بازگشت به صفحه اول

ميهن شماره ۷۸ •  شهريور ۱۳۸۳‏‎ • اوت ۲۰۰۴

بازگشت به صفحه اول

 

و حرف و سخنهای ديگر

ناصر پاكدامن

 

الف ـ ايران پس از خاتمی
اكنون سرآغاز دوران ايران پس از خاتمی است؟ و يا كه هم اكنون از آغاز ايران پس از خاتمی مدتهاست كه گذشته است: از آن زمان كه بيشتر از بيش آشكار می‌شد كه خاتمی بيش از آن به جمهوری اسلامی دلبستگی دارد كه در انديشه تغيير و اصلاح آن باشد! در انتخابات رياست جمهوری دوره پيش می‌گفت: ”عقب‌نشينی نمی‌كنم، به هر قيمتی هم نمی‌مانم“ (حيات نو، ۲۲/۱۲/۱۳۷۹). عقب راند و بی هيچ قيمتی هم ماند: درمانده در ميان سخنانی بر زبان‌آورده و گرفتار در كشاكش بكنم؟ نكنم؟ چه كنم؟
از آن همه شور و شوق مردمان ديگر خبری و اثری نيست. نگاهی به نوشته‌ها و گفته‌های آن روزها به‌آسانی و روشنی فاصله بعيد ميان امروز و آن سخنها و اميدها را نشان می‌دهد. برخی از آن سخنان اميدهائی بربادرفته است و برخی ديگر سخنانی چربی گرفته در لوسيها و بيمزگيهای فضای تبليغ و تهييج و تحميق سياسی. همچون اين مشتی از خروار، آگهی تبليغاتی ”سيمرغ، ستاد انتخاباتی اولين رأی“ به هنگام انتخابات رياست جمهوری در ۱۸ خرداد ۱۳۸۰: ”خاتمی: دوستت داريم. چون تو ما را آنگونه كه هستيم می‌بينی و می‌پسندی و دوست می‌داری. هرچند بسيارند كسانی كه غبار بی‌ثمری را بر سرمان می‌پراكنند تا آفتاب حياتبخش تو بر ما نتابد، تا نروئيم و جوانه نزنيم و به بار ننشينيم. اما ای دريغ از ما اگر كامی نگيريم از بهار. ما جوانان با اولين رأی خود انديشه بهاريت را در كام اين سرزمين زرخيز اما منتظر، جاودانه خواهيم كرد“. كه نكردند! و اين نكردند از نظر تيزبين آقای خاتمی هم به دور نمانده است كه در ”پيام به جوانان“ خود (ارديبهشت ۱۳۸۳) به سرخوردگی جوانان اذعان می‌آورد كه ”اگر قادر به رسم يك منحنی درمورد گرايشها و انگاره‌ها[ی جوانان] باشم می‌توانم نشان بدهم سير منحنی اميد كه ابتدا سريعاً صعودی بوده اندك اندك به نزول ميل كرده‌است“.
انتخابات هم تمام شد. در ميان بی‌اعتنائی گسترده مردم. كوششهای نوميدانه ”اصلاح‌طلبان“ كه بلكه باز هم تنوری داغ كنند كه ”مردم بيائيد و لااقل ميان بد و بدتر انتخابی بكنيد كه همه سر و ته يك كرباس نيستند“ فقط با بيتفاوتی تلخی روبرو شد كه ازين امامزاده هم معجزی بر نمی‌آيد. آن كناره‌نشينی و بيتفاوتی كه تا آن هفته‌های آغازين ۱۳۷۴ رفتار معمول و متداول مردمان بود دوباره همه كس را گرفته است. تحريم خاموش و گسترده كه در انتخابات شوراهای شهر محسوس و آشكار بود، در انتخابات مجلس هفتم (اسفند ۱۳۸۲ و ارديبهشت ۱۳۸۳) به ابعاد بيسابقه‌ای رسيد: در شهرهای بزرگ ميزان رأی‌دهندگان به ۱۰% صاحبان حق رأی هم نمی رسيد. اما چه غم كه اين انتخاباتی بود ”مهدوی“ يعنی كه نه تنها تحت توجهات كه در زير نظارت مستقيم امام عصر عج. كه به شهادت آيت‌الله مشگينی به نظارت استصوابی حضرات شورای نگهبان هم اطمينان نكردند و ”هفت ماه پيش در شب قدر، فرشتگان الهی ليست اسامی نمايندگان مجلس هفتم و نام و آدرس آنها را به حضرت دادند، حضرت هم همه آنها را امضاء كردند“. و اين امر مهم در شب قدر اتفاق افتاده است يعنی در يكی از شبهای ۱۹ يا ۲۱ و يا ۲۳ ماه مبارك رمضان ۱۴۲۴ هق برابر با ۲۲ يا ۲۴ و يا ۲۶ آبان ۱۳۸۲ هش.
اما آقای مشگينی نمی‌گويد كه امام عج. راجع به گشايش فرودگاه امام خمينی چه فرموده‌اند؟ كه قرار است فرودگاه تازه تهران گشايش يابد و آنهم حتماً در ميان هورا ـ هوارهای به آسمان رفته ”صلّ علی محمّد، همای ما خوش آمد!“ پاريس فرودگاه شارل دوگل را دارد و نيويورك فرودگاه كندی را. و دارالخلافه تهران هم فرودگاه امام خمينی. و سه بار تكبير!
پس، ”باز شد ديدگان من از خواب / به به زين آفتاب عالم تاب“. و باز هم ”به‌ به چه روز خوشی است امروز كه ...“ روز شنبه نوزدهم ارديبهشت ماه جلالی است. هواپيمای مسافری جمهوری اسلامی (هما) غرورآفرين‌تر از هميشه به آن بالا كه می‌رسد چرخی می‌زند كه تحت توجهات امام عصر عج. رسيدم و صلوات بر سرِ زبانهاست كه ”جتهای جنگنده خودی در آسمان فرودگاه“ ظهور می‌كنند و غُرّان و توفان راه بر هواپيما و سرنشينانش مي‌بندند و طائر سبكبال را به ”فرود اضطراری... در اصفهان“ روانه می‌كنند چرا كه ” از سوی رئيس ستاد نيروهای مسلحه “”دستور بسته شدن فرودگاه“ صادر شده‌است (ابوالقاسم قاسم‌زاده، ”دمكراسی ازاين سر شهر تا آن سرِ شهر“، اطلاعات،.۲۴/۲/۱۳۸۳، ص. ۲) و هُو الآمِر. و آَمرُهُ مُطاع!
به اين ترتيب است كه پاسداران هوائی و زمينی می‌ريزند و نفس‌كش‌طلبان فرودگاه را به تسخير خود در می‌‌آورند و سلاح و تير و خمپاره هوا می‌كنند و از آن پس و تاكنون، فرودگاه بسته مانده است. نويسنده اطلاعات در مقاله يادشده به ”گردهمآيی روشنفكران برای دموكراسی“ هم اشاره‌ای دارد و جمله‌ای هم از سخنان مشاور رئيس جمهور و رئيس مركز استراتژيك نهاد رئيس جمهوری درآن گردهمآيی نقل می‌كند كه گفته است حاصل تلاشهای ما برای استقرار دموكراسی اين شد كه ”... از گفتمان عبور كرده به كوفتمان رسيده‌ايم“، و سپس خود می‌افزايد كه ”بسته شدن فرودگاه، آنهم با چنين روشی، يك جلوه از مرحله كوفتمان به روال دمكراتيك است“‌ (همانجا).
شايد جديتر ازين هم باشد: دوستی در اوايل خرداد نوشته بود: ”قضايایٍٍ’’فرودگاه امام‘‘ را كه دنبال كرده‌ای؟ چه شيشكی عظيمی بود برای اقتدار رهبر و اكبر و شركاء! با برتراند راسل و كسانی چون او موافقم كه اين نظر هگل را كه تاريخ به سوی هدفی غائی گام بر می‌دارد پرت و پوچ می‌دانند. با اين حال انصاف بايد داد كه قضيهٍٍ’’فرودگاه امام‘‘ اصلاً هم اتفاقی نيست چرا كه ۲۵ سال (۱۳۸۲-۱۳۵۷) يعنی به بلوغ رسيدن نسل جديدی با رفتارهای جديد: و اكنون پاسداران در نظر دارند كه تقريباً هر مخالفی را خانه‌نشين كنند (از عسگر اولادی، بادامچيان و اكبر و احتمالاً ديرتر هم تا رهبر!) و قدرت را خود به دست گيرند. چرا كه نه؟ به نظر تحولی عقلانی و منطقی می رسد“.
پس رويدادی منطبق با طبيعت رژيم. و راستی را كه چنين است. درست است كه تاريخ نه جهت و سوئی دارد و نه غايت و نهايتی. اعتقاد به غايت و نهايت تاريخ، افزار كار ميعادگرايان است: هميشه آينده تابانی در انتظار ماست با ناجی موعودی در آخرالزمان كه جهان را بهشت برين كند. و ”مهدی بيا، مهدی بيا!“ پس كسی با رسالتی. و از هم اكنون، كسانی از پس و پيش كه ”آمده است“، كه ”می‌آيد“. و پس ”خاموش!“ و ”گوش به فرمان!“
نه! تاريخ مسيری از پيش معين و محتوم ندارد و حاصلی است از توالی موقعيتهای تاريخی. و هر موقعيت تاريخی در ظرف زمانی مكانی مشخص و معينی حدوث مي‌يابد و خود حاصل درگيريها و درهم‌آميزيها و درهمگيريهای نيروهای گوناگون و خاصه سياسی، اقتصادی، اجتماعی, فرهنگی است. و به همين سبب است كه هر موقعيت تاريخی منطق خود را دارد و سرانجام خود را. تنها درين محدوده است كه می‌توان از تعيّن تاريخی سخن گفت. تعيّنی در گذار از محتملاتی و گشوده بر محتملاتی ديگر!
”موقعيت تاريخی“ امروزی جمهوری اسلامی از چند ويژگی عمده برخوردار است كه پايدارترين آنها همان دوپارگی واقعيت اجتماعی است كه از آرايش و سازمانيابی جامعه بر اساس ثنويت فرهنگی ـ سياسی حاصل شده است. در گفتار سياسی حاكمان اين دوگانگی با بينش دوگانه و دوبخشی ”خودی و غير خودی“ توجيه و تأئيد می شود. اما تنها خوديها نيستند كه غيرخوديها را بيگانه و نااهل می‌شمرند اينان نيز متقابلاً آنان را غاصبانی بيگانه و نااهل می‌دانند و پس ”غيرخودی“. خودی و غيرخودی بينشی دوسويه است و بيانگر شكاف عميق و گذرناپذير ميان ”اينها“ و ”آنها“، ”حكومت‌شوندگان“ و ”حكومت‌كنندگان“ و نشانه وجود جامعه ای مركب از دو بخش و هر يك در پی نسيان و تحقير و نفرت و نفی آن ديگر. خوديها اكثريت بزرگ شهروندان را از حق مشاركت فعال در زندگی سياسی محروم می‌دانند و تنها حضور انفعالی ايشان را روا می‌شناسند. غيرخوديها خوديها را نمی‌خواهند, آنچه می‌خواهند ”عبور“ از خوديهاست كه همين خود در هيئت جامعه‌شناختی يك ”حركت اجتماعی“ تبلور ‌يافته است كه شركت گسترده درانتخابات هفتمين دوره رياست جمهوری از مظاهر آن بود و اكنون نيز، با حضيض و ذلت خوديهای اصلاح‌طلب و سركوب خشن هر اظهار وجود غيرخودی، با نوميدی و سرخوردگی و فروكش و پرسش روبرو مانده است.
ويژگی ديگر نظام سياسی از ناهمگونی و عناد و خصومت ميان جناحهای خودی بر می‌خيزد كه با گذشت سالها، افزايشی شتابان هم گرفته است و نظام سياسی را اگر نه با بيثباتی كه با بيعملی و سرگردانی و هرج و مرج مخاطره‌آميزی روبرو كرده است. آن خيل عظيم ”غيرخوديها“ی البته همچنان فعال در مقاومتی خاموش؛ و اين هم ”خوديها“يی كه آشكارا در يكديگر افتاده‌اند و با توسل به چماق تكفير و آتش ارتداد، بيش از بيش، منطق حذف و سركوب و شكنجه و زندان و اعدام را معيار و مبنای اصلی تنظيم روابط خود گردانده‌اند.
اما خوديها تنها آنهائی نيستند كه آشكارا در صحنه سياستند، كه بخش ديگری از خوديها در بی نام و نشانی و در خفا و نهان، در گرد آن محفل و در حول و حوش اين شبكه و در هر حال در بيرون از چارچوب قوانين و مقررات فعاليت دارند. عمده اين خوديهای نهان، از اطلاعاتيان و امنيت‌كارانند كه بی‌چهره و بی‌نام و اما مطلق‌العنان در همه صحنه‌های داخلی و خارجی تركتازيها كرده و می‌كنند. در همه نظامهای سياسی، دستگاههای اطلاعاتی و امنيتی و ”پليس مخفی“ مخاطره‌انگيز است و مشكل‌آفرين. آنجا كه قانونی در كار است، قدرت سياسی چنين دستگاههائی را در خدمت و اطاعت قانون نگه می‌دارد و آنجا كه حكومت قانونی در كار نيست و امور عموم بر خودكامگی و خودسری استوار است، امنيت‌كاران، قدرت سياسی را به خدمت می‌گيرند وخود فرمانروايی می‌كنند. اين چنين است كه در استبداد, فرهنگ امنيتی، سنگ بنای سياست حاكم می‌شود و دستگاه اطلاعات به كلاس تربيت كادر و ستاد آموزش و پرورش كارگزاران و خدمتگزاران نظام نيز بدل می‌شود و سايه نشينان بر ظاهر و باطن و خاص و عام سايه می‌اندازند و جاسوسان و امنيت‌كاران و خفيه‌نويسان و خبرچينان و تأميناتيان زمام امور را در دست مي‌گيرند.
نظاميان هم از همزادان همخون خوديهای نهانند كه هرچند به عدم دخالت و بيطرفی در سياست موظفند اما دير يا زود، و همچنانكه تجربه تاريخی كشورهائی چون كشور ما در چهار گوشه دور و نزديك جهان نشان داده‌است، اين تعهد را زير پا می‌گذارند تا سياستكاران را به پس زنند و زبان از حلقوم مفسدان و منافقان و منكران بيرون كشند و چتر امنيت و عظمت را بر سر خلايق بگشايند و خود ناجی وطن (اين بار ”اسلامی“) از ورطه هلاكت شوند! اين چنين بود كه انقلاب الجزاير در تله بومدين و ارتش آزاديبخش ملی و مجاهدانش گرفتار آمد. ضياء‌الحق و حافظ‌الاسد و پرون و پينوشه هم از سفر كردگان با همان قافله بودند.
اكنون همه قرائن چنين حكم مي‌كند كه در ايران نيز موقعيت تاريخی جديدی در حال شكلگيری است و درينجا هم درگيری نيروهای در قدرت به انجام خود نزديك می‌شود. انجام از سوی خوديها می‌آيد: نه خوديهای آشكار كه بر صحنه‌اند كه خوديهای نهان كه در پس صحنه‌اند. اين سخنان سردار حسين همدانی، فرمانده لشكر ۲۷ محمد رسول‌اللـه در شاهرود، هم شايسته بسی توجه است كه در اعتراض به فعاليتهای ”اصلاح‌طلبان“ و تحصن نمايندگان در دوران انتخابات اخير مجلس گفت كه ”چرا ما بايد ساكت بنشينيم؟ نه دين نه خدا، نه پيغمبر اين را از ما نخواسته!... امروز شما در شاهرود ۱۴ گردان سازماندهی شده عاشورا را داريد كه با همين نيرو مي‌توان كشور را اداره كرد... اگر مديری در نبرد بتواند يك واحد كوچك را اداره كند ، می‌تواند در بقيه جبهه‌ها هم مدير باشد و يك شهر را اداره كند... امروز اگر همان مديران جنگ، با همان روحيه همنفسی با شهيدان، جسارت داشته باشند و نترسند، همانطور كه برای برپائی نماز، قربتاً الی‌اللـه جلو بيايند و كانديد بشوند، بايد به مجلس بفرستيمشان ، وگرنه شهدا فردا يقه ما را خواهند گرفت...“.
جاری ‌شدن چنين سخنانی بر زبان سردار همدانی نيز حاصل اتفاق و تصادف نيست، كه پيش ازين هم بارها سردارانی به تهديد بانگ بر‌داشته‌اند كه زبان از حلقوم مخالف‌خوانان و خون از رگ دگرانديشان بيرون خواهيم كشيد (و می‌دانيم كه در عمل نيز بيكار ننشسته‌اند!) و حتی يكبار نيز به هنگام رأی‌گيری مجلس، با يال و كوپال و نشانهای افتخار بر سينه رفتند و به حراست كيان اسلام، در ورودی تالار نشستند تا مبادا قوه مقننه تصويبی كند كه پسند خاطر سردارصولت ايشان نباشد! تاكنون هم هرگز و هيچگاه كسی از دولتيان را جرأت سرزنش و توبيخ و حتی تذكر ايشان نبوده‌است، همچنانكه كسی نه پرسش از صادرات و واردات ايشان از آن اسكله‌های آزاد بنادر جنوب را توان داشته و نه پرسيدن از نشست و برخاستها و بده‌بستانهای با جماعتهائی القاعده مانند را! و اين چنين است كه در حول و حوش ايشان همه چيز در ابهام و تاريكی خودسرانه و خاموشی فرو رفته است: چونی و چگونگی سلاح سازيها و اتم‌بازيها و كم و كيف درگيری در فعاليتهای غيرنظامی و هم البته بمب‌گذاريها و آدم‌ربائيها و كشت و كشتارها در اينجا و آنجای جهان و ايران! و اين ميان، سكوت دولتيان را هم بايد گفت كه بيش از آنكه علامت رضا باشد, حكايتی از قدرت سرداران است.
هيچ موقعيت تاريخی در بلاتكليفی نمی‌ماند. هيچ رويارويی ابدی نيست و عاقبت يكی از رقيبان سهم بيشتر و مقام برتر را از آن خود می‌كند و به اين ترتيب است كه عبور از يك موقعيت تاريخی ممكن می‌گردد و موقعيت تاريخی ديگری با آرايشی ديگر از نيروها و در برابر گزينه‌ها و احتمالها و ممكنها و چشم‌اندازهای ديگر آغاز به شكلگيری می‌نمايد.
پس رويداد ”فرودگاه امام“ حاصل تصادف و اتفاق نيست، محصول موقعيت تاريخی كنونی جمهوری اسلامی است. نقش سپاه و اطلاعات در انتخابات مجلس هفتم و ظهور و حضور چشمگير چهره‌های ”جوانِِ با عملكردی بسيجی“ در مجلس جديد (كه كار و دوران سالاران صدر انقلاب به پايان رسيده و اين جوانان تازه‌كار و تازه خون بهتر و برتر از آن كُنده‌های دودآفرين هستند!) نمونه‌های تازه‌ای از موضع بيش از بيش تعيين‌كننده امنيتيان و نظاميان در صحنه سياسی ايران را به دست می‌دهد.
يعنی چنين! كه اكنون ديگر جمهوری اسلامی در مسير و طريق پاسداران و امنيتيان گام بر می‌دارد؟ و در ايران هم راهها از آن سو می‌رود؟ پوتين يا بومدين، مسئله اينست؟ و چرا نه بومتين و يا پوتدين؟ و يا ضياءالحقی ديگر با زلفهايی برّاق و به روغن‌كشيده و دل در حسرت تركاندن اتمی بمبِِ اسلامی ديگر! كه ” الاسلامُ يَعلوا و لا يُعلی عليه“!



ب ـ آمريكای بوش
وقتی كه از ايالات متحد دوران بوش پرسيدم، گفت ”به يمن حكومت بنيادگرايان، اينجا هم فضای تلخی شده‌است. بوش بنيادگرا با حواريون بنيادگرا و اسرائيل خواه. تام فريدمن، خبرنگار روزنامه نيويورك تايمز نوشت كه آريل شارون فقط آباديهای فلسطينی‌نشين را با يهوديان بنيادگرا محاصره نكرده است، رئيس جمهور ما هم در محاصره ايشان است (توجه بفرمائيد كه اين آقای فريدمن يك روزنامه‌نگار يهودی است از ممنوع الورودان به جمهوری اسلامی!). غيريهوديها هم در بنيادگرايی دست كمی از يهوديها ندارند: آقای اَشكرافت كه مثلاً وزير دادگستری ايالات متحد است به مجرد ورود به وزارت دادگستری دستور داد مجسمه نيمه‌عريان فرشته عدالت را در پارچه‌ای بپوشانند و ستر عورت كنند! كه حجاب تو، سلاح تو!
بوش تصور می‌كند كه آمريكا يك شركت بزرگ خصوصی است و خودش هم رئيس شركت است. و بايد اين شركت را با دروغ و مخفی‌كاری و تطميع بگرداند. اين روحيه همه جا را گرفته، كم‌كم در دانشگاهها هم، دانشجو را ”مصرف‌كننده“ و حتی ”مشتری“ خطاب می‌كنند.
همه اين حضرات بوشی از دل چند كمپانی درآمده‌اند: بوش و خانواده با ”بكتل“ جان در يك قالبند (و پس بی‌حساب نبود كه نخستين مقاطعه‌های بازسازی عراق نصيب شركت بكتل شد). آقای ديك چِنی عزيز رئيس پيشين شركت ”هالی بورتون“ است كه فقط بابت كناره‌گيری ازين شركت ۲۳ ميليون دلار ناقابل دريافت كرد. و اين شركت هم خود داستانی است: سال گذشته كل ماليات پرداختی شركت از ۱۶ ميليون دلار تجاوز نكرد، درحالی كه ويلی نلسونِ خواننده‌ ۴۲ ميليون دلاری ماليات پرداخت. و البته كه هركه بامش بيش... و يكی از فعاليتهای اين شركت تأمين تمام ”لجيستيك“ ارتش ايالات متحد است. يعنی ميان آن فعاليتهای نظامی در افغانستان و عراق و به نان و نوا رساندن اين شركتها رابطه‌ای هم وجود دارد؟ يا اينكه گربه محض رضای خاطر دموكراسی موش می گيرد؟ چرا كه عصر ”دموكراسی تزريقی“ در رسيده ‌است؟ ”يا دموكراسی و يا توسری!“
اين آقای بوش به ’مقام معظم رهبری‘ خودمان می‌ماند: نه بهره هوشی بالائی دارد، نه واقعيات دور و بر خودش را می‌فهمد و از همه اينها گذشته، در صدد ”صدور“ دموكراسی مورد نظر خودش هم هست“.
چرا كه احساس رسالت می‌كند. كه هم نظركرده است و هم برگزيده و پس، هم فرستاده. تا جهان را از شر نيروهای اهريمنی رهايی بخشد. بيست سال پيش و نه هنوز چهل ساله، ورشكسته‌ای است درهم شكسته و ميخواره‌ای از بام تا شام كه خداخانه‌ای مگر ميخانه نمی‌شناسد. عبد و عبيد آن قطره آتش‌وش است و روزگار به می‌پرستی می‌گذارند. در پائيز ۱۹۸۵ است كه دم مسيحايی يكی از موعظه‌گران كاتوليك بر آهن سرد او اثر می‌كند و صبحگاهی كه ديده می‌گشايد فرياد شادی بر می‌آورد كه ”يافتم! ... خدا را برگزيدم. ديگر هرگز نمی‌نوشم. ازين پس من هم به خداوندی باريتعالی باور دارم“. ”آن زمان بود كه دريافتم كه بايد با تولدی دوباره، زندگی از سرگيرم“. اين تولد دوباره در آغوش كاتوليكهای راست پنداری صورت مي‌گيرد كه در خشك‌انديشی و قشريگری از سرآمدان دوران به شمار می‌آيند. زمانی‌كه در پنجاه سالگی، بوش توبه‌كار برای دومين بار به فرمانداری تكزاس انتخاب شد به دوستان و همراهانش گفت كه ”فكر می‌كنم كه اراده الهی برين قرار گرفته كه من رئيس جمهور بشوم“. و البته كه او هم تسليم مشيت الهی است! در سال ۲۰۰۰ و به هنگام انتخابات رياست جمهور از او پرسيدند كه انديشه سياسی او بيش از همه از كدام فيلسوف و يا متفكری اثر گرفته‌ ‌است و چرا؟ و پاسخ شنيدند كه ” مسيح. چرا كه قلب مرا تغيير داد. ايمان می‌تواند زندگيها را تغيير دهد. به اين دليل كه زندگی مرا تغيير داد“. و بار ديگری هم گفت: ”رابطه من باخداوند از طريق مسيح مرا معنی و جهت و سمت و سو می دهد“. بوش دوم ”فرستاده“ است با رسالت درهم كوبيدن شر و تاريكيها و پراكندن خير و روشنائيها! در ۱۴ سپتامبر۲۰۰۱ ، در كليسای جامع واشنگتن موعظه‌كنان فرمود كه ”مسئوليت ما در قبال تاريخ روشن است: ... رهاسازی جهان از شرّ“. سالی بعد، در نخستين سالگرد۱۱ سپتامبر، مهدی ـ بوش گفت:‌ ”اين بينش ما از آمريكا اميد بشريت است، كه ميليونها نفر را به ساحل نجات رسانده‌است“. ”اين اميد همچنان راه ما را روشن می‌دارد. و روشنائی در تاريكيها می‌درخشد. و شب فرمانروائی نخواهد كرد“.
ذات لايزال و لم يلد و لم يولد در مقام مشاور مخصوص حضرت بوش!
اين الحان و مضامين مهديگرايانه آقای بوش نه تنها خيل محافظه‌كاران كاتوليك را پسند می‌افتد كه تأكيد و تكيه بر ”رسالت“ آمريكای عزيز هم بسيار بسياران را مسحور و مجاب و مجذوب می‌كند. آقای مايكال ايگناتيف در تحليل اين امر به ريشه‌هائی در فرهنگ و تاريخ آمريكا هم اشاره مي‌كند. وی با اشاره به همزمانی ميان پرده افتادن از فجايع زندان ابوغريب عراق و مضامين مكرر رثاگوئيهای بزرگان قوم در مراسم تشييع و ترحيم رونالد ريگان از ”سرابی در برهوت آمريكا“ سخن می گويد. او می‌نويسد كه تشييع جنازه رونالد ريگان، فرصتی بود كه سران مملكت همه به زبان درآيند و به مدح دموكراسی آمريكا برخيزند و خصايل جاودان آن را برشمارند.
بوش پدر از آمريكايی گفت كه به رئيس جمهور فقيد می‌مانَد: ”آكنده از اميد، بلندنظر، دلاور، والامنش و دادگر“. در كليسای جامع واشنگتن، جون. سی. دانفورث از بينش پاكدينانه جان وينتروپ (۱۶۴۹-۱۵۸۸)، نخستين فرماندار سپيدپوستان مهاجر در ماساچوست ياد كرد كه می‌گفت”جهان ديده بر آمريكا دوخته است چرا كه باريتعالی رسالت خاصی را بر ما محول كرده است: بر ماست كه آينده را روشن كنيم“. آن زمان كه اين سخنان بر زبان دانفورث می‌رفت و بر گوشها مي‌نشست دنيا چشم بر هيكل كيسه بر سر كشيده‌ای داشت كه بر روی جعبه‌ای در سلول زندانی ايستانده شده بود. ابوغريب پس از به زنجير كشيدگان گوانتانامو.
مقامات رسمی آمريكا اطمينان می‌دهند كه مسئولان اين اعمال شنيع مظهر آمريكا نيستند. اما اين سخنان نشانه‌ای از تعبد و نوكرصفتی وحشيانه ايشان دارد. چرا كه همچون همواره واقعيت دردناكتر ازين است. نظرسنجی روزنامه واشنگتن پست و بخش اخبار تلويزيون ا.بی.سی. نشان داد كه ۴۶% آ‌مريكائيان عقيده داشتند كه برخی اوقات بدرفتاری جسمی شبه شكنجه پذيرفتنی است و برای ۳۵% ايشان هم شكنجه به معنای اخص، در برخی موارد، پذيرفتنی است.
”تصادم، برخورد و درگيری خشن ميان لفاظيها و سخن‌سرائيها درباره دموكراسی آمريكايی و واقعيت زندگی آمريكايی ابدی و هميشگی است و حتی اصل و اساس تاريخ آمريكاست... آمريكا هرگز در سطح جمله‌پردازيهای خود نبوده است و تنها به يمن فراموشی و نسيان ارادی و دانسته است كه مي‌تواند همچنان به خود باور داشته باشد. هيچ ملت ديگری، اعتماد به نفس و خودباوری را به مذهب مدنی رايج بدل نكرده است. لغو مجازاتهای بدنی از اصول اين مذهب و وجه افتراق اصلی جمهوری جوان و نظامهای خودكامه اروپايی بود. همين احساس ديگر بودن و و استثنائی بودن در آمريكائيان به احساس استثنائی يك ”رسالت جاودانه“ انجاميده است كه خود را بهتر از آنچه هستند بپندارند و تافته‌ای جدا بافته بدانند.
امروزه اگر آمريكا به چيزی نياز دارد همانا به دور ريختن اين سخن پراكنيهای موعودگرايانه و مهديگرايانه است: آمريكا در عراق و ديگر نقاط جهان، بايد خود را ازين توهم رها سازد كه (از ديد مذهبيها) مجری مشيت الهی و يا (از ديد غيرمذهبيها) نيروی محركه تاريخ است. آمريكا در عراق تاريخ را نمی‌سازد، بازيچه تاريخ است. در كل منطقه هم آمريكا قدرتی مطلق‌العنان نيست.
همة اينها نشان می‌دهد كه دنيا وجود ندارد برای اينكه به دلخواه آمريكائيان نظم و نسق پيدا كند. آمريكا نمی‌تواند بار اين سرنوشت را بر دوش كشد. باور داشتن به اينكه آمريكا افزاركاری است برگزيده مشيت الهی، كشور را به ارزيابی افراطی قدرت خود می‌رساند و همين باعث می‌شود كه چشم بر خطاهای خود ببندد و به خود دروغ بگويد. برای آمريكا دشوار است كه با اين حقيقت دردناك زندگی كند كه تاريخ همواره, و نه حتی اغلب، از زحمات شكوهمند اما خطرناك اراده آمريكايی فرمان نمی‌برد“.
و بر اين سخنان است كه آقای ايگناتيف عنوان ”سرابی در برهوت آمريكا“ نام می‌دهد. هيچكس رسالتی ندارد. آمريكا هم رسالتی ندارد. اصلاً رسالتی در كار نبوده و نيست. يادمان باشد

 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره  ۷۸‏‏‏‏ • شهريور ۱۳۸۳‏‎ • اوت ۲۰۰۴

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت