيازها از
طريق فشار و چانهزنی گروههای ذینفع با قانون گذاران و حاكمان بدست آيد، رانتجويی محقق میشود. بنابراين،
سهميهبندیها، نرخ گذاریهای ترجيحی، معافيتها، مجوزها و حتی بسياری از ممنوعيتها میتواند معطوف به منافع
گروههای ذینفع باشد. وقتی فرايند چانهزنی برای كسب سهم بيشتر از كيك
اجتماع، فراگير میشود، اقتصاد و جامعة رانتی پديد میآيد. اقدامات رانت جويانه معمولاً رقابت آزاد واحدهای
اقتصادی و سازوكار بازار را مختل میكند و منفعت عمومی را كاهش میدهد. سياستهای رانتطلبی نه تنها كارايی
اقتصادی ندارند و زيان مصرفكنندگان را در پی میآورند، بلكه به بدبينی عمومی، صدمه زدن به مشروعيت دولت،
عدم پذيرش نابرابریهای درآمدی و سرانجام رفتار ضد اجتماعی منجر میشوند. وقتی ارتشاء، حامیپروری، رانتجويی و سوءمديريت در بافت رژيمی تنيده شد، حمايت مردم از رژيم زوال میيايد.
رشد مستمر فساد، حامیپروری و ناكارآمدی، پايههای مشروعيت سياسی را اندك اندك
تضعيف میكنند.
الف) چون به صورت نوعی ماليات يا هزينة سربار عمل میكند و موجب افزايش هزينة مبادله (transaction cost) يا همان هزينههای غيرقابل پيشبينی میشود، سطح سرمايهگذاری را كاهش میدهد. ب) به تخصيص ناكارآمد منابع و استعدادها میانجامد. چرا كه پرداختها به افراد نه بر اساس كارآيی و ارزش
افزودة آنها كه براساس قدرت چانهزنی آنها خواهد بود. ج) منابع مالی بين المللی را از پروژههای كمك رسانی در كشورهای جهان سوم دور میسازد. د) درآمدهای مالياتی حكومت را كاهش میدهد كه عواقب وخيمی برای بودجه به همراه دارد. هـ) كيفيت خدمات زيربنايی و عمومی را تضعيف میكند. و) تركيب هزينههای دولتی را برهم میزند. گزارش سازمان ملل از نقش دولتها در توسعه اقتصادی در قرن بيستم نشان میدهد كه حضور و مداخله گسترده
دولتها در اقتصادهای قرن بيستم الزاماً به نتايج مطلوبتری، در مقايسه با عدم مداخله، نينجاميده است. رويكرد
عمومی اقتصاددانان - به ويژه اقتصاددانان نهادگرا، طرفداران راست جديد و اقتصاددانان كلاسيك
جديد - در دو دهه اخير اين است كه قلمرو دولت بايد تا حداقل ممكن كوچك شود و تا آنجا كه ممكن است مكانيسمهای بازار بايد جايگزين
نظارت اداری شوند تا فساد تا حد ممكن كاهش يابد . دولت حداكثری به فساد حداكثری منتهی میشود و دولت
حداقلی، فساد دولتی را به حداقل میرساند. فساد سياسی گسترده امری است كه نه تنها مخالفان، بلكه مسئولان بلند پايه نظام نيز وجود آن را تأييد
میكنند. هر از گاهی برخی از موارد كوچك فساد، بر اثر نزاعهای جناحی به عرصه عمومی میكشد . اما مسأله
فساد، ريشهای و عميقتر از آن است كه در مطبوعات مطرح میشود . ايران در ميان 67 كشور جهان از نظر ميزان
انواع فساد و كارايی در جايگاه شصت و پنجم قرار دارد. مطابق جدول زير، عدد 10 نمايشگر حداقل فساد و حداكثر كارايی
و عدد صفر نمايانگر حداكثر فساد و حداقل كارآيی است.
مأخذ:
هر رويكردی برای خروج از بنبست، بايد تكليف خود را با فساد سياسی روشن كند و نشان دهد كه چگونه وبا چه
روشهايی میخواهد اين مرض سرطانی را درمان نمايد. اقتصاد دولتی مندرج در قانون اساسی جمهوری اسلامی و دولت
حداكثری، حل اين مشكل را امكانناپذير میسازد. رويكرد مشروطهخواهی چه راه حلی برای اين مسئله دارد؟ در عين حال به گمان برخی، خودكامگی، امالفساد است و مرداب استبداد، جز فساد و ديگر رذايل چيزی در انبان
ندارد. لذا بايد ريشه فساد، يعنی خودكامگی را زد تا علفهای هرزش نيز به همراهش نابود شوند. 3.2- شكاف نسلی :به مجموعهای از انسانها كه در اُبژهها يا نمادهای نسلی با يكديگر سهيم شدهاند، نسل گفته
میشود. اُبژههای نسلی، پديدههايی هستند كه برای ايجاد حس٧ِ هويتِ نسلی به كار گرفته میشوند و حكم چارچوب
شكلدهندة نسل خاصی را دارند. تقريباً هر بيست تا بيست و پنج سال نسلی جديد ظهور میكند كه از فرهنگ، ارزشها،
پسندها، علائق هنری، ديدگاههای سياسی و قهرمانهای اجتماعی، تعريفی جديد ارائه میكند. اُبژههای نسلی عبارت
است از شخص، مكان، شیء يا رويدادی كه از نظر فرد، نشانگر نسل اوست و به ياد آوردنش احساسی از نسلِ خودِ او را
در ذهنش زنده میكند. هر نسلی آن اُبژههای نسلی، اشخاص، رويدادها و چيزهايی را بر میگزيند كه برای هويت آن
نسل دارای معنايی خاص است: مد لباس، نحوة تزئين اتاقها، نوع موسيقی، كلمات و تعابير زبانی، قهرمانان، سبك زندگي. نسل جديد با نسخ پارهای و با تجديدنظر و تفسير مجدد پارهای از اُبژههای نسل قبل ظهور میكند. به تعبير
ديگر، دگرگونی صريح در سليقههای نسل قبلی، علامت ظهور نسل جديد است. اين رفتار، نسلهای قبلی را بهتزده
میكند. چرا كه انقراض، زوال و پيوستن خود و اُبژههايش به تاريخ را برنمیتابد. از اين رو برخی از نسلها،
جايگزينی نسل جديد را نوعی غصب جايگاه تلقی میكنند و باخصومت و توسل به آميزهای از ترغيب و خشونت با نسل
جديد روبهرو میشوند. تفاوت نسلها كه امری كاملاً طبيعی است و نماد تفاوت برداشتی است كه آحاد هر نسل از دوره و زمانه خود
دارند، در ايران به شكلی بارز در تفاوت نسل دهه 50 و نسل دهه 80 خود را نمايان كرده است. بيش از نيمی از
جمعيت كشور پس از انقلاب 57 به دنيا آمدهاند. گفتمان وسبك
زندگی نسل جديد بسيار متفاوت از نسل انقلاب است. آرمانها، علائق و مطالبات اين دو نسل به طرز عجيبی متفاوت از
يكديگرند. دربارة شكاف نسلی و بيگانگی نسل جوان بسيار بحث میشود. نسل پيشين نگران نسل جديد است واز بحران
هويت سخن میگويد. ولی سخن دقيق آن است كه هويت نسل جديد با نسل دهه پنجاه متفاوت است وسخن دقيقتر آن
است كه نسل جديد دارای هويت واحدی نيست. اين نسل به سبكهای مختلف زندگی خوشامد میگويد. نه تنها قهرمانانش
جلال آلاحمد و شريعتی نيستند، بلكه اساساً چهرههای سياسی و ايدئولوگها، قهرمانان او نيستند. گروه مرجع اين
نسل بسيار متنوع ومتكثر است. معيارهای اخلاقی گذشتگان فروريخته است و اخلاق جديدی جايگزين آن نشده است. عصر
نسل دهه 50 سپری شده است و تداوم گفتمان آن نسل امكانپذير نيست. نسل جديد، هنرپيشهها، خوانندهها، ورزشكاران
و متفكران غربی را به مراتب بيشتر از ميراث فرهنگی و دينی خود میشناسد و گروههای مرجع خود را در ميان آنان
جستجو میكند. در حاليكه اصلیترين شكاف عرصه سياست، شكاف خودكامگی ـ خفقان ودموكراسی ـ آزادی است ،مطالبات اصلی نسل
جديد، آزادیهای اجتماعی است. موسيقی، كنسرت، فيلمهاو... غربی برای اين نسل از كليه نزاعهای سياسی بيشتر
جاذبه دارد. خواستة اصلی اينان تغيير زندگی است، نه تسخير قدرت. با قدرت خودكامه مخالفند، چون در جستجوی تجربههای
شخصی اند و قدرت خودكامه راههای خودآفرينی را مسدود كرده است. اما بهر حال وقتی نوبت به انتخاب در عرصه
سياست فرا میرسد و عرصه اجتماعی میخواهد با عرصه سياسی چفت شود، نسل جديد از بين محافظهكاران و اصلاحطلبان
حاكم، به اصلاحطلبان رأی میدهد. چراكه احساس میكند اينان محدوديتهای اجتماعی ـ فرهنگی كمتری بر آنان
تحميل خواهند كرد. (البته اين حكم درباره آنها كه در انتخابات شركت میكنند صادق است. و گرنه
ميليونها تن از اين نسل در انتخابات شركت نمیكنند، چون آن را نمايش بيهودهای میيابند كه هيچ تأثير مثبتی
در زندگی آنها ندارد. فقط از آراء آنها برای سركوب مطالباتشان استفاده میشود.) از اينرو مسأله شكاف نسلی با هر
مدلی برای خروج از بنبست، ارتباط وثيقی دارد. رويكرد مشروطهخواهی نمیتواند به مطالبات اين نسل پاسخ بگويد.
مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی، دولت در بسياری از عرصههای اجتماعی - فرهنگی به طور گسترده دخالت كرده و
اشكال خاصی را به همگان تحميل میكند. رويكرد مشروطهخواهی فقط به دنبال محدود كردن قدرت خودكامة سياسی است
ولی دربارة عرصههای اجتماعی - فرهنگی نظريه مشخصی ارائه نمیكند. آيا مدل مشروطهخواهی، دولت حداقلی در
عرصههای فرهنگی - اجتماعی را میپذيرد؟ آيا اجرای احكام (مثلاً حجاب اجباری) را وظيفه دولت نمیداند؟ اگر نظرية
مشروطهخواهی، اجرای احكام را وظيفه دولت نداند، در آن صورت ابعاد شرعی (فقهی) جمهوری اسلامی حذف میشود و از
آنجا كه ديگر دولت وظيفه اجرای شريعت را به عهده ندارد، نيازی به فقها و ولايت فقيه هم ندارد. از اينرو اگر
نظريه مشروطهخواهی تا اين حد پيش رود، با جمهوری اسلامی وداع كرده و لذا ديگر نظريه مشروطهخواهی نيست و اگر
تا اين حد پيش نرود، نمیتواند به مشكل شكاف نسلی پاسخ بگويد. 3.3- انقلاب انتظارات فزاينده: تقاضاهای عمومی فزاينده و غيرقابل ارضا، يكی از مشخصات وضعيت كنونی كشور ما
است. افزايش آموزش و سواد، اعلام برنامههای اصلاحی، طرح انديشههای مدرن عدالتطلبانه و مشاركتجويانه،
مشاهده تحولات كشورهای مشابه و كشورهای توسعه يافته و مقايسه آنها با عقبماندگی ما، منجر به مطالبات
گستردهای شده است كه نظام، مطلقاً امكان پاسخگويی بدانها را ندارد. همه میخواهند به دانشگاه بروند، همگان
طالب اشتغال به شغلی آبرومند هستند، همه جوانها میخواهند ازدواج كنند، میخواهند مسكن داشته باشند، خواهان
تفريح و شادیاند، خواهان كاهش كنترل حكومت در روابط دو جنس هستند، خواهان عدم دخالت در حوزه خصوصی
هستند، كارمندان و كارگران خواستار افزايش حقوق و امنيت شغلیاند، و بالاخره خواستار كاهش نرخ تورماند. آزادی
ماهواره، اينترنت، ارتباط با شهروندان ديگر كشورها و... برخی از ديگر مطالبات مردم است. ولی دولت قادر به حل مسائل اجتماعی (بيكاری، فقر، فحشا، تورم، اعتياد و...) و پاسخ به مطالبات شهروندان
نيست. وقتی دولتی به طور گسترده در زندگی مردم دخالت كند، نظام سياسی نهايتاً به عنوان مسئول مشكلات
اجتماعی شناخته میشود و بايد هم شناخته شود. دولت حداكثری در مقابل انتظارات فزاينده و حداكثری فلج خواهد شد.
تلاش برای انجام اصلاحات ناقص، انتظارات گستردهای برای حل همه مشكلات اجتماعی پديد میآورد. تنها راه ممكن
اقدام به اصلاح ساختاری و بنيادين است. ولی ساخت سياسی اقتدارگرا به دليل سرشت غيردموكراتيك
خود فاقد ظرفيتهای لازم برای جذب اين انتظارات و پاسخ بدانها میباشد و پيدا است كه اين وضع بالقوه بحرانزا
نيز میباشد. ناكارآمدی فزاينده يكی از اوصاف نظامهای اقتدارگراست. 3.4- محروميت نسبی: اختلاف ميان انتظارات ارزشی و تواناييهای ارزشی، محروميت نسبی ناميده میشود. انتظارات
ارزشی، كالاها و شرايط زندگیای هستند كه مردم خود را مستحق آنها میدانند. تواناييهای ارزشی، كالاها و شرايطی
هستند كه عملاً در اختيار مردم است. اگر توانايیها نستباً ثابت باقی بمانند ولی انتظارات افزايش يابند و تشديد
شوند، با محروميت ناشی از بلندپروازی يا محروميت آرزويی روبهرو هستيم. اگر همراه با افزايش شديد انتظارات،
توانايیها به طور همزمان شديداً كاهش يابد، با محروميت پيش رونده مواجه هستيم. اگر انسانهايی كه به طور مداوم
از كالاهای ارزشمند و شرايط مناسب زندگی محروم شدهاند، بر اين باور باشند كه حكومت در صدد رفع محروميت آنها
است ولی در عمل هيچ اتفاقی نيفتد، بر مبنای نظرية محروميت نسبی، به طرف خشونت سياسی متمايل خواهند شد. تمركز
قدرت و منابع در دست دولت و تأثير چشمگير رژيم بر زندگی اكثريت يا تمامی مردم، نارضايتیها را سياسی خواهد كرد.
اگر مردمِ شديداً ناراضی گمان برند كه نظام سياسی ظرفيت و منابع حل محروميت آنها را دارد ولی در عمل، مقامات
هيچ اقدام مؤثری انجام نمیدهند، احتمال توسل به روشهای غيرمسالمتآميز به منظور كنترل نظام سياسی و قرار
دادن آن در خدمت منافع و مطالبات افزايش خواهد يافت. مسدود كردن راههای مسالمتآميزِ طرح نارضايتی و بيان
مطالبات از سوی دولت و گروههای قدرتمند اجتماعی، اعتراضكنندگان را بدان سو میراند كه توسل به خشونت برای
دستيابی به اهداف و منافع ملموس شيوهای مفيد و مؤثر است. در حالی كه خط گسل ناشی از فعاليت نسل جديد تنها
لرزههای خفيفی را در زيردستان آهنين اقتدار محافظهكاران ايجاد میكند، به محض اين كه شتاب سياسی فرآيند تجديد
ساختار اين فشار را كاهش دهد، امواج لرزههای آن بنيانهای اقتدارگرايی را در هم خواهد كوبيد. 3.5- بحران مشاركت (Political Participation) : نكات پيشين، نمايانگر ساخت سياسی به شدت متصلبی است كه تمامی راههای مشاركت
عادلانه را مسدود كرده است. اين امر پيامدهای زيادی به دنبال دارد. يكی از پيامدهای انسداد سياسی، بحران
مشاركت است. هر نوع اقدام داوطلبانه شهروندان، موفق يا ناموفق، سازمان يافته يا بیسازمان، مقطعی يا مستمر
برای تأثيرگذاری بر انتخاب سياستهای كلی نظام و عمومی كشور، ادارة امور عمومی يا گزينش رهبران سياسی در سطوح
مختلف حكومتی اعم از محلی و يا ملی، از طريق بهكارگيری روشهای قانونی يا غيرقانونی، مشاركت سياسی نام دارد.
مشاركت به معنی تلاشهای مردم عادی در هر نوع نظام سياسی جهت نفوذ بر كارهای حاكمان خود و گاهی تغيير دادن
آنان است. اين امر ممكن است بر دستور كار و خطمشیها، يا در سطوح پايينتر، بر روی اجرای آنها متمركز باشد.
اينك، انواع اعتراض و خشونت سياسی، نوعی مشاركت به شمار میآيد. وقتی فرومانروايان سياسی، تقاضاها و رفتار
افراد و گروههايی را كه خواستار مشاركت در نظام سياسیاند نامشروع و غيرقانونی تلقی كنند، يا اگر شهروندان قدرتِ
حكام را نامشروع بدانند، تعارضی بروز خواهد كرد كه بحران مشاركت نام دارد. اقتدارگرايان حكومت را حق ويژه خود میدانند و تقاضای مشاركت سياسی ديگر گروهها را نامشروع و اجابت آن را
مترادف با از دست دادن قدرتِ غيرانتخابی خود میدانند. اقتدارگرايان مطالبات و ترجيحات مشاركتكنندگان سياسی را
نامشروع قلمداد میكنند و مانع تحقق آنها میشوند. اقتدارگرايان تمامی روشهای مسالمتآميزِ بيان مطالبات را
براندازی خاموش مینامند. حق تعيين سرنوشت مورد تأييد آيتالله خمينی و قانون اساسی (اصل 56) مورد پذيرش نيست و
اگر فردی خواهان رفراندوم برای تعيين نوع حكومت شود، متهم به براندازی میشود. هيچكس با حرف زدن يا نوشتن
مقاله برانداز نمیشود. براندازی مطابق قانون، قيام مسلحانهای است كه از سوی گروه يا يك
سازمان متشكل صورت میگيرد و نيازمند اسلحه و مواد منفجره است (مواد 183 تا 188 قانون مجازات اسلامی). ولی فردی
كه خواهان رفراندوم دربارة نظام میشود، عملی مسالمتآميز برای تعيين سرنوشت را خواستار شده است. اين يك
تقاضا است؛ تقاضايی كه اگر امكان آن فراهم شود، به اقدامی مسالمتآميز بدل خواهد شد. اگر بين اقتدارگرايانِ حاكم و مخالفانِخواهان مشاركت بر روی مشروعيت تقاضاها و اعتبار رويههای نهادی (برای
تامين تقاضاها) توافق حاصل شود، به احتمال زياد بحران مشاركت حل خواهد شد. به تعبير ديگر يك نظام سياسی وقتی میتواند بحران مشاركت را حل نمايد كه بين قدرتمندان و فاقدانِ قدرتِ
طالبِ آن، اجماع يا توافق گستردهای حاصل شود و امكان
گردن نهادن به رأی و خواست مردم فراهم گردد. ولی اقتدارگرايان روشهای محدودكننده و سركوب را انتخاب كردهاند
و بحران مشاركت را تشديد میكنند. پروژه قتلعام درمانی (قتلهای زنجيرهای)، بستن فلهای مطبوعات، زندانی
كردن فعالان سياسی ـ مطبوعاتی، حبس آيتالله منتظری در بيت خود ، ناممكن شدن امكان تدريس اساتيدی چون
دكتر سروش، دكتر سي٧دجواد طباطبايی، دكتر محسن كديور و مهاجرت آنها و صدها متفكر و انديشمند ديگر به مغرب زمين،
حمله به كوی دانشگاه تهران، حمله اوباش به تجمعات قانونی و بسياری از ديگر موارد، نمونههايی از سركوب به
منظور ممانعت از مشاركت است. بحران مشروعيت نتيجه منطقی بحران مشاركت است. عدم مشروعيت، عبارت از ميزانِ ناشايستگيِ يك حكومت و به معنايِ فراروی از آستانه تحم٧لِ شهروندانِ آن است؛ بهطوری كه دولت، مستحق٧
اعتراض و مخالفت مردم میشود. اختلاف ميان انتظارات مردم درخصوص انواع ارزشهای مشاركتی و امنيتیای كه
رژيمهايشان بايد فراهم كنند و آنچه واقعاً فراهم میكنند، به عدم مشروعيت منتهی میشود. تصلب سياسی موجود دامنة
بحران مشاركت و بحران مشروعيت را گسترش میدهد. اگر اين بحرانها واقعی است و تنها دورنمای پيشِرو، بناپارتيسم
يا انقلاب است، روشنفكرِ عرصه عمومی چه دارويی برای درمان اين امراض تجويز میكند؟ 3.6- فروپاشی اخلاقی: جامعه ما قرنها بر مبنای اخلاقی میزيست كه با ديگر شئون معيشتی و معرفتی مان
تناسب داشت. ورود تكنولوژی و انديشههای مدرن، و ضرورتهای ناگزير زندگی در جهان جديد و انطباق با آن، به
فرسايش باورهای گذشته منتهی شد. پس از انقلاب، از طريق اجبارهای دولتی، اعتقادات و اخلاق و فقه به همگان
تحميل گرديد. مجازاتهای قانونی و غيرقانونی، تنها پشتوانه دينداری قرار گرفت. پيامد ناخواسته ولی طبيعی اين
فرآيند، بيگانگی نسبت به فرهنگ دينی و مهمتر از آن فروپاشی اخلاقی است. قصة ما، قصة آن پيرمرد مقدسی است كه
همچنان در دنيای خود میزيست و از رويداد هولناكی كه در جهان رخ داده، بیخبر بود. ما نيز همچون او به زرتشتی
نياز داريم تا ما را از عمق فاجعه آگاه سازد. وقتی مرد مقدس با زرتشت رويا روی شد: زرتشت پرسيد: قديس در جنگل چه میكند؟ قديس پاسخ داد: سرود میسرايم و میخوانم با سرودن میخندم و میگريم و زمزمه میكنم: اينگونه خدای را
نيايش میكنم. با سرود و گريه و خنده و زمزمه خدايی را نيايش میكنم كه خدای من است. اما تو ما را چه
هديه آوردهای؟ زرتشت با شنيدنِ اين سخنان در برابرِ قديس سری فرود آورد و گفت: مرا چه چيز است كه شمايان را دهم! باری
بگذار زودتر بروم تا چيزی از شمايان نستانم! و اينگونه پيرمرد و مرد، خنده زنان چون دو پِسرك، از يكديگر جدا
شدند. اما زرتشت چون تنها شد با دلِ خود چنين گفت: چه بسا اين قديس پير در جنگلاش هنوز چيزی از آن نشنيده باشد
كه خدا مرده است! شايد ما آن نسلی باشيم كه با فراموش كردن تاريخ، پيام نيچه دربارة مرگ خدا را درك
خواهيم كرد. گويی ديوانه در ميان ما ظاهر شده است: ديوانه ، آيا نشنيدهايد حكايت آن ديوانهای را كه بامداد روز روشن فانوسی برافروخت و به بازار دويد و پياپی فرياد
كشيد: من خدا را میجويم! من خدا را میجويم! در آن هنگام بسياری از كسانی كه به خدا ايمان نداشتند در آن
پيرامون ايستاده بودند و، بنابراين، ديوانه خندههای فراوان برانگيخت. يكی پرسيد: مگر گم شده است؟ ديگری
پرسيد: مگر همچون كودكی راه خود را گم كرده است؟ يا پنهان شده است؟ مگر از ما میترسد؟ مگر به سفر رفته؟ يا
مهاجرت كرده است؟ و همين طور نعره میزدند و میخنديدند. ما همه قاتلان اوييم. ولی چگونه چنين كاری كرديم؟ چگونه توانستيم دريا را بنوشيم؟ كه به ما ابری داد كه
سراسر افق را با آن بزداييم؟ چه میكرديم هنگامی كه اين سرزمين را از خورشيد گسلانديم؟ اكنون زمين به كجا
میرود؟ ما به كجا میرويم؟ به دور از همه خورشيدها؟ پيوسته سرازير در سراشيبی سقوط؟ به پس، به پهلو، به پيش،
به هر سو؟ مگر هنوز زير و زبری هست؟ مگر در هيچی بيكران سرگردان نشدهايم؟ مگر دَم سرد تهيگی را احساس
نمیكنيم؟ مگر اين دَم سرد، سردتر نشده است؟ مگر شب دم به دم بيشتر ما را در تاريكی فرو نمیپيچيد؟ مگر نياز
نداريم بامداد تابناك
فانوسها را روشن كنيم؟ مگر هنوز هيچ چيز از هياهوی گوركنانی كه خدا را به خاك میسپارند به گوشمان نرسيده؟ مگر
هنوز هيچ چيز از وا پاشيدگی الوهی به مشاممان نخورده؟ خدايان نيز متلاشی میشوند. خدا مرده است. خدا مرده
میماند. ما او را كشتهايم. ما قاتلانِ سرآمد همة قاتلان چگونه خويشتن را تسلی دهيم؟ آنكه جهان تاكنون مقدستر و نيرومندتر از او به خود
نديده است زير خنجرهای ما آنقدر خون از دست داد تا مُرد: كيست كه اين خون را از ما پاك كند؟ به چه آبی
خويشتن را بشوييم؟ چه آيينهای توبه و چه بازيهای آسمانيی ناگزير خواهيم بود اختراع كنيم؟ آيا عظمت اين واقعه
از حد ما در نمیگذرد؟ آيا نبايد به صرف اينكه شايستة آن بنماييم خود، خدا شويم؟ هرگز واقعهای به اين عظمت
نبوده است، و هر كه پس از ما زاييده شود، به جهت اين واقعه به تاريخی بالاتر از هر تاريخی تا امروز تعلق
خواهد داشت. اينجا ديوانه خاموش شد و بار ديگر به شنوندگانش نگريست؛ آنان نيز دم دركشيدند و شگفت زده به او نگريستند.
سرانجام ديوانه فانوس برزمين كوبيد؛ فانوس تكه تكه شد و فرو مرد. ديوانه گفت: من زود آمدهام. وقت
[آمدن] من هنوز نرسيده است. اين رويداد عظيم و دهشتناك
هنوز در راه است، هنوز سرگردان است، هنوز به گوش آدميان نرسيده است، رعد و برق نيازمند زمان است، نور ستارگان
نيازمند زمان است؛ رويدادها گرچه روی داده باشند، باز برای اينكه ديده و شنيده شوند، نيازمند زمانند. اين واقعه
هنوز از ايشان دورتر از دورترين ستارگان است ـ و، با اينهمه خودشان اين كار را كردهاند
. و باز حكايت كردهاند كه ديوانه همان روز به زور وارد چند كليسا شد و مرثيه خواند. میگويند هنگامی كه به زور
بيرونش بردند و بازخواستش كردند، جز اين پاسخی نداد كه اگر امروز همة كليساها، مقبرهها و تابوتهای خدا نيستند،
پس چيستند؟ . مراد نيچه از مرگ خدا، البته، اين نبود كه خدا، به عقيدة ديروزيان، وجود داشته است و ما
امروز فهميدهايم كه آن عقيده خطا و كاذب بوده است و خدايی وجود ندارد. سخن نيچه صبغهای وجودشناختی ( ontological ) وعينی ( objective ) نداشت، يعنی ناظر به وجود خدا در عالم
واقع نبود، بلكه ناظر به وجود خدا در اذهان و نفوس ما بود. منظور وی اين بود كه خدا در ذهن و ضمير گذشتگان وجود
و حضور داشت، ولی امروزه اين حضور را در ذهن و ضمير ما از دست داده است و نتيجتاً سخنی روانشناختی ( psychdogical ) و ذهنی ( subjective
) میگفت. آری، ما خدا را كشتيم و همراه با آن چسب حيات مشترك
(اخلاق) را نابود كرديم. اعتماد و اطمينان به يكديگر در همه عرصههای حيات جمعی زوال يافته و به جای وفاداری،
عدم تعهد و پيشبينی ناپذيری سيطره يافته است. همگان بهدنبال آنند تا در كوتاهترين زمان از
فرصتهای موجود استفاده كرده و بار خود را ببندند. پديدههای زير نشانگر آن است كه سنتها و قواعد رفتار جمعی،
كاملاً فرسوده و منهدم شدهاند: افزايش خودكشی، افزايش طلاق، افزايش فساد و فحشا، افزايش فرار دختران نوجوان از خانه، افزايش قتل و جنايت،
افزايش مرگ و ميرناشی از تصادفات و وضعيت كاملاً نابهنجار رانندگی، افزايش بيماریهای روحی ـ روانی، افزايش
مهاجرت به خارج (فرار مغزها)، افزايش باور نكردنی اعتياد، افزايش چكهای برگشتی ناشی از اختلاف، افزايش جرايم
اجتماعی (خصوصاً پديده زورگيری)، افزايش سكتههای ناگهانی، افزايش پرخاشگری و خشونت، افزايش ورشكستگیها،
افزايش قانون شكنی و... در جامعهای با حكومت دينی و در شرايط نابهنجاری كه ذكر آن رفت، نگاه مجدد به دين و سنجش عقلانی آن
ضرورت تام يافت. ولی نگاه عقلانی به دين، چيز زيادی از دين باقی نمیگذارد. پروژه عقلانيت، پروژه همه يا
هيچ است. عقل فقط در خدمت دفاع و تأييد نيست، بلكه بيش از آن به نقد و تحليل میپردازد. ميهمان تازه وارد
عقل خود بنياد نقدی آن چنان فربه است كه جز خود همنشينی باقی نمیگذارد. همچون اسيد عمل میكند. اعلام تكافؤ
ادل٧ه در متافيزيك
توسط كانت، آغاز كار بود. بعد نوبت به تكافؤ ادل٧ه در حوزه اديان فرا رسيد و اعلام شد كه هر دينی فقط برای
پيروان همان دين حق است و پيروان هيچيك
از اديان نمیتوانند با دليل، حقانيت دين خود را اثبات نمايند. و اساساً اثبات عقلانی امكانپذير نيست. آنگاه
پلوراليسم ارزشی از راه رسيد و اعلام شد هيچ برهانی دال بر قابل جمع بودن كليه فضايل اخلاقی وجود ندارد. آری قرنها تعطيلات در تاريخ پايان يافت و ما وقتی چشم گشوديم و از خواب چند قرنه، همچون اصحاب كهف، بيدار
شديم، با جهان و دوران كاملاً جديدی (مدرنيته) روبرو شديم. گسست با دوران كهن در شكل بنياد ستيزی نمايان شد
ولی تنها چيزی كه نصيب مان شد، رذايل و آفات و نابهنجاريهای جوامع جديد بود. در اين فرآيند تمامی بنيادهای
گذشته بیبنياد شدند. ويرانسازی كليه بنيادهای گذشته، پيامد ناخواسته پروژة عقلانيت انتقادی بود. عقلانيت به
معنای تبعيت محض از استدلال است. وقتی مدعايی با ادلهای تأييد شد، يا روشن شد قوت مدعيات آن از قوت مدعيات
رقبا بيشتر است، اگر فرد در مقام نظر بدان دلبستگی بيابد و در مقام عمل به پيامدهای آن پايبند باشد، وارد حوزه
عقلانيت شده است. پروژه عقلانيت وقتی وارد عرصه دين شد، تمام جنبههای لوكال آن را حذف نمود تا به جنبههای
گلوبال و يونيورسال دين دست يابد. ولی در پايان اين پروژه چه چيز باقی ماند؟ برای دكتر سروش فقط اينكه آدمی
خدا نيست، سعادت اخروی مهمترين هدف اخلاق دينی است و حفظ عقل و نسل و مال و جان مهمترين اهداف دنيوی
دين است. اما آيا همين مدعيات را میتوان با برهان اثبات كرد؟ نبايد اين تاكيد كانت را فراموش كرد كه میگفت:
هنوز هم اين بیآبرويی برای فلسفه مانده است... كه وجود چيزهای خارج از خود ما... بايد به صرف ايمان
پذيرفته شود و اگر كسی در وجود آن چيزها شك كند، ما نمیتوانيم با هيچ برهان قانعكنندهايی با شك او مقابله كنيم . به گفتة نيچه نيهيليسم بدين معناست كه بالاترين ارزشها خود را بیارزش میكنند. انسان مسيحی كه به ضرورت
كشف و بيان حقيقت ايمان داشت، ناچار گشت حقيقت تاريخی همة باورها، مناسك، و حتی متون مقدس خويش را مورد
سؤال قرار دهد و بسياری از آنها را به منزلة افسانه يا اسطوره طرد كند. تمامی حقايق و ارزشهای مشترك
متلاشی شد، زيرا فاقد هرگونه بنيان متافيزيكی، عينی يا فرا تاريخی دانسته شدند. به گمان نيچه راه غلبه
برنيهيليسم، پذيرش فعالانه اين امر است كه همة حقايق، دانستهها و ارزشهای ما اموری سراپا تاريخی و فاقد
هرگونه بنيان مطلقِ طبيعی يا ماوراء طبيعیاند. در جوامع سنتی معنابخشی به هستی و ارزش آفرينی برعهده مذهب است. وقتی در جامعهای چون جامعه ما، به
علل و دلايل مختلف، تفسير مذهبی از جهان و ايمان و اعتقادات مذهبی سست میشود، پيامد منطقی و عملی آن برای
افراد به ناگزير، تهی شدن زندگی از معنا، بیهدف نمودن هستی، توجيهناپذيری ارزشها و در نتيجه پيروزی نيهيليسم
است. گسست با خدا و ايمان، پيامدهای خطيری بهدنبال دارد: بزرگترين رخداد روزگاران نزديك ـ [يعنی] اين كه خدا مرده است، و اين كه ديگر ايمان به
خدای مسيحی هم ارزشی ندارد ـ تازه نخستين ساية خود را بر اروپا افكنده است... سرانجام افق در پيش روی ما
گشوده شده است، اگر چه افقی روشن نباشد؛ سرانجام دريا، دريای ما، فرا روی ما گشاده گشته است. چه بسا هرگز
دريايی به اين گشادگی در كار نبوده است . بايد به اين نكتة اساسی توجه داشت كه در جوامع دينی كه دين پايه و مبنای اخلاق است، وقتی اعتقادات
دينی فرسايش يابد، به ناگزير اخلاق مبنا و متكای خود را از دست خواهد داد. لذا در چنين جوامعی، وقتی خدا از دل
بندگان رخت بربندد و بميرد، آن گزارة شرطيِ مشهور داستايوفسكی در رمان برادران كارامازوف مبنای عمل قرار میگيرد
كه: اگر خدا وجود ندارد، پس هر كاری مجاز است. هر كاری مجاز است، چرا كه خدا مرده است. نكته مهمی كه در اينجا فراموش میشود آن است كه اگر به حسن و قبح ذاتی و عقلی قائل نباشيم، علم مستقلی
به نام علم اخلاق وجود نخواهد داشت. ولی درك
و فهم اين نكته برای اشعری مسلكان، بسيار دشوار است و وجود اخلاقِ مستقل از دين و خدا، غيرقابل تصور است.
فيلسوفان مدرنی چون راولز و هابرماس براساس مبانی ديگری، اخلاقِ سازگار با مدرنيته وضع كردهاند. ولی آن اخلاق
در ميان ما جايگاهی ندارد. اينك
حكم هر كاری مجاز است مبنای عمل ماست و اين امر منجر به انهدام سرمايه اجتماعی و سرمايه انسانی ما شده است.
با اين همه اگر اخلاق را دارای خاستگاه دينی و مذهبی ندانيم (نظر سنتی) و آن را ناشی از عقلانيت همگانی هم
نينگاريم (نظريه مدرن) و آن را فقط به عرف و عادات و قراردادها نيز ارجاع و تحويل نكنيم (نظرية پست مدرن)،
باز هم میتوانيم گفت كه شرط لازم يا، به تعبير ديگری، حداقل اخلاقی بودن را میتوانيم در اين گفته كه: با
ديگری چنان رفتار كن كه خوش داری ديگران با تو رفتار كنند بيابيم. گذشته از تقرير كانتی اين گفته (چنان عمل
كن كه انسان را، خواه شخص خودت و خواه ديگران، همواره غايت بدانی، نه هرگز صرفاً وسيله) كتب مقدس همة
اديان و مذاهب نيز بر اين قاعدة زرين وفاق دارند. در كتاب مقدس آئين كنفوسيوس آمده است: آنچه را نمیخواهی
با تو بكنند با ديگران مكن. در آئين بودا آمده است: با آنچه تو را رنج میدهد ديگر را رنج مده. در آيين چين
آمده است در شادی و رنج، در لذت و اندوه، ما بايد همة مخلوقات را چنان بنگريم كه به خودمان مینگريم و
بنابراين بايد از هر آزاری كه اگر ديگران با ما بكنند ما را ناخوش میآيد نسبت به ديگران اجتناب كنيم. در آئين
زرتشت آمده است: هر چه را كه برای خودت خوشايد نيست با ديگران مكن. در آئين هندو آمده است: آن چه را كه
اگر با تو انجام شود به درد و رنجت میافزايد با ديگران مكن. در آئين يهوديت آمده است: آنچه مورد تنفر توست با
ساير همنوعان نكن. در آئين مسيحيت آمده است: آنچه میخواهی ديگران با تو بكنند تو نيز با ديگران همان كن. در
آئين سيك
آمده است: با ديگران چنان رفتار كن كه خوش داری كه ديگران با تو همان كنند. 3.7- نقطه انفجار: در مرداد ماه سال 1384 (2005 ميلادی) دومين دوره رياست جمهوری آقای خاتمی پايان میيابد.
اين سال به دلايل زير سال انفجار اجتماعی است. مطالبات و درخواستهای گروههای اجتماعی از دولت، بيش از
ظرفيت حكومت است و نظام به هيچ وجه توانايی پاسخ دادن به اين درخواستها را ندارد. اين امر باعث بروز پديده
بار اضافی ( overload ) در نظام سياسی میگردد.
حداقل سن ازدواج در شهرهای بزرگ كه اينك برای آقايان به 27 سال و برای خانمها به 24 سال رسيده
است، در آينده نزديك به 30 سال و 27 سال افزايش خواهد يافت. ب) يكی از مهمترين چالشهای پيش روی ايران عضويت يا عدم عضويت در سازمان تجارت جهانی است كه عواقب
بیشماری برای آينده ايران بهدنبال دارد. عضويت در سازمان تجارت جهانی تا حدود زيادی از قدرت دولت میكاهد.
با عضويت در سازمان تجارت جهانی موانع غير تعرفهای كلاً برچيده شده و موانع تعرفهای با زمانبندی معينی بايد
سير كاهندهای را تا نرخ صفر درصد در آينده قابل پيشبينی طی كند. البته مقررات WTO برای كشورهای توسعه نيافته فرجه
زمانی بيشتری را بر حسب توافق اعضا قائل است. در صورت عضويت، حق قانونگذاری به مواردی چون آموزش، بهداشت،
دفاع و امنيت ملی، حفظ محيطزيست و فرهنگ محدود خواهد شد. تقليل قدرت دولت و آزاد گذاردن مردم در اكثر
عرصههای حيات جمعی به نفع پروژه دموكراتيزاسيون است. هر كشوری كه به عضويت سازمان تجارت جهانی پذيرفته
شود بايد اصول 9 گانه زير را از لحاظ حقوقی بپذيرد: 1. آزادسازی تجارت خارجی (آزادی ورود همة محصولات صنعتی و كشاورزی، لغو محدوديتها در مورد ورود خدمات، حذف
حقوق گمركی بر محصولات صنعتی و كشاورزی وارداتی، آزادسازی صدور همه توليدات داخلی) 2. آزادسازی نرخ كالاها و
خدمات و حذف همة يارانههای غيرمستقيم 3. آزادسازی نرخ ارز 4. آزادسازی نرخ بهره 5. لغو انحصارات دولتی و
خصوصی 6. جريان آزاد اطلاعات 7. تخصيص بهينة منابع بهوسيلة بازار 8. جداسازی دو مفهوم اقتصاد و تأمين اجتماعی
9. ايجاد دولت ناظر به جای دولت عامل در عرصة سياست و اقتصاد. ايران مجبور است تا سال 2005 به عضويت سازمان تجارت جهانی در آيد. در سال 2005 قوانين و قواعد سازمان
تجارت جهانی بهكار افتاده و اعمال محدويتها براساس سياستهای آن سازمان برای كشورهای غير عضو آغاز میشود.
يعنی در آن سال براساس قواعد و محدوديتهای آن سازمان صادرات مان ممنوع، وارداتمان محدود و اقتصادمان قفل
خواهد شد. مسلماً امروز اگر آمريكا با عضويت ما موافقت نمايد، شورای نگهبان توافقنامه ايران و گروه كاری (به
نمايندگی از آن سازمان) را رد خواهد كرد. ولی در سال 2005 يا مجبور خواهيم شد تمامی شرايط آن سازمان را يكجا
بپذيريم و يا اينكه از اقتصاد جهانی بهطور كامل حذف شده و پيامدهای غيرقابل تحمل آن را بپذيريم. 3.8- خطر نابودی: طی سالهای پس از انقلاب شعارهای ايدئولوژيك آنچنان بر سياست خارجی تسلط يافت كه جايی
برای تأمين منافع ملی باقی نگذارد. در سالهای آغازين، صدور انقلاب مسأله اصلی سياست خارجی بود. عبور از ساحت
تخيلات به دنيای ستبر واقعيات ما را مجبور نمود تا با يك
عقبنشينی متاثر از فشار روابط و ساختارهای جهان جديد، مدعی شويم كه صدور انقلاب به معنای به راه انداختن
انقلاب در ديگر كشورها نمیباشد. بلكه به معنای ساختن يك جامعه ايدهآل يا آرمانشهر در سرزمين انقلاب به منظور
الگوبرداری تمامی مستضعفان جهان از آن است. ولی چنان آرمانشهری پديد نيامد. از نظر اقتصادی (توليد ناخالص ملی،
درآمد سرانه، رشد اقتصادی، بيكاری، فقر گسترده و...) وضع به مراتب خرابتر از دوران پيش از انقلاب شد و از نظر
فرهنگی، به گفته جانشين رسمی علامه طباطبايی و مرحوم مطهری، از زمان خلقت آدم تاكنون هيچگاه شرايط فرهنگی
ايران تا اين حد بحرانی نبوده است. لذا شعار صدور انقلاب بطور كلی كنار نهاده شد اما مصالح
ايدئولوژيك همچنان روابط ايران و ديگر دول را بهدنبال خود میكشاند. اين رويكرد جايگاه ايران را در سطح جهانی
و منطقهای به شدت تنزل داد (مقايسه موقعيت ايران با تركيه، عربستان و پاكستان، قبل و بعد از انقلاب يكی از
شواهد اين مدعا است) و خسارات فراوانی بر منافع ملی ما وارد ساخت (فقط خسارات مادی جنگ تحميلی بالغ بر يك
هزار ميليارد دلار برآورده شده است). اشغال سفارت آمريكا، قطع روابط با آن كشور و تكرار مداوم شعار از ياد
نرفتنی مرگ بر آمريكا، مشكل خاصی برای آمريكا ايجاد نكرد. آمريكا در جهان تك
قطبی به تنها ابر قدرت دنيا تبديل شد. در حالیكه در دنيای دو قطبی گذشته امكان مانور بيشتری برای كشورهايی
چون ايران وجود داشت. در عين حال آمريكا با فشار مداوم، ضربات چشمگيری بر منافع ملی ما وارد كرد. يكی از اين
موارد به جنگ ايران و عراق باز میگردد كه خانم آلبرايت وزير خارجه پيشين ايالات متحده در 17 مارس 1998 سياست
كشورش در تسليح و تشويق عراق به آغاز جنگ با ايران در سال 1980 را كوته بينانه اعلام كرد. بلوكه كردن
دارايیهايی ايران، پس از اشغال سفارت آمريكا و استفاده از آنها برای پرداخت خسارت به خانوادههای گروگان
گرفته شده در لبنان توسط حزبالله، مورد ديگری است كه نبايد ناديده گرفته شود. در سال 1985 ريگان، رئيس جمهور
وقت امريكا كشورهای كوبا، ايران، ليبی، نيكاراگوئه و كره شمالی را اعضای فدراسيون دولتهای قانون شكن ناميد.
سياست مهار دوگانه كه قصد داشت ايران و عراق را تحت كنترل نگه دارد، خسارات مهمی بر ايران وارد كرده است: الف ـ ممنوعيت انتقال تكنولوژیهايی كه قابليت استفاده در اهداف دوگانه (نظامی و غيرنظامی) را دارا
میباشند. هم پيمانان آمريكا، هنگام تجارت با ايران در اين رابطه بسيار با احتياط وارد عمل میشوند. تحريم فروش
هواپيماهای مسافربرِ آمريكايی و اروپايی به ايران، باعث شده تا ايران از تكنولوژی عقب افتاده هواپيمايی روسی
استفاده كند كه سقوط آنها طی سالهای گذشته منجر به مرگ صدها انسان بیگناه شده است. از آن بدتر اينكه اخيراً
هواپيماهای دست دوم و از رده خارج شده از كشور تركيه خريداری میشود. اسپانيا طی سالهای جنگ ايران و عراق
حتی از فروش سيم خاردار به دولت ايران در بازار آزاد امتناع كرد. آنها اين سيم را قابل كاربرد در مقاصد نظامی
به حساب میآوردند. ب ـ كشورهای تجارتكننده با ايران قيمت (و هزينه) كلی انجام مبادله و تجارت با ايران را بالا بردهاند.
رتبه اعتباری ايران در بازارهای مالی بسيار پايينتر از آن ميزان است كه كشوری مانند ايران بايد داشته باشد.
ايران بهخاطر رتبه بندی اعتباری پايين و ريسك
بالای كشور، بايد نرخ بهره بالاتری بپردازد. ايران قادر به خريد فنآوری مربوط به نفت به شيوه رقابتی نيست. ت ـ منحرف ساختن لولههای نفتی و گازی خزر ـ آسيای مركزی از راههای ايران: ايران امنترين، كوتاهترين و
عملیترين راه اقتصادی برای صدور نفت و گاز خزر است. واشينگتن با برنامهريزی فراوان، روی چند راه عبور لوله
سرمايهگذاریهای كلان كرده است. اين برنامه شامل خطوط زير میشود: خط باكو ـ جيهان از راه گرجستان و تركيه؛
خط تركمنستان ـ پاكستان از راه افغانستان؛ خط روسيه ـ گرجستان از راه چچن؛ و يك خط لوله زيردريايی ميان تركمنستان و جمهوری آذربايجان. چ ـ جزاير سه گانه ايران در خليج فارس: در اختلافی كه بين ايران و امارات متحده عربی برسر سه جزيره
ايرانی وجود دارد، آمريكا از امارات دفاع میكند. ح ـ فشار بر روسيه جهت قطع همكاريهای اتمی با ايران: آمريكا به شدت به كرملين جهت پايان دادن به
همكاريهای تكنولوژيك
و نظامی روسيه با ايران فشار وارد میآورد. اين در حالی است كه ايران در منطقهای قرار دارد كه برخی از رقيبان
منطقهایاش مانند هند، پاكستان، قزاقستان، روسيه و اسرائيل، سلاح اتمی در اختيار دارند و برخی ديگر چون تركيه،
مصر و عراق در اين راه گام برمیدارند. لذا اگر، به فرض محال، دولت ايران به دنيال غنیسازی اورانيوم و
دستيابی به سلاح هستهای باشد، اين امر نبايد چندان عجيب تلقی شود. يا ممنوعيت شامل اسرائيل، پاكستان، هند
و... هم خواهد شد و يا اينكه اگر رقبای ما حق دارند اين سلاح بازدارنده را در اختيار داشته باشند، ايران نيز بايد
از اين حق بهرهمند باشد. در عين حال بايد بدين نكته توجه داشت كه روابط استراتژيك
روسيه با آمريكا (و ناتو) و منافع كلانی كه از اين راه نصيب آن كشور میشود، بر منافع ارتباط روسيه با ايران
میچربد و لذا نمیتوان بر روی ارتباط با روسيه حساب باز كرد (اين حكم شامل ارتباط با چين نيز میشود). خ ـ ممنوعيت ورود ايرانيان به آمريكا. د ـ حمله به هواپيمای مسافربری ايران توسط ناو وينسنس در ژوئيه 1988 و كشته شدن 290 سرنشين بیگناه
ايرانی. اينها برخی از پيامدهای سياست مهار دوگانه است. ولی سخنرانی سالانه وضعيت اتحاديه بوش در 29 ژانويه 2002
و معرفی ايران و عراق و كره شمالی بهعنوان محور شيطانی، از نوع و سنخ ديگری است. اين بار، اصل محاصره،
جايگزين سياست مهار دوگانه شد. آمريكا مدعی است: ايران از تروريسم بينالملل حمايت میكند، به سلاح كشتار جمعی
دست يافته است، با روند صلح خاورميانه مخالف است و برای اخلال در روند صلح يك كشتی حامل اسلحه برای
گروههای فلسطينی ارسال داشته، پرونده بدی در زمينه حقوق بشر دارد و در افغانستان عليه دولت حامد كرزای
فعاليت میكند. بوش در سخنرانی ياد شده گفت: ايران نيز با جديت، برنامه دستيابی به اين سلاحها و صدور ترور را
دنبال میكند و در همين حال تعداد انگشت شماری از افرادی كه منسوب و منتخب مردم اين كشور نيستند اميد مردم
ايران به آزادی را سركوب میكنند... من منتظر حوادث نخواهم شد چرا كه زمان به انتظار پليدی كه هر لحظه
نزديكتر و نزديكتر میشود نخواهد نشست. ايالات متحده آمريكا به خطرناكترين رژيمهای جهان معاصر اجازه نخواهد داد
كه با بهرهگيری از مخربترين تسليحات ممكن به تهديدی برای ما بدل شوند... ما نبايد كوتاه بياييم. اگر اكنون
توقف كنيم و اردوگاههای تروريستی را سالم و دولتهای ترور آفرين را بررسی نشده به حال خود رها كنيم، آن گاه
احساس امنيتمان را بايد دروغين و موقتی قلمداد كنيم. در پرتو اين سياست، آمريكا حمله نظامی به ايران را
طرحريزی میكند. برخی كودكانه شعار سر میدهند كه ايران را برای آمريكا به ويتنام تبديل میكنيم. غافل از اينكه قرار نيست
آمريكا به ايران لشكركشی كند. تجربه حمله آمريكا به عراق، كوزوو و افغانستان نشان میدهد كه به حداقل رساندن
تلفات خودی جزء اصلی سياست نظامی آن كشور است. نابود كردن تمامی مراكز نظامی ـ صنعتی ـ اقتصادی از راه
بمباران هوايی، شليك
موشك از زير دريايیها و ناوها، جنگ از راه دور نام دارد. بمبهای
هوشمند ( smart bombs
) به جنگ خواهند آمد، نه سربازان آمريكا. بمبهای ديزی كاتر كه همانند بمب اتمی دارای امواج ويرانكننده در
شعاعی يك كيلومتری است، فرصت رويارويی با نظاميان آمريكا را ناممكن میكنند. در اين شرايطِ تماماً نابرابر، تحريك
آمريكا برای حمله به ايران، كاملاً نابخردانه است و فقط منجر به نابودی ايران میشود. نبايد فراموش كرد كه
صربستان، قدرت چهارم نظامی اروپا، در جنگی مشابه نتوانست بيشتر از چند ماه دوام بياورد. با تأكيد بر اينكه
آمريكا هيچ غلطی نمیتواند بكند، مشكلی حل نخواهد شد چرا كه تاكنون آمريكاغلطهای زيادی، در رابطه با ايران،
مرتكب شده است و میتواند با اتخاذ يك
سياست كاملاً غلط به اقدامی دست زند كه منجربه نابودی كامل سرمايههای ملی ايران شود. گمان نمیبرم هيچ
ايرانی آزاده و وطن دوستی خواهان تحريك
آمريكا به نابودی اقتصاد و كشته شدن مردم بیگناه و مظلوم ايران باشد. عدم تحريك
و ندادن بهانه، حداقل كاری است كه میتوان انجام داد. اما مسأله اساسی بازنگری بنيادين در سياست خارجی كشور و ترجيح منافع ملی بر اولويتهای ايدئولوژيك
است. مدل چينی توسعه و اصلاحات، مورد تأييد اقتدارگرايان ايرانی، از چنين سياستی پيروی میكند. چين با آمريكا
روابط گستردهای دارد و به عضويت سازمان تجارت جهانی درآمده است. حفظ بالاترين نرخ رشد اقتصادی از سال 1979
تاكنون، بدون تغييرات بنيادين امكانپذير نبود. كشور عقب مانده سوريه نيز با آمريكا ارتباط دارد. آيا سوريه به
صرف ارتباط با آمريكا، استقلال خود را از دست داده و تابع سياستهای آمريكا شده است؟ يعنی ايران حتی از سوريه
ضعيفتر است و لذا نگران آنيم كه اگر برای دفاع از منافع ملیمان با آمريكا مذاكره نماييم، استقلال خود را از
دست خواهيم داد. نبايد از ياد برد كه آمريكا اينك تقريباً در تمامی مرزهای ما حضور فعال دارد. آمريكا در كشورهای آسيای مركزی حضور نظامی قوی دارد و
همسايگان شمالی ما از يكديگر سبقت میگيرند تا تأسيسات و پايگاههای نظامیشان را در اختيار آمريكا بگذارند.
آذربايجان از پيش از جنگ افغانستان با همكاری امنيتی و نظامی با ايالات متحده آمريكا موافقت كرده بود.
تركمنستان مهمترين پايگاه نظامی خود در پايتخت خود، عشقآباد، را برای مدت 25 سال به ايالات متحده اجاره داده
است. آمريكا در افغانستان پايگاههای نظامی دارد كه به گفته بوش و رامسفلد تا مدتی نامعين فعال خواهند بود. در افغانستان وضع بسيار جالبی پيش آمده است. دولت آن كشور برای ادامه حضور نظامی آمريكا، كار را تا التماس
پيش برده است. آمريكا به غير از تأمين امنيت، میتواند به كمك
شركتهای خود نفت و گاز آسيای مركزی را از خاك افغانستان عبور دهد كه اين امر فوايد اقتصادی كلانی برای
افغانستان دارد. ايران نه تنها خط لوله نفت و گاز را از دست داده است، بلكه مجبور است حضور فعال نيروهای
نظامی آمريكا را تحمل كند. تركيه عضو ناتو و يكی از پايگاههای نظامی آمريكا است. پاكستان، عربستان سعودی و
امارات متحده عربی تنها كشورهايی بودند كه طالبان را به رسميت شناختند. آنها طالبان را بهوجود آوردند. نيروهای
امنيتی پاكستان مسئول ايجاد، آموزش و در اكثر موارد جنگيدن در كنار نيروهای طالبان بودند. پس از حادثه 11 سپتامبر
و به درخواست آمريكا، آنها با تغيير جهت به آمريكا پيوستند. وقتی آنان با فرزند خود چنين میكنند، با رقيب
منطقهای خود (ايران) در زمان رويارويی با آمريكا چه خواهند كرد؟ آمريكا با كمربندی از كشورهای ميزبان نظاميانش،
ايران را محاصره كرده است. اسرائيل بزرگترين مخالف بهبود روابط بينالملل ايران و آمريكا است و در اين راه از هيچ اقدامی دريغ
نمینمايد. حداقل احساسی كه حمله نظامی آمريكا به ايران در همسايگان ما ايجاد خواهد كرد، همان احساسی است كه
حمله آمريكا به عراق، صربستان و افغانستانِ طالبان در ما ايجاد كرد. گفته میشود كه در جنگ ايران و عراق،
متحدان آمريكا در منطقه و در رأس آنها كويت و عربستان حدود 200 ميليارد دلار به عراق كمك
مالی و نظامی كردهاند. لذا بايد مطمئن باشيم كه در صورت وقوع جنگ، آنها به كمك
آمريكا خواهند شتافت. تكليف عراق نيز به زودی روشن خواهد شد. تاكنون چندين فرصت تاريخی را از دست دادهايم. يكی از آن فرصتها پيام وزير امور خارجه آمريكا مادلين
آلبرايت به مناسبت فرا رسيدن سال جديد ايرانيان در 25 اسفند 1378 بود، كه ضمن آن تأييد كرد آمريكا در حمايتش از
رژيم شاه اشتباه كرده است و به نشانه حسن نيت، ممنوعيت واردات برخی كالاها از ايران را لغو كرد. نمیتوان تا
ابد بار سنگين گذشته را به دوش كشيد. آيت الله خمينی گفته بود اگر از مسأله قدس و صدام و همه كسانی كه به ما
بدی كردند (كه در رأس آنها آمريكا قرار داشت) بگذريم، از فهد نخواهيم گذشت. ولی نه تنها از فهد گذشتيم
بلكه او را در آغوش گرفتيم و گسترش روابط با عربستان كاملاً به نفع منافع ملی ايران تمام شد. پس از سقوط هواپيمای مسافربری ايران توسط آمريكا، آيتالله منتظری طی نامهای به آيتالله خمينی درخواست
برخورد متقابل كردند ولی ايشان اين پيشنهاد را نپذيرفت و نوشت: انفجار هواپيمای مسافربری، زنگ خطری است برای
تمامی مسافرتهای هوايی بايد با تمام وجود تلاش كنيم تا چنين صحنههای دردناكی پيش نيايد. پذيرش
قطعنامه 598 توسط آيتالله خمينی اقدامی كاملاً عاقلانه بود. اينك
مردم ايران به تصميمی شجاعانه و عاقلانه، برای تأمين منافع ملی خود نياز دارند. ولی در چارچوب ساختار سياسی
فعلی اين كار امكانپذير نيست. تا وقتی يك تن آزاد باشد و بقيه مطيع، تا وقتی يك
نفر برای همه و به جای همه تصميم بگيرد، مشكل به صورت لاينحل باقی خواهد ماند. هگل در درسهای فلسفه تاريخ
میگويد: شرقيان تنها میدانستند كه يك تن آزاد است، و سپس يونانيان و روميان پی بردند كه برخی از آدميزادگان آزادند، و سرانجام ما میدانيم كه همه انسانها آزادند و
انسان به حكم طبيعت خود آزاد است. تنها حكومت دموكراتيك
میتواند از منافع ملی كشور پاسداری كند. حكومت دموكراتيك
چون متكی و مبتنی بر رضايت
شهروندان است، از مذاكره با هيچ كس هراس ندارد. ولی اقتدارگرايان از مردم خود و قدرتهای خارجی
میهراسند، چون در هيچ جا، پايگاهی ندارند. كليه كشورهای اروپايی برای پيوستن يا نپيوستن به اتحاديه اروپا به
همهپرسی عمومی مراجعه و براساس رأی شهروندان خود عمل كردند. بايد مسأله مذاكره يا عدم مذاكره و ارتباط يا
عدم ارتباط با آمريكا به همه پرسی عمومی گذارده شود. آنان كه معتقدند تمام مردم ايران با مذاكره و ارتباط با
آمريكا مخالفند، نبايد از مراجعه به آرای عمومی هراس داشته باشند. مذاكره درباره حقوق پايمال شده و منافع ملی
ناديده گرفته شده ايران، نه برای باج دادن. اما اين اقدام فقط و فقط از نمايندگان منتخب مردم برمیآيد.
كسانی كه در يك
انتخابات رقابتی تمام عيار انتخاب شده باشند. مسدود كردن راههای تحقق مطالبات مردم و ضعف نيروهای داخلی، بر نفوذ نيروهای خارجی در تعيين سرنوشت آينده
ايران خواهد افزود. پس از انتخابات خرداد 76 پرسش اين بود كه آيا خاتمی گورباچف ايران است؟ و اگر خاتمی
گورباچف ايران است، يلتسين ايران كيست؟ اما اينك، با توجه به مشخص بودن ظاهرشاهِ ايران، پرسش اين است كه
كرزای ايران كيست؟ تغيير پرسش بدين معنا است كه نگاهها از داخل بسوی خارج معطوف شده است و پرسشگران (مخالف
و موافق) نقش عامل خارجی را در سير حوادث ايران اساسی تلقی میكنند. اگر واقعاً اعتقاد داريم كه مسائل و
مشكلات كشور بايد در چارچوب ايران و توسط شهروندانش حل و فصل گردد، چارهای جز برگزاری رفراندوم جهت تعيين
سرنوشت وجود ندارد. به گفتة موافقان دخالت عامل خارجی، آن همه فيلسوف و نظريهپرداز (ماركس، هگل، كانت و...) راهگشای دمكراسی آلمان نبودند، بلكه نظام سياسی آلمان با دخالت مستقيم آمريكا دمكراتيك شد. ژاپن را هم ژاپنيها دمكرات نكردند، بلكه ژاپن به زور آمريكا، دمكرات شد. لذا اينان به دمكراسيِ متكی به زور آمريكا خوشامد میگويند، چرا كه هيچ اميدی به ظرفيتهای داخلی برای تأسيس نظامی دمكراتيك ندارند. از سوی ديگر معتقدند كه عامل خارجی، مستقل از خواستِ ما، اينك مهمترين عامل تعيينكننده سرنوشت آيندة ايرانزمين است.
ادامه دارد |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
آمار مراجعان به اين سايت |