بازگشت به صفحه اول

ميهن شماره ۸۱  •  آذر ۱۳۸۳‏‎ • دسامبر ۲۰۰۴

بازگشت به صفحه اول

 

 

 

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

 

download

متن کامل شيخ صنعان:

فرمت ورد

فرمت پ د اف

در همين زمينه

 

ويژه‌نامه قتل‌های زنجيره‌ای

نامه ی سعيدی سيرجانی به آقای خامنه ‏ای پيش از دستگيری

 

سالگرد فاجعه نزديک می شود
نگذاريم فاجعه قتل های زنجيره ای فراموش شود

سالگرد جنايت هولناک " قتل های زنجيره اي" قتل نويسندگان و روشنفکران به دست آدم کشان ولايت فقيه نزديک است. تا روزی که همه آمران و عاملان اين قتل ها و جنايات مشابه آن در پيشگاه عدالت محاکمه نشده و به سزای اعمال ضد بشری خود نرسيده اند، نبايد آرام گرفت و يا اجازه داد که اين فجايع فراموش شوند. از امروز به مدت دو ماه در هر شماره از اين فجايع ياد خواهيم کرد. و ياد قربانيان را با انتشار آثارشان گرامی می داريم. در همين راستا قصه " شيخ صنعان" نوشته سعيدی سيرجانی قصه ای که در آن قدرت پرستی خمينی و شاگردان او را به طنزی گزنده به نقد کشيده را بتدريج به چاپ می رسانيم. اين همان قصه ای است که بالاخره موجب قتل سعيدی سيرجانی در زندان رژيم شد.
 

شيخ صنعان ادامه(۶)

سعيدی سيرجانی

 

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

 

سری به حجله خانه شيخ می زنيم که باز همان صحنه های قبلی است، زن بر تخت آرميده، شيخ در پای بسترش زانو زده، اين عذر تندی و خشونت لحظه ای قبل می خواهد و آن بر جرات و جسارت می افزايد:
- خوب جناب شيخ، تو که از من بيزار بودي!
- محض خدا، گذشته ها گذشت. بيش از اين شرمنده ام نفرمائيد.
- صحيح، کسی که قهر می کند بايد تا آخرش قهر کند.
- عرض کردم، آن ساعت عصبانی بودم، متوجه نبودم چه می گويم.
- خوب حالا چه می گوئي؟
- می گويم: دردت بجانم، تصدقت گردم، خاک پايت شوم اجازه بده پايت را ببوسم.
- به! به! ازجايت تکان نخور. اگر باز جلوتر بيائی دوباره با اردنگی پرتت می کنم آن طرف اطاق.
- پس تکليفم چيست؟ چه بايد بکنم که عليامخدره راضی شوند.
- خوب گوشهايت را باز کن. جای من توی اين خراب شده نيست اگر می خواهی با تو سر کنم، بايد صبح زود بروی و قصر موسيو را برايم آماده کنی. اين کار اگر همين فردا انجام نشود، ديگر خودت می دانی.
- به چشم! همين فردا دستور می دهم همه مريدان و صوفيان بروند و قصر موسيو را گردگيری و آماده کنند، قول می دهم تا فردا ظهر حضرت عليه را به قصر منتقل کنم. البته دريغ است نازنين نازپرورده ای چون عليامخدره در زاويه خانقاه منزل کند.
سپس با نگاه ترحم انگيزی چشم به بازوان نيمه عريان زن دوخت و اجازه خواست که لااقل بوسه ای بر دست زيبايش بزند.
اما زن سنگدل با يک نهيب او را برجای خود نشاند:
- بنشين، حق نداری دست به من بزنی. امشبه را همين پائين تخت بخواب، فردا که اسباب کشی کرديم و به قصر رفتيم، فکری خواهم کرد.
اين را گفت و توری نازک بدن نما را بر اندام دلربای خود کشيد و به خواب خوش فرو رفت. شيخ صنعان تمام شب بيدار نشست و سراپای معشوق را تماشا کرد، اما جرات نزديک شدن به او نداشت.
نزديکيهای سحر، جنب و جوش صوفيان آغاز شد. گلبانگ موذن خانقاه نغمه ملکوتی الله اکبر در فضا پاشيد. صوفيان با شتاب به تطهير وضو پرداختند و به تالار خانقاه هجوم بردند تا به رسم هر روزه نماز بامدادی را به شيخ اقتدا کنند.اما اثری از شيخ صنعان پيدا نبود. شيخ بيچاره در حالت بين خواب و بيداری صدای موذن را می شنيد، آخرين رشته های درهم ريخته ايمان و عادت طبيعت شده ساليان، می کوشيدند او را از پائين تخت زن برانگيزند و به صف نماز جماعت برند، اما ضعف پيری، شب زنده داری خسته کننده و از همه بالاتر جذبه های قوی معشوق برجا ميخکبوش کرده بود. نمی توانست از جايش تکان بخورد، که ديده از ديدار جانان برگرفتن مشکل است.
مريدان از غيبت شيخ نگران شدند. تنی چند از صوفيان ساده لوح زمزمه اعتراض برداشتند که مبادا زن وسوسه گر بلائی بر سر شيخ آورده باشد. اما قلندران خانقاه با وظايف خود آشنا بودند. جماعت را دلداری دادند که شيخ همه شب به شکرانه پيروزی بر مسيوی کافر به نماز شب مشغول بوده است، ديگری از قلندران آب پاکی و صافی روی دست جماعت ريخت که شيخ به شکرانه اين توفيق به چله خانه نشسته است و دست کم تا چهل روز ديگر ملاقاتش ميسر نيست. قلندر سومی که خود را خليفه شيخ بشمار می آورد وعمری در کمين مسند ارشاد انتظار کشيده و خون دل خورده بود، دعوی کرد که به فرمان شيخ مامور برگزاری نماز جماعت شده است. صوفيان همصدا ذکر " ياهو" گرفتند و صف های متراکم نماز را پشت سر قلندر تشکيل دادند.
حرکات روزهای اخير، تشريفات پر زرق و برق عروسی شيخ، شور و شتاب شيخ صدساله در سودای وصال زن، خشم و خشونت او در کشتار بيرحمانه خويشان عروس و از اينها بالاتر شکستن سنت چندين ساله خانقاه، و بالاخره رفتار گمان انگيز و اشارات رمز آميز قلندران، معدوی از صوفيان را به تامل وداشته بود. اما زهر چشمی که به اشارت قلندران، جماعت مريدان از صوفی معترض گرفتند و در يک لحظه قطعه قطعه اش کردند، چنان اهل شک و ترديد را به وحشت افکنده بود که احدی جرات دم زدن نداشت. وانگهی تلاش قلندران برای تشکيل حلقه های ذکر جلی و موج لاينقطع " هو، هو" ئی که دروديوار خانقاه را به لرزه می آورد، مجال تفکر و تاملی برای کسی باقی نگذاشته بود.
خليفه شيخ، بجای پير طريقت نماز بامدادی را برگزار کرد و در تعقيب نماز بخلاف شيوه معهود شيخ که دعائی می خواند و ذکری می گرفت و صوفيان را مرخص می کرد تا در شهر بپلکند و با کشکول های پر به خانقاه باز گردند، خليفه دو زانو بر تخته پوست ارشاد قرار گرفت و جماعت صوفيان را امر به نشستن و سکوت کرد. سپس به ايراد خطبه غرائی پرداخت بدين مضمون که: حرمت هر زيارتگاهی با متوليان است و حيثيت و اعتبار خانقاه بسته به خلوص عقيدت و ايمان بی چون و چرای درويشان. آنگاه اشارتی کرد به اهميتی که خانقاه شيخ صنعان در روزهای اخير بدست آورده است و چشم و توجه و نظر حرمت همه مردم ولايت را به خود جلب کرده است. و تاکيدی فرموده در اين نکته که اين اهميت و حرمت محصول مستقيم مقام ملکوتی و معنوی حضرت شيخ است که مستقيما با درگاه احديت رابطه دارد و هرچه بگويد الهام غيبی است و هرچه بکند تقدير لاريبی. اين وظيفه طريقتی صوفيان است که در برابر فرمان پير نه تنها لب به چون و چرا نگشايند، بلکه اندک ترديدی هم ولو برای لحظه ای کوتاه در خاطر راه ندهند، که اگر جز اين کنند، دنيا و آخرت را يکجا باخته اند و آتش غضب الهی دامنگير جانشان خواهد شد و از فراز پل باريک صراط يکسره به درکات جهنم سقوط خواهند کرد و سر و کارشان با مالک عذاب و اژدهای هفتاد سر و آتش سوزان خواهد بود.
در تائيد اين هشدار، به شرح مفصلی پرداخت، از رفتار رذيلانه و اطاعت آميز صوفيان سلف در حضور پيران خانقاه و شواهد بسياری آورد از روزگار سياه مريدان ناپخته ايمانی که در کار مشايخ و اولياء الله ترديد کرده بودند و خشم الهی بر خرمن جانشان زده و بلافاصله به خوک و خنزير مسخشان کرده بود.
سپس عنان سخن را به شرح زندگی مشايخی گرداند که به مرحله فنا رسده و در حق مستهلک شده اند و اغلب برای امتحان ايمان مريدان به اعمالی مبادرت ورزيده اند که ظاهرا خلاف عرف و شرع و عقل می نموده است، اما همه آن خوارق اعمال مبتنی بر حکمتی بوده است. در تاييد اين مقوله نيز شواهد بسياری از مشايخ نامور گذشته نقل کرد که جای ترديدی باقی نماند، به زندگی پيری اشارت کرد که نخستين بار بانگ " اناالحق" سر داده بود، از سخنان شيخی گفت که با دعوی " سبحان ما اعظم شاني" کوته نظران را به اعجاب آورده بود، از حالات بزرگانی مثال آورد که در يکشب خدمت چهل دختر باکره رسيده بودند، و با ذکر اين نمونه ها بدين نتيجه گيری پرداخت که " حضرت شيخ ما به آخرين پله معراج تصوف قدم نهاده و سراپا " او" شده است و نشانی از عوارض جسمانی و هوای نفسانی در وجود شريفش باقی نمانده است.ولی عهد و حق مجسم است، خوش به سعادت صوفيان وارسته ای که در انجام اوامرش بر يکديگر سبقت گيرند و در اجرای فرمانش- هرچه باشد وگرچه علی الظاهر خلاف مسلم شريعت و طريقت- لحظه ای ترديد و تامل روا ندارند. ای جماعت اهل حق و طريقت، اينک درهای بهشت گشاده است و جام های شراب کوثر آماده، حور و غلمان در اشتياق شما اهل عرفان آغوش باز کرده اند... بشتابيد که چونين موقعيت و سعادتی هر هزار سال يک بار نصيب ابنای بشر می شود، و خوشا بسعادت شما فقيران که شاهد اين روزگار فرخنده ايد..."
ذکر" ياهو، يا من لاهوالاهو"ی قلندران بر خطابه غرای خليفه نقطه پايان نهاد و " هو، هو" ی جماعت انبوه صوفيان سقف خانقاه را به لرزه آورد. انبوه درويشان گرداگرد حرمسرای شيخ حلقه زدند و پا کوبان و کف ريزان، ذکر "هو، هو" گفتند.
زن، که از اين صداهای ناهنجار به جان آمده بود، از تختش فرود آمد، سرپائی بر پيکر درهم پيچيده و گلوله شده شيخ زد. چشمان تا صبحدم نخفته پيرمرد با هول و هراس گشوده گشت. معشوق را بالای سر خود ديد. با شتاب خود را جمع و جور کرد. زن لوند ابريق آب را از گوشه اطاق برداشت و بر فرق شيخ سرازير کرد و با قيمانده خواب را از سرش پراند، و با لحن تمسخر آلودی ملامتش کرد که چرا سحر بيدار نشده است و نمازش را نخوانده است.
ملامت زن و از همه بالاتر حرکت جسارت آميزی که با پاشيدن آب انجام داده بود، بار ديگر شيخ را خشمگين کرد، اما يک نگاه لوندانه زن خشمش را فرو نشاند و زبانش را فرو بست.
لعبت افسونگر، قول و قرار دوشينه را به ياد شيخ آورد که بايد از محيط وحشت انگيز و نامانوس خانقاه به قصر پرشکوه مسيو منتقلش کند. شيخ دست اطاعت بر ديده نهاد و از جا برخاست و بطرف در اطاق رفت. بمحض گشودن در، با قيافه متبسم خليفه خانقاه روبرو شد و در پشت سر او به فاصله چند قدم جماعت چهارنفری قلندران را ديد که به انتظار ايستاده اند. از پشت ديوارهای ضخيم حرمسرا صدای "هوهو" ی صوفيان به فلک می رسيد. شيخ با اشارتی قلندران را به اطاق خواند. خليفه و قلندران داخل شدند و با ادب هميشگی دست شيخ را بوسيدند و در حضورش دو زانو بر زمين نشستند.
زن که از قيافه نادلنشين و نگاههای هيز قلندران نفرت داشت به بهانه ای از اطاق بيرون رفت و شيخ و حواريون را تنها گذاشت.
 

 

 

قسمت چهارم


با عرض شرمندگی به پيشگاه خوانندگان نکته سنجی که شبهای سرد و سياه زمستان را وقف شنيدن افسانه های گذشتگان کرده اند، و با تقديم تشکر به محضر دوستان کنايه دانی که اشتياق خود را با اشارات گوناگون به خواندن دنباله اين داستان ابراز فرموده اند، از تاخير ناخواسته که در نقل بقيه سرگذشت شيخ صنعان پيش آمد عذرخواهی می کنم.
مسافرتم به هندوستان- که لبيک اشتياق و اجابتی بود به دعوت " انجمن استادان فارسی دانشگاههای هند-" برای کسب فيض از محضر پرشوق و برکت خيز استادان پارسی گوی هندي- طولانی شد و مايه بخش اين تاخير، يقين دارم خوانندگان بزرگوار نگين که دلبستگان ادبيات گرانمايه فارسی و عاشقان تمدن و فرهنگ ايرانند، عذر تقصيرم را به فيض اين سفر مقدس خواهند پذيرفت.
اما سرگذشت تامل طلب و عبرت آميز شيخ صنعان- به نقل از مرحوم آسيد مصطفی – بدين جا رسيده بود که:
شيخ صنعان " مسيو"ی کافرکيش را منکوب و قصرش را تصرف کرد و دل به جمال بی مثال همسرش " قدرت خانم" بست، و زن زيبای بلهوس دست شيخ را به خون بيگناهان آلوده ساخت و بی آنکه تسليمش گردد بازيچه کودکان کويش کرد. شيخ به اغوای قلندران خانقاهی، زن را که به دست بازرگانان محترم شهر سپرده بود، به خانقاه آورد، و قلندران که در وصال زن طمع ها بسته بودند، بر آتش عشق شيخ دامن زدند. در اين ميان صوفيان ساده دل که از فتنه های درون پرده بی خبر بودند، روز و شب گرد خانقاه شيخ طواف می کردند و ذکر " ياهو، يا من لاهوالاهو" می گرفتند، و مردم شهر که عشق پيرانه سر شيخ به شک و ترديد شان کشانده بود حيرت زده بودند.
اما زن هوسباز با مشاهده عشق جنون آميز شيخ، از او خواست که از خانقاه فلاکت زده به قصر " مسيو" منتقلش کند و به زندگی متجمل و متنعم پيش بازش گرداند. شيخ که عنان اختيار در کف عشق داده بود خواهش معشوقه را پذيرفت و جماعت قلندران را فراخواند تا در زمينه انتقال زن از خانقاه به کاخ مسيو با آنان به رايزنی پردازد:

شيخ نگران از مخالفت قلندران شروع به مقدمه چينی کرد که:
" اين ضعيفه مخدره محجوبه عفيفه که به برکت دم درويشان و صفای نيت ايشان از چنگ کافر خدانشناس از سگ نجس تری چون مسيو نجات يافته است بعلت زجرهائی که در ايام اسارت ديده و ستم هائی که از دست کسان آن کافر ملعون کشيده است، مزاجی نامعتدل دارد. ظاهرا به تجملات فساد انگيز زندگی گذشته عادت کرده است و ترک ناگهانی عادت موجب مرض و ملامت است. حال و هوای خانقاه به مزاجش سازگار نيست. از ديشب به الحاح و التماس افتاده و ارواح طيبه پيران خانقاه را بشفاعت آورده است که او را بخانه و کاشانه معتادش بازگردانيم.
شما قلندران صافی اعتقاد خانقاه بهتر از ديگران می دانيد که من شخصا از هر تحمل و راحتی بيزارم. چند صباح مختصری که از عمرم باقی مانده است بايد صرف خدمت خانقاه عزيز شود، اما رعايت جانب اين عيال عورتينه هم واجب است، وانگهی من بشدت نگرانم که مبادا مسيوی خبيث ملعون از کفار کمک بگيرد و برای ربودن عيال پاشکسته من به خانقاه شبيخون بزند، حياط و ساختمان خانقاه هم که قفل و بست حسابی ندارد و اصلا برای جنگ و دفاع ساخته نشده است. با توجه به مراتب بالا چاره ای نداريم جز آنکه مخدره عفيفه را به قصر مسيو منتقل کنيم و عده ای از ميان جوانان شهر به پاسداری او بگماريم.
و من خود روزها را در خانقاه به ارشاد خلايق و دستگيری فقرا بپردازم و شبها به قصر بروم و از اين مخدره مجلله محترمه نگهداری کنم."
سپس رويش را به خليفه خانقاه کرد و از او خواست که در غيابش حلقات ذکر شبانه را سرپرستی کند و هرچه زودتر ترتيب انتقال زن را از خانقاه به قصر بدهد.
قلندران که عمری در حسرت زندگی پرناز ونعمت آه سرد از جگر کشيده بودند حيرت زده و نگران از پيشنهاد شيخ، به زمزمه و قروقر پرداختند و سرانجام فروسعلی شاه صدايش را بلند کرد که:
- حضرت شيخ بسلامت باشد، هيچ نيازی به پاسداری جوانان شهری نيست. اصلا مشتی جوان عزب را به نگهبانی زن زيبائی گماشتن خلاف عقل سليم است، از اين بالاتر مگر جوانان شهری بودند که قصر مسيو را تصرف کردند و بنای ظلمش را درهم ريختند؟ در اين جهاد مقدس غير از ما قلندران از جان گذشته و صوفيان بخت برگشته کسی شرکت نداشت. مخدره مسلمه عفيفه را ما از چنگ کافر نجات دهيم و ثواب نگهداريش نصيب ديگران شود؟ مگر بيل به کمر ما قلندران خورده که نتوانيم از ناموس شيخ و عروس خانقاهمان نگهداری کنيم. ما از خانقاه به قصر موسيو کوچ می کنيم و بجان و دل از مخدره منوره محافظت می نمائيم.
پيشنهاد فردوسعلی شاه را جماعت قلندران با " هوحق" ممتدی تائيد کردند، اما سگرمه های شيخ درهم رفت که:
- رها کردن خانقاه به هيچ وجه مصلحت نيست، وانگهی قلندر را برای پاسداری قصر نساخته اند، و از اين بالاتر بايد مواظب حرف مردم بود. دهان خلايق چاک و بست درستی ندارد، می نشينند و مضمون کوک می کنند که همه هارت و هورتهای شيخ و دم و دستگاه خانقاه و تبليغات طريقتی اش برا ی اين بود که قصر موسيو را غارت و عيالش را تصرف کند. نه، آمدن شما عزيزان به قصر موسيو به مصلحت خانقاه نيست.
کاذبعلی شاه که در روزهای اخير و با شنيدن بوی کباب به جمع مريدان شيخ پيوسته و يک شبه ره صدساله رفته بود و خود را نخود هر آشی می کرد و بيش از همه صوفيان و قلندران سنگ درويشی به سينه می زد، با حرکاتی بوزينه وار پيش آمد، بخاک افتاد و دامان قبای شيخ صنعان را گرفت که:
- خدا سايه بلند پايه شيخ بزرگوار و قطب عالم امکان را از سر ما قلندران کم و کوتاه نفرمايد، حضرت شيخ گويا از حيله گری های مسيوی کافرکيش بی خبرند، اجازه می خواهم بعرض مبارکشان برسانم که غلام خانه زاد بحکم علاقه ای که بوجود مبارک دارد، ايادی و نوچه های خود را در سرتاسر جهان بسيج کرده است که همت کنند و بسراغ رمال ها و فالگيران ديارشان روند و با کمک رمل و اسطرلاب محل اختفای مسيو را پيدا کنند و به غلام خانه زاد خبر دهند تا هر چه زودتر شر وجود منحوس او را از جان مبارک شيخ دور گردانم. تا رسيدن خبر و پيدا شدن آثار مسيوی کافر وظيفه ما جان نثاران و قلندران است که لحظه ای از حراست وجود مقدس پيشوای عالی قدرمان غفلت نکنيم، حفظ وجود مبارک شيخ مقدم بر مصالح خانقاه است، هزاران خانقاه فدای يک تار موی سبيل مبارک قطب اعظم!
قلندران کهنه کار که شاهد زبان بازی ها و خود شيرينی های کاذبعلی شاه بودند، دو احساس متناقض داشتند: از استدلال قلندر کذاب خوششان آمده بود، چه همه سخنانش در تاييد نظر آنان بود، اما از شخص او نفرت داشتند و او را هزاران درجه حقه باز تر و شيادتر از خود می شناختند و نگران بودند که سرانجام دل بی شيله پيله شيخ را تصرف کند و سر ديگران را از نمد غنيمت بی کلاه نصيب بگذارد. بدلالت همين احساس متناقض بود که خليفه خانقاه بسخن آمد و ضمن تاييد مخاطرات وجود مسيو با زهرخندی طنز آميز بجان قلندر کذاب افتاد که:
- گل مولا! خانقاه رسم و راهی دارد. در اينجا سنت پيشينيان در حکم قانون است. به فحوای آيه شريفه " السابقون اولئک المقربون" جوانان بايد حرمت پيران نگهدارند و تازه از راه رسيدگان حق ندارند خود را صاحب مسند خانقاه معرفی کنند. از اين مهم تر لاف وگزاف در مسائل دنيوی شيوه اهل فقر و درويشی نيست.
کاذبعلی شاه خود را برای جوابگوئی خليفه آماده کرده بود که شيخ صنعان با خشم و تغيير به مناقشه آنان پايان داد که:
- بس است، با هم جروبحث نکنيد! حرمت خانقاه را نگهداريد. اگر دری به تخته خورده است و به نان و نوائی رسيده ايد از برکت اين خانقاه است.
سپس با تشدد خطاب به کاذبعلی شاه گفت:
- تو هم پسر جان جلو زبانت را نگهدار. خيلی جلو مرو که عقب می مانی، ديروز هم فضولانه خود را نايب من معرفی کرده بودی و من ناچار شدم در حضور خلايق اعلام کنم که نه نايبی داری و نه قيمی می خواهم و نه به محرم اسرار و سخنگوی نياز دارم. بس است خفقان بگير!
کاذبعلی شاه که در هيچ موردی خود را از تک و تا و دو نمی انداخت با کمال وقاحت تعظيمی کرد که:
- خداوند اين عنايت خاص حضرت قطب اعظم را بر سر جان نثار خانه زاد هميشه مستدام بدارد.
شيخ بی اعتنا بعبارت تملق آميز او سخن خود را خطاب به قلندران ادامه داد:
- البته دفع شر مسيو کار لازمی است، اما بعيد می دانم آن بيچاره قدرتی و رمقی داشته باشد، وانگهی اگر شما قلندران به قصر مسيو بيائيد تصدی خانقاه و رسيدگی به حاجات صوفيان را به که بسپارم. خير، مصلحت نيست خانقاه را تنها بگذاريم، علی الخصوص که شيخ کنعان در کمين نشسته است.
با شنيدن سخنان سرد شيخ، قلندران مشتاق نگاه ياس آميزی با يکديگر مبادله کردند و سرانجام خليفه خانقاه با لحنی آميخته از تهديد و التماس به سخن آمد که:
- حضرت شيخ بايد بخاطر داشته باشند که ديگر آن سجاده نشين گمنام گوشه خانقاه نيستند. امروزه بحمدالله و به برکت خانقاه، وجود گرامی حضرتشان انگشت نمای خاص و عام شده است. صاحب اختيار مطلق شهر هستند و از اين مهم تر بايد همتشان را صرف تصرف شهرهای ديگر فرمايند تا بتوانيم در فاصله زمانی کوتاه تبرزين و کشکول درويشی را بر دروازه شهرهای ديگر بياويزيم. دريغ است اکنون که پس از سالها تحمل فقر و دربدری، صوفيان تکانی خورده اند و خودی نموده اند بدين مختصر قناعت شود. عليهذا وجود عزيز حضرت شيخ فرمانروای بالقوه بسط زمين است و با اين شرايط و عظمت کم نيستند مدعيان و کفاری که همه نيرويشان را صرف امحاء آثار وجود مبارک کنند. در اين صورت چاره ای جز اين نيست که حواريون و محرمان خانقاه وجب بوجب سايه صفت در پی شيخ باشند و وجود مقدسش را از گزند هر بليه ای محافظت نمايند.
شيخ صنعان با شنيدن استدلال های خليفه و آينده غرورانگيزی که سخنان او پيش چشمش گسترد بوجد آمده دستی به سبيل های انبوه خود کشيد و سينه ای صاف کرد و آماده سخن گفتن شد که قلندر پيری از گوشه مجلس برخاست و بانگ زد که :
- قلندران محض خدا بس کنيد. با همه پلاس با خودتان هم پلاس؟ کدام شهر را می خواهيد تصرف کنيد، گمانم رفقا چرس و بنگ زيادی مصرف کرده اند و حرفهای پرت و پلا می زنند مردم شهرهای دور و برما همه اهل شريعت اند نه طريقت. با هرچه صوفی و درويش است از بيخ و بن مخالفند. اصلا ما درويشان را اهل اسلام نمی دانند که بحرفمان توجه کنند. محض خدا، برای حفظ حرمت خانقاه، برای بقای آئين طريقت و درويشی دست از اين گنده گوئی ها برداريد. دری به تخته خورد و حوادث متعددی با هم مقارن شد و مردم شهری از ستمکاری مسيو به تنگ آمدند و کار ما گرفت و از برکت اسم خانقاه و خوشباوری مردم به شهرت و نوائی رسيديم. ديگر قضيه را اين همه طول و تفصيل ندهيد. پول و پله فراوانی مولا رسانده است بخوريد و خوش باشيد و رجز خوانی نکنيد. شما هم حضرت شيخ اگر از اين پير مريدتان می شنويد به خانقاه خودتان برگرديد و بر مسند ارشاد بنشينيد و اين زن سليطه پتياره را هم بدست کسانش بسپاريد و خانقاه و صوفيان و خودتان را هم بدنام خاص و عام نکنيد. همان فرمان کشتاری که چند روز پيش صادر فرموديد بس است، کاری نکنيد که مردم شهر به تنگ آيند و دروپيکر خانقاه را بر فرق همه ما خراب کنند.
مگر مردم اين شهر را نمی شناسيد، فريب هلهله و ولوله بچه ها را نخوريد. تصميم آخر را هميشه جماعت متفکر و خاموش می گيرند. موفقيت دو روزه مست و گيجتان نکند. مردمی که مسيوی کافر کيش را با آن کبکبه و دم و دستگاهش دربدر کردند، وقتی که به نقشه های قلندران پی بردند، تارومارمان خواهند کرد.
نگاه به معدودی صوفيان دوروبرتان نکنيد. استقبالی که عده ای طرار و کلاش در روزهای اخير از خانقاه کرده اند فريبتان ندهد، اينان همان جماعت فرصت طلبی هستند که تا چند روز پيش زير علم مسيو سينه می زدند و مجيزش را می گفتند. به هائی می آيند و به هوئی ميروند. نگهداری قصر درندشت مسيو کارمن و شما نيست. خرابش می کنيد و خودتان را به دردسر می اندازيد. درست است که مردم رند و تجربت آموخته شهر همه دوستدار تصوف و اهل صفايند. اما يادتان باشد که در نظر آنان بين تصوف و خانقاه فرق بسيار است، خاطره خوشی از ترکتازی قلندران ندارند و بسادگی زير بار ما نمی روند، و اگر هم برای مصلحت روزگار چند روزی به ما بدلگامان سواری دادند، سرفرصت چنان بر زمينمان خواهند کوفت که ربمان را ياد کنيم."
قلندر پير همراه ادای جمله آخری از جايش برخاست، کشکولش را به دوش افکند و تبرزينش را زير بغل گرفت و در حالی که با لحن خسته و سوزناکی می خواند " نرود ميخ آهنی در سنگ" از شورای قلندران بيرون رفت.
اعتراض نامنتظر قلندر پير بحدی برای قلندران بی سابقه بود که در لحظات اول متوجه خروج پير قلندر نشدند و برای هميشه اين تاسف در دلشان باقی ماند که چرا فی المجلس کار او را نساخته اند.
 


ادامه دارد

 

««« قسمت قبلی

  قسمت بعدی »»»

 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ۸۱ ‏‏‏‏ • آذر ۱۳۸۳‏‎ • دسامیر ۲۰۰۴

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت