بازگشت به صفحه اول

ميهن شماره ۸۱  •  آذر ۱۳۸۳‏‎ • دسامبر ۲۰۰۴

بازگشت به صفحه اول

 

 

 

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

 

download

متن کامل شيخ صنعان:

فرمت ورد

فرمت پ د اف

در همين زمينه

 

ويژه‌نامه قتل‌های زنجيره‌ای

نامه ی سعيدی سيرجانی به آقای خامنه ‏ای پيش از دستگيری

 

سالگرد فاجعه نزديک می شود
نگذاريم فاجعه قتل های زنجيره ای فراموش شود

سالگرد جنايت هولناک " قتل های زنجيره اي" قتل نويسندگان و روشنفکران به دست آدم کشان ولايت فقيه نزديک است. تا روزی که همه آمران و عاملان اين قتل ها و جنايات مشابه آن در پيشگاه عدالت محاکمه نشده و به سزای اعمال ضد بشری خود نرسيده اند، نبايد آرام گرفت و يا اجازه داد که اين فجايع فراموش شوند. از امروز به مدت دو ماه در هر شماره از اين فجايع ياد خواهيم کرد. و ياد قربانيان را با انتشار آثارشان گرامی می داريم. در همين راستا قصه " شيخ صنعان" نوشته سعيدی سيرجانی قصه ای که در آن قدرت پرستی خمينی و شاگردان او را به طنزی گزنده به نقد کشيده را بتدريج به چاپ می رسانيم. اين همان قصه ای است که بالاخره موجب قتل سعيدی سيرجانی در زندان رژيم شد.
 

شيخ صنعان ادامه(۷)

سعيدی سيرجانی

 

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

 

فيض ازلی جام لبريزی از شراب کوثر نصيب کند آسيد مصطفای نازنين، که هنوز طنين لحن طنز آميز و درد آلودت در گوش جانم پيچيده است. مرد نازنين که دل خونی از رياکاری و هوس رانی صوفی نمايان داشت، وقتی که به اينجای داستان می رسيد، چنان نيش های زهرآگينی حواله جان صوفيان شهر ما می کرد که مستمعان گل از گلشان می شکفت.
سيد صاحبدل گريزی می زد به محافل خصوصی صوفيان و فسق و فجوری که زير نقاب طريقت در مجالس سماعشان رخ می داد و حرص اشباع ناپذيری که به پرخوری و شهوترانی داشتند.
در اين مورد که سيد از نقل جريان اصلی داستان منحرف می شد و به قلندران خانقاهی حمله می کرد، گروهی از مستمعان مجلس با اشاره چشم و ابرو به يکديگر می فهماندند که سيد دل خونی از نقلعلی شاه- درويش دوره گرد شهر ما- دارد و با حمله به صوفيان و انتقاد از قلندران به گشودن عقده های ديرينه مشغول است، در حاليکه اکثريت حاضران مجلس با حرکات عمومی سرسخنانش را تاييد می کردند. هرچه بود سيد نازنين با چند بيتی از اين غزل معروف حافظ نقل داستان را موقوف می کرد که:

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد بنياد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بيضه در کلاهزيرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
فردا که پيشگاه حقيقت شود پديد شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد
ای دل بيا که تا به پناه خدا رويمز آرنج آستين کوته و دست دراز کرد

خدايش غريق رحمت کناد که بيت آخر را با دو دانگ سوزناکی می خواند و مکرر می خواند آنگاه گريز به روضه می زد. ذکر مصيبتش هم درين مجلس هميشه ماجرای شربح قاضی بود و فتوای کفر آميزی که صادر کرده بود.
مجلس بعدی آسيد مصطفی با عبارات دهن پرکن پر طمطراقی آغاز می شد در توصيف قصر طاغوتی مسيو، سيد ساده دل که قدم از محدوده سيرجان بيرون نگذاشته و عالی ترين حد تجمل و اشرافيت در نظرش باغچه هزار متری و ساختمان آجری و اطاقهای پرده دار و درهای کشوی خانه کلانتر شهرمان بود، کوشش ها می کرد تا به همدستی مخيله صحنه پرداز خويش عظمت و تجمل کاخ مسيو را در چشم خيال مستمعان جلوه گر سازد.
چون قرارمان در آغاز بازگوئی اين داستان آن بوده است که امانت را نگهداريم و از متن عبارات آن مرحوم تجاوز ننمائيم، چاره ای جز اين نيست که توصيفات سيد را خلاصه کنم و به عرضتان برسانم که قصر مسيوی خداناشناس در نظر فقرآلود سيد، اطاقهای متعدد و مفروش داشت و از آن بالاتر خدمتکاران نرينه و مادينه ای که هر شب هفته کاسه های تريد پر چربی آبگوشت نصيبشان می شد و از آن مهم تر هر شب جمعه مجمعه های پلو را چهار انگشتی خالی می کردند و قدحهای دوغ و شربت نعنا را بدرقه راهش می نمودند. علاوه بر اين تجملات و تنمعات حيرت انگيز در گوشه باغ مسيو خمخانه ای بود با خم های لبريز از شراب و جام های مرصع زرين و ساقيان سيم اندام گوشتالود.
ممکن است اين صحنه در نظر شما خوانندگان که با اسرافها و تجملات جنون انگيز سالهای اخير خو گرفته يا بهرحال آشنا شده ايد، بسيار محقر و ناچيز نمايد. اما بخاطر داشته باشيد که راوی داستان سيد فقير خاک کشی است از مردم شهرک بينوا و دورافتاده ای چون سيرجان ما، و فکر هر کس به قدر همت اوست. اگر توصيف قصر باب طبعتان نيست، مختاريد که بجای آن قصر خورنق و ارم شداد را بگذاريد، و اگر توسن خيالتان سرکشی کرد و به اعماق قرون و اعصار فرو نرفت، علی الحساب از منظره حيرت انگيز يکی از کاخ های متعدد و مجلل- اما پيش از مصادره- طاغوتيان عصر ما استفاده کنيد، تا مخلص به نقل دنباله داستان پردازم.
سيد نازنين، شيخ صنعان و قلندران خانقاهش را با هلهله ذکر هوهوی صوفيان و در ميان حيرت ترديد آميز اهالی شهر بدنبال محمل عليامخدره به قصر مسيو منتقل می کرد، و از خارخار شک و انکاری که اين نقل و انتقال در دل مردم کنجکاو و بلفضول شهر پديد آورده بود، حکايتها می گفت و بدرگيری های گوناگون و غالبا مسخره آميز قلندران يا ساکنان و خدمه قصر اشارتها داشت. بد نيست گوشه ای از اين برخوردها را از زبان سيد بشنويد:

خدمه قصرکه عمری به نازونعمت خو گرفته و باغ مصفا و کاخ سربه فلک کشيده و اطاقهای پر تجمل آن را ملک طلق و ارث پدر خود می پنداشتند، قلندران از راه رسيده را در قالب غارتگرانی می ديدند که حتی با ظرافتهای چپاولگری هم آشنا نيستند.
قلندران تازه وارد هم سرتاسر قصر را جزو غنايم جنگی خويش محسوب می کردند و همه ساکنان و خدمتگزاران آن را برده و اسير خود می پنداشتند و می خواستند در جزئيات کارشان دخالت کنند، بی آنکه از آن کار سررشته ای داشته باشند.
نتيجه اين برخورد خصمانه انهدام قطعی قصر و بر باد رفتن خزاين پرتجمل و انبارهای انباشته آن بود.
قلندران در نخستين لحظات ورود، شيخ صنعان و زن بهانه گير را به شبستان کاخ بردند و بدست کنيزکان حرم سرا سپردند و خود با شتابی چشم گير چون اجل معلق به سفره خانه قصر هجوم آوردند.
خدمه سفره خانه که در طول عمر پرتجربه خويش افتخار پذيرائی مهمانانی از اين قبيل نصيبشان نشده بود حيرت زده و دست و پا گم کرده بخدمت مهمانی قيام کردند، اما قدرت محدود اينان کجا و اشتهای صافی و نامحدود آنان کجا.
جيجکعلی شاه که شاهد نگاه حيرت و تمسخر سفره داران بود نهيبی زد که شما عمله مطبخ همگی چون ارباب خدانشناستان کافريد و از سگ نجس تر. هر غلطی که تاکنون کرده ايد کافی است. ديگر بس است، دست به هيچ چيزی نزنيد و غذای طيب و طاهر قلندران را آلوده نکنيد. ما خودمان هم بهتر از شما با شيوه آشپزی آشنائيم و هم مودبانه تر از شما می توانيم از يکديگر پذيرائی کنيم.
و متعاقب آن چند تن از نوچه های خانقاهی را که در بيرون قصر گرم هوهو زدن بودند بداخل خواند و کارمطبخ و سفره خانه را به آنان سپرد. عمله بيچاره سفره خانه که دو روز پيش شاهد دستبرد مريدان شيخ بودند و هنوز وحشت منظره های خونين براعماق دلشان سايه افکنده بود بفرمان پذيری گوسفندان سر فرو افکندند و به ترک سفره خانه گفتند.
در گوشه ای ديگر قلدر عليشاه کف بر دهان آورده و تبرزين بر سر کشيده پيشاپيش نوچه هايش از غارت خزاين قصر بازآمده و با انبان های پر در حال خارج شدن از درگاه کاخ بود که دربان مفلوک پيش آمد و با ترس و لرزی فراوان راهش را بست که " اين انبان های انباشته را به کجا می بري"؟ قلندر با رشادت امير ارسلان نامدار، تبرزين را بر فرقش کوفت و چون خيارتر به دو نيمش کرد. ديگر دربانان، از اين حرکت عبرت آموز قياس کار گرفتند و هريک از گوشه ای فرا رفتند و راه فرار او را باز کردند.
از همه مضحک تر و نفرت انگيز تر حرکات جنون آميز و جلف کاذبعلی شاه بود، تا چند روز پيش از حمله مردم به قصر مسيو، احدی از صوفيان و قلندران خانقاه او را نمی شناخت. دو سه روزی پيش از حمله مردم به قصر مسيو، وی به جمع قلندران خانقاه پيوسته و سوگلی شيخ صنعان شده بود. اسم واقعی او را احدی از قلندران نمی دانست، اما لقب فقريش را باتفاق کاذبعلی شاه گذاشته بودند به مناسبت دروغهای شاخداری که می ساخت و سخنان ضدونقيضی که بمناسبت و بی مناسبت ادا می کرد. قلندران که از راز عنايت شيخ به او بی خبر بودند در اين مورد تفسيرهای گوناگونی داشتند. عده ای می گفتند طلسمی از بلاد روم آورده است، گروهی ديگر اصرار داشتند که فرستاده خاقان چين است، معدودی هم مدعی بودند که مردک ازخوکبانان مسيوی کافر کيش بوده است، اما همگی در اين نکته اتفاق داشتند که در وقاحت و پرروئی ختم روزگار است و نگران اين بودند که حرکات جنون آميز او سرانجام مايه رسوائی خانقاه شود.
باری کاذبعلی شاه بمحض ورود به قصر، بی آنکه چون ديگر قلندران اعتنائی به سفره خانه کند، يکسر بسراغ خمخانه رفت و با آشنائی حيرت انگيزی که به زوايای خمخانه داشت، به زاويه مخصوص تصفيه شراب رفت و قيف بزرگی را که شراب اندازان برای ريختن شراب از خم به سبو بکار می بردند برداشت و لوله بلندش را از نيمه جدا کرد و آن را به صورت شيپوری درآورد و با يک خيز بچابکی " نارگيل چينان" هندوستان خودش را بالای درختی رساند و دهانه تنگ قيف را جلو دهانش گرفت و شروع کرد به شعار دادن و رجز خوانی کردن و انبوه صوفيان ساده دل و شهربان بی خبر را گرد خود جمع آوردن.

 سيد خدا بيامرز، باز به حاشيه می رفت و پس از ربع ساعتی طول و تفصيل درين مقوله که قصر فرعونی و خانقاه درويشان را با هم شباهتی نيست، بدين نتيجه می رسيد که آئين خانقاه آن است که ده درويش در گليمی بخسبند و اين بکلی مخالف ضوابطی است که بر قلمرو جهاندارن حکومت می کند و دو پادشاه را در اقليمی باقی نمی گذارد. آنگاه توجه مستمعان را به نخستين لحظات ورود شيخ و برخوردش با خدمه قصر جلب می کرد:

نخستين مشکل شيخ صنعان، در ورود به باغ اشرافی و کاخ فرعونی مسيو، حيرت و بيگانگی بود. درويش وارسته ای که عمر طولانی و يکنواخت خود را در زاويه خانقاهی گذرانده و فراخنای جهان آشوب خير و گوناگون در نظرش چيزی از مقوله حياط محقر خانقاه بود، از طول و عرض کاخ پرتجمل و پرشکوه مسيو غرق حيرت و قرين وحشت گشت. نگاه پر از بدگمانی و احيانا بغض آلوده عمله و خدمتکاران باغ خبر از استقبال ناخوشايندی می داد. برخوردش با يکی از پرستاران بی حجاب و بزک کرده کاخ تامل انگيز بود، دخترک بی حيا در پاسخ ملايم و مودبانه شيخ که روی و مويش را بپوشاند چنان قشقرقی راه انداخت و شوروشری به پا کرد که شيخ مجبور به عقب نشينی شد. برخورد ديگرش عصر همان روز اتفاق افتاد با خوانسالار کاخ و دستوری که برای شام شب خواسته بود، وقتی که ابروهای شيخ درهم رفت و گفت شام فقرا آب گوشت است و نان جو، خوانسالار خنده ای بر لب آورد که جناب شيخ مختارند هرچه می پسندند ميل فرمايند، اما خدمه باغ نه اهل قناعت اند و نه با سفره مختصر درويشی سازگاری دارند. معده هايشان به غذاهای رنگارنگ عادت کرده است و از آن بدتر هيچ لقمه ای را بدون " سحبه" شراب ناب نمی توانند فرو ببرند.
رگهای گردن شيخ از گستاخی مردک برآمد و خون در شرائين مغزش جوشيدن گرفت و فرياد تهديد آميزش در فضای باغ پيچيد که:
- حيا کن! ملعون ازل و ابد. يک عمر معصيت کرده ايم و شکم را از گند و مردار انباشته ايد، کافی نسيت که می خواهيد بازهم به زندگی سراپا فسق و گناه خود ادامه دهيد، آنهم در حضور من، قطب عالم امکان!
خوانسالار شانه هايش را بعلامت بی اعتنائی بالا انداخت که:
- آشيخ، تند مرو خسته می شوی. شيخ سجاده نشين هستی باش. قطب عالم امکان هستی باش، هرچه هستی باش، هرچه هستی برای صوفيان و درويشان خانقاهت هستی، ربطی به عالم ما ندارد. ما در کار تو دخالت نمی کنيم، به تو هم اجازه نمی دهيم که بروبساطمان را درهم پاشی. موسی بدين خود عيسی به دين خود.
- چشمم روشن، حالا موسی و عيسی را به رخم می کشی من می خواهم به کمک صوفيان " هوهوزن" خانقاه و قلندران تبرزين بر دوشم، دنيا را زير نگين درويشی بياورم، تو برای موسی و عيسی تبليغ می کني؟ من به قلندران جان برکف جهان در کشکول گفته ام آماده درهم کوبيدن قيصر روم و خاقان چين باشند، بروند و آنان را قلاده در گردن کشان کشان به خانقاه بياورند و به عالم فقر و درويشی مشرف کنند. آن وقت تو آشپز بی سروپای يک غزای در حضور من دم از موسی و عيسی می زني؟
خوانسالار با پوزخند سردی آتش التهاب شيخ را فرو نشاند که:
- مرشد! گفتم پياده شو با هم راه برويم، اگر موفق شدی مسيوی الواط احمق را آواره کنی، يادت باشد که اين کار با همدستی و همدلی ما انجام گرفت. اين خدمه کاخ و مردم شهر بودند که از مسيو نفرت داشتند و آواره اش کردند. مواظب باش پايت را از گليمت درازتر نکنی که قلمش می کنند. اگر خيلی مردی و همت داری همين کاخ و لنگ واز را اداره کن که امورش از هم نپاشد، فتح روم و تصرف چين وماچين پيش کشت! ما را هم نمی خواهی از همين الان خداحافظ. تو باش و اين کاخ گل و گشاد و صوفيان هوهو کشت...
خوانسالار پيش بند مخصوص را باز کرده بود تا بر زمين افکند و برود، که ناگهان صدای ظريفی او را برجای خود ميخکوب کرد. قدرت خانم بود که دست به کمر زده در آستانه در ايستاده می گفت:
- کجا، آشپزباشي؟ مگر بی وجود تو اين خراب شده جای زندگی کردن است. کدام احمقی جرات کرده است عذر تو را بخواهد.
خدمه و ساکنان قصر احتياج به غذا دارند، با " هوهوزن" که شکم گرسنه سير نمی شود. اگر تو نباشی جواب اين شکم های گرسنه و دهانهای باز را که می دهد؟
خوان سالار با لبخند پيروزی بر لب، خاموش ايستاد و شيخ صنعان چون برق گرفته ها به لرزه افتاد. خواست عبارت زن را قطع کند و او را از دخال در کارهائی که بدو مربوط نيست بازدارد، اما امان از نگاه شکار افکن خوبان!
عليامخدره قدمی جلوتر آمد، در حالی که نگاه ملامت آميزش را با همه شکوه های لوندانه بر صورت شيخ می پاشيد، به خوان سالار دستور داد بر سر کارش برود و برنامه هميشگيش را انجام دهد.
برخوردهای ديگر شيخ هم با ساير خدمه و کارکنان قصر از همين مقوله بود. يا با دخالت قدرت خانم بگومگوها خاتمه می يافت، يا از ترس دخالت او.
نخستين روز ورود شيخ به قصر مسيو در کار سپری شدن بود و سيلاب سايه های شب واپسين شعاع شنگرفی غروب را از قله درختان کهنسال باغ فرو می شست که شيخ صنعان سرخورده ودمغ به ياد کنج آرام و سراپا صفای خانقاه افتاد. به ياد صوفيان مطيع و چشم و گوش بسته ای که چشم بر حکم و گوش بر فرمان، دراجرای اوامرش می دويدند، به ياد مجالس پرشور و حال سماع درويشانه که واقعا معراج روح بود وجسم ملول از بار زندگی را به چرخش می آورد و با هر چرخی از سنگينی کوله بارهای خستگی زای حيات می کاست، به ياد قوالان خوش لهجه غزلخوانی که با نغمه دلکش خود جان آزرده را نوازش می کردند و می خواندند و خوش می خواندند که:
بهشت عدن اگر خواهی بيا با ما به ميخانه که از پای خمت يکسر به حوض کوثر اندازيم
پنجه پشيمانی با همه قدرت و بيرحمی در اعماق جانش چنگ زد. دلش به درد آمد. از زندگی سراپا آلودگی و ريای خويش در چند روزه اخير شرمنده شد. هوای خانقاه بر دلش مستولی گشت. چون مستان می زده ای که در اوج بيعاری و عربده کشی، به زشتی عمل خويش پی می برند و با لحظه ای سکوت و آرامش می خواهند موقعيت متزلزل خويش را دريابند، شيخ سودازده در زاويه نيمه تاريکی از تالار چندک زد، و عبا را بر سر کشيد و به بازرسی حال وکار خويش پرداخت.
ضعف پيری لحظات "مراقبه" را به خواب سنگينی مبدل ساخت. و شيخ در عالم خواب، خود را در صحرای محشر بر فراز پل صراط سرگردان ديد، نگران و ترسان و لرزان. در يک سوی پل بهشت را ديد با همه زيبائی های موعود و نعمات مذکورش، در آستانه دروازه با شکوه آن مريدان و صوفيان در بخار سفيد رنگی به نظرش آمدند با دستان گشاده و قيافه های خندان و آغوش باز گوئی او را نزد خود می طلبند. درطرف ديگر جهنم را ديد با همه عذاب های وحشت بار و شعله های سرکش و شکنجه گران سنگدلش، از ديدن اين منظره رعشه آور، همه وجودش دستخوش تشنج شد و با شتاب رويش را گرداند و خواست خود را به طرف ديگر پرتاب کند و درآغوش گشاده صوفيان فرود آيد که ناگهان صدای قدرت خانم بلند شد...
شيخ وحشت زده از خواب پريد. معشوقه را در پيراهن حرير ارغوانی با گيسوان بر دوش ريخته و سينه و بازوان عريان، بالای سر خود ديد. با همان لبخند پرمعنی و همان نگاه ايمان سوز و همان عشوه های عابد فريب.
خواست چيزی بگويد، اما يک باره زبانش از کار افتاده بود. مات و مبهوت، چون مجسمه ای سنگی، خاموش و بی حرکت ماند.
با نخستين بانگ زن، چند نفر از خدمه کاخ حاضر شدند، و با اشاره او زير بغل شيخ را گرفتند و از زمين بلندش کردند. و به خوابگاهش بردند و روی تختش خوابانيدند. تنها عبارتی که در اثنای اين دقايق، شيخ حيرت زده از ميان گفت و شنيد بسيار اطرافيان شنيده بود، اين جمله دلسوزانه و ترحم آميز زن بود که " لحافی هم روی پيرمرد مفلوک بيندازيد، بيچاره تب دارد، در حال رفتن است".
بامداد روز دوم با صدای پای خدمتگزاران و گفتگوهای بی وقفه آنان، شيخ صنعان بيدار شد. چشمان خواب آلودش را نيمه باز کرد و با ديدن فضاهای ناآشنا و اطاق مجلل به تصور اينکه خواب است و خواب می بيند، پلک هايش را روی هم گذاشت. اما خاطرات روز پيش و صحنه های پرتنوع روزهای اخير اندک اندک از زوايای ذهنش به مرکز روشن آن هجوم آوردند.
شيخ غلطی زد و در بستر نشست. دوروبرش را نگاه کرد. اطاق خالی بود و کسی در کنارش نبود. اثری از معشوقه و بستر او در اطاق نديد. با چند سرفه پياپی، خدمه کاخ را متوجه حضور وبيداری خويش کرد. لحظه ای بعد، در اطاق گشوده گشت و دخترک زرين گيسوی متناسب اندامی به درون آمد و پشت سر او غلام تنومندی با مجمعه بزرگی از انواع خوراکيها، غلام سينی صبحانه را روی چهارپايه ای در کنار تختخواب شيخ قرار داد و با نيمه تعظيمی از اطاق بيرون رفت. اما دخترک ايستاده بود و چشم به دهان شيخ دوخته.
شيخ رياضت کشيده ای که اغلب روزهای زندگی را به روزه و پرهيز گذرانيده بود و در ايام چله نشينی با خوراکی هم وزن نصف بادام قناعت کرده،از دين مجسمه رنگين و تجمل و اسراف ها بار ديگر برآشفته گشت، اما پيش از آنکه لبی به اعتراض بگشايد به ياد تحکم ديروزين معشوقه افتاد، سخن گفتن فراموشش گشت و با قيافه استفهام آميزی چشم بدهان غنچه مثال دخترک دوخت.
دخترزيبا، با لحن هوس انگيز و کرشمه ايمان سوزی از شيخ پرسيد که به عنوان " صبوحي" چه شرابی را انتخاب می فرمايد، تلخ يا شيرين، ياقوت فام يا کهربا رنگ؟ با اين سوال آخرين رشته طاقت شيخ پاره شد. با جهشی ديوانه وار از تخت پائين پريد و با خروش رعد آسا سر در پی دخترک نهاد که: پتياره ملعون، من و شراب؟ شيخ صنعان و فسق و فجور؟" دخترک گريزان و شيخ در پی او عربده کشان و دشنام گويان، در راهرو طولانی قصر پيشخدمتها حيرت زده شاهد اين منظره بودند و از ترس غضب شيخ خنده تمسخر را در گوشه لبان برهم فشرده خويش فرو می شکستند. دخترک وارد تالاری ديگر شد و شيخ در تعقيبش به نخستين در نيمه باز رسيد و بگمان آنکه دختر بدين اطاق پناه برده است، با يک فشار دست در را گشود و وارد شد. اطاق بزرگ و مجللی بود، با پرده های ضخيم و چلچراغ ها و شمعدانی های قيمتی و بر صدر آن بساطی گسترده و گرداگرد بساط طرب گروهی مست و مدهوش افتاده.
شيخ در نخستين نگاه معشوقه را شناخت. قدرت خانم را ديد که با اندامی نيمه عريان و هياتی هوس انگيز و چشمانی خمار آلود، آرنج دست راست را ستون سر کرده و با دستی ديگر جام شراب را نگهداشته، زانوی مرد ناشناسی را تکيه گاه آرنج خويش نموده و آبشار طلائی گيسوانش را در دامن مرد رها ساخته. چندنفری هم گرداگرد زن حلقه زده يکی به ماليدن ساق های زيبايش مشغول است، ديگری با احتياط دست نوازش بر ساعد بلورينش می کشد و سومی تنگ شراب در دست زانوی خدمت برزمين زده است و چهارمی در نقش دلقکان با ريش انبوه خويش کمر گاه برهنه او را قلقلک می دهد.
همه جوش و خروشهای شيخ با ديدن اين منظره فرو نشست و چون صاعقه زدگان در وسط اطاق برجای خود ميخکوب گشت. ظاهرا دو سه نفری از حاضران مجلس با ورود غيرمنتظره شيخ جاخورده، به فکر تصحيح وضع و رفتار خود افتادند، اما قدرت خانم بی آنکه مختصر تغييری در وضع خويش بدهد با لحنی که مستی از آن می تراويد و با کلماتی که آميزه ای از تحقير و تمسخر درخود داشت به شيخ خوشامد گفت و دعوت به نشستن کرد، و متعاقب اين دعوت خطاب به چند نفری که دست و پای خود را گم کرده بودند، گفت: " نگران نباشيد، من شب اول همه شرط ها را با شيخ کرده ام، به او گفته ام که زن آزاده ای هستم و او هم پذيرفته است که مرا همينطور که هستم دوست بدارد و بپرستد".
کلمه ای برای اظهار حيرت در دسترس ذهن شيخ صنعان نبود گيج و يخ زده وسط اطاق ايستاد. نمی دانست چه بايد بکند. اما اين حالت ديری نپائيد. و صدای آشنائی به گوشش خورد که او را دعوت به نشستن می کرد. شيخ صدا را شناخت اما قيافه صاحب صدا را بجا نياورد. آخر در نظر پيرمرد سودا زده محال می نمود که خليفه خانقاهش که جهانی داعيه فقر و تقوی در آستين داشت و خود را از هيچ سجاده نشينی کمتر نمی شمرد خرقه قلندری و شب کلاه درويشی به يکسو افکنده، در هيات دلقکان با ريش به طاعت سفيدکرده اش کمرگاه زنی را نوازش کند. حيرت شيخ صنعان وقتی فزونی گرفت که چشمش به صورت مردی افتاد که مشغول ماليدن ساقهای زن بود. واحسرتا، اين فردوسعلی شاه است که مست می و مست شهوت در پائين پای زنی نشسته و بدين عمل عنيف مشغول است. شيخ سودا زده با واپسين نگاه شناسائی همه حاضران بزم طرب را شناخت، قلندران برجسته خانقاهش بودند. تنها قيافه ای که هم چنان برايش ناشناخته مانده بود، مردی بود که زانوان خود را تکيه گاه آرنج زن کرده بود. قيافه غريبه او را شيخ صنعان برای نخستين بار می ديد. لباسش با ديگران تفاوت داشت در صورتش از ريش انبوه و سبيل متراکم اثری نبود، در پيشانيش از آثار سجودهای طولانی ديده نمی شد، و از همه بالاتر چشمهای زاغ و موهای بورش او را از ديگران متمايز می کرد.
جريان خون در رگهای شيخ سريع تر شد، از ديدن منظره ای بدين رسوائی جهان پيش چشمانش سياه گشت. در اعماق دل خويش نسبت به معشوقه لوند هرجائی و رفتار وقيحانه اش احساس نفرت کرد. دوران پرهيزگاری و وارستگی به يادش آمد و صفا و خلوصی که ملازم هميشگی آن روزگاران بود. ورطه سهمناک سقوط را پيش پای خويش ديد و از سوء عاقبت بر خود لرزيد. يکباره از هرچه قصر و تجمل و زن و زيبائی است بيزار گشت. شمعدان سنگين وزن طلا را از کنار ستون برداشت و نعره زنان و پرخاش کنان به طرف فردوسعلی شاه که مست و خونسرد همچنان به ماليدن پای زن مشغول بود پرتاب کرد و همزمان اين حرکت، ناله ای کشيد و نقش زمين شد.
قلندران به تصور اين که شيخ صنعان از شدت غيرت وهيجان خرقه تهی کرده است از جا پريدند و بسوی کالبد بر زمين افتاده اش هجوم بردند. خليفه نبض شيخ را دردست گرفت و فردوسعلی شاه گوشش را بر سينه شيخ چسباند و ديگران خشک و حيرت زده نگران معاينات اين دو نفر، بر گرد شيخ حلقه زدند. سکوت وحشتناک شبستان با شکوه کاخ را نعره هماهنگ صوفيان در هم شکست. صوفيان صافی دل و اهالی ساده لوح شهر بشوق ديدارشيخ در باغچه وسيع و سرسبز قصر گرد آمده بودند و هر چند دقيقه يک بار حضور خود را با فرياد هماهنگ " هوهو، يامن لاهوالاهو" اعلام می کردند.
اين بانگ باشکوه، لرزه در اعماق وجود قلندران افکند و همگی را متوجه اين واقعيت ساخت که اگر انبوه عوام از ماجرای داخل قصر باخبر شوند و بدانند که رفتارنابکارانه قلندران موجب مرگ شيخ گشته است چه محشری برپا خواهد شد و چه آتش انتقامی شعله ور خواهد گشت. آثار اين نگرانی در قيافه يکايک قلندران آشکار بود و امواج هراس انگيز از چشمان حيرت زده هريک می تراويد و فضای شبستان را لبريز وحشت می کرد.
خليفه خانقاه سکوت وحشت انگيز داخل شبستان را شکست و با اعلام اميد بخش " زنده است" نفس های از وحشت در سينه خشکيده را اجازه رهائی داد. به دنبال اين جمله تسلی بخش، فردوسعلی شاه نيز به تائيدش برخاست که " قلبش هنوز می زند" و با افزودن عبارت "اما، بکندي" باز قيافه های از وحشت درآمده را در نگرانی فرو برد. جيجکعلی شاه، نعره زد که: چرا معطليد؟ حکيم باشی را خبر کنيد" سخن جيجکعلی شاه را قلدر علی شاه دنبال کرد که " اگر موئی از سر پيرمرد کم شود، انبوه مردم ما را قطعه قطعه خواهند کرد". فردوسعلی شاه، در حاليکه لزوم حضور حکيم باشی را تاييد می کرد، همقطاران را به حفظ آرامش و خونسردی دعوت نمود و راه تازه ای پيش پای قلندران گذاشت که: " بايد قبل از هرکاری اين جمعيت انبوه به جوش و خروش آمده را از دوروبرعمارت پراکنده ساخت و سرگرم بازيچه ديگری کرد."

 


ادامه دارد

 

««« قسمت قبلی

  قسمت بعدی »»»

 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ۸۱ ‏‏‏‏ • آذر ۱۳۸۳‏‎ • دسامیر ۲۰۰۴

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت