بازگشت به صفحه اول

شماره ۸۵  ‏‏‏‏ • فروردين ۱۳۸۴‏‎‏‎ • مارس ۲۰۰۵

بازگشت به صفحه اول

 

ژان پل سارتر*

زنده ی بزرگ، که نمرده است، چرا که به همان چيزی که بوده، تبديل شده :

به ندايی برای آزادی

ميشل کونتا

ترجمه ويدا فرهودی

بخش دوم و پايانی

بحش اول

"هوسرل" اين پرتوآگاهی و وجدان را "رويکرد يا روی آورندگی "([1]) می نامد. انسان در جهان، به طور کامل در بيرون قرار گرفته و در معرض طوفان واقعيت. چيزی درونی درونبود([2]) وجود ندارد، آن چه را که زندگی درونی می نامند، فريبی بيش نيست؛ نوعی دلخوشی عبث انسان است به افسانه هايش که از خودخواهی اش سرچشمه می گيرد. پديدار شناسی،  ما را از"پروست"([3]) و روانشناسی رها می سازد. تخيل، قابليت نيست کننده ی است ويژه ی آگاهی و موجب آزادی آن می شود.  اين آزادی اما يک هديه نيست بلکه برعکس، ايجاد تعهدومسئوليت می کند؛ افزون بر اين، امکان گريز از آن وجود ندارد مگر آن که انسان، سوء نيت داشته باشد و به خود و ديگران دروغ بگويد.آزادی،  اما در عوض، به رغم تمام جبرگرايی ها- از جمله نا آگاهی- بر وسعت زندگی می افزيد.

اين موضوع های هستی گرايی سارتری يا اگزيستانسياليسم خدانشناسانه که بعد ها(۱۹۴۳) در کتاب " هستی و نيستی"([4]) به شکل نظريه در می آ يند، از همان ابتدی دهه ۱۹۳۰ در مقالات سارتر حاضرند. [اگزيستانسياليسم سارتری يا اگزيستانسياليسم خدانشناسانه در برابر اگزيستانسياليسم مسيحی که سرآغازش را درانديشه ی "کيـِرکِگارد" ([5]) بايد يافت]. جنگ باعث می شود که سارتر اين نظريه ها را توسعه داده و تعمق ببخشد.

می توان گفت که جنگ بزرگترين بخت او بود- البته اگر اين گفته منجر به يک تناقض گويی ننگين نشود. پس از آزادی فرانسه از اِشغال، سارتر به نگارش مقاله ی " جمهوری سکوت"([6]) پرداخته و آن را با اين جمله ی معروفش آغاز می کند:" ما هرگز به اندازه ی زمان اِشغال [آلمان ها]، آزاد نبوده ايم." به باور سارتردليل اين آزادی اين است که در شرايطی محدود کننده، [فرانسويان]  با حقيقت شريط انسانی و گزينش هايی حاد ،رو در رو بودند. سارتر، به ويژه پس از مرگش، اغلب مورد ملامت وعيب جويی بوده چرا که برای مقاومت ، به جای اسلحه، تنها قلم به دست گرفته و تيرباران يا حد اقل شکنجه نشده است. که "ژان کاويـِس"([7]) يا "رنه شار"([8]) نبوده است. در مجموع، به خاطر ين که "سارتر" بوده است. به جای کشتن آلمان ها يا منفجر کردن قطار ها، "مگس ها"([9])، "جلسه ی سری"([10]) و "هستی و نيستی " را نوشته است. اين که خود او، بعد ها خود را ملامت کرده، قابل قبول است اما سرزنش ديگران، به خصوص کسانی که آثارش را خوانده اند،تنها  می تواند يک شوخی قلمداد شود. چرا که مقاومت  نويسنده و فيلسوفی که سارتر نام دارد، غير قابل سرزنش است و نمی توان آن را انکار کرد.

اگرموردی برای ملامت کردنش باشد، در نحوه ی استدلال او در توجيه گزينش های سياسی اش در دوران پس از جنگ و در سال های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ است. امروزه هدف های يک اتحاد  دموکراتيک انقلابی،  که سارتر در ۱۹۴۹-۱۹۴۸ عنوان کرد( و منظور از آن دادن محتوايی عينی به حقوق تجريدی دموکراسی با ايجاد اروپايی سوسياليست و انقلابی بود) برای ما قابل پذيرش تر است  تا موضعی که او در سال های ۱۹۵۲ تا ۱۹۵۶ به نفع حزب کمونيست  به عنوان رفيق همراه و همرزم، می گيرد( دفاع از حزب به اين دليل که طبقه ی کارگری رانمايندگی می کند که منافعش سرکوب شده و، دفاع از جبهه ی شوروی در جنگ سرد، به اين خاطر که نسبت به جبهه ی ناتو، کمتر مسلح است و در نتيجه می تواند بيشتر صلح جو باشد).

اما اين موضعگيری ها تنها سياسی اند حال آن که آن چه برای ما اهميت دارد ، در جای ديگری است: اين که آثار سارتر، در همين سال های مورد بحث، به باور بسياری از صاحب نظران مثلاً "برنار هانری لِوی"([11])، در واقع آثار يک نابغه هستند. "راه های آزادی"([12]) آزمودن آزادی است با تجربه ای ادبی به گونه ی رمان های آمريکايی با واقع گرايی ذهنی شان." ژنه ی قديس"([13]) روانکاوی هستی شناسانه ی حيرت آور يک نويسنده است به وسيله ی نويسنده ی ديگر( و منظور نمايش محدوديت تحليل های روانکاوی و مارکسيستی است.م). "دستهای آلوده"([14])، "شيطان و خدا"([15]) و "محبوسان آلتونا"([16]) حاوی پرسش هايی پرشور هستند که ما به هنگام گرفتار شدن از خود می کنيم." نقد خرد ديالکتيک"([17])، تلاشی چشمگير است برای درک نحوه ی واژگونگی چهره ی آزادی وقتی که حرکت در جهان مادی ثبت می شود و اين که گروه چگونه به واسطه ی پيمانی که بسته است، به محض تغيير شرايط ظهورش، متحجر شده و از پی گيری راه باز می ماند. "کلمات"، روشی طنز آميزاست برای رستگاری خود، با حذف مشخصه های اساطيری سازنده ی آدمی. "ابله ِ خانواده"([18])، جمع بندی ای است انسان شناسانه که در آن "فلوبر"([19]) و تلاشش برای افکندن تمامی جهان در خيال( يا به قول سارتر "بيگانه سازی".م)، در جهانی که تاريخ دار و قابل درک شده است، مبدل به روايتی کهنه و تاريخ گذشته می شود. آثار بسياری که درآن ها،رموز در شعله های فهم انسان از بين می روند: در طول قرن بيستم، کسی به اندازه ی سارتر، انسان هوشمند را تا اين حد چابک و نيرومند نديده است.

ما می توانيم به خاطر معاصر بودن  با اين مرد، اين ژان پل سارتر پر احساس و پرشور، با ذوق و با مهربانی ای برادرگونه ، به خود بباليم.

۶۰ ساله بود که با او آشنا شدم در زمانی که در اوج شهرت بود، شهرتی که کمتر نويسنده ای در فرانسه به خود ديده است؛ از شدت تحرک و جنب و جوش می درخشيد، تمام امتناع ها ، اميد ها و برنامه ريزی ها را در طرف مقابل با شور تازه ای برمی انگيخت. او از "سارتر" بودنش اما کاملاً بی اطلاع بود، اين شخص ديگری که داوران جايزه ی نوبل خواسته بودند مبدل به يک مجسمه ی سنگی کنند، چيزی که او از آن نفرت داشت. او زندگی را دوست داشت، به خود دروغ نمی گفت،اما در روابطش با نزديکان، در جايی که ديگران توان پذيرش حقيقت را نداشتند، از گفتنش پرهيز می کرد بی آن که ناراحت شود يا با احساس مجرميت، خويشتن را بيازارد. او هميشه به پيش می راند، من او را چنين شناختم، حتا اگر تحقير می شد، نگران آن چه  پشت سر می گذاشت، نبود، و به آن چه انسان ها را اين همه پايبند می سازد، اهميتی نمی داد: يعنی به منافع. او بنا بر "حکم زيبای وفاداری به بی وفايی به همه چيز " ،آزاد بود، و در معرض طوفان تاريخ و جريان فضای سنگين و سوزان جهان، آزاد باقی می مانـَد. زنده ای بزرگ، که نمرده است، چرا که به همان چيزی که بوده، تبديل شده است، به ندايی بری آزادی. ما هم، وقتی انديشه ی سارتر بر ما مستولی است، از هميشه آزادتريم.

 

 

سالشماری مختصر

 

۱۹۰۵: تولد در پاريس در ۲۱ ژوئن.

۱۹۲۹: شاگرد اول رشته ی فلسفه می شود و سيمون دو بووار شاگرد دوم.

۱۹۳۴-۱۹۳۳: در برلت به مطالعه ی آثار هوسرل و هيدگر می پردازد.

۱۹۳۶-۱۹۳۴: در شهر "هاور" فلسفه تدريس می کند.

۱۹۳۷: در دبيرستان "پاستور" در "نويی"(حومه ی پاريس.م) درس می دهد.

۱۹۳۹:" جنگ زندگی ام را دو پاره کرد"

۱۹۴۱: آزادی از اسارت

۱۹۵۱:" شيطان و خدا"

۱۹۵۲: عضو حزب کمونيست می شود

۱۹۵۹: "محبوسان آلتونا" بر ضد شکنجه

۱۹۶۴: "واژگان" يا "کلمات". رد جايزه ی نوبل در ادبيات.

۱۹۷۱:" ابله خانواده"

۱۹۸۰:"۱۵ آوريل در پاريس چشم از جهان فرو می بندد. ۵۰ هزار نفر پيکرش را تشييع می کنند.

 


[1] - intentionnalité

[2] -intériorité

[3] - (Marcel Proust(1871-1922

[4] -L’Etre et le Néant

[5] - Soren Kierkegaard (1813-1855 )

[6]  - La République du silence

[7] - Jean Cavaillès(1903-1944) 

[8]  - René Char(1903-1988)

[9] - Les Mouches

[10] - Huis Clos

[11] - Bernard Henri Lévy

[12] - Les Chemins de la liberté

[13] - Saint Genet

[14] - Les Mains sales

[15] - Le Diable et le Bon Dieu

[16] - Les Séquestrés d’Altona

[17] - La Critique de la raison dialectique

[18] - L’Idiot de la famille

[19] - Gustave Flaubert

 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ۸۵  ‏‏‏‏ • فروردين ۱۳۸۴‏‎‏‎ • مارس ۲۰۰۵

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت