بازگشت به صفحه اول

ميهن شماره  ‏۶۹‏‏ •  آذر ۱۳۸۲‏‎ • دسامبر ۲۰۰۳

بازگشت به صفحه اول

 

 

« اتحاد» در « فضای موازی»
ناصر کاخساز

 

متن زير، متن گسترش يافته سخنرانی در سوم نوامبر در واشنگتن است. عنوان سخنرانی « چرا اتحاد عليه استبداد دينی حاکم در شرايط موجود ناممکن است» بود. تيترآنرا تغيير داده ام ولی «اتحاد در فضای موازی» طرح همان تيتر است، بگونه ای ديگر. در حقيقت ناممکن بودن اتحاد، يا دقيق تر بگويم توفيق ناپذير بودن آن، نتيجه فضا و فرهنگ و رابطه موازی ای است که اتحادها قهرا در آن حرکت می کنند. مسئله را بيشتر توضيح خواهم داد. درزير سه مطلب کلی عنوان می شوند:
-اتيک مدرن
- تفاوت اتحادها با جنبش ملی و هم چنين نگاهی به انواع اتحادها از نظر مفهومی
- مفاهيم غيرقابل منازعه ای که وفاق عمومی بر آنها به خلق جنبش ملی می انجامد و از درون آنها اتيک مدرن بجای اخلاق سنتی خلق می شود.
- تذکر اين نکته نيز ضروری است که اگر تکرارهايی در ميان صحبت ها است به کوتاهی برگزار کرده و بخاطر نگهداری بافت واحد سخن آن را لازم دانسته ام.

 


 

منظورم از اتيک سياسی و اخلاق مدرن مجموعه قواعد، خصائل و رفتارهائی است که بخاطر انطباقشان با اصولی پيشينی مورد ارزش يابی يا ارزش گذاری قرار نمی گيرند. اتيک سياسی -درجوامعی که در آنها دموکراسی سابقه ای طولانی دارد- به روندی از دگرگونه گی رفتاری اطلاق می شود که به نحو روزافزونی نسبت به ارزش گذاری توسط مفاهيم «خوب» و « بد» بگونه ای پيشينی يا فی نفسه بی اعتناست. در يک فرهنگ خردورز، خوبی و بدی، هم بخاطر پيشينی بودن و هم بخاطر فی نفسه بودن، هميشه قابل اعتماد نيستند. و هنجارهای رفتاری، که برای اتيک مدرن قاعده مندی درست می کنند، نيازکمتری به اين دارند که توسط يک ارزش گذاری سنتی مورد داوری قرار بگيرند. چرا؟ برا ی اينکه هنجارهای اتيک مدرن در متن مناسبات متقابل شکل می گيرند، بدون اينکه نيازی به يک ارزش گذاری اخلاقی از بيرون وجود داشته باشد. به همين دليل است که اين نوع اخلاق غالبا به خود واقف نيست. يعنی بخاطر ارضاء نياز يا خواست معينی رخ نمی دهد. بلکه جزئی از طبيعت رابطه متقابل است. تفاوت بنيانی بين اخلاق سنتی و اتيک مدرن شيوه برخورد با « دروغ گفتن» است. در يک رابطه مرسوم، درمتن واقعيت که قرار بگيری دروغ گفتن نوعی دفاع مشروع است تا بتوانی دربافت مناسبات جامعه مرسوم قرار بگيری. درجامعه مرسوم دروغ گفتن تهاجم نيست چرا؟ برا ی اينکه عمومی است. چرا عمومی است؟ برای اينکه مطابق يک اصل پيشينی ناپسند شمرده می شود گرچه صلاح که باشد مجاز می گردد. پس دروغ گفتن در حقيقت امر ناپسندی نيست چون هميشه می تواند از طرف فرد يا سازمان يا قدرت ديگری به مصلحت تشخيص داده شود.
تحول اخلاقی، نشان دهنده تحول مدرنيته در متن واقعيت است. هنگامی که تحول اخلاقی رابطه هنجار با « اصول» را بهم می زند يا هنجاررا از متن اصول پيشينی يا اصول قبلا تعيين شده خارج می کند، اطراف رابطه در تعيين شکل رابطه ميان خود از آزادی بيشتری برخوردار می شوند. ( اين يعنی دموکراسی درقلمرو اخلاق) خريدار به هنگام خريد و فروشنده به هنگام فروش ضرورتی برای دروغ گفتن نمی بينند و از آن منتفع نمی شوند. بنابراين شيوه مدرن خريد کالائی ضرورت دروغ گفتن را نفی می کند. پس در جريان رشد آگاهی فردی بر مدار خردگرائی دروغ گفتن ديگر يک دفاع مشروع همه در مقابل همه نيست. هنگامی که ضرورت دروغ گفتن از بين برود زمينه خردگرائی فراهم می شود. معمولا ولی آدم به تنهائی خردگرا نمی شود، مناسبات بايد خردگرايانه شوند. معنای اين سخن تنها اين است که سنت رايج و مشروع دروغ گفتن بايد توسط مدرنيته درهم شکسته شود. يعنی رابطه هنجارها و ارزش ها با اصول بسته بندی شده بريده شود. در ظرف مدرنيته، يعنی در ظرفی که دموکراسی نهادی می گردد، آگاهی فردی درحدی رشد می کند که آدم می تواند بيرون از مجموعه های بسته بندی شده بايستد و رابطه بين « اصل اخلاقی» و عمل اجتماعی را قطع کند و درمتن رابطه متقابل، انگيزه ها و دلايل ارتکاب دروغ را منتفی کند يا منتفی به بيند. هرچه اخلاق مدرن تر می شود دروغ گفتن منطقی ترمی شود. يعنی مواردی که واقعا دروغ گفتن لازم تشخيص داده شود کاهش می يابند. در اخلاق سنتی آدم برحسب عادت و به علت ناتوانی در تشخيص منافع خود دروغ می گويد. در اخلاق خردگرا، رابطه متقابل به عنوان نهادی ترين « نهاد» در دموکراسی پذيرفته ميشود و بيهوده و بدون دليل آلوده نمی شود. قصدم اين نيست که هاله مقدسی بدور دموکراسی بکشم.انتقاد به دموکراسی ازدرون، مشغله ديگر ذهن من است که در آينده به آن خواهم پرداخت. در دموکراسی نيز همه نوع آدم وجود دارد ولی گرايش عمومی جامعه خردگرا از نظر مقايسه ای برای من جذاب است. کما اينکه جنبه های متينی که فرهيختگان غربی در فرهنگ شرقی می بينند برايم لذت بخش است. دروغ در جامعه خردگرا منطقی می شود. يعنی بجای اخلاق مکتبی و اصولی با آگاهی مرتبط می شود و توسط آن عملا، و نه بگونه ای تئوريک، کنترل می شود. يعنی خصلت اتوماتيک پيدا می کند. آدم اگر دروغ نگويد به آن مباهی نمی شود و به خود افتخار نمی کند. چون در متن رابطه متقابل غالبا دليلی برای دروغ گفتن وجود ندارد. به همين جهت درجامعه خردگرا دروغ گفتن ديگر دفاع نيست بلکه تهاجم است و هنجار شکنی است. بدين ترتيب « بد» و « خوب» عوض می شوند، مدرن می شوند، ناقص می شوند وازقدرت آنها کاسته می گردد. درجائيکه دروغ دفاع مشروع است، قانونگزار و مصلح اخلاق درنمی مانند که چيز با صطلاح بدی را به چيز به اصطلاح خوبی تبديل کنند و از طريق ايجاب مصلحت و تقيه از دروغ امری مجاز بسازند. به همين دليل است که درجامعه مرسوم کسی که دروغ نگويد قهرمان است و اخلاق الزاما بافتی متافيزيکی دارد.
در اين زمينه است که يک سازمان و حزب سياسی از طريق تجويز دروغ گفتن، و يا اتخاذ سکوت در موردی که سخن بايد گفت، در متن جامعه مرسوم می نشيند و به هنگام تحول مدرنيته تنها با اخلاقی مصلحت گرا بسوی آن گام برمی دارد. در مدرنيته دروغ هنگامی ارتکاب می يابد که منافع واقعی مطرح باشد. درجامعه مرسوم دروغ اهرم پيشرفت است و تجلی کامل اغتشاش و دو گانگی و سطحی بودن و بی مايه گی است.
سازمان يا حزب سياسی پيشرو در جامعه مرسوم آن است که در متن واقعيت اجتماعی، که برجايز بودن دروغ مبتنی است، کردارو گفتار غيرعادی داشته باشد. اين اجتناب ناپذير است. تشخيص منافع در جامعه مرسوم و جامعه مدرن محورها و ملاک های متفاوتی دارد. افراد و سازمانهای مدرن آنهائی اند که منافع خود را در متن نهادی ترين نهاد جامعه متمدن، يعنی در متن « رابطه متقابل» که در ذات خود رابطه ای ذهنی است، ارزيابی می کنند و اينها همه تنها درصورتی عملی می شوند که يک سازمان يا حزب سياسی يا هر نهاد ديگری بصورت ارث و ميراث رهبر يا رهبران معينی باقی نمانده باشند. رابطه خردگرا رابطه ای منفصل و گسيخته است، بسته نمی شود، می چرخد و دگرگونه می شود. و در راه جستن هويت خود که نوعی بی هويتی مدرن است از هر وارث و پيشوائی کنده می شود. در غيراين صورت نهاد يادشده در روند تحول واقعيت مدرن، همانند بسياری ديگر از نهادهای سنتی و مرسوم، تنها بصورت جزيره ای در آنسوی اتيک مدرن به حيات خود ادامه می دهد. پس اخلاق مدرن به مقولات اخلاقی خوب و بد بصورت مرسوم نمی نگرد. کيفيت و کارکرد اين دو مقوله را آدم تعيين نمی کند. يک روند است مثل سيل که می آيد و آدم را با خودش می برد و در خود غرق می کند. اين است که هويت سنتی در اساس و ذات خود نوعی بی هويتی است. چرا؟ برای اينکه هويت کولکتيو از نفی هويت فردی به وجود می آيد. در اخلاق مدرن قضيه برعکس است. برای همين است که برخی گفته اند عيب مدرنيته بی هويت سازی آن است! اين است که تشکل ها و بويژه تشکل های سياسی در برش انتقال جامعه به مدرنيته وضع دشواری دارند. هميشه آدم هائی وجود داشته و دارند که براخلاق مدرن از نظر تاريخی پيشی می گيرند و راز تقوای دروغ نگفتن را درمی يابند. تقوا يعنی درک اين مسئله که در بسياری از موارد بين دروغ گفتن و دروغ نگفتن، از لحاظ تاثير برروند واقعيت، يا فرقی وجود ندارد يا فرق به نفع دومی است. تقوا يعنی هوشمندی در قلمرو اخلاق. بعدا مدرنيته با تقويت خردورزی تقوا را کنار می گذارد برای اينکه رابطه متقابل خردورز می شود. پس نهاد سياسی که تقوای سياسی ندارد يا در شرايط مدرنيته پيشرفته است، يا برعکس ازتنگنای ساختارهای سنتي- بخاطر هويت بخشی اين ساختارها- کنده نشده است. در مورد اول اتحاد ضرورتی ندارد و در مورد دوم اتحاد توفيق نمی يابد. چرا؟ برای اينکه نه تقوای رهبرانی را يدک می کشد که از نظر تاريخی بر اخلاق مدرن پيشی می گيرند و شور مبارزه و علاقه ملی را برمی انگيزانند، و نه فضيلت آنان را که ايثار و اخلاص و گذشت از منافع فردی و گروهی خود را بسود اتحاد پی می گيرند. اگر اين فضيلت را می داشتند به اخلاق مدرن نزديک می شدند و راه انديشه فراساختاری و فرااتحادی را می گشودند. يک اتحاد در صورتی توفيق می يابد، يعنی در صورتی مدرن می شود، که دايره را نبندد و تمام نشود بلکه منافع خود را در يک فرا اتحاد که بالاتر از منافع سازمانی اوست ببيند. نام اين فرا اتحاد جنبش ملی است. يک اتحاد در صورتی دايره را نمی بندد که در بيرون از خود با اعتماد و علاقه مواجه شود. بستن دايره مسئله ای ارادی نيست و از موقعيتی که اتحاد از درون آن برخاسته است برمی خيزد.
خلاصه می کنم اتحاد برای توفيق خود يا بايد تقوا داشته باشد، تا اعتماد جلب کند، يا بايد به اخلاق مدرن مجهز باشد، که بتواند در ظرفی از علنيت و خردورزی، قاعده مندی بی هويتی مدرن را درک کند و از اين طريق به شفافيت دست بيابد. در اين صورت دفاع تنگ نظرانه يا غرض ورزانه از منافع فردی و ساختاری، که در همه اتحادهائی که تاکنون تشکيل شده اند وجود داشته اند، ضرورت وجودی خود را از دست می دهد.

 



اتحادهائی که تاکنون تشکيل شده اند از پيوستن عده ای از منفردين بدور يک ساختار موجود بوجود آمده اند. اين نوع به هستی آمدن اصلا سنتی است و نمونه های ناموفق آن فراوانند. اکنون اتحاد شناسی خود را گسترش دهيم. راستی چند نوع اتحاد وجود دارد؟ بهتراست بجای اينکه در بند ارقام بيفتيم يک تقسيم بندی کيفيتی بکنيم:
- اتحاد خلقی که « وحدت خلقی» نيز ناميده می شود. دو ويژگی دارد اولا نماينده انديشه خلقی است و ثانيا آغازگر تجمع بخشيدن به منفردين به دور ساختار خودی است ( نمونه مجاهدين خلق)
- اتحاد هژمونيک که می تواند اتحاد فرادست نيز ناميده شود. اين نوع اتحاد کاملا برشی يا مقطعی است و هدف آن وحدت جزء يا اجزاء درکل فرادست است. نظير اتحادهای زير هژمونی حزب توده.
- اتحاد عمودی که برعکس اتحاد هژمونيک نوعی اتحاد پايدار است. چرا؟ برای اينکه جزء فرودست با کل فرادست هم واقعا تضاد دارد وهم واقعا مشترک است. اتحاد عمودی محصول سازش اين نوع تضاد و اشتراک است. نظير اتحاد اصلاح گران مذهبی در حاکميت با بنيادگرايان.
- اتحاد افقی که می تواند اتحاد مساوی نيز ناميده شود. اجزاء يا قسمت هائی از سازمان های گوناگون جدا می شوند و با يکديگر متحد می گردند. نظر به اينکه اجزاء جدا شده فاقد يک کل فرادست هستند و همه آنها خرد و کوچکند اتحاد آنها اتحادی افقی است.
- اتحاد ناسيوناليستی که بجای ايدئولوژی بر نوعی روانشناسی اجتماعی تکيه می کند و مستظهر به آزاديهای مدنی در دوران پهلوی است و مورد توجه پاره قابل توجهی از روشنفکران به اصطلاح راست گرا است.
- اتحاد عينی يا اتحاد ناخواسته ولی عملا موجود که به انگيزه ضرورت مشترک مبارزه در مقابل دشمن واحد به وجود می آيد. واجزا آن از نظر درونی با يکديگر غيرقابل اجتماع اند. مانند اتحاد عمل بين همه نيروها عليه اتوکراسی حاکم قبل از انقلاب.
- اتحاد ذهنی که توافقی است که می تواند بصورتهای مختلف بسته شود مستقل از امکان واقعی موفقيت خود و مستقل از وجود يا عدم وجود شرايط عينی. اتحاد ذهنی می تواند يک اتحاد شکلی باشد، نظير توافق در مورد شکل حاکميت، و يا يک اتحاد مفهومی باشد. اتحاد مفهومی می تواند در نتيجه توافق روی مفاهيم ايدئولوژيک يا دينی باشد نظير بسياری از اتحادها تحت عنوان اتحاد کارگری يا اتحاد چپ و غيره و نظيرگروههای موتلفه اسلامی و غيره اتحاد مفهومی در نتيجه وفاق بر مفاهيم مدنی و غيرايدئولوژيک نيز منطقا قابل تحقق است.
- اتحاد موازی که تشکيل می شود از اتحادهای گوناگون که مستقل از يکديگرند و بدون چشم انداز همکاری و وفاق، به موازات يکديگر حرکت می کنند.مبارزه عليه استبداد دينی جزء بافت مبارزه اتحادها عليه يکديگر است. و هر اتحاد جديدی بناچار در همين فضای موازی خواهد زيست.
- اتحاد ملی يا وحدت ملی که وحدتی فرااتحادی و فراساختاری است و در فضای خالی بين ساختارها و اتحادها می نشيند و ديوارهای عايق اتحادها را يکی پس از ديگری باز می کند. ارتباط اخلاقی و معنوی که به شور و علاقه ملی می انجامد فضای گشوده بين ساختاری را در فضای بسته اتحادها جاری می سازد. نام اين فضای گشوده، جنبش ملی است که اتحادی اخلاقی، عاطفی، ذهني- عينی و مفهومی است. علت اينکه اتحادها در شرايط موجود توفيق نمی يابند اولا عدم درک فضای بين ساختاری است که نتيجه بی اعتمادی اين فضای گشوده نسبت به آن هاست. ثانيا اينکه هر اتحادی خود عملا آلترناتيو جنبش ملی است. علت عدم تفاهم به جنبش ملی توسط انديشه های ساختاری اين است که از درک اين حقيقت ناتوان اند که همه انديشه ها، مفاهيم و برنامه ها و احزاب و اتحادها متفرع اند برايران، ايران ظرف عملکرد و موجوديت آنهاست. استقرار دولت دينی در ايران به اين علت بود که اعتقادات گروهی و ايدئولوژيها مقدم بر ايران قرار گرفته بودند. حزب الله از اينجا برخاست! و به همين دليل او دشمن جنبش ملی است . چون اگر ايران يعنی ظرف بر مظروف مقدم شود عمر سياسی حزب الله به پايان می رسد. کادرهای کهنه کار برای درک اين مسئله به يک انقلاب کبير نياز دارند. کادرهای کهنه کاری که هنوز جنبش ملی را با جنبش ناسيوناليستی مساوی می دانند و حال آنکه جنبش ملی در ايران از آغاز انقلاب مشروطيت جنبش غيرناسيوناليستی و دموکراتيک بود و به همين دليل سران و متفکرين اين جنبش در آثار و نوشته های خود زير تاثير ميراث های روشنگری و جذبه دموکراسی و آزادی وجدان و بيان قرار داشتند. بنابراين هرجا که از جنبش ملی سخن می گويئم منظور جنبش ملی و مدنی مردم ايران است. که به اختصار به آن جنبش ملی می گوئيم. جنبش ملی در ايران جنبش انترناسيوناليستی است يعنی همانقدر با نهرووگاندی و ماندلا مشترک است که با مصدق وملکی وبا جنبش سبزها و سوسيال دموکراتيک در اروپا. جنبش ملی ما نظير جنبش های ياد شده دارای مواضع انسانی و طرفدار روند خردگرائی است. جنبش ناسيوناليستی برعکس، جنبش مسلکی و غيردموکراتيک و خردستيز است و به گفته نهرو که از قول برنارد شاو نقل می کند « يک بيماری» است. دقيقا بدليل دمکراتيک بودن جنبش ملی در ايران بود که سازمانهای ناسيوناليستی نظير حزب سومکا وغيره در شرايط آزادی کامل احزاب سياسی در دوران حکومت ملی نتوانستند از اقليتی محدود فراتر برويند.
 


انديشه ناسيوناليستی از طرفی و ايدئولوژی مذهبی از طرف ديگر دو نوع انديشه، دو نوع ايدئولوژی و دو نوع جهان بينی هستند که اطراف جنبش ملی قرار می گيرند. در اين و آن سوی جنبش ملی می ايستند و نه در درون آن. جنبش اصلاحات مذهبی درايران، که به منظور رفورم درساختاربنيادگرای حاکميت وارد عمل شد، به اين دليل نتوانست وظايف خود را به پايان برساند که از فرا روئيدن به جنبش ملی می هراسد. جنبش اصلاحات مذهبی که به شدت زير تاثير روحانيت قرار دارد از آينده جنبش ملی که جنبش لائيک است ناخرسند است. هراس اصلاح گران از جنبش ملی از هنگامی شدت يافت که انان ريشه های جنبش روشنگری قرن هيجدهم ميلادی را، که جنبش لائيک بود، درشورملی و گرايش مردم ايران به دمکراسی دريافتند. در جريان رشد نهضت اصلاحات مذهبی شور و علاقه ملی به خيزش درآمد و حافظه تاريخی مردم بيدار شد. تماس دانشجويان با زنده ياد فروهر و ديدارهای دسته جمعی دانشجويان بطور مرتب از احمد آباد از علامتهای فعال شدن حافظه تاريخی مردم بود. به پيش زمينه رانده شدن جنبش نفت و نهضت مصدقی از اين گرايش پرده برمی داشت. يک تجربه بزرگ جنبش اصلاحات اين بود که مردم تازه در شرايطی که امکان حرکت دموکراتيک برای آنها فراهم شود از حافظه تاريخی و ملی شان استفاده خواهند کرد. پس علت اينکه جنبش اصلاحات مذهبی ناچار شد در يک « اتحاد ملی» با ساختار تماميت خواه باقی بماند اين بود که در دوران کوتاه آزادی نسبی مطبوعات از نقش ميزبانی خود برای جنبش ملی آگاهی يافت و به همين دليل بر نهضت انتقاد به بنيادگرائی لگام زد. پس کسانيکه آقای خاتمی را با دکتر مصدق مقايسه می کردند از اين حقيقت غافل بودند که مصدق به اولويت ايران و دموکراسی در ايران اعتقاد خلل ناپذير داشت و از اين طريق استقلال سياسی را با آزادی، و نه با مفاهيم قالبی مسلکی، پيوند می داد و با حربه قانون و آزادی و حرمت نهادن به مواريث روشنگری قرن ۱۸ بود که بر آيت الله کاشانی و اتوکراسی شاهنشاهی تفوق می يافت. امروز ديگر مسلم شده است که نه شاه و نه کاشانی و نه هيچ نيروی داخلی ديگر از پس انديشه دموکراسی و آزاديخواهی در ايران برنيامدند. استبداد دينی نيز تنها توسط همين نيروی شگرف بزير کشيده می شود نه با اسلحه اين سازمان و يا ترفند آن اتحاد.
 



تفاوت اتحادها و جنبش ملی:
ويژه گی اتحادها در اوضاع کنونی اين است که آنها بسيار متعددند ولی کمتر متنوعند. شکل ها، شيوه ها و متدهای تشکيل و عملکرد و تقابل آنها با يکديگربستر واحدی دارند. با اين همه آنها غيرقابل اجتماع اند. برای اينکه هر کدام به خودی خود کاملند. يعنی هيچکدام امکان يک رشد کيفيتی را ندارند. خواست ها، اهداف، شکل عملکرد و اخلاق سياسی داخل هر اتحادی بسته شده است. هر اتحاد دايره ای است و به همين دليل نياز به جنبش ملی را دامن نمی زند و تنها در برکه ای از مصالح خود غوطه ور است.
يک ويژگی ديگراتحادها اين است که آنها شکل مرئی برای مضمونی نامرئی اند. در پس پشت آنها غرض و هدفی نهفته است که غالبا برای مردم روشن نيست. اتحادها نسبت به يکديگر موازی اند چون خلقيات و منش يکديگر را می شناسند و بگونه ای واقعی و حقيقی به يکديگر بی اعتمادند. ويژگی ديگر اين اتحادها اين است که متحد شدن هدف آنها نيست چون دايره ها چشم اندازگشوده شدن ندارند. . اين اتحادها تنها وسيله ای برای هدف های سياسی معينی می باشند. از اينجا نيز تخم بی اعتمادی را در مردم می کارند. اشتباه آنها اين است که فکر می کنند امروزه هنوز چيزهائی که در خفا بتوانند باقی بمانند وجود دارند. خفاکاری اين نقطه ضعف را دارد که يک روانشناسی گمان و ابهام بوجود می آورد که از نظر کاهش شور و علاقه سياسی از افشاء آنچه که از نظر اتحادها آسيب رساننده است، خسران بيشتری ببار می آورد. نگاه کنيم مثلا به اين نکته ظريف که هر اتحادی، اتحاد بين شماری ازمنفردين به دور يک جريان سياسی است. در حاليکه اين نکته بر همه روشن است اتحادها از طريق طرحی تبليغی آنرا بگونه ای ظريف می پوشانند. بسياری می پرسند پس راه چاره چيست؟ راه اين است که بجای اينکه موانع در راه يک اتحاد عمومی در اتحادی بسته مخفی بمانند به نقد و بررسی گذارده شوند. نقد درونی و علنی و صميمانه شفافيت می آورد.
موانع اتحاد عمومی را که از عوامل اتحاد های بسته اند بايد به گونه ای غيرخصمانه کنار گذارد. درهای مدرنيته را بر روی خود بگشائيم بعد می بينيم طرفداری از عنصر خفا نه تنها قابل پرهيز است و سودی نمی رساند بلکه به گونه ای خودبخودی منتفی می شد و از اين طريق علاقه و اعتماد ملی گسترش می يابد. آنگاه ديگر الزاما به «اتحاد» از نظر شکلی نيازی نيست. پس می بينيم جائيکه اتحادها بيشترند( نظيرخارج کشور) زمينه جنبش ملی ضعيف تر است و درجائی که آنها کمتر وجود دارند( يعنی در داخل ايران) زمينه رشد جنبش ملی مهيا تر است. چرا؟ برای اينکه فضای « اتحاد موازی» مانع « اتحاد در ظرف» جنبش ملی است. و همانگونه که در نوشتار ديگری گفته ام ما به يک « سفر فضائی» نياز داريم و به برهم زدن کامل ارزش های جاری و رايج فرهنگ غرض آلود اتحادهای سياسی موجود.
يک تفاوت ديگرجنبش ملی با اتحادها اين است که جنبش ملی ايدئولوژی را در درون جامعه و زندگی روزمره به روان شناسی اجتماعی تبديل می کند. مجموعه ای از باورها، رسوم، روش های زندگی که به تقويت اعتقاد به آزادی فردی در حيات متافيزيکی کمک شايانی می کند.
جنبش ملی برعکس اتحادها به روشنگری نياز دارد بخاطراينکه فرهنگ رايج اتحادها را بايد تغيير دهد و جامعه را از ميراث سنگين چند دهه مبارزات خصمانه ايدئولوژيک و مسلکی برهاند و به آن آرامش بخشد. روشنگری از آن رو اهميت دارد که ميراث های دموکراتيک و حرمت نهادن به گوهر تفرد بايد از پشت غبار سنگينی از فراموشی بيرون آورده شوند.
تفاوت ديگر اين است که اتحاد از بالا صورت می پذيرد. در حاليکه جنبش ملی محصول علاقه، عاطفه و شور ملی بسوی همسوئی است. هم چنين جنبش ملی يک شناسنامه تاريخی در قلمرو سياست، دين و ايدئولوژی هاست. تمايل او به غيرسياسی کردن مذهب و تضعيف منطقی آتئيسم است. هم چنين نگاه کردن به استقلال سياسی از زاويه ای دموکراتيک و ترکيب شيميائی آن با امر آزادی و علاقه به رويداد بزرگ روشنگری در قرن هيجدهم ميلادی از ويژگيهای اساسی جنبش ملی است. آدم با اين نوع نگرش فريب استقلال گرائی واپس نگرانه بنيادگرائی اسلامی را نمی خورد. به همين دليل است که می گويم جنبش ملی به روشنگری نياز دارد.ايران يک مفهوم مدرن است بدون پيش وند يا پسوند، چرا؟ برای اينکه به تنهائی يک واقعيت جاری است که توسط يک انتزاع عمومي(يعنی اسلام) پشتيبانی می شود. اسلام ديانت غالب مردم ايران است، مثل مسيحيت برای اروپائيان. جنبش ملی به ديانت حرمت می نهد. برای اينکه واقعيت ايران بدون يک انتزاع و متافيزيک تاريخی ناممکن و غيرعملی است. تاريخ عرفان ايرانی که صحنه جدال و چالش بين سنت و مدرنيته است ضرورت يک انتزاع مدرن دينی را که پشت واقعيت ايران زندگی می کند و نقش لجستيکی نيرومندی برای تقويت همبستگی ملی دارد نشان می دهد. کتاب داريوش آشوری درباره حافظ و عرفان بيان زيبائی از چالش سنت و مدرنيته در تاريخ ادبيات ماست. مسيحيت به اين دليل يک دين گسترده و مستحکم، برای مثلا جامعه فرانسه، است که بصورت يک انتزاع باقی می ماند و اين، به آن قوت و معنويت می بخشد تا پشت واقعيت فرانسه بايستد وبه مردم آرامش بخشد. رابطه متافيزيک و واقعيت بدينگونه يک رابطه ملی است که بعد از تولد ملت و دولت مدرن به هستی آمده است و به همين دليل خصلت تاريخی جنبش ملی است. تفاوت ديگر جنبش ملی با اتحادهای گوناگون اين است که برخلاف اتحادها، که به نيروهای درون ساختاری تکيه می کنند، جنبش ملی نيروهای بين ساختاری را مخاطب قرار می دهد و از اين طريق منبع تغذيه ساختارهای گوناگون را زير کنترل معنوی خود می گيرد و از اين راه بر اتحادها اثر می گذارد و دروازه های آن را بتدريج می گشايد. نيروهای بين ساختاری، امروز قشر مردمی گسترده ای را تشکيل می دهند که به اتحادهای گوناگون بی اعتمادند و تنها در آغوش گشوده يک جنبش ملی احساس آرامش و اعتماد می کنند. تفاوت آشکار تکوين قشربندی اجتماعی امروز نسبت به چند دهه قبل اين است که در گذشته، در بخش چپ، حزب توده، به عنوان پرچم دار عدالت اجتماعی، بخش بزرگی از روشنفکران را به درون خود فرو می کشيد وديگرمنبعی انسانی در بيرون از ديواره های سازمانی خود، برای اثرگذاری برآن و اثر پذيری از آن، نداشت. به همين دليل روند دموکراسی سياسی توسط استبداد حزبی بسته می شد و زير جذبه عدالت، آزادی به نحو بيرحمانه ای مورد بی اعتنائی يا تحقير قرار می گرفت يا به آينده دور موکول می شد. بخش بين ساختاری گسترده است ولی اتحادها از گرفتن رابطه با آن ناتوانند. تجربه جرقه آسا و کوتاه مدت آزادی مطبوعات، دردوران رونق جنبش اصلاحات، نشان داد که نيروهای بين ساختاری بافت مردمی دارند و همراه رشد علايق ملی شکوفا می شوند. گسترش و قدرت کيفيتی اين نوع نيروها چشم انداز دموکراسی در ايران را اميد بخش می سازد و امکان ديکتاتوری های حزبی را محدود می کند. پس چشم اسفنديار اتحادهای موازی اين است که نمی تواند نيروهای بين ساختاری را مخاطب قرار دهد. نيروهای بين ساختاری را تنها جنبش ملی می تواند سازماندهی کند و به همين دليل تحقق دموکراسی تنها در گرو حرکت بسوی جنبش ملی است.
اضافه بر ويژگيهای ياد شده، جنبش ملی يک اتحاد مفهومی گسترده است. يعنی از توافق روی مفاهيمی غيرقابل منازعه سرچشمه می گيرد. کارکرد مفاهيم غيرقابل منازعه ايجاد اتيک سياسی و مدرن است. و خلاء بحران ارزشی را که با از دست رفتن اعتماد و ايمان سياسی و مسلکی بوجود آمده است با توافق برعمومی ترين ارزش های فراساختاری پر می کند.
اين مفاهيم به نظر من از اين قرارند
۱- تفاوت آزادی و دموکراسي: به اين صورت که دموکراسی ظرف موجوديت آزادی است و جنبش ملی ظرف موجوديت دموکراسی است. والا هرکدام از اين واژه ها نسبی و انتزاعی اند. بنابراين لااقل از نظر تئوريک هميشه اين امکان وجود دارد که بخاطر دفاع از آزادی با دموکراسی تا حد معينی تضاد پيدا کنيم. يعنی رابطه آزادی و دموکراسی مساوی است با رابطه انتقاد و آزادی. آزادی هنگامی وجود دارد که به دموکراسی نيز بتوان انتقاد کرد. دموکراسی از اين طريق ديناميک درونی خود را خلق می کند.
۲- برای دفاع از آزادی خود بايد از آزادی مخالفين دفاع کرد
۳- ايران بعنوان ظرف بر همه مظروف های مسلکی اولويت دارد.
۴- زندگی سياسی تنها در « ظرف علن» امکان پذير است
۵- در گذشته ايمان مسلکی مهمترين ديناميک سياسی را بوجود می آورد. امروز وفاق بر عمومی ترين و ضروری ترين مفاهيم دموکراتيک اتيک سياسی درست می کند.
۶- متد و وسيله به آماج رجحان دارد. يعنی تمام مخالفين براساس اعتقاد به شيوه مبارزه متمدنانه به جنبش ملی وارد می شوند نه براساس دين و مسلک و غيره
۷-استفاده از ابزار انقلابی و خشونت آميز به گونه ای پيشينی منتفی است.
۸- بايد پذيرفت که دوران انقلاب اجتماعی، در شرايط امکان آزادی مبارزه برای عدالت اجتماعی، بسر رسيده است و انقلاب سياسی نيز تنها به عنوان تالی و پی آمد تحول واقعيت ضرورت پيدا خواهد کرد و به گونه ای پيشينی نمی تواند مطرح باشد.
تحول شکل مبارزه به انقلاب سياسی، در شرايطی که استبداد حاکم به خشونت خود ادامه می دهد، حق خوبخودی مردم است. منتفی شدن ضرورت انقلاب اجتماعی، در شرايط امکان مبارزه برای عدالت اجتماعی، يعنی در شرايط دموکراسی، به معنای نفی مبارزه در راه عدالت اجتماعی نيست بلکه به اين معنا ست که اين مبارزه در متن دموکراسی قابل تحقق است. بنابراين برای تحقق آن، دورزدن دموکراسی يا عبور کردن از آن يا برخورد تاکتيکی با آن به معنای برهم زدن وفاق همگانی است. تئوری انقلاب اجتماعی در شرايطی ضرورت می يابد. که يک ظرف وفاق همگانی وجود نداشته باشد يا امکان ناپذيرباشد. اکنون همه چيزمی تواند در درون اين ظرف انجام شود. و راه مدرن کردن تئوری انقلاب اجتماعی اين است که بدرون اين ظرف انتقال داده شود تا به يک مبارزه متمدنانه و لحظه به لحظه برای تحقق غيرتخيلی عدالت اجتماعی تبديل گردد.
نتيجه گيری : تلاش های انديشه ورزانه که در راستای طرح « جنبش ملی» به عمل می آيد نگرشی انتقادی به اتحادهای سياسی دارد. بخاطر اينکه اتحادها هرچه از نظر کميتی رشد و افزايش داشته باشند به همان نسبت فضائی را که آن ها در آن بگونه موازی در کنار يکديگر و عملا عليه يکديگر حرکت می کنند، گسترش ميدهند. درفضای اتحادهای موازی تضاد عمده عليه استبداد دينی تحت الشعاع رقابت های سياسی قرار می گيرد. طرح « جنبش ملی» طرحی است که اين فضا را می گشايد، علنی می کند و بن بست اخلاقی و آينده نگرانه اين ساختارها را به گونه ای شفاف نشان می دهد و حرکت موازی اتحادها را نسبت به يکديگر زير انتقاد می گيرد. به نظر من طرح « جنبش ملی» و حرکت بسوی آن از طرح انتقاد به اتحادها می گذرد و نه از دعوت ساده سياسی به اتحاد عمل ميان آنها که بازيهای سياسی را دامن می زند.
برای روشن کردن مسئله يک مثال عملی می آورم:
در مراسم پنجمين سالگرد کشتارهای وحشيانه يکی از سخنرانان- آقای مهندس معين فر- از ضرورت يک « جبهه متحد ملی» سخن گفت و مسلما در حضور شخصيت های ملي- مذهبي- طرح جبهه متحد ملی بدون پيش وند و پس وند مذهبی در شرايط موجود اهميت ويژه دارد. اهميت آن در اين است که نيروی ملي- مذهبی محور چنين جبهه ای نيست بلکه يکی از نيروهای آن است. از نظر تئوريک. و با نگرشی از زاويه فلسفه سياسی، انديشه ملی مذهبی با قرار گرفتن در جنبش ملي- نظيرگذشته در نهضت ملي- خود را می تراشد و ملی تر می کند. اين ضرورت اجتناب ناپذير تشکيل يک جبهه متحد ملی است. جنبش ملی اتحادها و ساختارها را باز می کند و به آنها گشودگی ميدهد و از اين طريق خصلت رابطه موازی را از آنها می گيرد- اين از نظر مفهومی و کيفيتی، نوعی روتاسيون است که بدون آن نمی توان بسوی يک همسوئی ملی حرکت کرد. روتاسيون، تغييرات اجتماعی ناشی از « مديريت چرخان» در يک ساختار را نيز معنی می دهد. نظيرهمين تراشيده شدن اتحادها توسط جنبش ملی که آغازو افتتاح گشايش بيشتر در بافت های سنتی آنهاست.
اين مثال عملی که در بالا آورده شد بازهم نشان می دهد که در داخل ايران جنبش ملی رشد می کند و در خارج ايران اتحادها هرچه بيشتر موازی می شوند.


ناصر کاخساز
سوم دسامبر ۲۰۰۳

 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ‏۶۹‏‏ •  آذر ۱۳۸۲‏‎ • دسامبر ۲۰۰۳

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت