بازگشت به صفحه اول

شماره  ۸۴   ‏‏‏‏ • اسفند ۱۳۸۳‏‎‏‎ • مارس ۲۰۰۵

بازگشت به صفحه اول

 

 

ژان پل سارتر  §

انسانی آزاد، در معرض طوفان تاريخ

ميشل کونتا

ترجمه ويدا فرهودی

فيلسوفی که برنامه ريزی کرده بود به طور همزمان، هم"ا سپينوزا" باشد  هم "استاندال"

بحش دوم

 

 

دوستان دوران جوانی او را "مرد کوچک" می ناميدند شايد برای آن که می دانستند با خود شرط کرده که مردی بزرگ شود. خودش، از وقتی که تنها به خود متکی شد، ديگر ترديدی در اين امر نداشت. ريمون آرون"([1]) اعتماد به نفسش را به خاطر آورده و تحسين می کرد :" در حد کانت يا هگل؟! چرا که نه؟ همکلاسی هايش از خود می پرسيدند که او يا يار جدانشدنی اش "نيزان"([2])، کدام يک در وهله ی نخست به شهرت خواهند رسيد و نام آوری کدام يک ماندگار خواهد بود؟" به باور آرون، سارتر در فلسفه و" نيزان" در ادبيات، می توانستند به چنين مرتبه ای برسند.

سارتر خود حکايت می کند که معتقد بوده درآينده مرد بزرگی می شود، بنابر اين به شکل "سارتر جوان"ی زندگی می کرده که بيوگرافی نگاران [ در آينده] به جزئياتش خواهند پرداخت. بهتر بگوييم او برنامه ريزی کرده بود که " همزمان، هم"اسپينوزا"([3]) باشد  هم "استاندال"([4]). هنگامی که "سيمون دوبووار"([5]) برای نخستين بار در بهار سال ۱۹۲۹ با او ملاقات کرد، اين ايمان زيبا که توام با فوران خستگی ناپذير انديشه ها و نظريه های سارتر بود، او را بشدت تحت تاثير قرار داد و البته پس از مطالعه نخستين مقالات او نيز، به سبب برخورد با ناشيگری های نويسنده ، تکان خورد. واقعه ای ماوراءالطبيعه برای سارتر رخ داده بود: او زاده شده بود. اين رويداد برای همگان اتفاق می افتد اما در مورد او زايش واقعاً با گردشی هستی سشاسانه([6]) همراه بود: يک  پيش آمد محض. به بيان ديگر، او می انديشيد که چنين پيش آمدی می توانست هرگز روی ندهد. بعد ها،سارتر در کتاب "کلمات"([7])، در تشريح شرايط ويژه ی کودکی اش نوشت:" شانس من تعلق داشتن به يک مرده بود: مرده ای ،چند قطره اسپرم لازم برای ايجاد يک بچه را  مهيا کرده بود". او از اين بابت احساس خوشبختی می کرد:" نداشتن پدر در سن کم" باعث شد که به وسيله ی " ز خم قدرت جويده نشود" و اَبَرمن([8]) نداشته باشد. او بنابراين چيزی افزون داشت و اين ويژگی اضافی او را به اين تلقی رساند که انسان واقعی همين است( يعنی بايد چنين ويژگی ای داشته باشد). در جمع او از بدو تولد، فيلسوف آزادی بود چرا که خصوصيت بی مقصد بودن انسان را ، از همان کودکی،  زيسته بود ؛زيستنی که همگان را يارای تغيير شرايط برای رسيدن به اين مسير نيست. اين وضعيت در زندگی می تواند پيشگامی ای فرد را تضمين کند.

با اين حال بايد شکلی را که به اين اکتشاف ، ارزش يک حقيقت جهان شمول را می دهد، پيدا کرد. سارتر برای اين کار، وقت گذاشت. آرون  مسلح به ايده اليسم کانتی،  يک به يک نظريه های او را، بی آن که قانعش کند، قلع و قمع کرده بود. هنگامی که آرون ِ آراسته، به بازی تنيس می رفت، سارتر،با لجاجت،بر عقايد خود پای می فشرد چرا که به حقانيت خود باور داشت و انديشه اش را زندگی می کرد.  در زمانی که رفيقش نيزان، با نيرويی که تعهدش در کنار دوزخيان زمينی حزب کمونيست فرانسه به او القا می کرد، در رمان هايی تند و گزنده به حمله عليه طبقه ی دشمن نژاد انسان يعنی بورژوازی،  می پرداخت، سارتر در گير در نئو کلاسيسيسم موروثی "والري"([9]) اسطوره هايی تازه بر افسانه ی حقيقت پيشنهاد می کرد و می کوشيد که داستان آن را از نو بسازد. سپس بنابر توصيه ی "کاستور"([10]) ِنيک (سارتر اين دوست - بووار- را چنين می ناميد)، او تصميم گرفته تجربه ی سازنده ی خويش را به شکل رمانی در آورد. او حاصل اين حرکت را ،فروتنانه، "کتاب پيش آمد"([11]) ناميد. " بووار" با مطالعه ی نخستين نسخه ای که سارتر در "هاور"- که در آن جا فلسفه درس می داد- نوشته بود ، اخم در هم کشيد: اين نوشته هنوز ،زيادی بوی استاد را می داد. آيا نمی توانست اندکی از تعليقی را که هردوشان درسينما و رمان آمريکايی،  می پسنديدند، به آن بيفزايد؟ سارتر ماجرا را از بخش برلين، که او بنابر نوشته خود،همزمان با تثبيت قدرت شخصی به نام آدولف هيتلر، در سال های ۱۹۳۳-۱۹۳۴، برای ملاقات "هوسرل"([12]) و "هايدگر"([13]) به آن جاسفر کرده بود، از سر گرفته و کاملا تغيير داد.

باز هم بووار، که بعد ها سارتر او را " يکی ازشاهدان موشکافي" ناميد، که بر او" گذشت نمی کنند"، قانع نشد. در نتيجه او دست نوشته را بر ميز کار نهاد، زيادی ها را با رنده بريد و سپس آن را  صاف و فشرده کرد. اما اين نوشته ی اصلاح شده که دارای عنوان "ماليخوليا"([14]) بود، با سليقه ی پيش خوانان انتشارات "گاليمار" جور در نيامد. سارتر احساس کرد که در وجود خودش، مردود شده است؛ از آن جايی که زن زيبا و جوانی هم که او را شيفته ی خود کرده بود، دست رد به سينه اش می زد، در افسردگی فرو رفت؛ فکر می کرد ملخ ها ی دريايی و خرچنگ ها دنبالش می کنند، احساس کرد که دچار يک روان پريشی هذيان آور مزمن شده است. دوستش (بووار) اما  بسيار ناراحت بود و فکر می کرد که اومايل است خود را به ژرفنای جنون افکـَند. سارتر در نتيجه ديوانگی را کنار گذاشت، دوستش "شارل دولن"([15]) را به عنوان واسطه نزد "گاستون گاليمار"([16]) - که از دوستان دولن بود- فرستاد؛ گاليمار رمان عجيب را پذيرفت اما عنوان " تهوع"([17]) را برای آن پيشنهاد کرد. سارتر هم رضايت داد که از جنبه های عاميانه و رکيک  اثراندکی بکاهد. بقيه ی ماجرا را همه می دانند. نقد های مثبت، نامزدی دريافت جايزه ی "گونکور"([18])، انتشار داستان های کوتاه و مقاله در[ مجله ی ادبی معتبر] ِ "اِن.اِر.اِف"([19]) که يکی از آن ها در باره ی "مورياک"([20]) بود و اين نويسنده ی کاتوليک را در سکوتی همراه با سردرگمی افکند.

پيش از جنگ، سارتر چه چيز به جهان ادبيات داد که بعدها ، به طور واقعی،  نمودار خواهد شد؟ نگاهی ريشه ای و تند بر شرايط انسانی. نگاهی هستی شناسانه، نه سياسي:  انسان به محض توجه  حقيقی به هستی اش، دستخوش اضطراب می شود. او آن چيزی است که ، نيست و آن چيزی نيست، که هست و اين فاصله با خويشتن، اين ناممکنی برخورد با خود، چيزی نيست مگر آزادی وجدان.

 

ادامه دارد


§ ژان پل سارتر در ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ در پاريس چشم به جهان گشود(و در ۱۹۸۰ درگذشت). امسال در فرانسه، به خاطر يک صدمين سالگرد تولدش، نشريه های فرهنگی تدارکی وسيع ديده اند که از هم اکنون آغاز شده است. با اميد به آن که با ترجمه ی برخی از مقاله های اين دوره، بتوانيم با فيلسوف بزرگ و انديشه اش بيشتر آشنا شويم، نخست به مقاله بالا پرداختم که در بخش کتاب روزنامه لوموند ، به قلم Michel Contat در ۱۰ مارس ۲۰۰۵ منتشر شد.

[1] - Raymond Aron(1905-1983)

[2] - Paul Nizan(1905-1940)

[3] - Baruch Spinoza(1632-1677)

[4] - Henri Beyle Stendhal(1783-1842)

[5] - Simone de Beauvoir(1908-1986)

[6] - ontologique

[7] -   (1964) Les Mots

[8] - surmoi- superego

[9] - (Paul Valéry (1871-1945

[10] - Castor

[11] - factum sur la Contingence

[12] -  ( 1859 ) Edmund Husserl 

[13] - Martin Heidegger (1889-1976)

[14] - Melancholia

[15] - Charles Dullin

[16] - Gaston Gallimard

[17] - La Nausée

[18] - Goncourt

[19]- La Nouvelle Revue Française

[20] - (1885-1970)  François Mauriac

 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ۸۴  ‏‏‏‏ • اسفند ۱۳۸۳‏‎‏‎ • مارس ۲۰۰۵

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت