پژوهشی
درکارنامه
مخالفان
بومی
و
بيگانه
مصدق
بخش
دوم
شاه،
دربار،
و
شاهيان
پس
از
شهريور
۱۳۲۰،
محمد
رضا
شاه
جوان
و
بی
تجربه،
نشستن
به
جای
پدر
را
مديون
پذيرش
اکراه
آميز
مقامات
انگليسی
بود.
او
نمی
توانست
خود
را
به
آسانی
از
پی
آمدهای
روحی
ناشی
از
سرنوشت
و
تبعيد
پدرش
برهاند،
در
عين
حال
آشکارا
خود
را
به
رعايت
قانون
اساسی
متعهد
کرده
بود.
بدين
ترتيب
او
در
موقعيتی
نبود
که
يکه
تازی
پيشه
کند،
ولی
تمايل
مقاومت
ناپذير
او
بر
اين
بود
که
نخست
وزيران
توانا
را
فلج
کند
و
از
توان
اين
کار
نيز
بهره
مند
بود.
او
نه
تنها
حکومت
قوام
را
متزلزل
کرد
بلکه
توانست
سپهبد
حاج
علی
رزم
آرا
را
که
مردی
توانا
و
پويا
بود
به
سياستگری
ناکارآمد
و
نخست
وزيری
ناتوان
تبديل
کند.
گرايش
و
منش
شاه،
تا
حد
زيادی،
ناشی
از
خصال
و
ذهنيت
او
بود،
ولی،
بيش
از
آن،
ناشی
از
وزن
و
جايگاه
نهادينه
پادشاهی
در
سياست
ايران
و
پی
آمد
غلبه
پادشاهی
بر
جريان
توزيع
حمايت
بود.
پادشاه،
مسند
نشين
مقامی
بود
که
می
توانست
به
ياری
ترتيبات
نهادين
و
ساختاری،
از
اصول
و
موازين
نااستوار
مشروطيت
به
سود
خود
بهره
برداری
کند،
يا
آنها
را
ناچيز
شمارد
و
ناديده
بگيرد
و
نقشی
اساسی
در
سياست
کشور
ايفا
کند.
توانايی
يا
قابليت
سترگ
مقام
پادشاهی
در
غلبه
بر
فراگرد
سياسی
با
نفوذ
بر
آن
موجب
شد
محافظان
بومی
و
بيگانه
مصدق
از
همان
آغاز
بسيار
بکوشند
شاه
را
به
همکاری
با
خود
وادارند.
آنان
کوشيدند
به
هر
ترفندی،
از
تشويق
و
ترغيب
گرفته
تا
فشار
و
تهديد،
شاه
را
وادار
کنند
دست
از
دو
دليها
و
مخالفتهای
جسته
گريخته
و
نيمه
پنهان
خود
با
مصدق
بردارد
و
با
او
به
رويارويی
آشکار
و
فعال
بپردازد.
اما،
کمابيش،
تا
ماههای
پايانی
نخست
وزيری
مصدق،
شاه
همچنان
از
زيربار
رويارويی
آشکار
و
فعال
با
مصدق
شانه
خالی
کرد.
مخالفان
انگليسی
مصدق،
کمابيش،
همگی
برآن
بودند
که
موضع
شاه
ناشی
از
چيزی
جز
بی
تصميمی
و
بزدلی
او
و
تسليم
پيشگی
تلخکامانه
وی
در
لحظات
بحرانی
نيست.
آنها
همچنين
بر
اين
نکته
آگاه
بودند
که
شاه
خود
را
از
ته
نشست
بی
اعتمادی
به
انگليسيان
و
بيزاری
از
آنان
رها
نکرده
است.
در
هر
صورت
نمی
توان
انکار
کرد
که
شاه
بيشتر
دوره
نخست
وزيری
مصدق
را
به
افسرده
حالی
و
دلمردگی
گذراند.
او
شکوه
و
تحسر
خود
را
از
برباد
رفتن
آرزوها،
ناچيزی
اختيارات،
کاهش
حيثيت
يا
از
بين
رفتن
"شئونات
متصوره"
خود
پنهان
نمی
کرد؛
خود
را
دستخوش
نوميدی
و
تلخکامی
می
يافت
و
آينده
پادشاهی
در
ايران
را
تيره
می
ديد.
شاه
به
پندارها
و
خيالات
توطئه
گرانه
موجود
به
آسانی
دل
می
سپرد
و
نمی
توانست
خود
را
از
بدبينی
ژرف
نسبت
به
هدفهای
واقعی
انگليسيان
برهاند.
بی
گمان
شاه
مصدق
را
بيش
از
هر
نخست
وزير
ديگری
سد
راه
خود
می
ديد
و
به
اين
سبب
مخالفت
با
او
را
از
مخالفت
با
هر
نخست
وزير
ديگری
موجه
تر
می
يافت.
به
راستی
هيچ
نخست
وزيری
به
اندازه
مصدق
بر
احيای
اقتدار
نخست
وزير
تاکيد
منظم
نورزيده
بود
و
هيچ
نخست
وزيری
خود
را
همانند
او
در
وادار
کردن
شاه
به
رعايت
روح
قانون
اساسی
و
ايفای
نقشی
تشريفاتی
مصمم
نشان
نداده
بود.
مصدق
پيش
از
نخست
وزيری
و
هنگامی
که
نماينده
مجلس
شانزدهم
بود
به
سختی
با
تشکيل
مجلس
موسسان
و
گسترش
رسمی
اختيارات
شاه
مخالفت
کرده
بود.
مهمتر
از
اين،
او
برنامه
شاه
را
برای
به
دست
آوردن
حق
وتوی
تعليقی
لوايح
و
طرحهای
پارلمانی
ناکام
گذاشته
بود؛
ولی،
به
رغم
همه
اينها،
شاه
خود
را
از
مخالفت
آشکار
و
سرسختانه
با
مصدق
ناتوان
می
ديد
و
هزينه
سياسی
چنين
مخالفتی
را
هنگفت
می
دانست.
مصدق
با
نخست
وزيران
ديگری
که
شاه،
به
آسانی
نسبی،
موقعيت
آنها
را
متزلزل
کرده
بود
تفاوت
بسيار
داشت.
او
رهبر
و
پيشرو
جنبشی
ضد
امپرياليستی
و
ملی
بود
که
می
خواست
در
کالبد
آرزوها،
آرمانها
و
ترتيبات
دموکراتيک
نهفته
در
قانون
اساسی
ايران
جانی
تازه
بدمد.
همزمان
با
اين،
مصدق
يا
جنبشی
که
او
نماينده
آن
بود،
می
خواست
ميان
تجديد
حيات
مشروطيت
ايران
و
هدفی
فوريتر،
يعنی
به
کرسی
نشاندن
حاکميت
ملی
ايران
که
ملی
کردن
شرکت
نفت
ايران
و
انگليس
نماد
آن
بود،
پيوندی
استراتژيک
برقرار
کند.
هدف
اصلی
جبهه
ملی
که
مصدق
رهبری
آن
را
برعهده
داشت
برکشيدن
حقوق
سياسی
و
مدنی
نهفته
در
قانون
اساسی
ايران،
به
ويژه
آزادی
انتخابات
و
مطبوعات
بود.
مراد
اين
بود
که
پارلمانی
بر
سر
کار
آيد
که
به
فشارهای
بومی
و
بيگانه
تن
در
ندهد
و
از
تصويب
قرارداد
نفتی
که
به
سود
ايران
نباشد
خودداری
ورزد.
نام
و
محبوبيت
فزاينده
مصدق،
حاصل
پيوند
دادن
کاميابانه
آرزوهای
دموکراتيک
و
تلاشهای
ملی
و
ضدامپرياليستی
بود
و
سرمايه
پشتيبانی
مردمی
موجب
شد
شاه
عملا
از
رويارويی
آشکار
و
موثر
با
مصدق
فرو
ماند.
شاه
از
پی
آمدهای
ملی
کردن
صنعت
نفت
هراسان
بود
زيرا
اين
کار
هم
خشم
و
دشمنی
انگلستان
را
برمی
انگيخت
و
هم
طرحهای
خود
او
را
برای
افزايش
اختياراتش
به
مخاطره
می
افکند.
وزيران
کابينه
نگران
آن
بودند
که
ماجرای
دخالت
شاه
در
قرارداد
نفت
سال
۱۹۳۳
(۱۳۱۲)
تکرار
شود،
از
اين
رو
محمد
رضا
شاه
را
از
درگيری
در
مذاکرات
نفت
برحذر
کردند؛
اما
او
اندرزها
را
ناشنيده
گرفت
و
به
دخالت
در
مذاکراتی
پرداخت
که
به
توافق
نافرجام
موسوم
به
قرارداد
الحاقی
يا
گس-
گلشائيان
(تير
۱۳۲۸)
انجاميد.
با
وجود
اين،
شاه
از
مخالفت
با
مصدق
بر
سر
موضوع
نفت
فرو
ماند.
شاه،
به
رغم
دامنه
و
ژرفای
شکوه
هايش،
پادشاه
ايران
بود
و
با
اين
عنوان
نمی
توانست
با
نخست
وزيری
به
مخالفت
برخيزد
که
همگان
او
را
وطن
پرستی
خلل
ناپذير
و
مدافع
دلباخته
و
پرشور
حق
حاکميت
ايران
در
برابر
امپرياليسم
انگلستان
می
دانستند.
در
اوايل
مهر
۱۳۳۰
(اواخر
سپتامبر۱۹۵۱)
شاه
به
لوی
هندرسون
سفير
آمريکا
در
ايران
که
از
پيکارگران
ديرين
جنگ
سرد
بود،
گفت
می
داند
که
سياستهای
مصدق
"ايران
را
به
ويرانی
می
کشاند"
و
آگاه
است
که
"دوستی
و
پشتيباني"
انگلستان
برای
استقلال
ايران
ضروری
است؛
ولی،
با
توجه
به
اينکه
احساسات
ملی
ايرانيان
مخالف
انگلستان
است،
اگر
او
به
اقدامی
عليه
مصدق
دست
يازد،
مردم
خواهند
گفت
پادشاهی
به
بازيچه
و
ابزاری
در
خدمت
انگلستان
تقليل
يافته
است
و
حيثيت
پادشاهی
بسيار
آسيب
خواهد
ديد.
بنابراين،
او
چاره
ای
جز
شکيبائی
نمی
بيند.
شاه
از
يک
سو
زير
فشار
فراوانی
بود
که
با
مصدق
به
مخالفت
آشکار
برخيزد،
و
از
سوی
ديگر
مصدق
و
يارانش
می
کوشيدند
او
را
از
اقدامی
که
به
تلاشهای
ضد
امپرياليستی
کشور
آسيبی
برساند
برحذر
کنند.
مصدق
از
مدتها
پيش
به
شاه
هشدار
داده
بود
که
اگر
می
خواهد
تاج
و
تخت
خود
را
نگاه
دارد
بايد
بر
هوسهای
خودکامانه
خود
لگام
زند.
مصدق
از
انتقاد
بر
اقدامات
شاه
و
مخلفت
با
آنچه
از
نظر
او
با
روح
قانون
اساسی
ناسازگار
بود
فرو
نمانده
بود
و
می
کوشيد
تلاشهای
اقتدارجويانه
شاه
را
ناکام
بگذارد.
بسياری
از
دولتمردان
برجسته
ای
که
استقلال
رايی
داشتند
و
گوش
به
فرمان
کسی
نبودند،
کمابيش،
با
بيشتر
اندرزهای
مصدق
به
شاه
و
نگرانيهايی
که
او
ابراز
می
کرد
موافق
بودند.
مثلا
قوام
آشکارا
به
شاه
هشدار
داده
بود
و
او
را
به
سبب
دست
درازی
به
قانون
اساسی
به
تندی
سرزنش
کرده
بود.
حسين
علاء،
وزيردربار
با
سابقه،
نيز
در
خلوت
از
رفتار
خاندان
سلطنت
انتقاد
کرده
بود.
اما
اين
واقعيت
که
شاه
به
حالتی
منفعل
يا
کنش
پذيرانه
تن
درداده
بود
به
هيچ
روی
نمودار
آمادگی
او
برای
پذيرش
صميمانه
نقش
يک
پادشاه
مشروطه
نبود.
با
اينکه
چنين
برمی
آمد
که
مصدق
شاه
را
کاملا
تحت
الشعاع
قرار
داده
است،
شاه،
به
ياری
پشتيبانانی
که
انگيزه
های
گوناگونی
داشتند،
به
تاييد
نامستقيم
اقدامات
مصدق
ستيزانه
می
پرداخت.
گذشته
از
اين،
شاه
در
موقعيتی
بود
که
حتی
از
طريق
خودداری
از
هر
اقدام
و
عملی
نيز
می
توانست
بر
دامنه
دشواريهای
مصدق
بسيار
بيفزايد.
او
همچنين
آمادگی
چندانی
نشان
نمی
داد
که
دربار
را
از
اقدامات
ضد
ملی
بازدارد.
مصدق
ستيزيهای
درباريان
پويايی
ويژه
خود
را
داشت.
دربار،
زير
نظر
تاج
الملوک،
مادر
شاه
و
دومين
و
با
نفوذ
ترين
همسر
رضا
شاه،
پايگاه
تلاشهای
ضد
مصدقی
گسترده
ای
بود.
تاج
الملوک
به
هيچ
وجه
نمی
پذيرفت
که
فرزند
تاجدارش
جز
سايه
ای
از
پدر
مقتدر
خود
نباشد.
دربار
همچنين
صحنه
فعاليت
اشرف
پهلوی،
خواهر
دو
قلوی
شاه
بود.
او
زنی
جاه
طلب،
خود
نما
و
اهل
زدوبند
بود
و
در
دنبالروی
خستگی
ناپذير
از
بلند
پروازيها،
آرزوها
و
هوسهای
سياسی،
مادی
يا
عاشقانه
خود
اندازه
نمی
شناخت.
او
حامی
شماری
سياستگر
آرزومند
بود
که
برخورداری
از
پشتيبانی
او
را
بهترين
ضامن
کاميابی
سياسی
خود
می
دانستند.
مصدق
او
را
آشکارا
سرزنش
کرده،
خواسته
بود
تا
همانند
خواهر
ديگرش،
شمس
پهلوی،
از
دخالت
در
سياست
بپرهيزد.
دامنه
دخالتها
و
فعاليتهای
مادر
شاه
و
اشرف
پهلوی
در
تشويق
و
تقويت
فعاليتهای
ضد
مصدقی
موجب
شده
بود
مصدق
بارها
از
کارهای
آنان
شکوه
کند.
مصدق
به
ويژه
از
کارهای
اشرف
شکوه
داشت
و
تهديد
کرد
که
اگر
او
دست
از
فعاليتهای
سياسی
خود
برندارد
در
پيشگاه
ملت
به
باد
انتقادش
خواهد
گرفت.
به
دنبال
درگيريهای
خيابانی
خونين
در
۲۳
تير
۱۳۳۰
(نيمه
ژوئيه
۱۹۵۱)
اشرف
پهلوی
ايران
را
ترک
کرد.او
حدود
هشت
ماه
بعد
بازگشت
تا
در
فعاليتهايی
که
برای
نخست
وزيری
قوام
در
جريان
بود
نقشی
مهم
ايفا
کند.
اما
ملکه
مادر
کشور
را
ترک
نگفت
و
از
تشويق
مخالفان
مصدق
و
ياری
رسانی
خستگی
ناپذير
به
آنان
دست
برنداشت.
در
نيمه
دوم
آذر
۱۳۳۰
(دسامبر
۱۹۵۱)
مصدق
پيامی
برای
وزير
دربار،
حسين
علاء
فرستاد
و
تهديد
کرد
که
اگر
ملکه
مادر
کشور
را
ترک
نگويد
از
نخست
وزيری
کناره
خواهد
گرفت.
شاه،
نگران
از
پی
آمدهای
اين
تهديد،
از
مصدق
خواست
بر
سر
کار
بماند.
سرانجام
پس
از
رويدادهای
۳۰
تير
۱۳۳۱(ژوئيه
۱۹۵۲)،
نه
تنها
اشرف
بلکه
ملکه
مادر
نيز
کشور
را
ترک
کرد.
از
اينها
گذشته،
خاندان
گسترده
پهلوی
و
وابستگان
فراوان
آن،
از
جمله
برادران
شاه،
که
هريک
منافع
سياسی
يا
تجاری
گوناگونی
داشتند،
مصمم
به
حفظ
امتيازات
خود
و
در
نتيجه
مخالفت
با
مصدق
بودند
و
او
را
تهديدی
جدی
عليه
خاندان
پهلوی
می
دانستند.
شمار
فراوانی
از
درباريان
با
سفارت
انگلستان
پيوند
يا
رفت
و
آمد
مرتب
داشتند
و
برخی
از
آنان
در
دامن
زدن
به
تلاشهای
ضد
مصدقی
بسيار
فعال
بودند.
ارنست
پرون،
منشی
سويسی
و
کارگزار
مورد
اعتماد
شاه،
درصدر
اين
درباريان
قرار
داشت.
او
در
روزگار
وليعهدی
و
تحصيل
رضا
شاه
در
مدرسه
ای
خصوصی
در
سويس
با
وی
دوست
شده
بود
و
با
اينکه
رضا
شاه
نسبت
به
او
بسيار
بدبين
بود
اين
دوستی
ادامه
يافت
و
پرون
به
ايران
آمد.
پرون
مردی
اسرارآميز
و
ابهام
انگيز
بود
و
بر
شاه
نفوذ
فراوانی
داشت.
وی
بر
آن
بود
که
دخالت
مستقيم
شاه
در
تلاشهای
ضد
مصدقی
می
تواند
پی
آمدی
"بسيار
زيان
بار"
داشته
باشد.
او
بر
اين
باور
بود
که
"خردمندانه
ترين
راه"
برای
شاه
اين
است
که
خود
"کاری
نکند"
و
هدفهايش
را
از
طريق
مجلس
به
پيش
براند.
پرون
با
کارگزاران
سفارت
انگلستان
رفت
و
آمدهای
خستگی
ناپذير
داشت
و
به
ويژه
با
رابين
زينر
که
اصلا
سويسی
و
همانند
پرون
مردی
اسرارآميز
بود
مانوس
بود.
زينر
از
سال
۱۹۴۳
تا
۱۹۴۷،
نخست
معاون
وابسته
مطبوعاتی
و
سپس
وابسته
مطبوعاتی
سفارت
انگلستان
در
تهران
بود.
او
پس
از
بازگشت
از
ايران
به
تدريس
زبان
فارسی
در
دانشگاه
آکسفورد
پرداخته
بود
و
يکی
از
چند
پژوهشگر
انگليسی
امور
ايران
بود
که
پيشينه
کارمندی
در
سفارتخانه
کشورش
در
ايران
را
داشت.
زينر
دوستدار
ماجراجوييهای
اسرارآميز
و
هيجانهای
جاسوسی
بود،
و
از
اينکه
دلبستگيهای
دانشورانه
و
شرافتمندانه
را
با
درگيريها
و
دخالتهای
نه
چندان
شرافتمندانه
در
امور
کشوری
ديگر
درآميزد
و
به
هر
تلاش
مخفيانه
ای
برای
برافکندن
حکومت
قانونی
ايران
دست
يازد،
پرهيز
نداشت.
وزارت
امور
خارجه
انگلستان
زينر
را
به
توصيه
خانم
لمبتن
که
پيش
از
او
وابسته
مطبوعاتی
سفارت
انگلستان
بود،
و
استاد
دانشگاه
لندن
شده
بود،
به
تهران
فرستاد.
زينر
به
عنوان
کفيل
مستشار
سفارت
به
کار
پرداخت.
وظيفه
او
تقويت
نفوذ
و
گسترش
اقدامات
مصدق
ستيزانه
سفارت
انگلستان
بود،
و
لمبتن
او
را
برای
اين
کار
فردی
آزموده
و
توانا
می
دانست.
درباری
ديگری
که
در
ترفندها
و
تلاشهای
ضد
مصدقی
درگير
بود
احمد
هومن،
معاون
وزارت
دربار
بود.
او
پيش
از
آنکه
نام
خانوادگی
هومن
را
برخود
نهد
"بسيجي"
ناميده
می
شد.
حقوق
دانی
بود
که
در
فرانسه
درس
خوانده
بود،
به
حزب
عدالت
پيوسته
بود
و
با
کسانی
مانند
علی
دشتی
و
ابراهيم
خواجه
نوری،
سناتورهای
بعدی،
و
همچنين
جمال
امامی،
همکاری
کرده
بود
و
اينان
در
صف
نخست
مخالفان
سرسخت
مصدق
بودند.
هومن،
در
کنار
پرون،
در
تلاشهای
مصدق
ستيزانه
درگير
بود.
او،
به
نوشته
زينر،
همچون
"سگ
آبي"
سرگرم
تکاپو
ميان
نمايندگان
بود
و
لحظه
ای
از
تلاش
برای
بسيج
مخالفان
مصدق
و
ياری
رسانی
به
آنان
نمی
آسود.
هومن،
حسين
علاء،
وزير
دربار،
را
مسئول
کنش
پذيری
شاه
می
دانست
و
می
گفت
او
به
شاه
توصيه
کرده
است
غيرفعال
باشد.
پرون
که
با
علاء
ميانه
خوبی
نداشت،
نظر
هومن
را
تاييد
می
کرد
و
علاء
را
در
خور
سرزنش
می
دانست.
او
قبلا
خواستار
برکناری
علاء
از
وزارت
دربار
شده
بود.
يکی
ديگر
از
درباريان
ديرين
و
بلند
پايه
سليمان
بهبودی
بود،
کسی
که
سيا
او
را
کارگزار
انگلستان
می
دانست.
بهبودی
کم
جنب
و
جوشتر
از
هومن
به
نظر
می
آمد؛
ولی
در
هفته
های
پايانی
و
حساس
حکومت
مصدق
و
در
آستانه
کودتا،
هنگامی
که
تلاشها
به
شدت
بر
جلب
همکاری
بی
قيد
وشرط
شاه
متمرکز
شده
بود،
نقش
مهمی
بازی
کرد.
اميراسدالله
علم
که
وابسته
خاندانی
از
اعيان
با
نفوذ
کشور
بود،
از
ديگر
درباريان
و
شاهيان
فعال
بود.
او
پيش
از
آنکه
سی
ساله
شود
به
مقام
وزارت
رسيده
بود.
اعتلای
مقام
سياسی
او
ناشی
از
پيوندهای
خانوادگی
و
جلب
حمايت
دربار
بود.
در
تيرماه
۱۳۳۱(اوايل
ژوئيه
۱۹۵۲)علم
به
اداره
امور
املاک
و
مستغلات
پهلوی
برگماشته
شد؛
ولی
وظيفه
او
ابعاد
و
جنبه
های
ديگری
نيز
داشت.
علم،
از
سوی
شاه
و
ديگر
اعضای
خاندان
پهلوی،
به
اقداماتی
گوناگون،
از
جمله
مباشرت
در
تلاشهای
مصدق
ستيزانه،
دست
می
زد.
او
هوادار
آن
بود
که
در
رويارويی
با
مصدق
از
هر
نرمشی
پرهيز
شود
و
برای
پيش
برد
اين
رهيافت،
در
همراهی
با
مخالفان
انگليسی
مصدق،
تلاش
می
کرد.
علم
در
هواداری
از
مقابله
با
مصدق
شدت
و
حدت
زيادی
نشان
می
داد،
اما
وزنه
سياسی
او
ناچيزتر
از
آن
بود
که
در
برابر
مشاوران
سالخورده
تر
و
برجسته
تر
شاه-
کسانی
مانند
علاء،
وزير
دربار
سپهبد
مرتضی
يزدان
پناه،
که
شاهدوستی
ديرين
و
ملازم
وفادار
رضا
شاه
و
فرزند
او
بود؛
و
ابوالفتح
ديبا
(
حشمت
الدوله)،
برادر
ناتنی
مصدق
–
کاری
از
پيش
ببرد.
علم
اين
درباريان
را
به
سبب
"
بی
کفايتی
محض"
آنان،
مسئول
شکست
قوام
در
روز
۳۰
تيرو
بازگشت
مصدق
به
قدرت
می
دانست.
فعاليتهای
مصدق
ستيزانه
خود
علم
که
با
پشتيبانی
درباريان
صورت
می
گرفت
سرانجام
به
تبعيد
عملی
او
به
زادگاهش
بيرجند
انجاميد.
پس
از
کودتای
۲۸
مرداد،
علم
موفقيت
و
منزلت
پيشين
خود
را
بازيافت.
او
خود
را
خدمتگزار
وفادار
شاه
می
دانست
و
آماده
بود
نقش
"پادو"ی
شخصی
او
را
با
خشنودی
پذيرا
شود،ولی
زمينه
دستيابی
خود
به
مقاماتی
والاتر
را
با
شکيبايی
فراهم
می
کرد.
او
که
سخت
تحت
تاثير
مخالفت
سرسختانه
انگليسيان
با
مصدق
قرار
گرفته
بود
تا
مدتها
بعد
از
کودتا
در
بسياری
از
موارد
می
کوشيد
خود
را
از
رهنمودها
يا
حمايت
مقامات
انگليسی
بهره
مند
کند.
برگرفته
از
کتاب
"حاکميت
ملی
و
دشمنان
آن"