|
|
شماره ۸۴ • اسفند ۱۳۸۳ • فوريه ۲۰۰۵ |
|
لودويک ويتگنشتاينمردی که می خواست انديشه را پاکيزه کند*ترجمه ويدا فرهودی | ||
|
لودويک ويتگنشتاين[1] يکی از بزرگترين فيلسوفان قرن بيستم است که تا سی سال پيش ناشناخته بود اما اما امروزه ديگر نمی توان اورا از نظر دور داشت. چرا که اين انسان شگفتی آفرين روش نوينی برای تفکر آفريد.
او می توانست به جای فيلسوف ، يک قهرمان رمان
باشد. زندگی او در واقع يکی از غريب ترين زندگی های قرن بيستم است. او همواره در حال تغيير ظاهر و شغل بود : مهندس، سرباز، باغبان، معلم، آرشيتکت، استاد، معتکف، حمل کننده ی برانکار و... اين خانه به دوش نابغه، از بسياری از اطرافيانش بريد و [در عوض،] اثری پر بار و ريشه ای بر جای نهاد. رويه ی مصمم و غير معمول او در فلسفه، بدون
شک يکی از ابداعات دوران مدرن است. تاثير او، پس از مرگش در سال
آن چه در وهله ی نخست او را مجذوب کرد، موسيقی
بود و مکانيک. موسيقی. آری هنگامی که انسان در سال
کودک و چرخ خياطی
لودويک کوچک فقط در رويای رهبری ارکستر نيست. او در يازده سالگی، به تنهايی يک چرخ خياطی می سازد. جهانش آکنده است ازچرخ های دندانه دار، موتور ها و هواپيما ها.او در شهر لينز به يک مدرسه ی خصوصی می رود. يکی از هم کلاسی هايش آدُلف هيتلر نام دارد. بعيد نيست که لودويک همان جوان يهودی درخشانی باشد که هيتلر بعدها از او سخن می گويد و می خواهد از او انتقام بگيرد.
به هر حال ويتگنشتاين در بيست سالگی تحصيل در رشته ی مهندسی را شروع می کند و برای آموختن سيستم های رانش هواپيما به منچستر می رود. به رياضيات علاقمند می شود و در پی آن پرسش های منطق و فلسفه ذهنش را به سوی خود می کشانند. او سپس سر کلاس های برتراند راسل در کمبريج حاضر می شود و اين درست زمانی است که راسل به همراه "وايت هد"[7] کتاب" اصول رياضيات"[8] را منتشر کرده است: کتابی که مبدل به بنياد منطق صوری معاصر می شود. ظاهرا اين نظريه ی منطق ناب وتجريد فلسفی است که ويتگنشتاين را مجذوب می سازد. اما مردد است؟ آيا مسير خود را درست انتخاب کرده؟
راسل در کتاب " چهره هايی در حافظه"[9]، از اين مرد جوان به منزله ی فردی متفاوت ياد می کند:" او عجيب بود و برداشت هايش به نظرم غير عادی می آمدند به طوری که در طول سه ماه آغازين سال تحصيلی نتوانستم دريابم که او يک نابغه است يا تنها فردی عجيب و غريب. در پايان نخستين ثلث سال تحصيلی در کمبريج نزد من آمد و گفت:" لطفاً، به من بگوييد آيا من کاملاً يک ابله هستم يا نه؟" من جواب دادم:"عزيزم، من نمی دانم. چرا از من می پرسيد؟" گفت:" برای اين که اگر کاملاً احمق باشم، هوانورد خواهم شد و در غير اين صورت، فيلسوف." از او خواستم که در طول تعطيلات برايم مطلبی پيرامون يک موضوع فلسفی بنويسد و آن گاه به او خواهم گفت که يک احمق است يا نه. در ابتدای سه ماهه ی بعدی سال تحصيلی، نتيجه ی اين پيشنهاد را برايم آورد. به محض مطالعه ی نخستين جمله به او گفتم:" نه، شما نبايد هوانورد شويد". و او نيز هوانورد نشد".
او سرباز شد چرا که جنگ آغاز شده بود. او نخستين کتابش را در سرما، خستگی و سروصدای ماشين ها در ناوچه ی اژدرافکنی بر رود "ويستول"[10] نوشت. هدف چه بود: خلاص شدن از فلسفه. اصل مسئله نقد زبانی است که می تواند پرسش های تصنعی ماوراءالطبيعه را پاسخگو باشد. تنها جمله های با معنا هستند که رويداد های جهان را توصيف می کنند. جهان خود از چه تشکيل شده، ساختارش از چيست؟ و، حضورش؟ پاسخ به اين پرسش ها غير ممکن می شود. اگر کسی که هيچ آگاهی ای ندارد از من بپرسد "سبز چيست؟" من تنها در پاسخش می توانم چيزی را که رنگ سبز دارد نشان دهم و بگويم " اين است". اين واقعيت ِ بيرون از زبان را می توانيم با اشاره انگشت نشان دهيم، حسش کنيم اما نمی توانيم به زبانش آوريم. اين چيزی است که ويتگنشتاين آن را " عرفان" می نامد. معمول ترين اشتباه، تلاش در بيان اين چيز وصف ناپذير است. او در برابر اين توهم، چنين مقرر می کند:" آن چه را نمی توان گفت، بايد مسکوت گذاشت".
آموزگاری در اتريش سفلا [11]
کتاب کوچک مورد اشاره عنوانی غريب دارد" رساله
منطقي- فلسفی"[12] اين نوشته در سال
او در اين گوشه و کنار ها چه می کند؟ راسل می
نويسد که" او کاملاً عارف شده است". اضطراب و بی ثباتی ، دمی رهايش نمی کنند؛ از همجنسگرايی اش احساس گناه می کند. در سال
ويتگنشتاين سرانجام در سال
ادامه دارد
*مجله لو پوان، شماره
[1] Ludwig
Wittgenstein (
[2] Maurice
Ravel(
[3] Johannes
Brahms (
[4] Gustave Klimt ( [5] Carnegie [6] Krupp
[7] Alfred
North Whitehead ( [9] Portraits from Memory [10] شهر کوچک و رودخانه ای در لهستانVistule |
|
آمار مراجعان به اين سايت |