بازگشت به صفحه اول

شماره ۸۷‏‏‏‏ • خرداد ۱۳۸۴‏‎‏‎ • مه ۲۰۰۵

بازگشت به صفحه اول

 

ما راهی «آزادی» شدیم، تیم ملی راهی جام جهانی

 

 

زنان ایران
۱۹/۳/۸۴
گفته بودیم که می آییم. نامه رسمی هم نوشته بودیم به مقام های مسوول.نوشته بودیم ما می آییم. نوشته بودیم تماشای فوتبال در استادیوم بخشی از حقوق شهروندی ماست و نبود امنیت مشکل شماست نه ما؛ تامینش کنید.
نوشته بودیم و گفته بودیم و منتشر کرده بودیم خواسته هایمان را. پس رفتیم. قرارمان ساعت ۱۶ جلوی ورودی غربی بود. همان دری که به وی.آی.پی معروف است. وی.آی.پی در ورودی افراد مهم است. درجه اهمیت این افراد مهم را نمی دانیم چه کسی تعیین می کند!از هنرپیشه تا افراد سیاسی مهم از همین در وارد می شوند.همین طور دختران جوانی که در فاصله هیجانهای تشویقی تیم ملی، سیل برگهای تبلیغاتی رئیس تربیت بدنی ( نامزد ریاست جمهوری) را بر جمعیت آوار می کردند.
حتا می دانستیم برخی در نیز در جمع ما هستند که براحتی می توانند از ورودی وی.آی. پی. وارد شوند. آنها کارت خبرنگاری تربیت بدنی به همراه داشتند، اما ما می خواستیم فقط به عنوان یک شهروند معمولی مثل همه صد هزار مردی که زحمت وارد شدنشان به ورزشگاه ، پرداخت هزینه پانصد تومانی یک بلیط است، وارد شویم.

 

جای ما کجاست؟
همه از طریق روزنامه و ایمیل و تلفن خبردار شده بودند. سازماندهی و برنامه ریزی و مدیریتی در کار نبود.برای همین بعضی ها ساعت ۱۲ آمده بودند ، بعضی ۲ و بعضی تا نزدیک ۳ هم که منتظرشان ماندیم، نرسیدند.
بچه ها کلی شعار نوشته بودند. شعارها همانها بود که قبلا هم گفته بودیم: ما زن هستیم، حق طبیعیمان را می خواهیم، جای ما کجاست و ...


پارچه های قرمزی هم تهیه کرده بودند به نشانه خط قرمزی که در برابر گامهای ما کشیده اند. همه، این پارچه ها را بستیم به ساق پایمان. این یک پیش داوری نبود یا به قول بعضی از آقایان مسوول در استادیوم، کسی از ما برای شعار دادن، به استادیوم نرفته بود. اگر شعار نوشتیم وبردیم به این خاطر بود که تجربه های قبلی مان نشان می داد که میزبانان ورزشگاه با روی خوش ازما استقبال نمی کنند.پس حرفهایمان را نوشتیم تا همه بدانند و بخوانند که برای چه آمده ایم و چه می خواهیم.

براه افتادیم . ساعت حدود ۵/۳ بود که رسیدیم به ورودی غربی. سی و اندی زن. شعارهای ساده ما ن را به دست گرفتیم و منتظر شدیم تا دیگران هم برسند.
از ساعت ۵/۴ تا ۵/۵ بارها به نیرو های مسوول – که به نظر می رسید مسوولند اما می گفتند به ما ربطی ندارد!- مراجعه کردیم. جواب این بود:« زنها اجازه وارد شدن به ورزشگاه ندارند و بیشتر از این هم به ما مربوط نیست!» و با همین جواب کوتاه درها بسته می شد.
گفتیم به کسی که به او ربط دارید بگویید بیاید و حرفهای ما را بشنود.اما انگار چیز عجیب یا خنده داری می گفتیم! چون یا لبخند استهزا نثار می شد یا انگار چنان چیز عجیب و دور از انتظاری خواسته ایم که حتا نمی شود به آن جواب داد!

 

نه آنارشیستیم نه سیاسی
فکر نکنید ندیدیم خنده تمسخر را برلب رهگذرانی که بعضی از آنها چندان غریبه هم نبودند! فکر نکنید نشنیدیم پچ پچ هایی که کار ما را سیاسی می دانستند یا به شورشی ها و آنارشیستها نسبتمان می دادند.ما همه اینها را دیدیم و شنیدیم. ولی چه اهمیت دارد که آنهاچه فکر می کنند؟ اصلا چه اهمیت دارد فکر کردن کسانی که نمی خواهند یا نمی توانند خواسته های ما را ببینند و بشنوند.

معصومه در این باره می گوید: « این بار می خواستیم برویم استادیوم و از حقمان کوتاه نیاییم. به خاطر یک حق ساده شهروندی راهی استادیوم شدیم.این پارچه های قرمز را به نشانه ممانعت آنها از قدم گذاشتنمان به حریم استادیوم یا شاید فقط به نشانه جالب بودن به پاهایمان بستیم.این شکلی بیشتر می دیدندمان.»
و وقتی در ها بسته شد چه می شد کرد جز مقاومت برای کسب این حق. او ادامه می دهد: « می خواستند درها را ببندند که نکند ما از آنها بگذریم ولی ما یک کمی زرنگ تر بودیم نشستیم جلوی در و مثل این متحصنین کشورهای باکلاس! مانع از بسته شدن در شدیم.»

نشستیم روی زمین. جلوی ما نیروی انتظامی قرار داشت که فرمانده شان معتقد بود رفتن ما به داخل استادیوم به او و نیروهایش مربوط نیست و پشت سرمان میله ای که با آن از ورود ماشینها برای کنترل ممانعت می کنند.
مردانی که قصد ورود به داخل استادیوم را داشتند و با سد زنان معترض برخورد می کردند باید زحمت یک دور زدن و انتخاب ورودی دیگری را به خود می دادند.

پرستو می گوید: « وقتی نشسته بودیم جلوی در ورودی غربی استادیوم با بلیت‌هایی که دستمون بود، داد می‌زدیم: «سهم من، سهم زن، نیمی از آزادی»، «آزادی، برابری، عدالت جنسیتی»، «آزادی حق من، ایران وطن من» و... پلاکارد هم دستمون بود: «چند قدم تا آزادی؟»، «حقوق من، حقوق بشر است»، «آزادی، آزادی، آزادی» و ...»
رفتیم و گفتیم اگر در را به رویمان باز نکنید از زیر میله می رویم داخل.
خبر نگارها و عکاسها سوژه خوبی پیدا کرده بودند. بماند که روز چهارشنبه مطلب دندان گیری در هیچ روزنامه ای یافت نشد. بخوانید تعبیر روزنامه دولتی ایران ورزشی را: « نزدیك به ۲۰ خانم جوان كه بیشترشان از خبرنگاران شناخته شده مطبوعات هستند با بلیت بازى به ورزشگاه آمده اند و مى خواهند وارد استادیوم شوند اماهیچ هماهنگى براى ورود آنها انجام نشده و مأموران جلوى در اجازه ورود به آنها نمى دهند.»
خبرنگار جوان این روزنامه حتا به خود زحمت نداده وقت نوشتن مطلب سری هم به آرشیو روزنامه های روز قبل بزند و نامه رسمی این زنان را به مقامهای مسوول که در روزنامه های اقبال و شرق به چاپ رسیده بخواند. آسیه می گوید: « چه هماهنگی باید می کردیم و نکردیم؟ همه راه های قانونی را طی کردیم. نامه نوشتیم، خبرش را منتشر کردیم و بالاخره هم آمدیم حقی را که باور داریم گرفتنی است نه بخشیدنی بگیریم.»

چرا شلوغ شد؟
«می خوانستند حضور مارا زیر سبیلی رد کنند اما نشد» این را یکی از بچه ها زمان برگشت در اتوبوس می گوید. اما چرا نشد؟
ساعت هنوز ۵/۵ نشده بود که دیدیم اتوبوسهای حامل بازیکنان وارد شدند. تا از ورودی دیگری به داخل ورزشگاه بروند. بچه ها شروع کردند به دویدن به سمت آن ورودی تا از این فرصت برای داخل شدن استفاده کنند. تلاشی که چندان نتیجه بخش نبود چونکه اسکورت بازیکنان با شدت جمعیت را تاراند و بازیکنان از میان اعتراض زنانی که هنوز به آنها اجازه ورود داده نشده بود رد شدند تا راهی آلمان ۲۰۰۶ شوند.
نیروهایی که از دروازه این ورودی مراقبت می کردند و بیشترشان هم لباس شخصی به تن داشتند سعی کردند در را ببندند. زنان هم سعی در باز نگه داشتن در کردند و در این بین پای محبوبه عباسقلی زاده زیر در گیر کرد و فریاد او که به زمین پرت شده بود به آسمان رفت.

محبوبه عباسقلی زاده فعال امور زنان راهی بیمارستان شد و شادی صدر به نمایندگی از این زنان راهی گفتگو با رئیس کل حراست ورزشگاه آزادی، تا شاید روزنه ای یافت شود به سوی آزادی.
وقتی بعد از شروع بازیها و ناامیدی از مذاکرات صدای قول و قرار و شرط و شروط درآمد، کمتر کسی از بچه ها فکرش را می کرد که حتا به تماشای نیمه دوم بازیها هم برسد. اما این قول داده شد.
و نیم ساعت بعد ما به صف شدیم ؛ بدون شعار بدون پلاکارد بدون پابندهای قرمزمان ودو به دو به سمت آزادی.
گرچه می دانستیم که آسان نیست این راه. بارها و بارها جلویمان را گرفتند و گفتند که هماهنگ نشده و این بار نمایندگان حراست ورزشگاه که همراهی ما را به عهده داشتند، مشغول چانه زنی می شدند.
آخرین سد هم که گذشت رعشه موج مکزیکی از پشت دیوارها به صورتمان می خورد و مستمان می کرد. در بین ما بودند زنهایی که چندان علاقه ای هم به فوتبال نداشتند اما آنها آمده بودند برای چیزی فراتر از فوتبال . آنها برای حقشان آمده بودند. حق برابری بدون جنسیت.


«آزادی ما اومدیم بدون V.I.P»


این شعار، اولین شعاری بود که بعد از یک زمزمه کوتاه دهان به دهان گشت و فضای کوچک ما را در ورزشگاه پر کرد. هرچند که خیلی زود همنوا شدیم با امواج صدایی که تیم ملی کشورمان را تا جام جهانی ۲۰۰۶ بدرقه می کرد.

ساناز می گوید: « دستهایم با"ایران چی کارش کرده؟ سوراخ سوراخش کرده"با تشویق دیگران همنوا شد.
و پاهایم بدون احساس شکستگی،ایستادند تا من برای اولین بار با"گرفتن""حق شهروندی"از نزدیک بازی ایران و بحرین را ببینم!
راستی قدم های ما تیم ملی را تشویق به گل زدن کرد و بحرین را مغلوب کرد !»
و معصومه می گوید:« یه موفقیت زنانه برای شکستن یه تابوی احمقانه» و پرستو که : « از اول هم مدنی شروع کرده بودیم. مدنی هم تموم شد»
.
شاید سالها بعد در کتاب یا مجله یا روزنامه ای خواندید:« روز چهارشنبه ۱۸/۳/۸۴ روزی است که زنان ایران برای نخستین بار توانستند پس از ۲۶ سال بدون استفاده از امتیازهای خاص، حقشان را در تماشای بدون واسطه فوتبال به دست آورند.»
آن روز ، امروز و این گزارش را از یاد نبرید.

 

 

 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ۸۷‏‏‏‏ • خرداد ۱۳۸۴‏‎‏‎ • مه ۲۰۰۵

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت