بازگشت به صفحه اول

شماره  ۸۴   ‏‏‏‏ • اسفند ۱۳۸۳‏‎‏‎ • فوريه ۲۰۰۵

بازگشت به صفحه اول

    

انديشه بايد  دست به نبرد عليه فريب نحوه های بيان بزند

لودويک ويتگنشتاين

بخش دوم و پايانی

ترجمه ويدا فرهودی

قسمت اول

قسمت دوم

 

 

 

يک زندگی فوق العاده

آن گاه کسی که  به گفته ی صاحب نظران، ويتگنشتاين ۲ ناميده می شود،به راستی،  روش نوين انديشيدن را آفريد. او تجزيه و تحليل های پيشين خودرا به نقد کشيد. آن چه برايش جالب بود ويران کردن روش های گوناگونی بود که ما به واسطه آن ها – گاه با کشيدن گليم خود از آب و زمانی با سردر گم کردن خويش- کلمات را، بنا بر معناهای متغيری که به آن ها القا می کنيم، به حرکت در می آوريم ."به اين ترتيب،مفهوم  يک واژه را نيرويی مستقل از ما، به آن نداده است. می توان با پژوهش علمی به جستجوی معنای واقعی آن پرداخت. کلمه دارای معنايی است که کسی به آن داده است." او، به دور از انعطاف ناپذيری گذشته اش، چنين ادامه می دهد:" بسياری از واژه ها معنايی دقيق ندارند اما اين امر، عيب آن ها به شمار نمی آيد. اگر جز اين فکر کنيم، مانند آن است که بينديشيم نور چراغ مطالعه ی من، يک نور واقعی نيست چرا که حد و حدود واضح و مشخصی ندارد."

 

اين سال های گردش در انديشه با صدای بلند، ، گر چه فيلسوف را به حرکت در می آورند، اما راضی اش نمی کنند. به بازنگری نوشته هايش می پردازد. مرد انديشه، بی آن که چيزی منتشر کند، تجربه کردن را پی می گيرد. او در ادامه ی جستجو و آوارگی غير قابل پيش بينی اش، چندی به اتحاد شوروی رفته، سپس به کلبه ی نروژ اش باز گشته و در نهايت رهسپار کمبريج می شود. در آن جا ، در سال ۱۹۳۹، کرسی استادی معتبری را به او اختصاص می دهند. او اما، به هنگام جنگ اين پست را ترک می کند تا به عنوان حمل کننده ی برانکارد خدمت کند. پس از پايان جنگ، از دانشگاه استعفا داده و اين بار عازم ايرلند می شود تا در يک آلونک مخصوص ماهيگيرات سکنا گزيند. در سال های پايانی عمر باز هم سفر می کند: ايالات متحده، وين و برای آخرين بار نروژ. ويتگنشتاين، اين جوينده آرامشی که همواره در حرکت بود، در ۲۹ آوريل ۱۹۵۱ در اثر بيماری سرطان چشم از جهان فرو می بندد. واپسين جمله اش اين است:" به آن ها بگوييد که من زندگی فوق العاده ای داشتم." آيا اين آخرين شوخی او بود يا تنها واقعيت را بيان می کرد؟

 

در شکار مسئله های دروغين

آری زندگی اش از يک جهت فوق العاده بود. البته اگر مبنا را بر معيارهايی به غير از موفقيت اجتماعی،  مالی و قراردادی بگذاريم. او با آزادی شگفت انگيزی،  در تمام طول حيات – تب آلود وحساس، انعطاف ناپذير و نگران- روش استثنايی خود را برای پيگيری جستجوی خود برگزيد. اما او واقعا در پی  چه بود؟ چگونه می شود سبک انديشه اش را تعريف کرد؟  " ما مشغول پاک کردن برداشت ها يمان هستيم تا آن چه را که می شود از جهان گفت، روشن سازيم." او با تفکيک توانايی کلمات و کاربردشان از آن چه که به دور از دسترس زبان باقی می مانـَد،در شکار مسائل دروغين پيش می رود.

 

پس فعاليت او در واقع، فلسفه بافی نيست بلکه به هم ريختن فلسفه است. او هرگز به فکر تداوم و زنده نگاه داشتن توده ی پرسش های حاصل از ۲۵ قرن نشخوار ماوراء الطبيعی نيست. بر عکس، می خواهد دست به خانه تکانی بزند. بهتر بگوييم: رويايش اين است که در نهايت اين حصار سخت را ازميان بردارد. به باور او بيشتر مسائل حاصل توهم، اشتباه  و سوء تعبيراز روش بيان ما هستند. انديشه بايد " دست به نبرد برعليه فريب نحوه های بيان بزند."

 

بازی ها و ز ِن[1]

ويتگنشتاين در کمبريج، برای ازبين بردن آن چه خود، به زيبايی، "گرفتگی ذهنی"[2]اش می نامد، سعی در تفکيک کاربردهای گوناگون واژه ها دارد. اگر کلمات ما همواره يکسان به نظر می رسند اما ما،به هنگام پرسش، تصديق، التزام ، تعريف، ترديد يا گلايه، مفهوم يکسان و يگانه ای به آن ها نمی دهيم. ويتگنشتاين برای نمايش اين موقعيت های متفاوت، "بازی های زبانی"[3] را می آفريند- داستان های خيالی کوتاه و روايت هايی از دنياهای تخيلی. فرض کنيم در جهانی که تنها ۲۰ دقيقه طول می کشد، معلمی می خواهد به شاگردانش شمردن را بياموزد. آيا می توان گفت که او رياضی تدريس می کند؟ يا وقتی که به فرزند خود می گوييم "شير را ببند" ، آيا او نمی تواند به نوشيدن يک ليوان شير بينديشد؟[4] يا اين که اگر فرض کنيم گوته سعی در نوشتن يک سمفونی بتهوون دارد، چرا به نوعی،  ناراحت می شويم؟.

 

شگفت انگيزی ظاهری اين بازی ها شايد ياد آور بعضی تمرين های بوديسم ز ِن باشد. نزديکی های ديگری نيز در ميان آن ها وجود دارد: قصد پاکيزه کردن انديشه، رهايی از انقباض(و خشم) و ايجاد يک نظريه-ابزار[5]. ويتگنشتاين کار خويش را با يک نردبان مقايسه می کند: نربانی که برای رسيدن به بالای ديوار لازم است اما از ديوار که عبورکردی،  آن را ديگر همراه خودت نمی بری. در اين جا يک بـُعد هستی گرايانه( اگزيستانسياليست) انديشه هم اضافه می شود که دگرگونی در زندگی را در پی دارد. ويتگنشتاين  می نويسد:" کار در فلسفه [...] بيش از هر چيز کار بر خويشتن است". او می افزايد:" راه حل مسئله ای که در زندگی با آن برخورد می کنی،  زندگی کردن به گونه ای است، که مسئله را محو سازد."

 

آيا بهترين راه پاکيزه ساختن انديشه، تغيير هستی است؟ به نظر می رسد که ويتگنشتاين بر اين باور بوده است. در ده سال اخير، پس از باز يافتن "دفتر ها"يش[6] که در کمبريج و سکولدن يا در کلبه ی نروژش نوشته بود (و مفقود شده بودند)، بهتر می توان او را درک کرد. در اين نوشته ها با مردی مواجه می شويم که به ساختن قطعات موسيقی علاقه دارد، می هراسد که ديوانگی بر او چيره شود و معتقد است که فلسفه تنها دارای توان اندکی برای" آرام کردن ذهن دررويارويی با پرسش های بی معنا"است. اين ويتگنشتاين، جستجوگری دائم است و در تنهايی. او به دنبال خدا است و کسی را نمی يابد، و البته در اين راه روشی کم نظير دارد...  " روحی که ، برهنه تر از يک روح ديگر، مسير نيستی  تا دوزخ  را با عبور از جهان طی می کند، بيش از روح ملبس به لباسی فاخر بر جهان تاثير می گذارد".

 

در اين جمله، به طور قطع، اشاره به خود او هم هست و شايد به گونه ای متناقض به "زندگی فوق العاده"اش. همواره به شکل " يک روح برهنه" باقی ماندن، دائم به سفر ادامه دادن، از جستجو و آوارگی دمی پرهيز نکردن، بدون مکث ، نابغه بودن، در کمبريج درس دادن اما آن را کلاً به مسخره گرفتن، به جای نوشتن مقاله ای برای مجله ی "مايند"[7] رفتن به سينما برای تماشای فيلمی وسترن،فلسفه را مرتب پاکيزه کردن و يک روز در خانه برای اهدای گل های سرخ به "ايوِت گيلبر"[8] کراوات زدن... به هر حال شايد يک زندگی فوق العاده همين باشد!


 

 Zen[1]  

 Crampes mentales[2]  

  jeux de langage[3]

[4]   در متن از دو واژه ی هم طنين با معانی متفاوت(Aïe, ail) ياد شده که به جای آن ها، برای بيان منظور، از کلمه ی "شير" استفاده کردم.م

doctrine-outil[5]   

 Carnets[6]  

 Mind[7]  

Yvette Guilbert[8] خواننده فرانسوی(۱۹۴۴-۱۸۶۵)

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ۸۴  ‏‏‏‏ • اسفند ۱۳۸۳‏‎‏‎ • فوريه ۲۰۰۵

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت