بازگشت به صفحه اول

ميهن شماره ۸۰  •  آبان ۱۳۸۳‏‎ • اکتبر-نوامبر ۲۰۰۴

بازگشت به صفحه اول

 

 

 

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

 

download

متن کامل شيخ صنعان:

فرمت ورد

فرمت پ د اف

در همين زمينه

 

ويژه‌نامه قتل‌های زنجيره‌ای

نامه ی سعيدی سيرجانی به آقای خامنه ‏ای پيش از دستگيری

 

سالگرد فاجعه نزديک می شود
نگذاريم فاجعه قتل های زنجيره ای فراموش شود

سالگرد جنايت هولناک " قتل های زنجيره اي" قتل نويسندگان و روشنفکران به دست آدم کشان ولايت فقيه نزديک است. تا روزی که همه آمران و عاملان اين قتل ها و جنايات مشابه آن در پيشگاه عدالت محاکمه نشده و به سزای اعمال ضد بشری خود نرسيده اند، نبايد آرام گرفت و يا اجازه داد که اين فجايع فراموش شوند. از امروز به مدت دو ماه در هر شماره از اين فجايع ياد خواهيم کرد. و ياد قربانيان را با انتشار آثارشان گرامی می داريم. در همين راستا قصه " شيخ صنعان" نوشته سعيدی سيرجانی قصه ای که در آن قدرت پرستی خمينی و شاگردان او را به طنزی گزنده به نقد کشيده را بتدريج به چاپ می رسانيم. اين همان قصه ای است که بالاخره موجب قتل سعيدی سيرجانی در زندان رژيم شد.
 

شيخ صنعان ادامه(قسمت چهارم)

سعيدی سيرجانی

 

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

 

شيخ صنعان قدمی جلوتر رفت و چون عروس را همچنان ناز آلود و بی اعتنا ديد، سرفه ديگری سر داد که شايد زن حيا کند و پيش پای شيخ بلند شود و مطابق معمول دست آقا را ببوسد. اما عليامخدره نه پايش را جمع کرد و نه حرکتی به خود داد و نه حتی نگاهی به طرف شيخ افکند.
شيخ قدم دوم را برداشت و سرفه دوم را در فضای حجله خانه پراکند. اما زن گوئی در حالت خلسه فرو رفته بود و توجهی به ورود شيخ نداشت. شيخ با سومين قدم به نزديکی تخت رسيد و برای نخستين بار غرور شيخانه خود را زيرپای نياز غريزی افکند و درهم شکست و با لحن اشتياق آميزی سلام داد. اما زن همچنان سرد و بی اعتنا نگاهش را به زاويه ای از اطاق دوخته بود.
شيخ لرزشی در زانوان خود احساس کرد، صدای ضربان قلب سودازده خود را شنيد. لرزان لرزان پيشتر آمد و کنار تخت زن زانو زد و گوشه توری زيبائی که نيمه اندام زن را پوشانده بود با انگشتان مرتعش خود لمس کرد. زن همچنان مجسمه سرد و زيبائی بی حرکت ماند. شيخ که توقع اين همه خواری و بی اعتنائی نداشت، سرش را به طرف صورت زن برد و در گوش او زمزمه کرد:
" عزيزم!". ناگهان مجسمه زيبا به حرکت آمد. با کف پای خود چنان بر سينه شيخ کوفت که پيرمرد به گوشه اطاق پرتاب شد و تاج درويشی از سرش افتاد و پيشانيش به درگاه اطاق خورد و شکست و خون جاری شد.
پيرمرد توهين ناشنيده، خواری ناکشيده، با گوشه قبا پيشانی خون آلود خود را پاک کرد، از زمين برخاست و اين بار با فاصله ای بيشتر در برابر تخت زن زانو زد. همه شکوه شيخی از رفتارش و غرور کبريائی از وجناتش پريده بود. با تضرعی عاشقانه و چشمی گريان از معشوقه سنگدل و بی ادب تقاضای ترحم کرد.
زن به علامت نفرت روی خود را گرداند. شيخ با سر زانو به گوشه ديگر اطاق خزيد تا در معرض نگاه او قرار گيرد شايد دلش را به رحم آرد. اين ناز خشم آلود سنگدلانه و نياز عاشقانه چند بار تکرار شد، و سرانجام زن زيبا که حوصله اش از التماس های شيخ بسر آمده بود لب به عتاب گشود که:
- پيرمرد! از جان من چه می خواهی؟
و شيخ با لحنی که ديگر فروغی از وقار خانقاهی خود نداشت در جوابش ناليد که:
- عزيزم! اگر می دانستی برای نجات تو چه رنجها کشيدم و چه جانفشانيها کردم با من...
زن کلامش را بريد که:
- برای نجات من؟ مگر من زندانی بودم که نجاتم دهي؟ مگر گرفتار بودم که برايم فداکاری کنی؟
شيخ که از اين سوال پرخاش آميز زن يکه خورده بود، با لحنی ملايم تر و قيافه ای حق بجانب تر جواب داد:
- آری عزيزم، همه صوفيان خانقاه و همه مردم شهر ميدانند که مسيوی کافر خدانشناس، تو دختر عفيفه مسلمان زاده را به عنف و جبر به عقد خويش درآورده بود و...
- چه می گوئی پيرمرد، مگر عقل از کله ات پريده است، دختر عفيفه مسلمه مسلمان زاده کيست؟
- تو عزيز دلم!
- کی همچو حرفی زده است؟ کی ادعا کرده است که من مسلمان و مسلمان زاده ام؟
- همه قلندران خانقاه، همه صوفيان خانقاه.
- غلط کردند! من اصلا دين و مذهبی نمی شناسم، تا چه رسد به اينکه مسلمان و مسلمان زاده باشم. وانگهی گرفتم که مسلمان بودم و گرفتار دست به قول تو کافر خدانشناسی شده بودم، زندگی من چه ربطی به کار تو داشت؟ اصلا تو و قلندران خانقاهت در اين ميان چه کاره بوديد؟
لحن ملايم شيخ يک باره به خشونت گرائيد و غيرت مذهبی در تاروپود وجودش پنجه افکند، اجرای وظيفه شرعی شور عاشقی را از خاطرش برد و نهيب زد:
- زن! چه می گوئي؟ اين وظيفه طريقتی و شريعتی من است که قطب مسلم زمانم و خليفه باستحقاق و بی رقيب خاتم پيغمبران، چگونه می توانستم زنده باشم و بر تخته پوست شيخی و رهبری نشسته باشم و ببينم که زن مسلمه ای را کافری به اسيری برده باشد و برای نجات او خلق را نشورانم و جانش را نجات ندهم؟ مگر نشنيده ای که خواجه عالم صل الله عليه و سلم فرمود " من اصبح ولهم يهتم با مور مسلمين ليس..."
زن که نهيب شيخ جاخورده و لحظه ای دست و پای خود را گم کرده بود به خود آمد و در برابر مردی که با محفوظات خانقاهی به جنگش آمده بود به حربه خداداده خويش متوسل گشت و با عشوه ای ايمان سوز و غمزه ای وسوسه انگيز خطابه شيخ را بريد که:
- به! محض خدا عربی بلغور مکن که من فارسی را هم به زور می فهمم، مثل اينکه فرموديد نجات مرا وظيفه دينی خود می دانيد، درست است؟ درست شنيدم.
- البته، جای اندک شائبه شک و ريبی نيست
- پس مرا برای خدا نجات داده ايد؟ بله؟
- مسلم است، بی ادنی شائبه ای از شوائب اغراض نفسانيه و شهوات شيطانيه.
- محض خدا اينقدر " نيه" به نافم نبند و زبان خانقاهی را بگذار برای صوفيان و قلندران خانقاهت. خوب، اگر مرا محض خدا نجات داده ای و از اين اقدام قصد ثواب آخرتی داشته ای، پس بگو ببينم بنده اينجا چه کار می کنم؟ چرا مرا تحويل خويشان و کسانم ندادی. چرا اين چند روزه با هزار دوزوکلک خواب و آسايش را بر من حرام کرده ای. از اينها بالاتر چرا مرا به حجله خانه کشانده ای بی آنکه "بله" ای از زبان من شنيده باشي؟
زبان شيخ به تته پته افتاد و لحن غرورآميز و طلبکارانه اش به ناله استرحام بدل گشت که:
- عزيز دلم، شهر پر از کفار است، همه در کمين ربودن تو نشسته اند. اگر سايه من بر سرت نباشد خدا می داند چه به روزگارت خواهند آورد. خدا شاهد است که من جز نگهداری و نجات تو قصدی و غرضی ندارم.
- شيخ نازنين دست از ريا بردار. صاف و پوست کنده بگو عاشقم شده ای و با همه وجودت مرا می خواهی.
عرق سردی بر پيشانی شيخ نشست و از لابلای شيارهای افقی و عمودی ناصيه اش دويدن گرفت و در انبوه محاسنش گم شد.
قدمی به تخت نزديکتر شد و در برابر زن زانو زد و با آهنگی لبريز از صداقت و صفا اعتراف کرد که:
- عاشقت شده ام، ترا با همه وجودم می خواهم و در راه رسيدن به تو از جان خودم هم مضايقه ندارم!
- جانت بسلامت باشد. من جان ترا نمی خواهم، اما رسيدن به وصالم شرايطی دارد. اگر می خواهی اسما زن تو باشم و رسما آزاد، همين مقدماتی که چيده ای کافيست، منتها حق نداری قدم به اطاق من بگذاری و دست به اندام من بزنی. اما اگر مرا می خواهی و ميل داری در آغوش گرم و نرمم رنج های گذشته و حسرتهای جوانی را فراموش کنی چاره ای نداری جز اينکه...
- بگو! بلايت به جانم! سر چه قابل که نثار قدم دوست شود.
- سرت سلامت، تعارف را بگذار کنار. اولش يادت باشد که من دين و ايمان درستی ندارم. اصلا پای بند هيچ ملت و مذهبی نيستم. بنابراين حق نداری مقام شيخی و رهبريت را به رخم بکشی. شيخ و رهبر باش برای صوفيان " هوهوزن" و قلندران تبرزين بر دوش خانقاهت. وقتی که نزد من می آئی بايد به صورت يک آدميزاد معمولی باشی بی هيچ ادعائی و غروری.
دل شيخ از اين پيشنهاد به درد آمد. سالهای گذشته سينماوار از پيش چشم خيالش رژه رفتند. رنج های جوانی و خدمت پيران و آداب درويشی و ذکرهای نيمشبی و نمازهای سحرگاهی به يادش آمد. به خاطر آورد که تخته پوست شيخی را به آسانی بدست نياورده است. جلب عنايت شيخ پيشين و غلبه بر حريفان و کنار زدن رقيبان با چه دشواری هائی همراه بوده است. نيت کرد که برخيزد و پای تقوی بر فرق اين عشق رسوا نهد و مقامات زهد صد ساله را فدای عشق و هوس نکند، اما، سنگينی نامعهودی در وجود خود احساس کرد. دريافت که نمی تواند وسوسه زيبائی زن دامن جانش را گرفته بود و براحتی از دست نمی گذاشت. سرانجام تسليم هوس شد و در برابر چشمان نافذ و ايمان کش زن، تعهد کرد که به ميل دل او رفتار کند.
زن فتان که نخستين حمله خود را با پيروزی نامنتظری همراه ديد بر جسارت افزود که:
- از اينها گذشته من زنی هستم نازپرورده تنعم... نه در خانه پدرم سختی کشيده ام و نه در خانه شوهر. فضای محقر خانقاه، با حجره های مختصر و توسری خورده اش جای من نيست...
در اين اثنا هياهوئی از فضای خانقاه شنيده شد. زن سکوت کرد و شيخ که با همه وجودش محو تماشای جمال و مستمع سراپا دقت سخنان زن بود، به خود آمد و با حرکتی چابکانه از جا جست و به طرف در اطاق رفت تا از علت هياهو جويا شود. صدای داد و فرياد هرلحظه بيشتر می شد و در انبوه صداها جمله های بريده ای به گوش حجله نشينان زفاف خورد که: " به چه حقی او را به حجله برده است... مگر اينجا شهر هرت است... پيرمرد صدساله خجالت نمی کشد. نميگذاريم، خاک خانقاه را به توبره می کشيم. کشکول هايتان را بر فرقتان می شکنيم..." و در ميان هريک از اين عبارات شعارگونه جسارت آميز همهمه صوفيان به گوش می رسيد که ظاهرا را ه را بر مهاجمان بسته بودند و يکصدا با نغمه " هوهو، ياهو يا من لاهوالاهو" می خواستند به فريادهای مدعيان غلبه کنند.
شيخ به درحجله نزديک شد. پرده را به کناری زد، قفل " شب بند" در را گشود و خواست در را باز کند و به حياط خانقاه رود که به ياد اندام نيمه عريان زن افتاد. خون غيرت در شقيقه هايش دويدن گرفت. به طرف زن برگشت. شمدی را که پائين تخت افتاده بود برداشت و با احتياط به طرف تخت رفت که اندام مخدره عفيفه را بپوشاند. اما زن با يک حرکت دست شمد را به کناری پرت کرد و پرخاش کنان نهيب زد که:
- مگر قرار نشد غرور و غيرتت را بيرون در بگذاری و نزد من بيائی. من اهل حجاب و روسری و توسری نيستم. من آزاده به دنيا آمده ام و می خواهم آزاد زندگی کنم.
در اين فاصله بانگ هياهوی مهاجمان بيشتر شد. جماعت به حجله خانه رسيده و با مشت های پياپی بر در می کوبيدند. شيخ سراسيمه و غضب آلود به طرف در اطاق دويد. در گشوده گشت و در آستانه آن جوان بلند بالائی نمودار شد. دو سه نفر ديگر هم در حياط خانقاه با صوفيان گلاويز بودند:
شيخ با خشم پلنگی که شکارش را ربوده باشند به طرف جوان متجاوز حمله کرد. با يک نهيب امواج هياهو را درهم شکست. سکوت رعب انگيزی بر فضای خانقاه مستولی شد، اما لحظه ای بيش نپائيد. جوان متجاوز روياروی شيخ قرار گرفت که:
- به حکم چه قانونی دختر ما را ربوده ای و به حجله گاه برده ای.
پيرمردی از مهاجمان فرياد زد:
- ايهاالناس، از اين شيخ بپرسيد از جان دختر ما چه می خواهد؟
مردم شهر که به تماشا آمده بودند، بعضی حيرت زده صحنه کشمکش را می نگريستند، گروهی از اهانتی که بر شيخ رفته بود اشک اندوه بر مژگان داشتند، معدودی هم با مهاجمان همدردی می کردند، نه به شجاعت و جسارت آنان بلکه با زمزمه هائی که در آغاز بسختی شنيده می شد و اندک اندک اوج می گرفت، و از همين جماعت تماشاچی عبارتی به گوش شيخ خورد که:
- ظاهرا جوش و خروش شيخ و فداکاری های ما مردم از همه جا بی خبر نتيجه خوبی نداده است بجای آنکه دختر بی گناه را از آغوش کافری نجات دهيم و به خانواده اش بسپاريم به چنگ قلندران شهوت پرست خانقاهی سپرده ايم.
شيخ هوا را پس ديد. اگر بيش از اين تحمل کند و خاموش ماند، بر جسارت مدعيان و ترديد صوفيان و انکار شهريان افزوده خواهد گشت و چه بسا به طرف حجله گاه هجوم برند و طعمه ناب ناچشيده را از چنگ هوسش بربايند. پرده خون آلود غضب چشمان حيرت زده اش را فرا گرفت. با يک جهش خود را به سکوی وسط خانقاه رساند. قلندران تبرزين بر دوش دورادورش را گرفتند. عمله سماع " شاخ نفير" ها را از توبره بر گردن افکنده بيرون کشيدند و با همه نيرو در آنها دميدند. صدای طبل و نفير فضای خانقاه را فرا گرفت شيخ در لحظه ای مناسب، شبکلاه درويشی را از سر برداشت و انبوه گيسوان سفيد خود را بر دوش ريخت، با يک فرياد " هوهو، يا هو" صوفيان و قلندران را بخروش آورد، مردم حيرت زده شهر هم بی آنکه در جمع مريدان شيخ باشند، همصدای صوفيان به ذکر" ياهو" پرداختند و بانگ اعتراض مهاجمان در همهمه ذکر جلی گم شد. گيسوان بر دوش رها شده و قيافه ملکوتی شيخ و از همه بالاتر اشک بر محاسن غلطيده اش دل جماعت را به جوش و هيجان آورد و منکرانی که تا لحظه ای پيش در کار شيخ به چون و چرا پرداخته و با مهاجمان همصدا بودند، يکباره خود را فدائی شيخ يافتند.
در اين هنگام با اشارات دست شيخ، سکوتی صحنه خانقاه را فرا گرفت و در پی آن شيخ با صدای رسائی جمعيت را مخاطب قرار داد که:
- ای ياران طريقت و هواداران حقيقت! ای مردان غيور و ناموس پرستی که مخدره عفيفه مسلمه محترمه ای را از چنگ کافر ملعون خدانشناس نجات داديد، چرا انتقام ناموس برباد رفته اين زن را از خويشان و کسانش نمی گيريد، مگر اينان نبودند که دختر خود را تسليم مسيوی کافر کردند، اگر همان روز به حساب اين کفار خارج از اسلام رسيده بوديد، امروز جرات نداشتند حريم مقدس خانقاه را درهم بشکنند و بسراغ زن بيايند که او را ببرند و تسليم کافری ديگر کنند. ای قلندران وارسته، ای صوفيان صافی عقيده، ای همشهريان غيرتمند، ناموس پرستی شما کجا رفته است، بکشيد اين کفار حربی را...

خدا رحمت کند مرحوم آسيد مصطفی را، به اينجای داستان که می رسيد بغض گلويش را می گرفت. اشک از چشمانش سرازير ميشد، صدايش از هجوم غضب می لرزيد، و ضمن شرح مفصلی که از حمله خلايق بی خبر به طرف مدعيان و مهاجمان می داد، نگاه تحقير آميز خود را بر چهره مستمعان می پاشيد. گوئی می خواهد انتقام خون بناحق ريخته اقوام و خويشان زن را از حاضران مجلس بگيرد. در نگاه اشک آلودش جهانی ملامت موج ميزد.
با لحن غمزده ای حرکات و حمله قلندران و صوفيان را تفسير و توجيه می کرد. از قلندران که دانسته و سنجيده بر خويشان معترض زن حمله برده بودند ظاهرا نفرت و گلايه ای نداشت. همه انزجار و نفرينش متوجه صوفيان با صفائی بود که به حکم ايمان خويش و اشارت پير دست خود را به خون بی گناهان آلوده بودند و هريک به شکرانه اين پيروزی و به قصد کسب ثواب اخروی جرعه ای از خون مدعيان نوشيده بودند.
در اينجا مرحوم سيد چند بيتی از مستزاد مرحوم بهار را با دو دانگ محزونی می خواند که:

از عوام است هر آن بد که رود بر اسلام داد از دست عوام
کار اسلام زغوغای عوام است تمام داد از دست عوام

آنگاه مطابق معمول از بزنگاه داستان استفاده می کرد و گريزی به واقعه دلگداز کربلا می زد و به فتوای شربح قاضی اشاراتی می کرد که حسين بن علی، فرزند فاطمه زهرا و جگر گوشه محمد مصطفی را " خارجي" معرفی کرد و فتوا به قتلش داد و قتلش را بر مسلمانان واجب شمرد و مردم نادان و بی خبر از روح شريعت مصطفوی ساز و برگ جنگ برگرفتند و کردند آنچه که نبايد می کردند.
مرحوم سيد- چنانکه پيش از اين هم اشاره رفت-سوادی نداشت و به مدرسه ای نرفته و کتابی نخوانده بود. با اين وصف مسلم است که از مباحث روانشناسی و تحليل نفسانی به شيوه علمای فرنگ بی خبر بود. نه تنها از نظرات پاولف روسی و برگسن انگليسی و فرويد اطريشی اطلاعی نداشت که نامی هم از آن نشنيده بود، اما فارغ التحصيل مدرسه تجربی اجتماع بود و به فيض مشاهده مستقيم و تحليل نفسانی مشهود است به چنان تسلطی در شرح عوام نفسانی و مراتب روانکاوی رسيده بود که شنوندگان آشنا بدين مباحث را به حيرت می افکند، و من اين مايه فضل سيد را از زبان معلم موسيقی مدرسه مان شنيده بودم که خود از ليسانسيه های علوم تربيتی بود و دوره هائی از روانشناسی را در دانشگاه تهران خوانده بود و تناسب برنامه های فرهنگی و مشکلات تفتيش عقايد به سير جانش افکنده و به کلاس موسيقی اش رهنمون گشته بود.
بعدها که به دانشگاه آمدم و چند فصلی از علم تازه به دوران رسيده روانشناسی خواندم، با يادآوری مجالس سيد پی به واقعيت تعريف معلممان بردم، و يکی از آن موارد، همين جای داستان بود، لحظه ای که شيخ انتقام خود را از کسان زن گرفته و فرمان قتلشان را صادر کرده و خلايق را به کشتار واداشته و خود پيروزمندانه در ميان امواج هلهله مردم و هوهوی صوفيان به حجله خانه برگشته است.
در اينجا مرحوم سيد، چنان تحليل عالمانه و دقيقی از حالات متناقض روحی شيخ ميکرد و چنان تجسمی از غرور پيروزی، ملامت نفس لوامه، شوق عاشقانه، نفرت درونی، وسوسه های شيطانی و سرزنش ايمانی شيخ می نمود که باز گفتنش از عهده قلم شکسته من ساخته نيست.
سيد نازنين، شيخ صنعان را سرمست جام غرور و هوس، اما نگران از ارتکاب گناه و عذاب الهی، به حجله خانه می برد و گرفتار کشمکش درونی به گوشه اطاق می نشاند، مبهوت و حيرت زده، بيزار از اعمال خويش و بی اعتنا به وجود زن.
سپس شيطان را کشان کشان به داخل حجله خانه دربسته می آورد و بر فراز تختخواب زن می برد و سرانجام در قالب پيکر نازنين او جايش می داد، تا زن هوس انگير را به لوندی و دلربائی وادارد و شيخ گنه کرده پريشان روزگار در پشيمانی فرورفته را به حال آورد و متوجه زيبائی های اندام دلفريب خود کند، به جنبش آرد و به غرقاب رسوائی بکشاندش.
از زبان سيد بشنويد:
 


ادامه دارد

 

««« قسمت قبلی

  قسمت بعدی »»»

 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ۸۰ ‏‏‏‏ • آبان ۱۳۸۳‏‎ • اکتبر-نوامیر ۲۰۰۴

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت