بازگشت به صفحه اول

شماره ۹۱ • مهر ۱۳۸۴‏‎‏‎ •  اکتبر ۲۰۰۵‏‎‏‎

بازگشت به صفحه اول

 

بررسی انتخابات نهم ریاست جمهوری اسلامی
 

گفتگوی روزنامه ی آلمانی «یونگه ولت» با ناصر زرافشان

 

من از حقوق موکلین خود دفاع و بر اجرای قانون و عدالت پافشاری کرده ام. آیا می توانم تعهد دهم که دیگر این کار را نخواهم کرد؟ اگر چنین موضعی داشتم می توانستم از همان ابتدا به زندان نیایم. تحمل و مقاومت من، نماد تحمل و مقاومت مردم ما است و من حق ندارم آن را در هم بشکنم

وقتی حکومت های خودکامه راست، مردم را در قالب های شبه فاشیستی بسیج می کنند، فقط کار توده ای در میان مردم می تواند با آن مقابله کند و شیوه های آبکی و نمایشی اما توخالی لیبرال ها توانائی مقابله با آن را ندارد

اگر سیاست های دو پهلوی گذشته اروپا در گذشته هم حاصلی برای اروپائیان داشته است، این سیاست، دیگر اکنون حاصلی نخواهد داشت

 

اشاره: روزنامه ی آلمانی یونگه ولت، اخیرا مصاحبه ای با دکتر ناصر زرافشان وکیل زندانی قتل های زنجیره ای صورت داده است که متن فارسی آن را در زیر می خوانید:

 

سه سال پیش شما زندانی شدید، دو هفته پیش به علت بیماری شما را رها کردند. چه زمانی و چرا شما باید دوباره به زندان برگردید؟

 

در واقع من دو هفته پیش آزاد نشده یا به مرخصی نیامده ام، بلکه برای ادامه معالجاتم به مدت دو هفته در اختیار بیمارستان قرار گرفته ام. سه هفته پیش و به دنبال اعتصاب غذا، تحت عمل سنگ شکنی کلیه قرار گرفتم. دوازده روز پس از آن به توصیه متخصصانی که عمل سنگ شکنی را انجام داده بودند، مرا برای ویزیت مجددا تحت الحفظ به بیمارستان بردند. سونوگرافی نشان داد که از سنگ قبلی هنوز یک قطعه ۶ میلیمتری در کلیه چپ باقی مانده و در کلیه راست نیز دو قطعه سنگ وجود دارد. بیمارستان به مراجع قضائی اعلام کرد که باید برای ادامه معالجات و سنگ شکنی مجدد، به مدت یک هفته در اختیار بیمارستان باشم که این مدت ده روز دیگر هم برای ادامه کار تمدید شد و در حال حاضر پس از سه روز سنگ شکنی به زندان برگشتم.

 

وضع سلامتی شما در حال حاضر چگونه است و مشکلات جسمی تان چیست؟ معنای برگشتن به زندان چیست؟

 

از سومین عمل سنگ شکنی چند روز گذشته است، مسئولین با اعتصاب غذای من و فشار از بیرون، تن به انجام معاینات دادند و هنوز حاضر نیستند حتی تا پایان قطعی معالجه و پیگیری های مربوط به آن هم به ماندن من در بیمارستان تن دهند.

 

در ایران و سراسر جهان تعرضی برای آزادی بی قید و شرط شما جریان دارد. با انتخاب رئیس جمهور جدید، محمود احمدی نژاد، امکان آزادی شما تا چه حد وجود دارد؟

 

تصور نمی کنم موضوع آزاد شدن یا نشدن من و سایر زندانیان سیاسی مستقل، چندان ارتباطی به این داشته باشد که چه کسی به عنوان رئیس جمهور انتخاب شده است.  جایگزینی محمود احمدی نژاد به جای محمد خاتمی به عنوان رئیس جمهور، در ایران همان معنا و همان تاثیرات گسترده ای را ندارد که انتخاب یک رئیس جمهور جدید در یک کشور اروپائی دارد. در اینجا دستگاه واقعی قدرت، برتر از رئیس جمهور است و مستقل از آن عمل می کند. رئیس جمهور جزء کوچک و فاقد قدرتی از این مجموعه و یک مهره رسمی و نمایشی است و با انتخاب رئیس جمهور جدید در دستگاه واقعی قدرت تغییری رخ نداده است. همانی است که قبلا بوده. تنها اتفاقی که افتاده این است که یک مهره آن یعنی رئیس جمهور قبلی که هیچگاه صاحب قدرت واقعی نبود و عملکرد او و هوادرانش آن بود که بستری را درون ساختار قدرت به وجود آورند تا نارضائی ها و اعتراضات مردم به سوی آن بستر (خودی) هدایت شود و شکل جنبش های مستقلی را به خود نگیرد که نظام از آن غافل بماند، اکنون به اقتضای شرایط از مجموعه کنار گذاشته شده، و فردی با مشخصات دیگری جای او را گرفته است. اما این نظامی نیست که در آن رئیس جمهور بتواند خود تصمیمی بگیرد یا چیزی را تغییر دهد.

اما در مورد من و تعدادی از زندانیان سیاسی دیگر، از پیش، زیر تاثیر فشارهای داخلی و خارجی، در دستگاه بحث ها و کشمکش هائی مطرح بوده است که تاکنون به نتیجه ای نرسیده و در مورد نتیجه آن ها نمی توان اظهار نظر کرد. اما من در حال حاضر بر روی آزادی خود به خاطر انتخابات ریاست جمهوری و نتایج آن حساب نمی کنم.

 

چرا درخواست آزادی مشروط نمی کنید؟

 

آزادی مشروط، دنباله طبیعی تمکین به حکم صادره و امکانی است که قانون به محکومی می دهد که نیمی از مدت زندان خود را گذرانده باشد و تلویحا به معنای این است که کسی از آزادی مشروط برخوردار می شود، متعهد می گردد که از تکرار آن چه کرده و به خاطر آن زندانی شده، خودداری کند. من از حقوق موکلین خود دفاع و بر اجرای قانون و عدالت پافشاری کرده ام. آیا می توانم تعهد دهم که دیگر این کار را نخواهم کرد؟ اگر چنین موضعی داشتم می توانستم از همان ابتدا به زندان نیایم. تحمل و مقاومت من، نماد تحمل و مقاومت مردم ما است و من حق ندارم آن را در هم بشکنم. پرونده قتل های سیاسی ایران که به قتل های زنجیره ای موسوم شد، یک پرونده ملی است، یعنی وارث و متولی آن، مردم ایران اند. من فقط وکیل آن ها هستم، نه صاحب حق. و بنابر این نمی توانم بر سر این حقوق به میل خود مصالحه و معامله کننم. در این ماجرا اگر تنبه و تعهدی هم در کار باشد، این آمران و عاملان قتل های سیاسی هستند که باید متنبه بشوند و در پیشگاه مردم متعهد گردند که این جنایات را دیگر تکرار نکنند. این که مردم چنین پوزش خواهی و تعهدی را بپذیرند یا نپذیرند، مساله دیگری است.

 

چند زندانی سیاسی در جمهوری اسلامی ایران وجود دارد؟ (به طور تقریبی)

 

رژیم جمهوری اسلامی هیچ فعالیتی را فعالیت سیاسی و هیچ زندانی را زندانی سیاسی نمی داند و کسانی را هم که به خاطر عقائدشان و به اتهام اقدام علیه امنیت داخلی و خارج کشور، تبلیغ علیه نظام، تشویق اذهان عمومی، توهین به مسئولین نظام، نشر اکاذیب و مانند این ها به زندان می اندازد، همه را زندانی عادی تلقی می کند و آن ها را در میان زندانیان عادی نگهداری می کند تا گم و ناپیدا باشند و نتوان از آن ها آمار درست و دقیقی تهیه کرد و ضمنا در محیط زندان های عادی که محیطی است غیرقابل پیش بینی و روابط حاکم در آن معمولا خارج از اصول اخلافی و انسانی است و عوامل پلیس در میان خود زندانیان فراوانند، فشار و آزار بیشتری به زندانیان سیاسی وارد شود. فقط در اوین، و تا حدودی رجایی شهر کرج است که برخی از زندانیان سیاسی در محل هایی جدا از زندانیان عادی نگاه داری می شوند. گرچه در اوین هم تمامی زندانیان سیاسی با هم یک جا نیستند. اما در ادامه سنت و روش گذشته و به خاطر مراقبت بیشتر، برخی از بندها و قسمت ها هنوز عملا مخصوص زندانیان سیاسی – یا به قول پلیس مخصوص زندانیان ضد امنیتی – است. حال آن که در همه مراکز استان ها و شهرهای بزرگ – مخصوصا شهرهایی که دانشکده و دانشگاه و مراکز آموزش عالی دارند – بخشی از زندانی ها را دانشجویان، خبرنگاران و روزنامه نگاران محلی، فعالان اجتماعی محلی، وبلاگ نویس ها و امثال آن ها تشکیل می دهند که از آن کمتر بحثی به میان می آید.

به علاوه در زندان های مراکز استان هآیی که محل زندگی و اسکان خلق ها یا گروه های قومی است مانند زندان های مهاباد و سنندج در مورد کردها، زندان اهواز برای عرب ها، زندان زاهدان برای بلوچ ها، و سایر مناطق همواره تعداد قابل توجهی از فعالان اجتماعی و فرهنگی که در راه تامین حقوق ملی آن گروه های قومی، فرهنگی یا مذهبی فعالیت می کنند، وجود دارند که جسته و گریخته ممکن است نامی از برخی از آن ها به صورت یک خبر کوچک گاهی در روزنامه ای درج شود. علاوه بر این ها وزارت اطلاعات و مجموعه ی دیگری متشکل از اطلاعات سپاه و حراست قوه قضائیه که به صورت یک دستگاه اطلاعاتی موازی با وزارت اطلاعات کار می کنند، همچنین اطلاعات ناجا (نیروی انتظامی) و دستگاه های دیگر هم هر یک برای خود بازداشت گاه و زندان های دیگری دارند که به صورت خودمختار و مستقل از سازمان زندان ها عمل می کنند. مثلا در خود اوین، بخش ۲۰۹ زندان وزارت اطلاعات است و ۳۲۵ زندان سپاه و حراست قوه قضائیه که مستقل عمل می کنند. در سایر نقاط نیز چنین زندان ها و بازداشت گاه هایی وجود دارد. موضوع دیگری که به دست آوردن رقم دقیق زندانیان سیاسی را با مشکل روبرو می کند، این است که همواره تعدادی از زندانیان بعد از مدت ها در بازداشت گاه ها بلاتکلیف نگهداری می شوند، آزاد می شوند و تعداد دیگری هم هر روزه به مناسبت های مختلف بازداشت می شوند. از این رو با توضیحاتی که داده شد، به دست آوردن آمار دقیق زندانیان سیاسی و مطبوعاتی به دقت مقدور نیست و تنها در بند ۳۵۰ زندان اوین و زندان رجایی شهر، هر یک حدود ۵۰ نفر از زندانیان سیاسی نگهداری می شوند.

 

انتظار دارید جامعه به چه سمتی برود؟ آیا در دوره احمدی نژاد زندانیان سیاسی بیشتر و سرکوب فعالان سیاسی شدیدتر و فضای جامعه بسته تر خواهد شد؟

 

محموعه سرکوبگر است و اکنون یک دست و بدون ماسک اصلاح طلبی به میدان آمده است. اما وضع منطقه و شرایط خارج ایران هم پیچیده است و هنوز نمی توان در مورد نوع خط مشی و سیاستی که رژیم تصمیم گرفته است در دوره جدید دنبال کند، بطور قطعی اظهار نظر کرد.

 

آیا می توانید توضیح دهید که چرا این همه از ایرانیان به احمدی نژاد رای دادند که در رسانه های غربی از او به عنوان «تندرو»، «بنیادگرا» یا حتی «قاتل» نام می برند؟

 

در انتخابات مسلما تقلب و سوءاستفاده از بسیج و سپاه هم وجود داشته است، مثل همه انتخابات ها در این گونه کشورها. اما دامنه این تقلبات در حدی نیست که نتیجه این انتخابات را تغییر دهد و عامل تعیین کننده چیزی غیر از آن ها بوده است. نقش سپاه و بسیج به عنوان سازمان های سراسری که شاخه های آن ها را در سراسر کشور و در میان توده مردم گسترده اند، بیش از این که تقلب در انتخابات بوده باشد، تشویق توده عادی مردم به رای دادن به احمدی نژاد بوده است زیرا اعضای آن ها مثل شاخه های یک درخت در سراسر کشور و در جوار مردم حضور دارند و می توانند چنین کاری را در میان توده ساده دل و سهل الوصول مردم انجام دهند. یک چنین شبکه سراسری چیزی است که حضرات لیبرال ها، از هر رنگ و با هر تابلو، فاقد آن هستند، زیرا بنا به نوع نگاه خود، قدرت سیاسی را همیشه در بالا و در زد و بندهای جاری در بالاترین سطح قدرت و نیز نگاه توقع آلود به خارج جستجو می کنند. آنان بنا به نوع نگرش خود اهل کار جدی در میان توده مردم نیستند و آنقدر افسون موهومات و شیوه های لیبرالی در زمینه قدرت سیاسی و تحول اجتماعی هستند که حتی یک چنین «شوک» های قدرتمندی هم نمی تواند آن ها از از خواب بیرون آورد.

انتخابات اخیر هم مثل بیشتر حرکات سیاسی اخیر جامعه ایران، دارای یک جنبه سلبی نیرومند بود. یعتی در جریان آن مردم بیشتر تحت تاثیر این انگیزه بودند که بگویند چه را و که را نمی خواهند، و حاوی نوعی عکس العمل در بخش وسیعی از مردم در برابر سیاست های نولیبرال و نمایندگان وطنی آن ها بود، و این چندین بار است که جامعه در برابر این جماعت و این سیاست ها واکنش منفی نشان می دهد. (انتخابات شوراهای شهر و روستا، انتخابات مجلس هفتم و...) اما این واکنش سلبی جامعه، یک واکنش کور بود و مثل گذشته در قالبی و زیر پرچمی بیان شد که نه تنها مشکلات موجود را حل نمی کند، بلکه بر شدت این بحران هم می افزاید. علت هم آن بود که طی سال های گذشته به مردم الگوی مناسبی ارائه نشده بود تا واکنش خود را در آن مجرا به جریان اندازند. تنها گزینه دیگری که به شکل ناقص و ناپخته آن در برابر وضع موجود مطرح شده بود، سیاست های نولیبرالی بود و این انتخاب به یک معنا، «نه» گفتن به آن سیاست ها بود که در ایران ثمره ای جز فساد مالی، گسترش اختلافات طبقاتی، تشدید محرومیت طبقات پائین جامعه و متلاشی کردن نهادهای اجتماعی به بار نیاورده است. این سیر قهقرائی نتیجه مستقیم شکست الگوی (دو خردادی ها) و شرکای آنان در تامین خواسته ها و جلب نظر مردم، و نشانه بی اعتنایی مردم به مواضع و مواعظ آنان و شرکایشان بود که در آخرین لحظه به یاری هاشمی رفسنجانی آمدند. به این ترتیب، کسانی که هنوز به تغییر جمهوری اسلامی به طور جدی فکر نکرده اند، در چارچوب موجود هم به سیاست های دوران هاشمی رفسنجانی و خاتمی رای منفی دادند. خصوصی سازی همراه با فساد مالی گسترده، حذف یارانه های دولتی مربوط به مصارف عمومی توده های پائین جامعه و تعقیب سیاست بازار آزاد، خصوصی کردن آموزش و پرورش، بهداشت و درمان، و سایر خدمات عمومی و گرانی هر روز بیشتر این خدمات و در نتیجه تشدید محرومیت قشرهای هر روز وسیع تری در این زمینه ها، تحریک تورمی صادرات بدون هیچ نتیجه، کاهش مصرف کالاهای اساسی، افزایش بیکاری، گرانی سرسام آور و فقر و فحشا و اعتیاد... دستاوردهای چند دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و خاتمی بوده است. مردم به خصوص پس از دوم خرداد ۷۶ به خاتمی امیدهایی بسته بودند که پس از مدتی با خراب تر شدن شرایط اقتصادی و اجتماعی آن ها، ابتدا این امیدها به یاس تبدیل شد و بعد طی دوره دوم ریاست جمهوری او همه به روشنی دریافتند که دچار توهم بوده اند و آن ها را فریب داده اند. بیرون آمدن از هر توهمی با تلخی و درد همراه است. نتیجه درک این واقعیت از سوی مردم که فریب خورده اند، رویگردان شدن آن ها از «دو خردادی» ها بود، و رنجی که مردم برای بیرون آمدن از توهم اصلاحات تحمل کردند، تمایل به تلافی را در آنان برانگیخت. در چنین شرایطی رفسنجانی به میدان آمد. او علاوه بر این که میراث دو دوره ریاست جمهوری خود را یدک می کشید، وارث میراث خاتمی هم شد. زیرا در دور دوم انتخابات هواداران خاتمی هم از او حمایت می کردند و در توده مردم نیز این تمایل وجود داشت که بر هر شکل ممکن در برابر آن غارت ها و بخوربخورها و نیز در برابر فریب هشت ساله دوران خاتمی واکنش نشان دهند. هیچ گزینه اجتماعی جدی و معقول دیگری هم از ناحیه مدعیان دروغین و توخالی که در بیرون از ساختار قدرت همان «یاوه» های دو خردادی ها، همان افاضات نئولیبرالی را در شکل خیلی خام و دست و پا شکسته ی آن نشخوار می کردند، به جامعه ارائه نشد. آنان بی خبر از این تغییرات عمیق اقتصادی و اجتماعی، بدون هیچ گونه فعالیت واقعی اجتماعی در میان مردم، دون کیشوت وار خود را با مصاحبه های تکراری با این یا آن رادیوی برون مرزی، هفته ای یکی دوبار، دلخوش نگاه داشته بودند. در چنین شرایطی رقیب، زیر عنوان عدالت اجتماعی و با استفاده از تشکیلات و امکانات دولتی فراوانی که در اختیار داشت به میدان آمد و بر موج سوار شد.

وقتی حکومت های خودکامه راست، مردم را در قالب های شبه فاشیستی بسیج می کنند، فقط کار توده ای در میان مردم می تواند با آن مقابله کند و شیوه های آبکی و نمایشی اما توخالی لیبرال ها توانائی مقابله با آن را ندارد. چهره سازی های کاذب با جنجال های توخالی و بدون پایگاه اجتماعی که فقط به وسیله رسانه های جمعی، با چند روزنامه یا چند تریبون دانشگاهی یا رادیو تلویزیون های برون مرزی صورت می گیرد، تراشیدن «گروه های مرجع» توخالی بدون کار واقعی در میان توده مردم و سایر شیوه های لیبرالی قادر به مقابله به چنین  شرایطی نیست. لیبرال ها به حکم سرشت ایدئولوژی خود نمی توانند از این روش ها فراتر روند. اما این انتخابات و شوک آن برای آن دسته از نیروهای چپ و دموکراتیک که طی سال های گذشته جذب یا تسلیم موهومات لیبرالی شده اند، حاوی درس های بزرگی است. بسیاری کارها است که در جامعه تا انجام نشوند، «انجام ناشده» باقی خواهند ماند و انجام آن ها هم طولانی و دشوار است، اما برای تحول جدی به هر حال ضروری است.

به این ترتیب در انتخابات اخیر واکنش آن بخش وسیع مردم که به آن ها اشاره شد، اگر چه حرکتی کور بود، اما حرکت بود و به هر حال از تکاپوی درونی جامعه خبر می داد. معنای این ۱۷ میلیون رای در واقع مخالفت با سیاست هایی است که در دوره رفسنجانی و خاتمی دنبال شده است. نه تایید سیاست های هنوز ناشناخته ای که قرار است پس از این در دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد اجرا شود. زیرا مردم سیاست های دوران رفسنجانی و خاتمی را طی شانزده سال گذشته عملا تجربه کرده و شناخته اند و نتیجه آن ها وضعی است که پیش روی خود دارند، بنابر این چیز مشخصی را مد نظر دارند تا با آن مخالفت کنند. اما در مورد انچه احمدی نژاد قرار است در آینده انجام دهد، هنوز نتیجه تجربی و ملموسی نداشتند تا با آن مخالفت یا موافقت کنند. این «اکثریت رای دهندگان» که امروز به احمدی نژاد رای داده اند در دو دوره قبل – با درصدی حتی بالاتر – به خاتمی رای داده بودند و از او استقبال کرده بودند. اما این بار از «اصلاح طلبان» روی برگردانند. پس طی این هشت سال چرخش و تغییر جهتی در آراء آنان پدید آمده است. اما چون این چرخش و تغییر جهت هر چه هست طی هشت ساله گذشته تحقق یافته، پس باید نتیجه و اثر عوامل و تجاربی باشد که در این هشت ساله وجود و عینیت داشته اند، نه حاصل و نتیجه عواملی که هنوز وجود و عینیت نداشته اند. به عبارت دیگر نتیچه زندگی و تجارب آنان طی این هشت ساله گذشته است. نه نتیجه جاذبه آینده ای که در زمان رای دادن هیچ گونه شناخت عملی و تجربی از آن نداشته و هنوز هم ندارند. مردم عادی از روی شرآیط عینی و مادی زندگی شان تصمیم می گیرند. نه مانند تحصیل کرده ها و روشنفکران از روی ذهنیات شان، از این رو، این ۱۷ میلیون رای را بیشتر باید به حساب مخالفت با کارنامه رفسنجانی و خاتمی گذارد تا حمایت از احمدی نژاد. اکثریت مردم عادی نه تنها درباره آن چه احمدی نژآد در آینده قرار است انجام دهد، هیچ گونه تصور روشنی نداشتند و ندارند، حتی خود او هم تا یک ماه پیش از آن که به او رای دهند، نمی شناختند. این موضوع را نظرسنجی های پیش از انتخابات به خوبی نشان می داد.

این برخورد سلبی متاسفانه طی چند دهه اخیر به شکل غالب حرکات سیاسی توده مردم تبدیل شده است. جامعه ای که مانع پا گرفتن تشکل های سیاسی جدی و مردمی در آن شده اند، راه تاریخی خود را با این واکنش های کور می پیمایند. با این وصف، همین جامعه بر توهم کنونی نیز غلبه خواهد کرد. مردم طی سه ده گذشته به همین شیوه سلبی – که متاسفانه با صرف زمان و هزینه سنگین همراه است – بر توهمات بسیاری فائق شده اند که آخرین آن ها تا این زمان توهم «اصلاحات از درون» بوده است.

اما همه آن چه که گفته شد به یک روی سکه و به بخشی از جامعه مربوط می شود که در چارچوب رژیم موجود حرکت و رفتار کرده و هنوز به طور جدی به تغییر جمهوری اسلامی فکر نکرده اند. روی دیگر سکه را بخش وسیع دیگری تشکیل می دهند که آگاهانه واکنش نشان داده و با وقوف به این که در ساختار موجود از هیچ کس که به عنوان رئیس جمهور انتخاب شود، کاری ساخته نیست. انتخابات را تحریم و از ورود به این بازی بی حاصل خودداری کرد. رفتار و واکنش این بخش جامعه از حساسیت و اهمیت بیشتری برخوردار است. زیرا این بخش حامل نطفه تغییر است. این که چنین بخش وسیع از دارندگان حق رای اصولا از دادن رای خودداری کنند، فقط در جامعه ای اتفاق می افتد که آزادی انتخاب وجود نداشته باشد. جامعه ای که در آن ابتدا حاکمیت در میان عناصر مطلوب خود انتخاباتی صورت داده و آن گاه چند نفر «انتخاب شدگان» خود را برای اجرای نمایش «انتخابات» به مردم معرفی می کند. به هر حال، حتی اگر آمار رسمی را هم مبنی قرار دهیم، وقتی ۳/۱۷ میلیون رای را که سی و شش درصد کل دارندگان حق رای را تشکیل می دهند آن قدر اهمیت دارد که هم رئیس جمهور را تعیین کند و هم دلیل مشروعیت نظام حاکم تلقی شود، به طریق اولی ۲۰ میلیون رای که حدود ۴۲ درصد کل دارندگان حق رای را تشکیل می دهد – و خودداری آنان هم از دادن رای به دنبال تحریم انتخابات صورت گرفته باشد – می تواند دلیل بطلان و عدم مشروعیت کل وضع موجود تلقی شود. به ویژه که وزن و اهمیت این بیست میلیون رای فقط از لحاظ کمی بیش از ۱۷ میلیون قبلی نیست، بلکه از لحاظ کیفی هم این بیست میلیون، رای کسانی است که نمی توان آن ها را کورکورانه و دسته دسته به پای صندوق های رای برد. رای کسانی است که سنجیده و با تامل رای داده اند. زیرا حرکت کردن در چارچوب قدرت حاکم و همرنگ شدن با جماعت ساده تر و راحت تر از شنا کردن برخلاف جریان آب است. رای گروه نخست رای کسانی است که در هر حال تابع وضع موجود بودند و دست کم بخشی از آن را هم باید رای اعضای حزب باد به شمار آورد که از بین دو گزینه ای که نظام مقرر داشته به یکی رای داده اند، اما رای گروه دوم رای کسانی است که دریافته اند تغییر ساختار موجود و تامین شرایطی که در آن حق مردم در تعیین سرنوشت خویش به رسمیت شناخته شده و اراده ی مردم به عنوان منشاء حاکمیت پذیرفته شده باشد، بر انتخاب ریاست جمهوری منطقات تقدم دارد و بدون تامین چنین شرایطی بحث بر سر ریاست جمهوری این یا آن فرد نیست.

 

آیا احمدی نژاد از تعرضی که در غرب، به ویژه به وسیله ی تهدیدهای کاخ سفید واشنگتن علیه جمهوری اسلامی جریان دارد، بهره برداری کرد؟

 

بحث تعرض غرب نسبت به خاورمیانه و به ویژه تهدیدات کاخ سفید و دیدگاه ها و اظهارنظرهای متفاوتی که پیرامون آن ابراز می شود، بیشتر بحثی است روشنفکرانه و ذهنی که غالبا در میان لایه های تحصیل کرده جامعه مطرح است که با رسانه ها و جریان اخبار و اطلاعات و تحولات بین المللی انس و ارتباط دارند و این لایه ها به ندرت در میان کسانی که به احمدی نژاد رای دادند، یافت می شوند. توده عادی زحمتکشان شهری مخصوصا در شهرهای کوچک تر که تعداد آن ها خیلی بیشتر از شهرهای بزرگ است و روستائیان که این دو بر روی هم بدنه اصلی جمعیت ایران را تشکیل می دهند، در جریان عادی زندگی روزمره خود نه مجال و امکانی برای پرداختن به این گونه مسائل دارند و نه انگیزه ای و تعرض غرب علیه جمهوری اسلامی هم هنوز در مرحله ی تبلیغاتی است و آثار عملی بر زندگی این توده وسیع ندارد که در آن ها واکنشی برانگیزد. حتی بحث هایی هم که «دو خردادی ها» هشت سال بود در زمینه دموکراسی و حقوق بشر به راه می انداختند یا سرنوشت چند روزنامه نگار یا وبلاگ نویس که این همه پیرامون آن ها هیاهو می کردند هم برای مردم عادی جاذبه و معنای چندانی نداشت و انگیزه ای در آن ها به وجود نمی اورد. این بحث ها بیشتر برای حل مسائل و اختلافاتی که در درون ساختار قدرت و بین خود جناح های حاکم بروز می کرد، کاربرد داشت. ذهن جریان لیبرالی این مساله را درک نمی کند، کمااینکه شوک این انتخابات و نتایج آن هم آن ها را به خود نیاورده و هنوز هم به همین شیوه ها عمل می کنند و می کوشند با دامن زدن به همین گونه هیاهوهای گذرا و بی اثر، موج سواری کنند.

اما شرایط واقعی زندگی اقتصادی و اجتماعی، بیکاری، گرانی، محرومیت از خدمات آموزشی و بهداشتی، فحشاء، اعتیاد، جرم و جنایت، و در همان حال آگاهی این توده مردم عادی از دامنه چپاول «آقازاده ها» و تحقیری که مردم از نو کیسه ها تحمل می کنند، پدیده هایی است عینی و روزمره، که مردم عادی چه بخواهند چه نخواهند با آن سر و کار دارند و بر آن ها اثر می گذارد. و خیلی بیش از بحث های ذهنی مربوط به احتمال تعرض غرب و رفتار واشنگتن نسبت به ایران، در جهت گیری های آنان موثر است. البته همه کاندیداها و جریان هایی که در انتخابات دخالت و فعالیت داشتند – هر یک از دیدگاه خود و با نتیجه گیری خاص خود – در کنار سایر مسائل به تهدیدات خارجی پرونده هسته ای ایران هم اشاراتی می کردند، اما آرائی که توده عادی مردم به صندوق ها می ریزند اولا بدان حد سنجیده و مبتنی بر مطالعه و محاسبه همه جواب داخلی و خارجی کار نیست که این مسائل سهم قابل توجهی در آن ها داشته باشند، و ثانیا در جهت گیری های ساده این مردم سهل الوصول هم عوامل عینی و ملموسی که در زندگی روزمره خود با آن سر و کار دارند بیشتر نقش دارد تا این نوع ملاحظات نظری.

 

اگر دلایل پیروزی احمدی نژاد تنها دلایل داخلی است، آیا جنبش های مترقی یا سازمان های چپ کاملا از میان رفته اند که مردم به یک فرد «محافظه کار» رای می دهند؟

 

جنبش های مترقی و سازمان های چپ پس از سرکوب های سنگین و کشتارهای وسیع دهه شصت و زیر تاثیر حوادثی که طی این دو دهه در صحنه های داخلی و بین المللی روی داده است، نتوانسته اند خود را به کیفیتی بازسازی کنند که آلترناتیو دموکراتیک و مستقلی را به جامعه ارائه کنند و هنوز چنان تاثیر گسترده ای بر روی آرای توده مردم ندارند که بتوانند از پیروزی کاندیدای «محافظه کاران» که منتخب خود حاکمیت و دستگاه قدرت است، جلوگیری کنند. این خلاء مخصوصا در شرایط حاضر که نمایندگان لیبرالیسم، چه در داخل ساختار قدرت و چه بیرون از آن چنین مفتضح شده اند، و تضادها و واقعیات عینی جامعه همه شعارها، مانورها و سیاست های آنان را بی اثر ساخته است، بیشتر جای تاسف دارد. البته وقتی از کل ۴۷ میلیون نفری که حق رای دارند ۲۰ میلیون نفر آنان انتخابات را تحریم و از شرکت در آن خودداری می ورزند، این رقم که بخش قابل توجهی از آن را عناصر دموکراتیک و مردمی تشکیل می دهند، وسعت زمینه بالقوه اجتماعی مقاومت مردمی را نشان می دهد. اما به دلیل آن که آلترناتیو چپ و مترقی نتوانسته است در صحنه ی مبارزات اجتماعی ایران به صورت مستقل در این سال ها مطرح شود، علیرغم این که مردم دست رد به سینه ی لیبرال و سیاست های ان ها زدند، محافظه کاران مذهبی توانستند با جلب حدود ۱۷ میلیون رای که بخش عمده آن آراء توده عادی مردم است، برنده این انتخابات شوند. این امر دو علت دارد: یکی ضعف و تشت در میان خود نیروها و جریان های مترقی و دموکراتیک که حتی منجر به تسلیم و دنباله روی بخش هایی از آن ها از جریان های لیبرال شده و تاکنون مانع وحدت و تشکل و ارتباط آن ها با پایگاه اجتماعی طبیعی شان بوده است، و دیگری ماهیت و ساختار سیاسی و حقوقی نظام حاکم که اجازه حرکت مستقل و مطرح شدن گزینه دموکراتیک و مردمی را نمی دهد. اما برای این که درک کنیم چگونه جامعه ما به این وضعیت رسیده است، باید مدتی به عقب برگردیم و تحولاتی را که منجر به شکل گیری وضع حاضر شده خیلی خلاصه مرور کنیم. کشتارهای دهه شصت که آخرین و گسترده ترین موج آن قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷ بود، به نام دین و زیر لوای مذهب و به بهانه ضدیت با نظام اسلامی صورت گرفت. اما واقعیت آن ها، سرکوب و کشتار نیروهای مردمی، دموکرات و چپ، به دست نمایندگان سرمایه های تجاری ماقبل سرمایه داری – بازار – و روحانیتی بود که نماینده و متکی به آن ها بود. نمایندگان سیاسی بازار و سرمایه های تجاری سنتی که در این دوره آشکارا و با نام و تابلوی خود، «دادستانی انقلاب» و «دادگاه های انقلاب» را قبضه کرده بودند، جائی برای هیچ گونه ابهام و تردید در این باره باقی نمی گذاردند.

در اساس و کنه قضیه، نه طراحات و مجریان این کشتارها و سرکوب ها غم و غصه دین را داشتند و نه قربانیان آن دهه، به خاطر بی دینی کشتار و سرکوب شدند. شمار وسیع اعضا و هواداران مجاهدین که همه مسلمان بودند و در این سال ها کشتار و سرکوب و همراه نیروهای چپ اهدام شدند، دلیل روشن این واقعیت است که نزاع بر سر کفر و دین نبود، بلکه موضوع سرکوب و کشتار نیروهای اجتماعی دموکرات و چپ، به دست ارتجاع متکی به بازار بود.

اما چون ساختار اقتصادی و اجتماعی جامعه، و نیازها و اقتضائات عینی رشد آن، رشد سرمایه داری پیرامونی را ایجاب می کرد، در نظامی که پس از آن، بر بستر سرکوب نیروهای دموکراتیک و در غیاب این نیروها رشد کرد، یک جناح لیبرال نیم بند و جبون هم درون ساختار قدرت پا گرفت و همراه با شرکای خود در خارج از ساختار قدرت، از سال های دهه هفتاد به بعد، به طور آشکارتری ایفای نقش یک اپوزیسیون قانونی و نمایشی را به عهده گرفت. به همین دلیل طی دهه گذشته، لیبرال ها شرایطی داشتند که با پایگاه اجتماعی خود رابطه نزدیک تری نسبت به نیروهای چپ و دموکرات ایجاد کنند. و باز در نتیجه این وضع جو غالب، به طور طبیعی در این اپوزیسیون قانونی و مجاز سال های اخیر جامعه هم یک جو لیبرالی بود، که اکنون پس از متجاوز از یک دهه، سیاست ها و مانورهای آن دچار چنین شکست سنگین و آشکاری شده است. اکنون مردم به سینه ی لیبرال ها دست رد زده اند، اما چون گزینه دیگری در کار نبوده، احمدی نژآد پیروز این میدان شده است.

در این میان آن چه از نظر  خود ما مهم و در خور تاسف است، آلودگی برخی جریان های بازمانده از چپ به توهمات لیبرالی و مسخ شدگی و تقلید آن ها از مانورها، فرصت طلبی ها و نظرات لیبرال ها است.

انتخابات اخیر و نتیجه نهائی آن برای بسیاری تعجب آور و غیرمنتظره بود و در جستجوی دلائل آن هستند. اگر یک دلیل نتیجه غیرمنتظره این انتخابات، حضور هاشمی رفسنجانی به عنوان نماد خصوصی سازی و روش های سرمایه داری و لیبرالی بود که دافعه ای نیرومند به سود حریف ایجاد کرد، دلیل دیگر آن، عدم حضور آلترناتیو چپ و مردمی در صحنه مبارزات اجتماع ایران است.

 

دولت آلمان در مورد وضعیت شما چه کاری باید یا می تواند انجام دهد؟

 

در این سوال دوباره به موضوع خود من برگشته اید. ما در جهانی و در شرایطی زندگی می کنیم که در درجه اول باید اصل اتکاء به نیروی خود را تقویت کنیم. امروزه دولت ها در روابط بین خود بسیار مصلحت گرایانه و بی اصول عمل می کنند. در درجه بعد انتظار ما از دولت های دیگر به ویژه دولت هائی مانند آلمان که روابط گسترده ای در زمینه های مختلف با ایران دارند این است که بین تعقیب منافع خود و رعایت منافع و سرنوشت مردم ایران، توازنی را رعایت کنند، و اگر بده بستان های سیاسی، مصلحت کاری های روزمره و محظورات دیپلماتیک برای آن ها مجالی باقی گذارد، در روابط خود، به تعهداتی که اصول اعلام شده سیاسی خود آن ها به عهده شان می گذارد، عمل کنند، یعنی برای رعایت حقوق دموکراتیک مردم ما، بدون توجه به تعلقات سیاسی آن ها، بدون تبعیض سیاسی بر ایران فشار آورند. این چیزی است که در چارچوب جاری و پذیرفته شده روابط بین دولت ها، یک دولت می تواند آن را از دولت دیگری مطالبه کند. آن هم نه منحصرا در مورد من یا مثلا اکبر گنجی، ده ها زندانی سیاسی دیگر وجود دارند که اکنون دهه دوم عمر خود را در زندان می گذرانند. کسان دیگری با احکام اعدام روبرو هستند و شرایط هیچ یک از آن هم بهتر از شرایط من و گنجی نیست. اگر موازین حقوق بین المللی، میثاق ها و مقاوله نامه های بین المللی مانند اعلامیه جهانی حقوق بشر و اسناد دیگر از همین قبیل که دولت ایران نیز همه آن ها را امضا کرده است، رعایت و اجرا شود، دیگر موجبی برای رفتن من و امثال من به زندان، یا ماندن من و امثال من در زندان، باقی نخواهد ماند.

 

برلین در برابر احمدی نژاد چه موضعی باید اتخاذ کند؟

 

درک نمی کنم که چرا من در این باره باید اظهار نظر کنم. طبیعی است که برلین می خواهد در روابطش با دولت ایران منافع آلمان را حفظ کند و چنین چیزی قابل درک هم هست. اما اگر قرار باشد من نظر و تمایلم را بیان کنم، باز هم طبیعی است که آن چه را که با توجه به منافع و مصالح مردم ایران اصلح می دانم بیان خواهم کرد، و این دو، ممکن است با یک دیگر سازگار نباشند. دست کم می توان از دولت های دیگر خواست، در تلاش برای تامین منافع خود، سرنوشت مردم ایران و منافع تاریخی آن ها را نادیده نگیرند. اما اگر بخواهم صرفا از دیدگاه طرف آلمانی به موضوع نگاه و نظرم را بیان کنم؛، باید بگویم جمهوری اسلامی ویترین خاتمی و «اصلاح طلبان» را جمع کرده و ملاحظاتی را که از سوی وزارت خارجه خاتمی رعایت می شد، کنار گذارده و اکنون یک دست و روباز به میدان آمده است. اگر سیاست های دو پهلوی گذشته اروپا در گذشته هم حاصلی برای اروپائیان داشته است، این سیاست، دیگر اکنون حاصلی نخواهد داشت.

 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ۹۱ • مهر ۱۳۸۴‏‎‏‎ •  اکتبر ۲۰۰۵‏‎‏‎

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت