بازگشت به صفحه اول

شماره ۹۵ • بهمن ماه ۱۳۸۴‏‎‏‎ •  ژانويه ۲۰۰۶‏‎‏‎‏‎‏‎

بازگشت به صفحه اول

 

 

 

 

 

از هفته های پيش :

چگونه آقای خامنه ای به بيماری فلج سياسی مبتلا شد؟

باند مصباح برای سلطه کامل  نيازمند حمله هوائی اسرائيل به ايران است

جاسوس اسرائيل نماينده منافع اعراب يا رئيس جمهور ايران؟

درسالگرد پائيز ۷۷

‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏سه شنبه ۴ بهمن ماه ۱۳۸۴

فاشيسم مذهبی ايران را به کام فاجعه، ويرانی و تجزيه می‌برد
مسووليت ما چه می‌شود؟
 

 

اينک در کشاکش اوج گيری بحران هسته ای ايران، بيش از هر زمان معلوم می شود که برنده اصلی مداخله نظامی آمريکا در عراق تندروهای بنيادگرای کشورهای اسلامی بوده اند. همه شواهد نشان می دهند که در عراق، اردن، عربستان، پاکستان، اندونزی و ساير کشورهای اسلامی، رشد بنيادگرائی افراطی سيری شتابان داشته است. و به گواه فعل و انفعالاتی که در حکومت ايران رخ داده و می دهد حمله نظامی آمريکا و بريتانيا به عراق فعلا و تا اين جا به سود بنيادگرائی در حکومت اسلامی و به زيان گرايش ها و تحولات دموکراتيک تمام شده است.
پيش از مداخله نظامی آمريکا در عراق تندروهای جمهوری اسلامی از آمريکا حساب می بردند. آمريکای خشمگين و در عين حال مورد حمايت افکار عمومی جهانی پس از يازده سپتامبر دوهزار و يک و پيش از دخالت نظامی درعراق هم توان سرکوب نظامی جمهوری اسلامی را داشت و هم اگر تندروها در آن زمان مثل امروز عمل می کردند، احتمال چنين مداخله ای وجود می داشت. همين واقعيات همه جناح های جمهوری اسلامی را وامی داشت که با احتياط و دست به عصا در قبال آمريکا حرکت کنند. بی فايده نيست اگر گوشزد کنم که تا چندين هفته پس از يازده سپتامبر تندروهای جمهوری اسلامی شعار هميشگی خود "مرگ بر آمريکا" را که در همه نمازهای جمعه سر می دهند، کنار گذاشتند و هم زمان سران جمهوری اسلامی می کوشيدند حساب خود را ازطالبان و القاعده جدا کنند...
حالا اما در شرايطی که آمريکا از مهار کردن اوضاع نابه سامان و بحرانی عراق درمانده و فرياد مخالفت با ادامه حضور نظامی آمريکا در اين کشور در مجلس های نمايندگان و سنای آمريکا روزبه روز رساتر می شود، در شرايطی که به پايان دوران جورج بوش نزديک می شويم و احتمالا هريک از دو نامزد دموکرات و جمهوريخواه در انتخابات آينده ناچار به ارائه برنامه زمان بندی شده خروج از عراق به افکار عمومی آمريکائيان خواهند بود، فکر دخالت نظامی آمريکا در ايران نمی تواند در ميان زمام داران کنونی کاخ سفيد و يا در ميان کسانی که پس از حکومت بوش می آيند مطرح باشد.
نظاميان و آخوندهای تندرو جمهوری اسلامی که ايدئولوژی مذهبی آنان در دشمنی با دموکراسی و حقوق بشر، نابودی اسرائيل و افزايش خشونت درمنطقه و جهان خلاصه می شود، نه فقط هوشمندانه از اين شرايط بهره برداری می کنند بلکه در ماههای گذشته علائمی از ضعف آمريکا را نيز دريافت کرده اند که آنان را بيش از پيش گستاخ می سازد. مثلا دعوت زلمای خليل زاد (نماينده تمام الاختيار آمريکا در افغانستان) از جمهوری اسلامی برای کمک به ايجاد آرامش و ثبات در عراق، آنهم در شرايطی که حکومت بوش در مرحله پايانی خود برای ارائه برنامه زمان بندی شده خروج ارتش آمريکا از عراق از درون حزب خود نيز زير فشار قرار دارد، در ميان سران جمهوری اسلامی نشانه بارز ضعف و درماندگی آمريکا تلقی شده است.
اين علائم تندروترين لايه جناح راست حاکم را بر آن داشته است که برای عملی کردن روياهای خويش از جمله دستيابی به سلاح اتمی آهنگ حرکت خود را شتاب بخشد.
اگر تندروها شرايط منطقه ای و جهانی را مناسب حال و هوای خود ارزيابی نمی کردند نه فقط چرخه غنی سازی اورانيوم را مجددا به حرکت درنمی آوردند، بلکه بعيد بود مقامات مردد ميان دو جناح رقيب از جمله شخص علی خامنه ای را به حمايت از خود برانگيزند. پس از انتخاب احمدی نژاد و تا همين چند ماه پيش که در سنای آمريکا صحبت ضرورت ارائه برنامه زمان بندی شده خروج ارتش آمريکا از عراق بالا نگرفته بود و آمريکائيان نيز از جمهوری اسلامی برای ايجاد آرامش در عراق دعوت نکرده بودند، هنوز طرفداران از سرگرفتن غنی سازی اورانيوم در حاکميت اکثريت نداشتند و تندروها نتوانسته بودند نظر خود را به موضع رسمی حاکميت تبديل کنند. اما پس از دريافت علائم ضعف آمريکا سران جمهوری اسلامی بار ديگر به عبارت معروف آيت الله خمينی که می گفت " آمريکا هيچ غلطی نمی تواند بکند" روی آوردند و نظر تندروها در مورد مساله هسته ای به کرسی نشست و به موضع رسمی حاکميت تبديل شده است.
چنان که اينک نه فقط علی خامنه ای آشکارا از اين موضع حمايت می کند، بلکه هاشمی رفسنجانی نيز خود را ناچار می بيند همين مواضع را اختيار کند.
در يک کلام فشار افکار عمومی و سناتورهای سرشناس آمريکائی برحکومت بوش برای ارائه برنامه زمان بندی شده خروج از عراق و نزديک تر شدن چشم انداز مبارزات انتخاباتی رياست جمهوری در آمريکا مستقيم و غيرمستقيم مايه ارتقاء روحيه و تقويت تندروترين محافل حکومتی ايران گشته است. اين تحول عناصر مردد و فرصت طلب معلق ميان دو جناح رقيب را دست کم در مورد مساله هسته ای به سوی تندروها کشانده اما اين نخستين و کم اهميت ترين باخت آمريکا و متحدان آن در نبرد با تندروهای حاکم بر ايران است. خطر اصلی در آن است که در اثر اشتباه محاسبه آمريکا و اروپا نظاميان تندرو مساله هسته ای ايران را به يک مساله ملی تبديل کنند و بخش بزرگی از جامعه ايران را در دفاع از حق ايران برای داشتن چرخه هسته ای با خود همراه کنند که اگر چنين شود حاکميت فاشيسم مذهبی برای يک دوره در ايران تثبيت می شود.
برخی از سخنگويان جريان بنيادگرای تندرو با وجود دشمنی تاريخی خود با مصدق و انديشه های دموکراتيک و ميهن پرستانه وی رندانه می کوشند مساله هسته ای ايران را با نهضت ملی کردن صنعت نفت ايران به رهبری مصدق همانند وانمود سازند و بر آن هستند که در دفاع از حق داشتن صنايع هسته ای ايدئولوژی بينادگرايانه خود را بر ناسيوناليسم ايرانی سوار کنند و بدينسان ملی گرائی ايرانی را در خدمت اهداف خود بگيرند.
برخورد ناشيانه و يکجانبه نگرانه ايالات متحده و اروپا با مساله صنايع هسته ای ايران زمنيه چنين بهره برداری رندانه ای را برای بنيادگرايان ايرانی فراهم ساخته است. در اذهان بسياری از ايرانيان اين پرسش مطرح است که چرا ايران نبايد همان حقی را در مورد چرخه توليد هسته ای دارا باشد که غربيها دارند، که روسيه دارد و چرا دورتر برويم که پاکستان، هند و اسرائيل دارند.سران جمهوری اسلامی هوشيارانه و هدفمند مدام اين پرسش ها را از طريق مجموعه رسانه ها و بلندگوهای خود تبليغ می کنند.
من به عنوان يکی از فعالان اپوزيسيون که مخالف در اختيار قرار گرفتن چرخه توليد هسته ای دردست بنيادگرايان تندرو حاکميت ايران هستم به اين نتيجه رسيده ام که هم نظران ايرانی و غير ايرانی من فقط در صورتی می توانند افکار عمومی ايرانيان را با خود هم راه نمايند که از موضع دفاع از دموکراسی و حقوق بشر و تقدم آن بر هر چيز ديگری حرکت کنند و بدينسان ميان حق ايران و حاکميت ملی و مشروع ايران در داشتن چرخه توليد هسته ای با ادعای بنيادگرايان مذهبی تفکيک و تمايز قائل شوند.
- متاسفانه حکومت ها و دولت مردان آمريکائی و اروپائی از آغاز ميان مساله مخالفت با صنايع هسته ای ايران و حقوق بشر رابطه روشن و ملموسی برقرار نکرده اند- شايد هم چندان اعتقادی به آن ندارند-. و همين امرهمان گونه که اشاره کردم و دوباره تاکيد می کنم راه بهره برداری تبليغاتی حاکميت ايران را در مورد صنايع هسته ای هموار کرده است. شگفتا که هيچ يک از سخنگويان دموکراسی های غربی تاکنون به صراحت نگفته اند که مخالفت آنان با صنايع هسته ای مخالفت با فاشيسم مذهبی و تجهيز اين جريان خطرناک به سلاح هسته ای است نه مخالفت با حق طبيعی ايران و ايرانيان. و شگفت انگيز تر آن که نه رسانه های غربی، نه رسانه های فارسی زبان دولتهای آمريکا و اروپا و نه حتی رسانه های اپوزيسيون هيچ يک به اين مساله واضح اما بسيار مهم که راه درست مقابله با تجهيز بنيادگرايان به صنايع هسته ای تفکيک حق ايران و ادعاهای بنيادگرايان و در عين حال حمايت از تحول دموکراتيک در ايران است نپرداخته اند.

واقعيت های جهان امروز اما قوی تر از آرزوهای واپس گرايانه بنيادگرايان دينی مسلط بر ايران است. روياهای "شيرين" آنها ديری نخواهد پائيد. حتی اگر در بدترين حالت بنيادگرايان مذهبی بتوانند با سوار کردن ايدئولوژی فاشيستی خود بر ناسيوناليسم ايرانی موقعيت خود را موقتا در نظام حاکم تحکيم بخشند و يکی دو سالی هم چنان يکه تازی کنند بازهم سرنوشت محتومی جز نابودی خفت بار در انتظارشان نيست. اين نابودی اما مبادا و نبايد به ويرانی کشور و يا تجزيه ايران بيانجامد. و در همين ارتباط است که مساله مسووليت نخبگان و گروههای سياسی جامعه ايران مطرح می شود.
ترديدی نيست که دولت آمريکا، اتحاديه اروپا و بسياری از کشورهای دموکراتيک ديگر جهان در مقابله با بنيادگرائی دينی مهاجمی که امنيت و ثبات منطقه خاورميانه و جهان را تهديد می کند منافع و مصالح مشترک دارند.در اين که بنيادگرائی و خشونت گرائی اسلامی دشمن اصلی صلح و ثبات در خاورميانه و از خطرات بزرگ جهان امروز برای صلح و دموکراسی است، در ميان دولت مردان و احزاب سياسی راست در همه کشورهای پيشگفته اتفاق نظر وجود دارد. اختلاف نظر ميان اين دولت ها در مساله عراق ناشی از آن بوده و هست که اولا حکومت صدام حسين را اکثرا و به درستی مظهر بنيادگرائی اسلامی نمی دانسته اند و ثانيا آن که در مورد مداخله نظامی آمريکا و بريتانيا خودسرانه و يکجانبه عمل کردند و سازمان ملل، متحدان خود و اتحاديه آتلانتيک را دور زدند و اتفاقا يکی از دلايل ادامه بحران عراق و رشد خشونت در اين کشور همين اختلافات و ناهماهنگی ها در ميان دولت های بزرگ غربی است. اما در مقابله با انتگريسم جمهوری اسلامی وضع از هر نظر بکلی متفاوت خواهد بود. نه فقط آمريکا و اتحاديه اروپا بلکه ژاپن، هند، کانادا، استراليا و بسياری از کشورهای کوچک تر جهان و منطقه نيز در مخالفت با بنيادگرائی اسلامی جمهوری اسلامی و تجهيز آن به صنايع هسته ای که خطر بالقوه تبديل اين حکومت به يک قدرت اتمی را به دنبال دارد، اتفاق نظر و مصالح مشترک دارند. همه اين دولت ها متحد بالقوه يکديگر عليه بنيادگرائی حاکم بر ايران اند. فقط مساله آن است که کی اين اتحاد همگانی عليه جمهوری اسلامی از قوه به فعل درمی آيد؟ و چگونه؟
به باور من قدرت گيری نظاميان بنيادگرا در جمهوری اسلامی و آشکارترشدن مقاصد و نيات آنان بر جهانيان در شکل گيری سريع اتحاد نظامی و سياسی بين المللی عليه جمهوری اسلامی از هرچيز ديگری موثرتر است. اوضاع در عراق و افغانستان هم هميشه به اين وضع بحرانی و بی ثبات نخواهد ماند. بويژه آن که آمريکا وايالات متحده و اغلب دولت های ديگر جهان در پايان يافتن بحران و ايجاد ثبات سياسی در اين دو کشور ذينفع اند.
به هرحال چه بحران در عراق و افغانستان کاهش يابد و چه وضع به همين شکل باقی بماند، آمريکا و اروپا در برابر تلاشهای جمهوری اسلامی برای دستيابی به صنايع هسته ای، متحد کردن بنيادگرائی اسلامی و کسب رهبری آن و پيشبرد ساير اهداف منطقه ای و بحران زای آن ساکت نخواهند ماند. تصميمات و اقدامات متحد و هماهنگ آمريکا و اروپا که قطعا با همراهی ژاپن، کانادا، استراليا و بسياری از کشورهای ديگر همراه خواهد بود، عرصه مانور جمهوری اسلامی را تنگ تر از آن خواهد کرد که سردمداران حکومت اسلامی می پندارند. هيچ بعيد نيست که آمريکا و اروپا به موازات آنچه از طريق شورای امنيت انجام می دهند، دست به کار تدارک پروژه های نظامی عليه ايران از طريق پيمان آتلانتيک شوند. پيمان آتلانتيک قدرت و امکانات آن را دارد که پيش از حمله نظامی مستقيم به ايران در مرزهای ايران و ترکيه، در منطقه کردستان و در خوزستان و بلوچستان شورشهای تجزيه طلبانه ايجاد کند و در لحظه ای که مناسب تشخيص می دهد مستقيما وارد عمل شود. جمهوری اسلامی زودتر از آن چه در تصور می آيد در برابر تهاجم نظامی پيمان آتلانتيک از پای درمی آيد. آيا در چنين صورتی صنايع زيربنائی ايران ويران نخواهد شد و اساسا آيا قدرتهای مداخله گر تماميت ارضی ايران را پاس خواهند داشت؟ اگر در جريان چنين مداخله ای تماميت ارضی کشور خدشه دار شود کدام ارتش ملی وکدام نيروی سياسی برای پاسداری از يکپارچگی ايران در اختيار مردم ايران است؟ علاج واقعه قبل از وقوع بايد کرد.
دولت احمدی نژاد که نماينده ارتجاعی ترين لايه حاکميت جمهوری اسلامی است، در پی اهداف ماجراجويانه خود ايران را گام به گام به فاجعه ای که می تواند موجب تلاشی ايران شود نزديک تر می کند. ايرانيان از هر نحله و گروه فکری و سياسی در مخالفت با اين جريان فاشيستی مذهبی خطرناک منافع و مصالح مشترک دارند. زمان آن رسيده است که همه طرفداران جمهوريت از چپ و راست، ملی، مذهبی و غير مذهبی برای اجتناب از فاجعه دست دردست هم بگذارند و بکوشند از زبان سخنگويان خود به جهانيان نشان دهند که ايرانيان مخالف استبداد مذهبی خواهان نابودی اسرائيل نيستند، دشمن صلح و دموکراسی نيستند بلکه برعکس مشتاق صلح و آزادی و حفظ دوستی با همه ملت های جهان و منطقه اند. بايد از جهانيان بخواهيم که به جای هر چيز از تحول دموکراتيک در ايران دفاع کنند.
نبايد بگذاريم جهانيان ايران و ايرانی را از طريق اقليتی که به زور سرنيزه قدرت را غصب کرده بشناسند و چنان قضاوتی نسبت به ايران در جهان پيدا شود که ايران شايسته مجازات تجزيه و نابودی تصورگردد.

 

۴ بهمن ماه ۸۴
علی کشتگر
 

 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ۹۵ • بهمن ماه ۱۳۸۴‏‎‏‎ • ژانويه ۲۰۰۶‏‎‏‎‏‎‏‎

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت