|
|
شماره ۸۴ • اسفند ۱۳۸۳ • فوريه ۲۰۰۵ |
|
انديشه بايد دست به نبرد عليه فريب نحوه های بيان بزند لودويک ويتگنشتاينبخش دوم و پايانی ترجمه ويدا فرهودی | ||
|
|
يک زندگی فوق العاده آن گاه کسی که به گفته ی صاحب نظران، ويتگنشتاين
اين سال های گردش در انديشه با صدای بلند، ، گر چه فيلسوف را
به حرکت در می آورند، اما راضی اش نمی کنند. به بازنگری نوشته هايش می پردازد. مرد انديشه، بی آن که چيزی منتشر کند، تجربه کردن را پی می گيرد. او در ادامه ی جستجو و آوارگی غير قابل پيش بينی اش، چندی به اتحاد شوروی رفته، سپس به کلبه ی نروژ اش باز گشته و در نهايت رهسپار کمبريج می شود. در آن جا ، در سال
در شکار مسئله های دروغين آری زندگی اش از يک جهت فوق العاده بود. البته اگر مبنا را بر معيارهايی به غير از موفقيت اجتماعی، مالی و قراردادی بگذاريم. او با آزادی شگفت انگيزی، در تمام طول حيات – تب آلود وحساس، انعطاف ناپذير و نگران- روش استثنايی خود را برای پيگيری جستجوی خود برگزيد. اما او واقعا در پی چه بود؟ چگونه می شود سبک انديشه اش را تعريف کرد؟ " ما مشغول پاک کردن برداشت ها يمان هستيم تا آن چه را که می شود از جهان گفت، روشن سازيم." او با تفکيک توانايی کلمات و کاربردشان از آن چه که به دور از دسترس زبان باقی می مانـَد،در شکار مسائل دروغين پيش می رود.
پس فعاليت او در واقع، فلسفه بافی نيست بلکه به هم ريختن فلسفه
است. او هرگز به فکر تداوم و زنده نگاه داشتن توده ی پرسش های حاصل از
بازی ها و ز ِن[1] ويتگنشتاين در کمبريج، برای ازبين بردن آن چه خود، به زيبايی،
"گرفتگی ذهنی"[2]اش می نامد، سعی در تفکيک کاربردهای گوناگون واژه ها دارد. اگر کلمات ما همواره يکسان به نظر می رسند اما ما،به هنگام پرسش،
تصديق، التزام ، تعريف، ترديد يا گلايه، مفهوم يکسان و يگانه ای به آن ها نمی دهيم. ويتگنشتاين برای نمايش اين موقعيت های متفاوت، "بازی های زبانی"[3]
را می آفريند- داستان های خيالی کوتاه و روايت هايی از دنياهای تخيلی. فرض کنيم در جهانی که تنها
شگفت انگيزی ظاهری اين بازی ها شايد ياد آور بعضی تمرين های بوديسم ز ِن باشد. نزديکی های ديگری نيز در ميان آن ها وجود دارد: قصد پاکيزه کردن انديشه، رهايی از انقباض(و خشم) و ايجاد يک نظريه-ابزار[5]. ويتگنشتاين کار خويش را با يک نردبان مقايسه می کند: نربانی که برای رسيدن به بالای ديوار لازم است اما از ديوار که عبورکردی، آن را ديگر همراه خودت نمی بری. در اين جا يک بـُعد هستی گرايانه( اگزيستانسياليست) انديشه هم اضافه می شود که دگرگونی در زندگی را در پی دارد. ويتگنشتاين می نويسد:" کار در فلسفه [...] بيش از هر چيز کار بر خويشتن است". او می افزايد:" راه حل مسئله ای که در زندگی با آن برخورد می کنی، زندگی کردن به گونه ای است، که مسئله را محو سازد."
آيا بهترين راه پاکيزه ساختن انديشه، تغيير هستی است؟ به نظر می رسد که ويتگنشتاين بر اين باور بوده است. در ده سال اخير، پس از باز يافتن "دفتر ها"يش[6] که در کمبريج و سکولدن يا در کلبه ی نروژش نوشته بود (و مفقود شده بودند)، بهتر می توان او را درک کرد. در اين نوشته ها با مردی مواجه می شويم که به ساختن قطعات موسيقی علاقه دارد، می هراسد که ديوانگی بر او چيره شود و معتقد است که فلسفه تنها دارای توان اندکی برای" آرام کردن ذهن دررويارويی با پرسش های بی معنا"است. اين ويتگنشتاين، جستجوگری دائم است و در تنهايی. او به دنبال خدا است و کسی را نمی يابد، و البته در اين راه روشی کم نظير دارد... " روحی که ، برهنه تر از يک روح ديگر، مسير نيستی تا دوزخ را با عبور از جهان طی می کند، بيش از روح ملبس به لباسی فاخر بر جهان تاثير می گذارد".
در اين جمله، به طور قطع، اشاره به خود او هم هست و شايد به گونه ای متناقض به "زندگی فوق العاده"اش. همواره به شکل " يک روح برهنه" باقی ماندن، دائم به سفر ادامه دادن، از جستجو و آوارگی دمی پرهيز نکردن، بدون مکث ، نابغه بودن، در کمبريج درس دادن اما آن را کلاً به مسخره گرفتن، به جای نوشتن مقاله ای برای مجله ی "مايند"[7] رفتن به سينما برای تماشای فيلمی وسترن،فلسفه را مرتب پاکيزه کردن و يک روز در خانه برای اهدای گل های سرخ به "ايوِت گيلبر"[8] کراوات زدن... به هر حال شايد يک زندگی فوق العاده همين باشد! Zen[1] Crampes mentales[2] jeux de langage[3] |
|
آمار مراجعان به اين سايت |