|
|
شماره ۹۴ • دی ماه ۱۳۸۴ • ژانويه ۲۰۰۶ |
|
« تفاوت میان روش مارکس و هگل» سهراب مختاری
| ||||||||
|
« مقدمه»
خواست
این
نوشته
نگاهی
به
تفاوت
روش
"
کارل
مارکس"
محبوب
ترین
اندیشمند
هزارهء
دوم*
و
روش
فیلسوف
ایدهآلیست
آلمانی
"
گئورگ
ویلهلم
فریدریش
هگل
"
است.
خود
مارکس
در
متاسفانه
هرگز
چنین
زمانی
فرا
نرسید.
اما
محققین
و
اندیشمندان
بسیاری
بعد
از
مارکس
سعی
کردهاند
جای
خالی
آن
دو
یا
سه
صفحه
را
با
تحقیقات
ارزشمند
خود
پر
کنند.
من
نیز
سعی
کردهام
از
این
تحقیقات
تا
آنجا
که
به
آنها
دسترسی
داشته
ام
استفاده
کنم.
خود
مارکس
هم
البته
در
مقدمهء
"
مبانی
نقد
اقتصاد
سیاسی
"
اشارههای
بسیار
ارزشمند
و
مهمی
از
خود
باقی
گذاشته
است.
ضمن
آنکه
به
قول
لنین:
"
اگر
که
مارکس
نیز[
مثل
هگل]
از
خودش
یک
"
منطق"
باقی
نگذاشت،
درقبالش
منطق
"
کاپیتال"
را
باقی
گذاشت
نکتهء
دیگری
که
باید
به
آن
اشاره
کنم
این
است
که
دیدگاه
مارکس
دربارهء
"
روش"،
در
دو
جای
مختلف
از
نوشتههای
او
متفاوت
است.
مثلاً
آنچه
که
در
"
نقد
فلسفهء
حق
هگل"
می
نویسد
متفاوت
با
آن
نظری
است
که
در
مقدمهء
"
مبانی
نقد
اقتصاد
سیاسی"
دارد.
همچنین
او
در
همان
نامهای
که
در
بالا
به
آن
اشاره
شد،
پیش
از
شرح
حوصلهء
خود
برای
نوشتن
آن
دو
یا
سه
صفحه،
به
انگلس
خبر
می
دهد
که
«
منطق»
هگل
را
دوباره
خوانده
است.
این
بازخوانی
بی
شک
کمک
زیادی
به
مارکس
و
شکل
گرفتن
روش
او
در
کاپیتال
کرده
است.
مارکس
مقدمهء
"
مبانی
نقد
اقتصاد
سیاسی"
را
نیز
پیش
ازبازخوانی
«
منطق»
هگل
نوشته
است.
مقدمهء
"
گروندریسه"
شانزده
ماه
پیش
از
نوشتن
نامهء
مارکس
به
انگلس،
نوشته
شده
است.
به
همین
دلیل
من
در
این
نوشته
به
تغییرات
و
تفاوتها
در
دیدگاه
مارکس
یا
حتی
نقد
اشتباه
او
به
هگل
در
توضیحات من در این نوشته از هفت قسمت تشکیل شده است: الف: " گسست از هگل" ب: " مشخص به مجرد، مجرد به مشخص" ج: " واقعیت و شناخت در نزد مارکس و هگل" د: " حرکت و تضاد"
ه:
"
آوف
هِبن و: " مثال" ز: " نتیجه" در پایان باید متذکر شوم که پرداختن به اندیشههای کسانی نظیر هگل و مارکس از خطیرترین و سخت ترین کارهاست. اما نیاز و ضرورت گشایش چنین بحثهایی، آدم را مجبور به انجام این عمل خطیر می کند. بخصوص در دورانی که بیشتر از هر وقتی نیاز به بازنگری و بازخوانی اندیشههای مارکس احساس می شود. امیدوارم این نوشتهء کوتاه بتواند کمک ناچیزی در شناخت گوشه ای از اندیشههای ژرف این متفکربزرگ باشد.
« گسست از هگل» (تاثیر فوئرباخ و بازگشت به روش مجرد به مشخص)
سال
دراوائل
این
سال
ادامهء
فعالیت
"
نویه
راینیشه
تسایتونگ"
ممنوع
شد.
علل
این
ممنوعییت
را
خود
مارکس
در
نامه
ای
به
روگه
در
تاریخ
فعالیت
مارکس
در
نویه
راینیشه
تسایتونگ
او
را
هردم
بیشترازنقدهای
روزبه
روزانتزاعی
ترهگلی
های
جوان
جدا
کرده
بود.
اما
در
سال
ورود
مارکس
به
عالم
سیاست
و
روزنامه
نگاری
و
درگیری
او
با
مسائل
اجتماعی
ازجمله
سانسور،
او
را
از
تفکرات
انتزاعی
به
سمت
مسائل
واقعی
و
درگیری
با
آنها
برد.
و
نقد
فوئرباخ
به
هگل،
زمینهء
تئوریک
جدایی
اوازهگل
را
مهیا
ساخت.
مارکس
متدهای
فوئرباخ
را
درست
بعد
ازآنکه
به
تاریخ
فوریهء
در
اینجا
این
سخن
مارکس
درست
تر
به
نظر
می
رسد
که
می
گوید:
"من
خویشتن
را
آشکارا
شاگرد
این
اندیشمند
بزرگ
(هگل)
خواندم."
و
درادامه
می
نویسد:
"اگرچه
عرفانیت،
دیالکتیک
را
در
دستان
هگل
منهدم
می
کند،
اما
این
به
هیچ
وجه
نمی
تواند
منکر
این
باشد
که
اوبرای
نخستین
بار
اشکال
عمومی
حرکت
دیالکتیک
را
به
نحوی
کامل
و
آگاه
نشان
داده
است
« مشخص به مجرد، مجرد به مشخص»
در
قسمت
پیش
اشارهء
کوتاهی
به
حرکت
روشمند
"مشخص
به
مجرد
و
مجرد
به
مشخص"
کردم.
در
این
قسمت
می
خواهم
توضیح
بیشتری
در
بارهء
این
حرکت
بدهم.
مشخص
همان
حقیقت
و
واقعیت
است.
اما
مارکس
توضیح
می
دهد
که
اگربخواهیم
حرکت
شناختمان
را
از
همین
واقعیت
مشخص
شروع
کنیم
به
"
تصور
آشفتهای"
از
آن
می
رسیم.
خود
او
می
نویسد:
"
به
نظر
درست
می
رسد
که
حرکت
ما
با
واقعیت
مشخص
و
پیش
شرطهای
واقعی
آغاز
شود
و
به
همین
دلیل
است
که
[
این
حرکت]
دراقتصاد
با
جمعیت
که
بنیاد
و
موضوع
همهء
عمل
تولید
اجتماعی
است
شروع
می
شود.
اما
با
دقت
بیشتر
اشتباه
بودن
این
نظر
آشکار
می
شود.
مثلاً
جمعیت
درصورت
نادیده
گرفتن
طبقات
که
آن
را
تشکیل
می
دهند،
انتزاعی
بیش
نیست.
طبقات
نیز
باز
کلمهای
پوچ
خواهد
بود،
اگر
عناصری
که
طبقات
به
آنها
متکی
هستند
مثل
کارمزدی
و
سرمایه
را
نشناسیم.(...)
پس
اگر
از
جمعیت
شروع
کنیم
به
تصوری
آشفته
از
واقعیت
می
رسیم.(...)
بنابراین
من
از
مشخص
متصور
آغاز
می
کنم
و
به
مجردات
باریکتر
و
سرانجام
به
سادهترین
تعینات
می
رسم.
در
آنجا
حرکت
طی
شده
در
یک
مسیر
معکوس
قرار
می
گیرد،
تا
وقتی
که
دوباره
به
واقعیت
مشخص
برسم نکتهء دیگراین است که خیلی از مفسرین آثارمارکس معتقد بودهاند؛ روش مارکس یا به عبارتی حرکت و توالی مقولات در کتاب " کاپیتال"، بیانگر یک روش منطقی-تاریخی است. یعنی روند و حرکت شناخت مقولات روند شناخت واقعیت تاریخی نیز هست. مثلاً کتاب " کاپیتال" با کالا شروع می شود، بعد به پول و بعد از پول هم به سرمایه می رسد. خوب تا اینجا این حرکت با حرکت تاریخی پیدایش همهء این مقولات همخوان است. پس آیا می توان به این نتیجه رسید که توالی مقولات در کتاب کاپیتال با روند پیدایش تاریخی آنها همخوان است؟
خود
مارکس
درجواب
این
سؤال
می
نویسد:
"
امکان
ناپذیر
و
اشتباه
خواهد
بود
اگر
چنانچه
توالی
مقولات
اقتصاد
بورژوایی
را
در
روند
تعینات
تاریخی
آنها
سامان
دهیم.
بلکه
زنجیرهء
پیوند
آنها
بواسطهء
رابطهاشان
با
یکدیگر
در
جامعهء
بورژوایی
مدرن،
تعیین
می
شود.
و
این
درست
وارونهء
آن
چیزی
است
که
از
نظم
طبیعی
آنها
و
رشد
تاریخیشان
برمی
آید."
و
در
جای
دیگری
از
همان
مقاله
باز
هم
در
جواب
به
سؤال
ما
و
در
ادامهء
گفتهء
قبلی
خود
می
نویسد:
"
باید
این
قاعده
را
به
خاطر
سپرد
زیرا
ازلحاظ
توالی
مقولهها
بسیار
تعیین
کننده
است.
مثلاَ
هیچ
چیز
به
اندازهء
اجارهء
زمین،
برای
شروع
طبیعی
جلوه
نمی
کند.
چرا
که
مالکییت
ارضی
با
زمین،
این
منبع
همهء
تولیدها
و
همهء
هستی
ها
و
نیز
نخستین
شکل
تولید
تقریباَ
در
همهء
جوامع
مستقر-یعنی
کشاورزی-
پیوند
خورده
است.
اما
چیزی
از
این
اشتباه
آمیزتر
نخواهد
بود.
در
همهء
شکل
های
جامعه
یک
نوع
معین
تولید
بر
سایر
شکل
ها
غلبه
دارد
و
مناسبات
این
نوع
هم
بر
سایر
مناسبات
تاثیر
می
گذارد."
پس
در
جامعهء
سرمایداری
سرمایه
را
باید
همچون
"
قدرت
اقتصادی
فراگیر"
و"
نقطهء
آغازو
پایان"
نگریست.
و"
باید
قبل
ازمالکیت
ارضی
بررسی
شود
اینگونه
است
که
مارکس
در"
کاپیتال"
سرمایه
را
در
جلد
اول
و
اجارهء
زمین
را
در
جلد
سوم
بررسی
می
کند.
درصورتی
که
این
خلاف
روند
پیدایش
تاریخی
این
مقولات
است.
مارکس
در
"
فقر
فلسفه"
نیز
می
نویسد:
"
هرآنچه
که
وجود
دارد
و
بر
روی
این
زمین
و
آسمان
می
زید
را
می
توان
به
واسطهء
تجریدات،
به
مقولات
منطقی
برگرداند.
بوسیلهء
این
هنر
می
توان
همهء
دنیای
واقعی
را
درجهان
تجریدات
و
جهان
مقولات
منطقی
غرقه
کرد
« واقعیت و شناخت در نزد هگل و مارکس»
"هرآنچه
خردمندانه
است،
واقعیت
دارد
و
هرآنچه
واقعیت
دارد
خردمندانه
است
ممکن
است
بعد
از
خواندن
این
جمله
به
این
نتیجهء
اشتباه
برسیم،
که
هگل
معتقد
است؛
هیچ
تفاوتی
در
میان
ذهن
و
عین
وجود
ندارد.
یا
مثل
خیلی
از
مفسرین
بپنداریم
که
او
ذهن
را
انعکاسی
از
واقعیت
می
داند.
اما
با
دقتی
بیشتردراندیشهء
هگل،
به
اشتباه
بودن
این
نتایج
و
تفاسیر
پی
خواهیم
برد.
اول
آنکه
خرد
در
نزد
هگل
یک
مرحله
از
ذهن
است از کلیات که بگذریم، هگل برخلاف تفسیر یاد شده، به یک واقعیت بیرونی معتقد است و بر این اساس هدف روش شناخت او، رسیدن به همین واقعیت بیرونی است. در قسمت پیش حرکت از مشخص به مجرد و بازگشت آن به مشخص را توضیح دادم. در این قسمت نیز سعی خواهم کرد با توجه به همین حرکت، شیوهء درک مارکس و هگل را از شناخت واقعیت نشان دهم. هگل معتقد است که " آگاهی ما باید به شناخت تبدیل شود." و شناخت هر چیز باید شناخت یک تمامیت باشد. چراکه " حقیقت تمامیت است." پس هردو آنها حرکت شناخت خود را از واقعیت(مشخص) آغاز می کنند، به مجردات یا قواعد ساده تر می رسند و دوباره به مشخص بازگشته و تمامیت آن را در اندیشه بازتولید می کنند. در اینجا ما با تفاوت روش هگل و روش مارکس آشنا می شویم. این تفاوت در میان مشخص اندیشگون مارکس و مشخص اندیشگون هگل است.
مارکس
در
مقدمهء
معروف
کتاب
"
مبانی
نقد
اقتصاد
سیاسی"
در
نقد
دیدگاه
و
روش
هگل
می
نویسد:
"
برای
این
نوع
آگاهی
حرکت
مقولات
به
عنوان
عمل
تولید
خود
واقعیت
به
نظر
می
رسد.
درصورتی
که
این
حرکت
تنها
یک
ضربهء
محرک
از
بیرون
دریافت
می
کند."
و
یا
می
نویسد:
"
هگل
دچار
این
توهم
شد
که
واقعیت
را
نتیجهء
اندیشهای
خلاصه
شده
و
فرورفته
در
خود
که
حرکتش
را
از
درون
خودش
دارد،
بداند.
درحالیکه
روش
حرکت
از
مجرد
به
مشخص،
فقط
سرشتی
از
اندیشهای
است
که
واقعیت
را
در
خود
بازتولید
می
کند.
البته
این
بازتولید
به
هیچ
عنوان
نمی
تواند
به
معنای
روند
پیدایش
خود
مشخص(واقعیت)
باشد
حالا
که
نام
کانت
را
هم
در
جملات
هگل
شنیدیم،
بهتر
است
کمی
با
توجه
به
"
شئ
درخود"
او
مسئله
را
توضیح
بدهیم.
بیایید
تصور
کنیم
که
در
پروسهء
شناخت
دو
لحظه
وجود
دارد.
یکی
لحظهء
ابژکتیو
و
دیگری
لحظهء
سوبژکتیو
است.
اولی
تجمعی
از
همهء
آن
عناصری
است
که
مربوط
به
شئ
یا
قواعد
عینی
و
بیرونی
است
و
دومی
تجمعی
از
همهء
عناصری
است
که
مربوط
به
بازتولید
قائدههای
عینی
دراندیشهء
ماست.
از
نظر
کانت
همهء
دانش
ما
وابسته
به
"شئ
درخود"
در
لحظهء
ابژکتیو
است.
اما
ما
هرگز
نمی
توانیم
به
راز
و
حقیقت
آن
آگاه
شویم.
هگل
اما
با
این
نظر
مخالفت
می
کند.
بنابراین
وقتی
که
هگل
به
مشخص
می
رسد
و
یا
آن
را
بازتولید
اندیشگون
می
کند؛
لحظهء
ابژکتیو
در
لحظهء
سوبژکتیو
بازتولید
می
شود
و
همزمان
با
این
بازتولید،
لحظهء
ابژکتیو
از
بین
می
رود.
یا
به
عبارت
دیگر
لحظهء
سوبژکتیو
لحظهء
ابژکتیو
را
به
درون
خود
کشیده
و
هم
درخود
آن
را
حل
می
کند.
در
نزد
مارکس
نیز
برخلاف
کانت
و
بنابر
پیروی
او
از
هگل،
لحظهء
ابژکتیو(حقیقت)
در
لحظهء
سوبژکتیو
بازتولید
می
شود.
اما
از
نظر
او،
لحظهء
ابژکتیو
نه
تنها
بعد
از
پروسهء
شناخت
از
بین
نمی
رود،
بلکه
آزادانه
و
مستقل
به
زندگی
خود
ادامه
می
دهد.
پس
می
توان
گفت
که
مارکس
هم
مثل
کانت
و
برخلاف
هگل
به
هستی
مستقل
و
بیرونی
حقیقت
حتی
بعد
از
پروسهء
شناخت،
معتقد
است.
در
صورتی
که
در
روش
هگل
موضوع
یا
شئ
"
در
برابر
خودآگاهی،
فاقد
هرگونه
استقلال
و
ذات
است
« حرکت و تضاد»
حقیقت همیشه در حرکت است. حقیقت همیشه کل است. کل تمامیت است و تمامیت یک وحدت است. اما چگونه می توان به این وحدت رسید؟ اگر یادتان باشد در نقل قولهامان از هگل، او به یکسری مراحل اشاره داشت و می گفت که هر مرحله نسبت به مرحلهء پیشین خود مشخصتر است. هگل حرکت هر مرحله در شناخت هر چیز را به سه لحظه یا مرحلهء دیگر تقسیم می کند. الف: وحدت ساده ب: نفی یا تضاد و اختلاف ج: نفی در نفی(اثبات) یا وحدت در تضاد و اختلاف. برای توضیح این سه مرحله سعی کردهام از مثالهایی استفاده کنم که خود هگل از آنها در کلاسهاش استفاده می کرده است. « الف»
وحدت
ساده
یک
دادهء
عینی
و
تجربی
است.
یعنی
شناخت
ما
در
این
مرحله
هنوز
در
حد
یک
دادهء
عینی
وبرخورد
تجربی
با
شئ
یا
موضوع
مورد
نظراست.
شئ
در
این
مرحله
مثل
دانهء
یک
درخت
است.
اگر
به
دانهء
یک
درخت
نگاه
کنیم،
چیزی
بجز
یک
نقطه
نیست.
اما
همین
نقطهء
ساده
تمام
کیفیتهای
یک
درخت
مثل
ریشه،
تنه،
شاخهها،
برگها
و
شکوفهها
را
در
خود
دارد.
البته
این
کیفیتها
هنوز
دارای
موجودیت
بیرونی
نیستند.
دراینجا
هگل
می
گوید:
"
دانستن
این
مسئله
اساسی
است
که
یک
کل
بسیار
ساده،
یک
گوناگونی
را
در
خودش
دارد.
گوناگونی
که
البته
هنوز
دارای
وجود
و
زندگانی
برای
خودش
نیست « ب» مرحله دوم، نفی یا تضاد و اختلاف نام دارد. در مرحلهء پیش ما از یک دادهء تجربی صحبت کردیم
که
به
قول
"
تونی
اسمیت"
متاسفانه
از
تجربی
بودن
این
داده
در
بیشتر
تفاسیر
چشم
پوشی
می
شود.
مرحلهء
دوم
درواقع
کسب
این
داده
و
دانش
تجربی
است.
از
نظر
هگل
نقطهء
عزیمت
برای
فلسفه
تجربه
است.
اما
تجربه
برای
او
دارای
مفهومی
دوگانه
است.
یکی
آگاهی
بلافصل
و
دیگری
تحول
آن
آگاهی
به
عنوان
حرکت
از
یک
جزء
به
سمت
کل
آگاهی
تجربی
است.
مرحلهء
دوم
را
میتوان
به
گیاه
تشبیه
کرد.
چراکه
لحظهء
سادهء
پیشین
تحول
می
یابد
و
تحول
یافتن
در
اینجا
به
معنی
قدم
گذاردن
در
وجود
است.
این
مرحله،
یک
مرحلهء
میانی
است
و
با
رشد
آن
چیزهایی
که
دانه
آنها
را
در
درون
خود
داشت،
ما
را
از
یک
مرحله
به
یک
مرحلهء
دیگر
می
رساند.
مثال
دیگری
که
خود
هگل
نیز
از
آن
استفاده
می
کند
"انسان"
است.
انسان
تنها
بعد
از
اینکه
خودش
را
بشناسد،
آن
چیزی
است
که
شناخته
است.
بدون
این
شناخت
همهء
حرف
ما
از
خرد
و
آزادی
در
حد
همان
حرف
باقی
می
ماند.
هگل
می
گوید
که
"انسان
اساساً
خرد
است
اما
بهتر
است
بگوییم
که
می
تواند
خردمند
شود."
خرد
تفاوت
میان
انسان
نابالغ
یا
تعلیمنادیده
و
انسان
بالغ
یا
تعلیمدیده
است.
تفاوت
میان
انسانی
که
می
زید
بیآنکه
خودش
را
بشناسد
و
انسانی
که
به
دلیل
اینکه
خودش
را
شناخته
است،
برای
خودش
می
زید.
هگل
می
گوید:
"
اگر
بگوییم
که
انسان
خردمند
است.
همزمان
فرقی
قائل
می
شویم
در
میان
کودکی
که
تازه
به
دنیا
آمده
است
و
مرد
تعلیم
دیده
و
خردمندی
که
در
مقابلمان
ایستاده
است « ج»
نفی
در
نفی
یا
وحدت
در
اختلاف
و
تضاد،
آخرین
لحظه
از
حرکت
هر
مقوله
است.
حرکت
مقولات
در
نزد
هگل
به
معنای
حرکتی
است
که
می
خواهد
خصوصیات،
اختلافات
و
جزئیات
را
در
یک
کل
از
گوناگونی،
به
وحدت
برساند « د» تا اینجا چگونگی حرکت شناخت را در نزد هگل مشاهده کردیم. در قسمتهای پیش هم یادآور شدیم که مارکس روش خود را از هگل گرفته و به دلیل ماتریالیست بودنش هستهء عقلانی آن را از درون پوستهء عرفانی آن بیرون کشیده است. اما آیا این سه لحظه که در نزد مارکس هم وجود دارند، دارای همین مشخصات هستند؟ برخی از مفسرین آثار مارکس که در اینجا می توانیم از " کالینیکوس" به عنوان مثال نام ببریم، معتقد هستند که لحظهء سوم در نزد مارکس متفاوت با نفی در نفی یا وحدت در اختلاف هگل است.
مثلاً
کالینیکوس
در
کتاب
خوب
خود
به
نام
"
ایدههای
انقلابی
کارل
مارکس"
در
آنجایی
که
"
روش
مارکس"
را
توضیح
می
دهد،
ضمن
توضیحات
مهم
و
درست
خود،
یکباره
می
نویسد:
"
مرحلهء
سوم
در
دیالکتیک
هگل،
تجمعی
از
اختلافات
است.
این
عناصر
مختلف
و
متضاد،
بواسطهء
پروسهء
شناخت
دریکدیگر
حل
می
شوند...
اما
در
نزد
مارکس
تضادها
فقط
می
توانند
به
واسطهء
مبارزه
و
پیروزی
یکی
بردیگری
پایان
یابند
به
نظر
من
کالینیکوس
در
اینجا
لحظهای
از
واقعیت
را
می
بیند،
اما
توضیح
او
زیاد
به
روش
مارکس
یا
روش
هگل
مربوط
نیست،
بلکه
روش
را
به
واسطهء
دیدگاه
سیاسی
مارکیس
توضیح
می
دهد.
مثل
اینکه
منتقدی
بخواهد
شعر
یک
شاعر
را
صرفاً
با
مراجعه
به
نظرات
و
معیارهای
سیاسی
آن
شاعر
توضیح
بدهد.
چنین
عملی
به
همان
اندازه
که
می
تواند
به
ما
کمک
کند،
همانقدر
هم
می
تواند
موجب
گمراهی
ما
شود.
روش
مارکس
نیز
مانند
روش
هگل
این
مراحل
را
در
خودش
دارد.
مرحلهء
سوم
مارکس
نیز
درست
همان
مرحلهء
سوم
هگل
است.
در
مثالی
که
در
قسمت
بعدی
از
کاپیتال
خواهم
آورد
این
موضوع
را
نیزتوضیح
خواهم
داد.
اما
در
اینجا
می
خواهم
بر
یک
چیز
بازهم
تاکید
کنم
و
آن
این
است
که
مارکس
به
هستی
مستقل
واقعیت
در
برابر
خرد
و
اندیشه
معتقد
است.
درصورتی
که
هگل
چنان
اندیشه
و
خرد
را
بر
واقعیت
غالب
می
کند
که
توسط
آن
به
آشتی
تضادهای
واقعی
و
بیرونی
در
خرد
می
رسد.
درحالی
که
مارکس
برای
واقعیت،
یک
هستی
مستقل
قائل
است.
خود
او
می
نویسد:
"
نفی
در
نفی
در
نزد
هگل،
نفی
هستی
ظاهری،
به
عنوان
هستی
عینی
است
که
خارج
از
آدمی
و
مستقل
از
او
وجود
دارد به نظر من همین نامستقل بودن واقعیت نزد هگل و غالب شدن خرد و اندیشه بر آن است که بنیاد تفاوت روش هگل و مارکس را می سازد. علت آشتی تضادها در لحظهء سوم هگل نیزهمین نامستقلی است. هگل به یک وحدت جدایی ناپذیر درمیان حقیقت و اندیشه یا خرد می رسد. درحالی که مارکس هستی مجزایی برای واقعیت قائل است. این هستی مجزا اجازه نمی دهد که تضادهای موجود و واقعی، در اندیشه و خرد حل شوند. « تفاوت، تضاد»
نکتهء دیگری که می خواهم در اینجا به آن اشارهء کوتاهی داشته باشم؛ " تضاد" است. چراکه تضاد در مراحلی که توضیح داده شدند و درواقع در مرحلهء دوم، نقش بسیار مهمی دارد.
اما
"
تضاد"
نیز
مثل
هر
لحظهء
دیگر
در
نزد
هگل
دارای
قانون
پیدایش
خاص
خودش
است
و
برای
توضیح
این
قانون
باید
به
سراغ
لحظهای
رفت
که
تضاد
را
در
درون
خودش
دارد.
این
لحظه
چیزی
نیست
جز:
"
تفاوت".
هگل
می
گوید:
"
تفاوت
به
طور
کلی
تضادی
درخود
است."
به
این
معنی
که
تضاد
از
درون
این
لحظه
بیرون
می
آید.
مثل
گیاهی
که
از
درون
دانهاش
بیرون
می
آمد.
اگر
دانه
را
بشکنیم
"
تضاد"
بیرون
می
آید.
به
عبارت
دیگر
رشد
گیاه
با
پیدایش
"
تضاد"
شروع
می
شود.
این
رشد،
گذار
دانه
ازهمسانی
و
تفاوت
به
تضاد
واختلاف
است.
هگل
می
گوید:
"
هر
چیزی
درخود
متضاد
است تضاد در " روش" مارکس نیز، تقریباً با همین مشخصه ظاهر می شود. با این تفاوت که حرکت شناخت مارکس همانطور که بارها گفتم، تکوین خود واقعیت نیست. مثلاً در کتاب کاپیتال نیز تضاد یا اختلاف، روند شناخت را به حرکت درمیآورد؛ ما را از شکل ساده تا شکل عام کالا می برد و از خود کالا به سرمایه می رساند. تا آنجایی که کل شیوهء تولید سرمایداری بازتولید اندیشگون می شود. بدون اینکه اختلافات و تضادها به یکسری مبارزات در کتاب کاپیتال منجر شوند. مبارزات تنها می توانند در بیرون از تجریدات و حرکت مقولات وجود داشته باشند.
« آوفهِبن»
"
آوفهبن"
یکی
از
پراهمیتترین
فعلها
درفلسفهء
هگل
و
اندیشهء
مارکس
است."
آوفهبن"
در
زبان
آلمانی
دارای
چند
معنی
است
وهگل
فقط
از
دو
معنی
اصلی
آن
استفاده
کرده
است.
خود
او
در
کتاب
منطق
دربارهء
این
فعل
می
نویسد:
"
آوفهبن
در
زبان
دارای
دو
معنا
است،
یعنی
همان
اندازه
که
به
معنی
نگهداشتن
و
حفظ
کردن
است،
به
همان
اندازه
نیز
به
معنای
لغو
کردن
و
پایان
دادن
به
یک
چیزاست
مارکس
در"
نقد
دیالکتیک
و
فلسفهء
هگل
بهطور
کل"
می
نویسد:
"
آوفهبن
نقش
ویژهای
دراینجا(درنزد
هگل)
بازی
می
کند.
به
این
معنی
که
دو
معنای
نفی
ونگاهداشتن
یا
اثبات
در
یک
فعل
به
یکدیگر
گره
خورده
اند به نظر من این گره خوردگی دو معنا در یک فعل، در فهم اندیشهها و روش مارکس نیز نقش بسیار مهمی بازی می کند. این که به یک چیز هم پایان بدهیم و هم آن را حفط کنیم، پایه و اساس حرکت دیالکتیکی هگل و مارکس است.
« مثال »
کتاب
کاپیتال
با
شکل
ارزشی
شروع
می
شود
و
شکل
ارزشی
متشکل
از
سه
لحظه
(مرحله)
است.
هر
کدام
ازاین
لحظهها
نیز
بازبه
سه
لحظهء
دیگر
تقسیم
می
شوند
و
فرارفتن
از
هر
لحظه
به
توضیح
لحظهء
دیگر
می
انجامد.
درست
آن
طوری
که"
آخرین
لحظهء
هر
مرحله،
به
اولین
لحظهء
مرحلهء
بعدی
می
رسد
اگر مثال هگل دربارهء مرحلهء نخست را به خاطر داشته باشید، در اینجا هم می توانیم بگوییم که: کالا همان نقش دانه دربرابر درخت را، در مقابل " سرمایه" بازی می کند.
پول
و
سرمایه
نیز
هرکدام
به
سه
قسمت
تقسیم
می
شوند
و
مرحلهء
پایانی
هریک
از
مقولات
حلقهء
واسط
برای
گذار
به
یک
مقولهء
دیگر
است.
این
گذاریا
فرا
رفتن
از
یک
مقوله
به
مقوله
ای
دیگرهمان
چیزی
است
که
هگل
آن
را
"
آوفهبن"
می
نامد.
به
عنوان
مثال
وقتی
مارکس
در"
کاپیتال"
ازمقولهء
کالا
به
مقولهء
پول
می
رسد،
در
واقع
با
یک
"تضاد"
یا
"
نامفهومی"
برخورد
کرده
است.
به
این
معنی
که
پول
خود
یک
کالا
است
اما
کارکرد
دیگری
نسبت
به
کالا
درجامعهء
بورژوایی
دارد.
این
تفاوت
موجب
می
گردد
که
مارکس
از
مقولهء
کالا
خارج
وبه
مقولهء
پول
وارد
شود.
همین
توضیح
درمورد
گذاراز
پول
و
ورود
به
مقولهء
سرمایه
هم
صادق
است.
یعنی
سرمایه
همان
پول
است.
خود
مارکس
می
نویسد:
"ارزش
پیوسته
از
شکلی
به
شکل
دیگر
فرا
می
رود،
بدون
اینکه
خویشتن
را
در
این
حرکت
گم
کند
و
به
این
ترتیب
به
یک
فاعل
(سوبژکت)
خودکارتبدیل
می
شود.
پس
اگر
بر
اشکال
قابل
رؤیت
ویژهای
که
ارزش
در
حال
مصرف
به
تناوب
درچرخهء
زندگی
خویش
به
خود
می
گیرد
تمرکز
کنیم،
به
این
توضیح
می
رسیم
که:
سرمایه
پول
است،
سرمایه
کالا
است
در
اینجا
ما
برخلاف
تفسیر
کالینیکوس،
با
تضاد
و
اختلافی
مواجه
هستیم
که
به
جای
منجر
شدن
به
مبارزهء
طبقاتی،
به
پیشرفت
حرکت
مقولاتی
شناخت
می
انجامد.
شناخت
دیالکتیکی،
حرکتش
را
در
میان
گوناگونیها
و
تضادها
بازمی
یابد
و
ادامه
می
دهد،
تا
سرانجام
به
وحدتی
سرشار
از
گوناگونی
و
اختلاف
برسد.
واقعیت
نیز
با
همهء
تضادهای
بی
پایان
و
پایانپذیر
خود
در
بیرون
از
این
حرکت،
همچنان
مستقلانه
وجود
دارد
و
به
زندگی
خود
ادامه
می
دهد.
حرکت
منطقی
مقولات
فقط
می
خواهد
واقعیت
را
در
تمامیتش
بیندیشد
و
آن
را
درخود
بازتولید
کند.
پس
هدفش
به
هیچ
عنوان
تسلط
اندیشه
بر
واقعیت
یا
تغییر
دادن
چیزی
(بواسطهء
پروسهء
شناخت)
نیست.
از
دیدگاه
مارکس
تنها
عمل
انسانها
است
که
می
تواند
جهان
را
تغییر
دهد،
نه
اندیشیدن
و
تأمل
آنها
بر
جهان.
اگرچه
تفسیر
و
توضیح
اندیشگون
واقعیت،
پیش
شرط
هر
تغییر
سترگ
است.
کتاب
کاپیتال
همانطور
که
خود
مارکس
هم
در
مقدمهء
چاپ
دوم
جلد
اول
آن
می
نویسد؛
بررسی
"
شیوهء
تولید
سرمایداری
و
مناسبات
تولیدی-مبادلهای
منطبق
با
آن
« نتیجه»
واقعیت
همیشه
مستقلانه
در
حرکت
است.
اندیشه
نمی
تواند
به
تنهایی
و
فقط
به
واسطهء
شناخت
بر
واقعیت
مسلط
شود.
هگل
اما
واقعیت
را
در
خرد
حل
کرده
و
خرد
را
بر
آن
مسلط
می
کند.
درحالیکه
خرد
و
واقعیت
یا
عین
و
ذهن
از
نظر
مارکس
در
یک
برخورد
برابر
و
به
عنوان
دو
هستی
مستقل
و
همزمان
به
یکدیگر
پیوسته،
تحول
می
یابند.
مارکس
در
کاپیتال
می
نویسد:
"
انسان
همزمان
با
این
حرکت
(
کار)
که
بر
روی
طبیعت
بیرون
از
او
تاثیر
گذاشته
وآن
را
تغییرمی
دهد،
طبیعت
خودش
را
هم
تغییر
می
دهد
نکتهء
آخر
اینکه
"
روش"
مارکس
در
کتاب
کاپیتال
که
هنوز
هم
بعد
از
گذشت
بیش
از
صد
وسی
سال،
بهترین
بررسی
سرمایداری
است،
نشان
می
دهد
که
مارکس
با
استادی
تمام
اندیشهها
و
فلسفهء
زمانهء
خود
را
درونی
خود
کرده،
آنها
را
با
معلومات
گسترده
و
درعین
حال
عمیق
خود
آمیخته
است،
تا
به
چنین
روش
بهتری
نسبت
به
پیشینیان
وهمچینین
همدورههای
خود
دست
یابد.
خود
مارکس
در
نامهای
به
ناشر
ترجمهء
فرانسوی
"
کاپیتال"
می
نویسد:
"
برای
علم
شاهراه
وجود
ندارد
و
خوشبختی
رسیدن
به
قلههای
درخشان
آن
فقط
نصیب
کسانی
می
شود
که
به
خستگی
بالا
رفتن
در
جادههای
پرنشیب
و
فراز
آن
نمیاندیشند
یادداشتها:
*:
در
اعلام
نتایج
رأی
گیریهای
بیبیسی
و
تعیین
بزرگترین
اندیشمند
هزارهء
دوم،
کارل
مارکس
بیشترین
رأی
را
به
خود
اختصاص
داد،
روزنامهء
صبح
امروز، دو نوضیح نیز در اینجا لازم است؛ اول آنکه مقصود مارکس ار ارصالکنندهء قانون ازدواج، احتمالاً کسی است که این قانون را مخفیانه برای دولت پروس فرستاده است. دیگر اینکه لاندشتاندها در آن زمان جایی بوده است که نمایندگان اقشار و طبقات گوناگون در آنجا جمع می شده اند. مقصود مارکس، احتمالاً و از نظر من این بوده است که دولت به دلیل بالا رفتن تیراژ و اهمیت مجلهء نویه راینیشه تسایتونگ از تاثیری که این مجله و کارکنانش می توانستهاند بر لاندشتاندها بگذارند بیم داشته است.
مبانی
نقد
اقتصاد
سیاسی،
ترجمهء
باقر
پرهام
و
احمد
تدین،
انتشارات
آگه،
ص. 14. Darstellungsweise
ترجمهء
فارسی،
ص.
در واقع اینکه روش مارکس یک روش منطقی-تاریخی است سالهای سال یا به عبارتی تا اواخر دههء شصت شیوهء غالب تفسیر مارکسیستها بوده است. مثلاً لنین در « سه منبع و سه جزء مارکسیسم» می نویسد: « مارکس (در کاپیتال) تحول سرمایداری را از آغاز تولید کالایی و مبادلهء ساده تا اشکال و تولید گسترش یافتهتر دنبال می کند.» و یا کائوتسکی در کتاب « درسهای اقتصادی کارل مارکس» کاپیتال را « اساساً یک کتاب تاریخی» می داند. W. I. Lenin, Drei Quellen und drei Bestandteil des Marxismus, in Lenin Werke, Bd. 19, Berlin DDR K. Kautsky, Karl Marx Ökonomische Lehren, Stuttgart
عناصر
فلسفهء
حق،
ترجمهء
مهبد
ایرانی
طلب،
چاپ
آفتاب
با
همکاری
نتشر
قطره،
ص. G. W. F. Hegel, Phänomenologie des Geistes, Voltmedia GmbH, Paderborn
فنومنولوژی
روح
(پدیدارشناسی
ذهن)
ترجمهء
زیبا
جبلی،
انتشارات
شفیعی
ترجمهء
فارسی،
ص. " روش سیستم هگلی در روند مفهوم خلاصه می شود."
رامین
جهانبگلو،
تاملات
هگلی(
درسهایی
دربارهء
پدیدارشناسی
ذهن
هگل)
،
نشر
نی 42. کارل مارکس، سرمایه، ترجمهء ایرج اسکندری، انتشارات فردوس 1378
دیگر منابع برای اطلاعات بیشتر: Althusser, L. /Balibar, E, Das Kapital lesen, Bd. 1+2, Reinbek bei Hamburg 1972 Godelier, M., System, Struktur und Widerspruch im „Kapital“, Berlin(W) 1970 Rosdolsky, R., Zur Entstehungsgeschichte des Marxschen Kapital, Frankfurt am Main 1967 Heinrich, M., Die Wissenschaft vom Wert, Hamburg 1991 Heinrich, M., Kritik der politischen Ökonomie(Eine Einführung), Schmetterling Verlag, Stuttgart 2004 Siep, L., Der Weg der Phänomenologie des Geistes, Suhrkamp Taschenbuch 2000 Ludwig, R., Hegel für Anfänger, D. T. Verlag, München 2003
Zeleny,
J.,
Die
Wissenschaftslogik
bei
Marx
und
„Das
Kapital“,
Frankfurt
a.
M.
Haug,
W.
F.,
Bestimmte
Negation,
Frankfurt سخنرانیهای دکتر حسن آزاد پیرامون روش مارکس در پالتالک ( اتاق اتحاد سوسیالیستها)
میلان
زنوی،
هگل
جوان
در
تکاپوی
دیالکتیک
نظری،
ترجمهء
محمود
عبادیان،
انتشارات
آگاه
جرج
لوکاچ،
هگل
جوان،
ترجمهء
محسن
حکیمی،
نشر
مرکز
| | |||||||
|
آمار مراجعان به اين سايت |