واقعیت متاسفانه حکایت از وجود یک تناقض می کند :در فلسفه ، که هدف نهایی اش از زمان سقراط تا به امروز،اندیشیدن به وسیله ی خویش است،بدور ماندن طولانی
ازجزم های غالب،اندیشه های روشنفکرانه ی مسیحی و جریان های فکری حاکم بر دوران ، خوشایند به نظر نمی رسد. کسی که درطبقه بندی معمول جای نگیرد ،ممکن است به حاشیه رانده شود. به ویژه هنگامی که- چنان که در مورد پل ریکور مشاهده می شود- این عدم پذیرش،از اراده ی خنثی سازی فریب های آسان اندیشه هایی نشأت گرفته باشد که خود را"رادیکال" می دانند؛ اراده خنثی سازی به
منظور برتری دادن به تجزیه و تحلیل هایی دقیق و مبتنی بر گفتمان با بزرگترین نظریه های گذشته و حال.
خط سیر ریکور با گذاراز پدیدارشناسی(1) ِاراده به سوی اندیشه ی نمادین "شر"،سپس آزمون برداشت فروید ،حرکتی انحرافی به سوی مسائل مربوط به نقدوتفسیر کتاب های مقدس (هرمنوتیک)(2) و بازگشت به اخلاق به واسطه ی مشاهداتی بر روی "زمان" و"روایت"،مدت ها،خط سیری فاقد جهت هدایت کننده تلقی می شد. وانگهی خود او نیز در
گفتگوهایش(3) اذعان دارد که آثارش ،درمعنای اصلی کلمه،"فلسفه" به شمار نمی آیند،از نوشتاری تا نوشتار دیگرپیش می رانند،اما مسائلی هدفمند را مَدّ نظر دارند که چونان "تفاله"(4)ازمسائلی دیگر حاصل می شوند- مسئله ی "اراده" اورابه طرح مسئله ی "اراده ی بد" یا "شر"(5) و سپس "ناخود آگاه"(6) می کشانـَد. آنگاه مسئه اخیرطرح مسئله ی کلی تر "معنا"و برداشت را پی می آورَد و اِلی آخر...
نتیجه آن که طبقه ی روشنفکر فرانسه،تا همین چند ی پیش،ارزش ریکوررامانند دوستش"امانوئل لویناس"(7)،چنان
که باید و شاید نمی شناخت. تنها پس از انتشار اثر مهم او" زمان و روایت"(8)در سه جلد، در دهه ی80،انعکاس گسترده و شهرت آن در خارج از فرانسه به ویژه در ایالت متحده بود که سرانجام نظرهای لطف به سوی او کشیده شدند!( اندیشه ی ریکور را "جان رالز"(9) نویسنده ی کتاب "نظریه ی عدالت"در امریکا اشاعه داد.)
پل ریکور در 1913
در خانواده ای پروتستان چشم به جهان گشود و کودکی بسیار دشوار و اندوه باری داشت:6 ماه پس از تولد، مادرش را از دست داد و پدرش نیزدر سال 1915 در نبرد "مارن"(10) کشته شد. مراقبت از او و خواهربزرگترش را نخست پدر بزرگ و مادر بزرگ و سپس خاله شان عهده دار شدند اما خواهرش نیز در
23 سالگی در پی ابتلا به بیماری سل درگذشت. پل ریکوربرای تحصیل فلسفه در شهر"رِن"(11) اقامت گزید و رساله ی لیسانسش را زیر عنوان"مسئله ی خدا نزد"لاشلیه"(12)و"لانیو"(13)ارائه کرد. او سپس در پاریس ساکن شد و از شرکت کنندگان پروپا قرص جلسات "جمعه ها"ی اندیشمند اگزیستانسیالیست- کاتولیک "گابریل مارسل"(14)به شمار می آمد. –"گابریل مارسل"متاثر از اندیشه های "ژاسپرز"(15) و"کیرکگارد"(16) بود. باید افزود که ریکور، ضمن ادامه ی تحصیل، مسیحی متعهدی نیز بود. رابطه ی اعتقاد مذهبی با آثارش اما،جندان که افرادی چون سارتر(17) عنوان می کردند، یک بُعدی نبود؛ سارتر در 1960 او را، با تحقیر، کشیشی که به پدیدارشناسی می پردازد نامید.
در سال 1939
ریکوربه اسارت آلمان ها درآمد و تنها در آن زمان بود که واقعاً با افکار"ژاسپرز" و"هوسرل"(18) آشنایی یافت. همین امر سبب شد که بعدها کتاب"اندیشه های هدایت کننده"(19) را به فرانسه ترجمه کند. باید افزود که ریکوریکی از ناقلان پدیدار شناسی و اندیشه ی اگزیستانسیالیست "ژاسپرز" به فرانسه بود. او در دهه 80 ،با الهام از"ویتگنشتاین"(20)،همین نقش انتقال دهنده را در مورد فلسفه ی تحلیل گرای
انگلیسی(آنگلوساکسون) ایفا کرد. ریکوردر سال 1966 مجموعه ی "ترتیب فلسفی"(21) را با همکاری "ژان وال"(21) در انتشارات "سوی"(22) به وجود آورد. او در این مجموعه ی
انتشاراتی،فرانسویان رابا آثار "جان آستین"(23)، مکتب هرمنوتیک آلمان به سرپرستی "هانس جرج گادامر"(24) و همچنین آثار "یورگن هابرماس"(25) این واپسین نماینده ی مکتب فرانکفورت آشنا کرد.
با توجه به این آثار به مسیر اندیشه ی خود او پی می بریم: در تقاطع " فلسفه ی بازتابی(26)
فرانسوی، پدیدارشناسی آلمانی و سنت تحلیل گرای امریکایی"،ریکور می کوشد فکری باز درباره ی اندیشه ی "مدرن" به ویژه در زمینه ی علوم انسانی ارائه کند بی آن که ذره ای ازسنت فلسفی شک و موشکافی بکاهد. به همین دلیل نیز آثارش-که مطالعه شان نیز گاه پیچیده ودشوار می نماید- در طول دهه های متمادی"برگرفته از گذشته"، تلقی شدند. علت این برداشت شاید هم این باشد که
اندیشه نوینش در لابلای ترکیب های نهادی، از دیده پنهان شده است. به این ترتیب است که جستارش در باره ی فروید، در نظر"لاکان"(27) بیانگر ِدیدگاهی ایده آلیست وذهن گرا به شمار آمده واز سوی او به شدت رد می شود. واقعیت آن است که ریکور، تمام عمر،در مواجهه با تمایل همزمان به "لاکانیسم" و"ساختارگرایی"ِ علوم
انکار ناپذیر، در ژرفنای وجود خویش،اومانیست باقی می ماند.
اراده به سازش و مصالحه سبب می شود که همواره فردی میانه روبه شمار آید( اورا"ولرم" توصیف کرده اند). با این حال
نباید فراموش کرد که او در فرانسه، از نخستین کسانی است که - پس از وقایع 1956 بوداپست- به افشای خطا های استبدادی مارکسیسم می پردازد. او همچنین نقش فعالی در افشای شکنجه در الجزایر داشت تا حدی که مورد تهدید"سازمان ارتش سری"(28) قرار گرفته و در 1961 مدت کوتاهی در بازداشت به سربرد. علاوه براین،او
درسال های آینده ،یکی از پشتیبانان مسلم روشنفکران دگراندیش چکسلواکی تلقی شد.
هرچند ارائه ی تصویری منسجم از آثارش دشوار به نظر می رسد، اما می توان گفت که "اومانیسم" به مفهوم گسترده و
"رنسانسی"ِ آن، به منزله ی اراده ای در جهت ایجاد اندیشه ای متمدن و متعادل، می تواند خط سیر اصلی اندیشه ی ریکور را نمودار کند. به این ترتیب، او دردهه ی 1980، یکی از بانیان "چپ دوم"(29) ی به شمار می آید که مورد گرامی داشت "روکار"(30) است.
به رغم موضعگیری میانه روی ریکور، ما دیدگاهی بسیار روشنگر را، جه در تجزیه و تحلیل تاریخ ، چه در روند"خودسازی"
و-به قول خودش- رسیدن به یک "هویت روایتگر"(31) مدیون او هستیم. به باور او، جوامع، مانند انسان ها، پیش از هر چیز، به واسطه ی حکایت هایی که بین خود نقل می کنند، تعریف می شوند. درکتاب" زمان و روایت" می گوید:"زندگی تنها زمانی مبدل به هستی می شود و به این هستی ادامه می دهد که درحال جستجوو گردآوری ِ روایت
باشد."
افزون بر این نکته هایی که پل ریکور در باره ی نقش استعاره به منزله ی"انحرافی آفرینشگر در زبان"، وسیله ای برای
نمودار ساختن یک حقیقت جدید از نهانگاه ساخت های بسته ی زبانی و شرکتی اساسی در اندیشه ی عنصر خیال،بیان می کند، او را به تکمیل اندیشه ی "باشلار"(32) می کشاند.
او در آخرین اثر مهمش "حافظه،تاریخ،فراموشی"(33) که در سپتامبر سال 2000 منتشر شد به لزوم وفاداری به گذشته،"وظیفه ی حافظه" ،مصالحه با آن ضمن پذیرش "عفو" و البته تقسیم بندی درست این موارد توجه دارد.
به این ترتیب است که به علت ماندگاری ریکور پی می بریم: وجود نوعی خرد عملی که زندگی و آثارش بازتاب کامل آن
هستند.در جهان ِ بیانیه های پر هیاهو و خودنمایی های افراطی و بدعت جو،او- بنا به گفته ی خودش- نقش "ادامه دهنده ای مقروض"( در رابطه با سنت فلسفی) را ایفا می کند. به بیان دیگر، شاید حسن بزرگ او اخلاقی باشد: به گفته ی درست "ژان استاروبینسکی"(34) آثار او،بیش از آثار بسیاری از اندیشمندان، از"یک سویه گی" بری هستند؛ اوتعقلی گسترده را برمبنای ایمانی توصیه می کند که از مجموعه ای از قطعیت ها حاصل نشده بلکه ازاخلاق مبادله ی فرهنگ ها و افراد و نمادگرایی ِ تقسیم پذیری بر می آید که برای زندگی اجتماعات ضروری است. فلسفه برای اوگفتمان حقیقت نبود بلکه تدارک "پیشنهاد
هایی موّجه" به شمار می آمد که باید به وسیله ی گفتگو به برقراری- بنا بر عنوان کتابی که در سال 2001
منتشر شد-"درست"(35) بینجامند. پیامی که گر چه چشمگیر به نظر نمی رسد اما بالفعل است و می تواند در آینده، قدری را که در طول حیات از این اندیشمند سخت گیر و منصف ، که یگانه عیبش پردازش زیاد به دیگران بود، سلب شد، به او تفویض کند.
* این مقاله پس از درگذشت پل ریکور در20 مه 2005، در سن 92 سالگی در 23مه 2005
در رونامه فیگارو به قلم "پاتریس بولون"(Patrice Bollon ) منتشر شد.
1-phénoménologie
2-herméneutique
3-Entretiens-
Magazine Littéraire –septembre2000
4-résidu
5-Mal
6-inconscient
7-Emmanuel
Levinas(1906-1995) فیلسوف فرانسوی لیتوانی الاصل
8-
(1985) Temps et Récit
9-John
Rawls(1921-2002)فیلسوف آمریکایی
10-Marne
11-Rennes
12-Jules
Lachelier(1832-1918) فیلسوف فرانسوی
13-Jules
Lagneau(1851-1894)فیلسوف فرانسوی
14-Gabriel Marcel(1889-1973) فیلسوف و نویسنده ی فرانسوی
15-Karl
Jaspers(1883-1969) فیلسوف و روان شناس آلمانی
16-Soren
Kierkegaardنویسنده و عالم الهیات دانمارکی
17-Jean Paul Sartre(1905-1980) فیلسوف فرانسوی
18-Edmund
Husserl(1859-1938) فیلسوف آلمانی
19-Idées
directrices
20-Ludwig
Wittgenstein(1889-1951)
21-L’Ordre philosophique
22-Seuil
23-John
Langshaw Austin(1911-1960)
24-Hans-Georg Gadamer(1900-2002)
25-Jürgen Habermas(1929- )
26-Philosophie
reflexive
27-Jacques
Marie Lacan(1901-1981) روانشناس فرانسوی
28-OAS Organisation Armée Secrèteسازمان
فرانسوی مخفی متشکل از نظامیان و غیر نظامیان مخالف با استقلال الجزایر
29-deuxième gauche
30-Michel
Rocard(1930- )
31-identité narrative
32-Gaston
Bachelard(1884-1962) فیلسوف فرانسوی
33-La
Mémoire, l’Histoire, l’Oubli
34-Jean
Starobinski(1920- )
35-Juste