بازگشت به صفحه اول

شماره  ۸۴   ‏‏‏‏ • اسفند ۱۳۸۳‏‎‏‎ • فوريه ۲۰۰۵

بازگشت به صفحه اول

   

لودويک ويتگنشتاين

مردی که می خواست انديشه را پاکيزه کند*

ترجمه ويدا فرهودی

قسمت اول

قسمت دوم

 

 

لودويک ويتگنشتاين[1] يکی از بزرگترين فيلسوفان قرن بيستم است که تا سی سال پيش ناشناخته بود اما اما امروزه ديگر نمی توان اورا از نظر دور داشت. چرا که اين انسان شگفتی آفرين روش نوينی برای تفکر آفريد.

 

او می توانست به جای فيلسوف ، يک قهرمان رمان باشد. زندگی او در واقع يکی از غريب ترين زندگی های قرن بيستم است. او همواره در حال تغيير ظاهر و شغل بود : مهندس، سرباز، باغبان، معلم، آرشيتکت، استاد، معتکف، حمل کننده ی برانکار و... اين خانه به دوش نابغه، از بسياری از اطرافيانش بريد و [در عوض،] اثری پر بار و ريشه ای بر جای نهاد. رويه ی مصمم و غير معمول او در فلسفه، بدون شک يکی از ابداعات دوران مدرن است. تاثير او، پس از مرگش در سال ۱۹۵۱، روز به روز فزاينده است. از آن جا يی که  در دوران حيات چندان چيزی منتشر نکرد، گويی زمان لازم بود تا سرمايه ی به جامانده از اوارزش خود را بنماياند.

 

آن چه در وهله ی نخست او را مجذوب کرد، موسيقی بود و مکانيک. موسيقی. آری هنگامی که انسان در سال ۱۸۸۹ در وين، در قصری با هفت پيانو زاده می شود و در آن جاکه همه موسيقيدان برجسته اماعصبی هستند، داشتن علاقه به موسيقی عجيب نيست. " راول"[2]، آهنگساز فرانسوی،  " کنسرتو برای دست چپ" را برای پُل برادرِ پيانيست لودويک می سازد که در جنگ يک دست خود را ازدست داده است  ."برامس"[3] نيز به همراه "کليمت"[4] و بسياری از هنرمندان ديگر، از دوستان خانوادگی به شمار می آيند. پدرش "کارل" فوق العاده ثروتمند است و با خانواده هايی چون "کـَرنژی"[5] و "کروپ"[6] مراوده دارد. اما اين مرد صاحب سرمايه در صنايع آهن و فولاد، دوستدار هنرهای نوين است؛ علاقه ای که در ميان بورژواهای اتريش،غريب به نظر می رسد.

 

کودک و چرخ خياطی

 

لودويک کوچک فقط در رويای رهبری ارکستر نيست. او در يازده سالگی،  به تنهايی يک چرخ خياطی می سازد. جهانش آکنده است ازچرخ های دندانه دار، موتور ها و هواپيما ها.او در شهر لينز به يک مدرسه ی خصوصی می رود. يکی از هم کلاسی هايش آدُلف هيتلر نام دارد. بعيد نيست که لودويک همان جوان يهودی درخشانی باشد که هيتلر بعدها از او سخن می گويد و می خواهد از او انتقام بگيرد.

 

به هر حال ويتگنشتاين در بيست سالگی تحصيل در رشته ی مهندسی را شروع می کند و برای آموختن سيستم های رانش هواپيما به منچستر می رود. به رياضيات علاقمند می شود و در پی آن پرسش های منطق و فلسفه ذهنش را به سوی خود می کشانند. او سپس سر کلاس های برتراند راسل در کمبريج حاضر می شود و اين درست زمانی است که راسل به همراه "وايت هد"[7] کتاب" اصول رياضيات"[8] را منتشر کرده است: کتابی که مبدل به بنياد منطق صوری معاصر می شود. ظاهرا اين نظريه ی منطق ناب وتجريد فلسفی است که  ويتگنشتاين را مجذوب می سازد. اما مردد است؟ آيا مسير خود را درست انتخاب کرده؟

 

راسل در کتاب " چهره هايی در حافظه"[9]، از اين مرد جوان به منزله ی فردی متفاوت ياد می کند:" او عجيب بود و برداشت هايش به نظرم غير عادی می آمدند به طوری که در طول سه ماه  آغازين سال تحصيلی نتوانستم دريابم که او يک نابغه است يا تنها فردی عجيب و غريب. در پايان نخستين ثلث سال تحصيلی در کمبريج نزد من آمد و گفت:" لطفاً، به من بگوييد آيا من کاملاً يک ابله هستم يا نه؟" من جواب دادم:"عزيزم، من نمی دانم. چرا از من می پرسيد؟" گفت:" برای اين که اگر کاملاً احمق باشم، هوانورد خواهم شد و در غير اين صورت، فيلسوف." از او خواستم که در طول تعطيلات برايم مطلبی پيرامون يک موضوع فلسفی بنويسد و آن گاه به او خواهم گفت که يک احمق است يا نه. در ابتدای سه ماهه ی بعدی سال تحصيلی،  نتيجه ی اين پيشنهاد را برايم آورد. به محض مطالعه ی نخستين جمله به او گفتم:" نه، شما نبايد هوانورد شويد". و او نيز هوانورد نشد".

 

او سرباز شد چرا که جنگ آغاز شده بود. او نخستين کتابش را در سرما، خستگی و سروصدای ماشين ها در ناوچه ی اژدرافکنی بر رود "ويستول"[10] نوشت. هدف چه بود: خلاص شدن از فلسفه. اصل مسئله نقد زبانی است که می تواند پرسش های تصنعی ماوراءالطبيعه را پاسخگو باشد. تنها جمله های با معنا هستند که رويداد های جهان را توصيف می کنند. جهان خود از چه تشکيل شده، ساختارش از چيست؟ و، حضورش؟ پاسخ به اين پرسش ها غير ممکن می شود. اگر کسی  که هيچ آگاهی ای ندارد از من بپرسد "سبز چيست؟" من تنها در پاسخش می توانم چيزی را که رنگ سبز دارد نشان دهم و بگويم " اين است". اين واقعيت ِ بيرون از زبان را می توانيم با اشاره انگشت نشان دهيم، حسش کنيم اما نمی توانيم به زبانش آوريم. اين چيزی است که ويتگنشتاين آن را " عرفان" می نامد. معمول ترين اشتباه، تلاش در بيان اين چيز وصف ناپذير است. او در برابر اين توهم، چنين مقرر می کند:" آن چه را نمی توان گفت، بايد مسکوت گذاشت".

 

آموزگاری در اتريش سفلا [11]

 

کتاب کوچک مورد اشاره عنوانی غريب دارد" رساله منطقي- فلسفی"[12] اين نوشته در سال ۱۹۲۱ منتشر شد و خوانندگانی که توانايی فهمش را داشتند، آن را يکی از بزرگترين آثار دوران تلقی کردند. خود ويتگنشتاين اما به آن کاملاً بی علاقه است. او به همين زودی،  در جای ديگری سير می کند. از يک سو، ارث زيادی از پدر نصيبش می شود که او،به سرعت، با بخشيدنش به خواهر و برادران خود را از آن خلاص می کند. سپس مدتی در صومعه ی "هوتلدورف"[13]، واقع در اتريش سفلا به کار باغبانی می پردازد. بعد از آن ، به رغم دريافت ديپلم آموزگاری،  روانه نروژ شده ودر "سکولدن"[14]، در کنار درياچه ای متروک، کلبه ای برای خويش می سازد و تابستان را در آن سپری می کند. آن گاه به اتريش باز گشته، در روستا های دور دستی چون "پوچبرگ"[15]، "تراتن باخ"[16] و ...، به کوه نشينان اتريشی خواندن و نوشتن می آموزد. از اين کار هم، پس از چند سال خسته می شود. بر خلاف ديدگاه اميدوار کننده ی روسو، روستائيان به نظرش فرومايگانی هستند با فرزندانی کوته فکر.

 

او در اين گوشه و کنار ها چه می کند؟ راسل  می نويسد که" او کاملاً عارف شده است". اضطراب و بی ثباتی ، دمی رهايش نمی کنند؛ از همجنسگرايی اش احساس گناه می کند. در سال ۱۹۲۴،"کينز"[17] می کوشد که او را به کار باز گرداند. ويتگنشتاين در پاسخ می گويد:" هر آن چه واقعاً گفتنی بود، گفته ام و در عمل، سرچشمه خشکيده است. شايد اين به نظر عجيب بيايد اما چنين است". باز هم چند وقتی زمان لازم است تا او راه دانشگاه را باز يابد. او در وين برای خواهرش مارگارت خانه ای می سازد؛ همه چيز ساختمان از او است: نقشه ها، در ها، قفل ها، رادياتور ها... اين خانه هنوز هم در "کوندمانگس"[18] تحسين ها را برمی انگيزد. سبک معماری آن  ياد آور سبک "لووس"[19] است.

 

ويتگنشتاين سرانجام در سال ۱۹۲۹ به کمبريج باز می گردد. از رساله ی دکترا يش که همان " رساله منطقي- فلسفي" است دفاع می کند و ضمن اين کار خطاب به هيئت داوران، که راسل هم يکی از آن ها است می گويد:" نگران نباشيد، می دانم که چيزی نخواهيد فهميد".اين انسان غريب و افراطی،  استاد هم که می شود، هيچ کارش به ديگران شباهت ندارد. او به جای دادن درس، چند دانشجو را در اتاق خود گرد آورده و انديشه هايش را برايشان بازگو می کند: آن هم به شکل معما های عجيب يا بازی ای که انسان را ايستاده به خواب می برد. البته در وهله ی نخست چنين است و گرنه، به تدريج، با تکرار همان معماها به روش های گوناگون، چشم انداز کلاً تغييرپيدا می کند.

 

                                                                                              ادامه دارد

 

 

*مجله لو پوان، شماره 1692، فوریه ی 2005  Roger-Paul Droit

[1]   Ludwig Wittgenstein (1889-1951)

[2]   Maurice Ravel(1875-1937)

[3]   Johannes Brahms (1833-1897)

[4]  Gustave Klimt (1862-1918)

[5]   Carnegie

[6]   Krupp

[7]   Alfred North Whitehead (1861 -1947)

[8]    Principia Mathematica

[9]    Portraits from Memory

[10]    شهر کوچک و رودخانه ای در لهستانVistule

[11]   Basse-Autriche

[12]   Tractatus logico-philosophicus

[13]   Hutteldorf

[14]   Skjolden

[15]   Puchberg

[16]   Trattenbach

[17]   John Maynard Keynes (1883-1946)

[18]   Kundmanngasse

[19]    (1870-1933) Adolf Loos

 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ۸۴  ‏‏‏‏ • اسفند ۱۳۸۳‏‎‏‎ • فوريه ۲۰۰۵

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت