بازگشت به صفحه اول

ميهن شماره  ‏۶۹‏‏ •  آذر ۱۳۸۲‏‎ • دسامبر ۲۰۰۳

بازگشت به صفحه اول

 

 

همه مردان شاه

بخش اول

 شب بخير، آقای روزولت
 

 

بخش دوم :   لعنت بر اين سرنوشت

انگستان بزرگترين پالايشگاه را در آبادان در کنار خليج فارس ساخت و سودعظيمی از آن کسب نمود. شرکت نفت ايران و انگليس قرار بود با همکاری ايران اداره شود اما به ايرانی ها اجازه داده نمی شد که به حساب های شرکت سرکشی کنند.

دکتر محمد مصدق

دکتر فاطمی وزير امورخارجه مصدق

 

جان فاستر دالس وزير امور خارجه آمريکا و آلن دالس رئيس وقت سازمان سيا، برادرانی که سياست خارجی علنی و مخفی آمريکا را در دوره رياست جمهوری آيزنهاور هدايت کردند و برای سرنگون ساختن مصدق مصمم بودند

 

چرچيل نخست وزير انگليس شديدا طرفدار عمليات مخفيانه بود و به انجام کودتا اعتقاد داشت، او و وزير امور خارجه اش آنتونی ايدن موفق به جلب حمايت پريريدنت ترومن به کودتا نشدند اما پس از انتخال ايزنهاور به رياست جموری به اينکار موفق شدند

کرميت روزولت رهبر عمليات کودتا در تهران، بالافاصله پس از تصويب کودتا در ايران بدستور سيا به تهران رفت

اسدالله رشيديان يکی از عوامل اصلی کرميت روزولت که با پرداخت رشوه به سياسيون، ملاها ،سردبيران روزنامه و سران باندها حمايت آنها را از کودتا جلب کرد

 

آيت الله ابولقاسم کاشانی بنيادگرای دينی بسيار قدرتمند که در آغاز به حمايت مصدق برخاست اما بعد به جبهه مقابل او پيوست، کيم روزولت يک روز قبل از کودتا ده هزار دلار برايش فرستاد

 

ژنران ه نورمن شوارتسکف مسئول گروه ضد شورش پليس ايران در سالهای 40 بطور مخفيانه برای سازماندهی کودتا به ايران بازگشت

گروههای ضدمصدق در روز بيست و هشت مرداد بهمران ارتشيان به خيابانها ريختند و تا آخر شب موفق به سرنگونی مصدق شدند

عوامل سيا شاه را ترغيب کردند تا فرمان عزل مصدق و فرمان نخست وزيری زاهدی ژنرال از کار برکنار شده را امضاء کند. اين اسناد که پايه قانونی نداشتند به امر بسيج کودناگران کمک زيادی کردند

انگليسیها و آمريکائيان ژنرال زاهدی رابرای رهبری کودتا انتخاب کردند

سرهنگ نعمت الله نصيری فرمانده گارد سلطنتی يکی ديگر از عوامل اصلی کودتا

لوی هندرسون سفير آمريکا در ايران

 

کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ و سقوط دولت ملی و آزاديخواه دکتر مصدق، فاجعه ای است که عواقب آن همچنان دامنگير ملت و کشور ما است. کتاب همه مردان شاه نوشته استفن کينزر که توسط آقای رضا بليغ به فارسی برگردانده شده اثر ارزشمندی است که مطالعه آن را به همه علاقمندان به آزادی و حاکميت ملی توصيه می کنيم. هربار که " ميهن" به روز می شود بخشی از اين کتاب را منتشر می کنيم.


شب بخير، آقای روزولت
در نيمه شب ۱۵ اگوست ۱۹۵۳، وقتی که کاروانی غيرعادی در دل تاريکی پيش می رفت، بيشترمردم تهران در خواب بودند. پيشاپيش کاروان، خودرويی زرهی با نشان نظامی و به دنبال آن، دو جيپ و چند کاميون ارتشی پر از سرباز، در حرکت بود. روز، استثنا داغ بود اما فرارسيدن شب، آرامشی به همراه آورده بود. هلال ماه می درخشيد، شب زيبائی برای سرنگونی يک دولت بود.
سرهنگ نصيری، فرمانده گارد سلطنتی، با خاطری آسوده در خودروی زرهی نشسته بود و برای اين آسودگی خاطر دليل داشت؛ حکمی از شاه ايران، مبنی بر عزل نخست وزير، محمد مصدق، در جيب داشت و در راه بود تا حکم را به مصدق ارائه دهد و در صورت مقاومت، او را دستگير کند.
سرويس های اطلاعاتی آمريکا و انگليس، طراحان کودتا، تصور می کردند که ممکن است مصدق، بلافاصله ارتش را برای حمايت از خود احضار کند. از اين رو ترتيبی داده شده بود تا به هنگام تماس مصدق با ارتش، کسی در آن سوی خط نباشد. سرهنگ نصيری می بايست ابتدا مقابل خانه رئيس ستاد ارتش توقف و او را دستگير کند و سپس برای تسليم حکم سرنوشت ساز راهی شود. سرهنگ همان کاری را کرد که به او گفته شده بود اما وقتی به منزل رئيس ستاد ارتش رسيد با وضعی غيرعادی روبرو شد با اين که نزديک نيمه شب بود، رئيس ستاد ارتش، تيمسار رياحی، در خانه نبود هيچکس ديگر هم، حتی يک مستخدم يا نگهبان، سرهنگ نصيری بايد متوجه می شد که مشکلی پيش آمده است، اما نشد. او به سادگی، به خودروی زرهی بازگشت و به راننده دستور داد تا به سوی هدف اصلی، منزل نخست وزير محمد مصدق براند. نصيری آمال دو سرويس اطلاعاتی نخبه را نيز با خود می برد.
سرهنگ نصيری آن اندازه احمق نبود تا با مسئوليت خود به چنين ماموريت جسورانه ای دست بزند. مشروعيت حکمی که به همراه داشت مورد ترديد بود. زيرا در ايران دمکراتيک، نخست وزير منحصرا با اجازه مجلس، نصب و عزل می شد. اما اين ماموريت شبانه، حاصل ماه ها برنامه ريزی سازمان اطلاعاتی جاسوسی سيا و سرويس اطلاعاتی مخفی انگليس بود. کودتا به دستور رئيس جمهور دولت آيزنهاور و نخست وزير چرچيل صورت می گرفت. در ۱۹۵۳، ايالات متحده آمريکا، هنوز در ايران تازه وارد بود. بيشتر ايرانيان، آمريکايی ها را دوست خود و حاميان دمکراسی آسيب پذيری می دانستند که استقرار آن نيم قرن به طول انجاميده بود. ديو متجاوز استعمارگری که آنها را استثمار می کرد انگلستان بود نه آمريکا.
از آغاز سال های اوليه قرن بيستم، همان زمان که بيشتر ايرانيان در فقر به سرمی بردند، يک شرکت انگليسی که مالک عمده آن دولت انگليس بود، حق انحصاری بسيار سودآوری در زمينه استخراج و فروش نفت ايران داشت. ثروتی که از زير خاک ايران جاری می شد، نقش تعيين کننده ای در حفظ بريتانيا به عنوان قدرت جهانی داشت. اين بی عدالتی، ايرانيان را به سختی فرسود. سرانجام در ۱۹۵۱، به مصدق روی آوردند که بيش از هر رهبر سياسی ديگر، خشم شان را عليه شرکت نفت انگليس- ايران، وحدت بخشيد و قول داد شرکت را از ايران اخراج، ذخاير عظيم نفتی کشور را احياء و ايران را از سلطه قدرت های بيگانه آزاد کند.
نخست وزير، مصدق، با شوری خالصانه به عهد خود وفا کرد. برای دلگرمی شادی بخش مردم خود، شرکت نفت انگليس- ايران، سودآورترين تجارت انگليسی ها درجهان، را ملی کرد. پس از آن، ايرانيان کنترل پالايشگاه عظيم آبادان را، در خليج فارس را به دست گرفتند.
اين کار، ايران را در شوری ميهن پرستانه، غوطه ور و مصدق را قهرمان ملی کرد، اما در عين حال انگليسی ها را برآشفت. آنان خشمگينانه مصدق را به دزدی دارايی خود، متهم کردند. ابتدا از دادگستری بين المللی و سازمان ملل متحد درخواست مجازات مصدق را نمودند سپس کشتی جنگی به خليج فارس اعزام و در نهايت تحريم خردکننده ای بر ايران تحميل کردند که اقتصاد آن را نابود ساخت. به رغم اين اقدامات، بيشتر ايرانيان، از شجاعت مصدق به هيجان آمده و به رهبران ضداستعماری در سراسر آسيا و آفريقا تبديل شده بودند.
با اقدامات انگلستان، مصدق کاملا درمانده شد، روزنامه ای اروپايی نوشت که مصدق " ترجيح می دهد در نفت ايران بسوزد تا اين که کوچکترين امتيازی به انگستان بدهد." انگليسی ها، برای بازپس گيری مناطق نفتی و پالايشگاه، ابتدا قصد تهاجم نظامی داشتند، اما پس از اين که رئيس جمهور هری ترومن از حمايت آنها امتناع کرد، از اين قصد منصرف شدند. فقط دو راه ديگر باقی می ماند: ابقاء مصدق در قدرت يا کودتا برای براندازی او. برای نخست وزير چرچيل، اين ثمره مغرور سنت امپراطوری، تصميم گيری در خصوص کودتا دشوار نبود.
عوامل انگليسی، پس از ملی شدن شرکت نفت، بی قرار و بی پروا برای حفظ منافع خود، شروع به توطئه برای براندازی دولت مصدق کردند. مصدق از آن آگاه شد و در اکتبر ۱۹۵۳ سفارت انگلستان را تعطيل کرد. همه ديپلمات های انگليسی در ايران، از جمله عواملی که تحت پوشش ديپلماتيک، مخفيانه فعاليت می کردند، مجبور به خروج از ايران شدند و کسی نمانده بود تا کودتا را به مرحله اجرا بگذارد.
انگليسی ها، بلافاصله از رئيس جمهور ترومن کمک خواستند، ترومن، اما، که ذاتا با جنبش های ملی گرايانه، از آن نوع که مصدق رهبری آنها را به عهده داشت همدل و موافق بود، جز تحقير روش امپرياليست ها، از آن نوع که شرکت نفت انگليس- ايران را اداره می کردند کاری نکرد. علاوه بر آن سيا، تاکنون اقدام به سرنگونی حکومت نکرده بود و ترومن نمی خواست در اين کار، پيشقدم باشد.
درنوامبر۱۹۵۲، پس از انتخاب دوايت آيزنهاور به مقام رياست جمهوری، آمريکا اساسا تغيير موضع داد و متقاعد به انجام کودتا شد. در روزهای انتخابات، جاسوس ارشد سرويس اطلاعاتی انگليس، کريستوفر مونتاگ وودهاوس، برای ملاقات با اعضای رده بالای سيا و مقامات وزارت امورخارجه، به واشنگتن آمد. وودهاوس تصميم داشت به طريقی غير از روش معمول انگليسی ها، مذاکره کند. اين استدلال که مصدق بايد برود چون دارايی انگلستان را ملی کرده است، احساسات چندانی در واشنگتن، برنيانگيخته بود. وودهاوس می دانست چه بايد بکند.
وودهاوس بعدها نوشت " نمی خواستم متهم شوم که برای بيرون کشيدن چوب بلوط انگلستان از درون آتش، از آمريکا استفاده می کنم. تصميم گرفتم بيشتر بر خطر کمونيسم در ايران تاکيد کنم تا نيازبه بازپس گيری قدرت در صنعت نفت."
اين درخواست حساب شده، برای تهييج دو برادری بود که می بايست بعد از شروع رسمی کار آيزنهاور در مقام رياست جمهوری، اداره سياست خارجی کشور را به عهده بگيرند. جان فاستردالاس، وزير خارجه آتی و الن دالاس، رئيس آينده سيا، که از طرفداران جدی " جنگ سرد" بودند. آنها جهان را عرصه جنگ عقيدتی می دانستند و هرتعارض و اختلاف منطقه ای را از پس منشور تقابل بزرگ شرق- غرب می ديدند در نظرآنان، هرکشوری که به طور قطعی متحد ايالات متحده نبود، دشمن بالقوه آن بود، آنها به ويژه ايران را خطرناک می دانستند.
ايران، ثروت نفتی فوق العاده، مرزی طولانی با اتحاد جماهير شوروی، حزب کمونيستی فعال و نخست وزيری ملی گرا، داشت. به اعتقاد برادران دالاس، خطر سقوط ايران، به دامان کمونيسم، جدی بود. دورنمائی از چين دوم، آنها را وحشت زده کرده بود. وقتی انگليسی ها، پيشنهاد خود را برای سرنگونی مصدق و به روی کارآوردن نخست وزيری قابل اعتماد و طرفدار غرب ارائه دادند، برادران دالاس، بی درنگ موافقت کردند.
به محض اين که در ۲۰ ژانويه ۱۹۵۳، رئيس جمهور آيزنهاور رسما آغاز به کار کرد، جان فاستر دالاس و آلن دالاس آمادگی خود را برای سرنگونی دولت مصدق، به همتايان انگليسی شان اعلام کردند. نام رمزی کودتای آنان، می بايست، عمليات آژاکس يا به زبان نامفهوم سيا، TPAJAX باشد. کرميت روزولت افسر سيا، با پشتوانه تجربه قابل توجه در خاورميانه، و نوه رئيس جمهور تئودور روزولت، برای سرپرستی عمليات انتخاب شد.
کرميت روزولت، مانند ديگر اعضای خانواده اش، ميل وافری به رهبری عمليات داشت و به قاطع بودن در بحران ها، معروف بود. او ۳۷ ساله، رئيس بخش آسيا وخاورنزديک سيا، و استاد مسلم فعاليت مخفيانه بود. جاسوس شوروی، کيم فيلبی، او را نمونه يک آمريکايی کامل توصيف کرده است؛ مودب، با صدای گرم اهالی شرق آمريکا، دارای روابط اجتماعی خدشه ناپذير، بيشتر از آن که روشنفکر باشد، تحصيلکرده و هم به عنوان ميهمان و هم به عنوان ميزبان، دلپذير و فروتن بود. او همسری استثنائی و در حقيقت آخرين نفری بود که می شد تصور کرد، تا گردن در حيله های کثيف فرو رفته است.
آن روزها، ماموران سيا، در نوعی آرمان گرايی کامل به سر می بردند. آنها اعتقاد راسخ داشتند که کاری بسيار حياتی، برای آزادی انجام می دهند. بيشتر آنان آميزه ای از بهترين صفات انديشمندی و ماجراجويی بودند، و هيچ يک کامل تر از کرميت روزولت، مظهر اين آميزه نبود. وی در ابتدای جولای، با ناديده گرفتن دستور پزشکان سيا برای عمل جراحی فوری کليه، با هواپيما برای انجام ماموريت محرمانه خود پرواز کرد. در بيروت فرود آمد و از آنجا با اتومبيل، از طريق بيابان های سوريه و عراق به راه خود به سوی تهران ادامه داد. وقتی وارد منطقه مرزی ايران شد، به سختی می توانست هيجان خود را مهار کند:
آنچه را که پدرم، درباره ورود به آفريقا، به همراه پدرش تئودور روزولت، در ۱۹۰۹ نوشته بود، به خاطر آوردم: " ماجراجويی بزرگی بود، گويی همه جهان، بکر و دست نخورده بود". احساس ام می بايست همانی باشد که پدرم درآن زمان داشت. اعصابم تحريک شده بود و وقتی از جاده کوهستانی بالا می رفتيم، نشاطم اوج گرفت... در ۱۹ جولای ۱۹۵۳، وقتی آن اتفاق افتاد، در خانقين، با مامور گمرک مهاجرت نيمه باسواد و احمقی برخورد کرديم که به طور عجيبی، سست و بی حال بود در آن روزها، گذرنامه های آمريکا، برخلاف امروز، حاوی توصيف مختصری از چهره دارنده آن بود. با تشويق و کمک من، مامور به سختی اسمم را نوشت: " آقای زخم روی سمت راست پيشانی" آن را به فال نيک گرفتم.
روزولت، در هفته اول اقامت در تهران، از ويلايی که يکی از ماموران آمريکای اجاره کرده بود، عمليات را رهبری می کرد. چند دهه توطئه چينی انگليسی ها در ايران، به انضمام اقدامات اخير سيا، زمينه بسيار مساعدی برای او فراهم کرده بود. از جمله اين که چند جاسوس مجرب و بسيار خلاق ايرانی، در اختيار داشت که، سال ها برای تشکيل يک شبکه زيرزمينی متشکل از سياستمداران همفکر، امرای ارتش، روحانيون، استحقاق دريافت هر سنت آن را داشتند. طی بهار و تابستان ۱۹۵۳، سردبيران روزنامه، سرکردگان باندهای تبهکار خيابانی کوشش کرده بودند سيا، ماهانه ده ها هزار دلار به اين جاسوسان می پرداخت و آنها نيز روزی نبود که حداقل يک روحانی حقوق بگير، مفسراخبار يا سياستمدار، از نخست وزير مصدق انتقاد نکند، اما نخست وزير که احترام زيادی برای آزادی مطبوعات قائل بود، از سرکوب اين افراد امتناع می کرد.
ماموران ايرانی که به ويلای روزولت، رفت و آمد می کردند، او را تنها با نام مستعارش، جيمزلاکريج می شناختند. مدتی بعد که احساس نزديکی بيشتری با او کردند، بعضی از آنان- بيشتر برای انبساط خاطر روزولت- او را جيم صدا می زدند. تنها اوقاتی که نزديک بود روزولت نقابش را از چهره بردارد، زمان هايی بود که در سفارت ترکيه و محوطه دانشگاه فرانسوی، تنيس بازی می کرد. وقتی ضربه اشتباهی می زد، فرياد می کشيد: " لعنت به تو، روزولت". چند بار از او سوال شد: چرا کسی که نامش لاکريج است، به اين اندازه به گفتن اين عبارت عادت کرده است و او جواب می داد: جمهور خواه پرحرارتی است و در نظر او فرانکلين، دی، روزولت آن قدر فاسد است که از نام او به عنوان لعنت استفاده می کند.
عمليات آژاکس، که در آن مبارزه روانی شديدی عليه نخست وزير مصدق پيش بيني- و تا آن وقت هم قسمتی از آن انجام شده بود- با اعلاميه ای مبنی بر اين که شاه، مصدق را از نخست وزيری عزل کرده است، شروع می شد. اراذل و اوباش و واحدهايی از ارتش، که روسای آنها حقوق بگير سيا بودند، می بايست هرگونه کوشش مصدق را برای مقاومت خنثی کنند، سپس اعلام شود که شاه تيمسار فضل الله زاهدی، افسر بازنشسته ارتش را به نخست وزيری منصوب کرده است. برای اين کار، به زاهدی بيش از صد هزار دلار پرداخت شده بود.
با شروع اگوست، تهران در تب و تاب بود. اراذل و اوباش که به دستور سيا، به تظاهرات ضد مصدقی دست می زدند، به خيابان ها ريختند، با در دست داشتن عکس هايی از محمد رضا شاه، شعارهايی در حمايت از سلطنت می دادند. ماموران بيگانه، به نمايندگان مجلس و هرکس ديگری که می توانست در کودتا مفيد باشد، رشوه می پرداختند.
حمله مطبوعات به مصدق، به حد خشونت رسيد. نه تنها او را به داشتن گرايش های کمونيستی و چشم داشتن به سلطنت، که به داشتن تبار يهودی و حتی همدلی مخفيانه با انگليسی ها، متهم می کردند. هرچند مصدق اطلاع نداشت اما اکثر اين مطالب، يا با الهام از سيا يا توسط تبليغات چی های سيا در واشنگتن نوشته می شد. ريچارد کاتم، يکی از اين افراد، برآورد کرد که هشتاد درصد روزنامه ها در تهران، تحت نفوذ سيا بودند.
کاتم بعدها به ياد آورد: " هر مقاله ای که بايد می نوشتم تا چيزی مثل احساس قدرت را القا کند، تقريبا بلافاصله، روز بعد در مطبوعات ايران ظاهر می شد." آن مقالات، برای معرفی مصدق به عنوان همدست کمونيست ها و يک متعصب، طراحی شده بودند.
همچنان که توطئه گسترش می يافت، روزولت با جدی ترين مانع- محمد رضا شاه- روبرو شد. پادشاه سی و دو ساله، که دومين پادشاه از سلسله پهلوی بود، بزدل و مردد بود و به شدت از اين که، وارد چنين توطئه جسورانه ای شود، امتناع می کرد. ديپلماتی انگليسی نوشت: " او از تصميم گيری بيزار است و اطمينانی هم به تصميمات گرفته شده ندارد. فاقد شجاعت اخلاقی است و به آسانی تسليم ترس می شود."
خصوصيات فردی، بيشتر موجب ترديد شاه می شد. مصدق به چهره بسيار محبوبی در تاريخ نوين ايران تبديل شده بود و اگرچه اقدام بريتانيا برای براندازی او و اخلال در وضعيت اقتصادی کشور، او را تضعيف کرده بود، اما هنوز کاملا مورد تحسين و محبت مردم بود. حتی معلوم نبود، که شاه حق برکناری او را داشته باشد. بنابراين، توطئه می توانست به آسانی نتيجه معکوس دهد و نه تنها جان شاه، که سلطنت را به خطر بياندازد.
هيچ يک از اينها روزولت را نگران نکرد. او برای اجرای کودتا، به احکام امضا شده شاه مبنی برعزل مصدق و نصب تيمسار زاهدی به عنوان نخست وزير نياز داشت و هيچ گاه ترديد نکرد که سرانجام آنها را به دست خواهد آورد. مبارزه فهم و درايت او با شاه، از ابتدا نابرابر بود. روزولت، زرنگ و کارآزموده و دارای حمايت قدرت بين المللی بزرگی بود و شاه ضعيف، بی تجربه و تنها.
اولين حرکت حساب شده روزولت، فرستادن اشخاصی نزد شاه بود که احتمالا می توانستند، بر او تاثير بگذارند.
ابتدا خواهر دو قلوی شاه را انتخاب کرد که به اندازه کندذهنی شاه، ستيزه جو و تيزهوش بود. او ترتيبی داد تا اشرف با برادرش ديدار کرده و سعی کند به او جرات و جسارت بدهد. دعواهای اشرف با برادرش، زبانزد بود. از جمله اين که، يکبار در حضور ديپلمات های خارجی، از اوخواست تا ثابت کند که يک مرد است، در غير اين صورت به همه ثاب خواهد شد که موش است. اشرف از مصدق نفرت داشت، چون او دشمن قدرت سلطنت بود. حملات او به دولت مصدق، آنچنان شدت يافت که شاه احساس کرد بهتر است اشرف را به خارج از کشور بفرستد. او، از تبعيدگاه طلايی اش با همان حرارت، ناظر اتفاقات کشور بود.
اشرف، مشغول خوش گذرانی در قمارخانه ها و کاباره های فرانسه بود که يکی از مامورين ايرانی روزولت، اسدالله رشيديان، او را دعوت به همکاری کرد. اما اشرف تمايلی نشان نداد. لذا روز بعد هياتی از ماموران انگليسی و آمريکايی دعوت شان را با لحن شديدتری مطرح کردند. رئيس هيات، يک جاسوس ارشد انگليسی، به نام نورمن دربی شاير، مال انديشی کرد و يک کت خز و پاکتی پر از پول نقد به همراه آورد. وقتی اشرف اين دستمزدها را ديد، به گفته دربی شاير" چشمانش برق زد" و مقاومت اش درهم شکست. او پيشنهاد همکاری را پذيرفت و به تهران پرواز کرد. اشرف که در اين سفر از نام خانوادگی شوهرش، "شفيق"، استفاده کرده بود، با مشکلی مواجه نشد. ابتدا برادرش از پذيرفتن او امتناع کرد. اما بعضی از اطرافيان او، که با سيا در تماس بودند از وی خواستند اين اندازه موشکافی نکند و نظرش را تغيير دهد. شاه هم انعطاف نشان داد. برادر و خواهر در غروب ۲۹ جولای با هم ديدار کردند. ملاقات آنها تنش زا بود و اشرف نتوانست او را وادارد تا احکام سرنوشت ساز را امضا کند. بدتر از همه اين که، خبر حضورش در تهران، درز کرد و موجب طوفانی از اعتراض شد. برای راحتی خيال همه، به سرعت به اروپا بازگشت.
روزولت، در مرحله بعد، منور من شوارتسکف را مد نظر قرار داد که قسمت اعظم دهه ۱۹۴۰ را درايران سپری کرده بود و رهبری هنگ نظامی ويژه را برعهده داشت و شاه نيز عميقا نسبت به او، احساس دين می کرد. سيا به شوارتسکف " ماموريت جعلی" بازرسی در لبنان، پاکستان و مصر داد که ديدارش از ايران، صرفا يک توقف جلوه کند. شوراتسکف، طبق يک برآورد، با دو ساک بزرگ، حاوی چند ميليون دلار پول نقد، وارد تهران شد. ابتدا به ملاقات روزولت رفت و سپس با بازيگران اصلی ايرانی عمليات، ديدار و مقدار زيادی پول بين آنان توزيع کرد. روز اول آگوست نيز، با شاه در کاخ سعد آباد ملاقات کرد.
ديدار عجيبی بود. ابتدا شاه در حالی که با ايما و اشاره نشان می داد که به وجود ميکروفون های مخفی ظنين است، از گفتن حتی يک کلمه به ميهمان اش امتناع کرد. سپس او را به داخل سالن رقص بزرگی هدايت کرد، ميزی را به وسط اتاق کشيد، روی آن نشست و از ژنرال هم دعوت به نشستن کرد. در آن سالن، شاه به نجوا گفت: هنوز تصميم نگرفته است حکم مورد نياز روزولت را امضا کند؛ چرا که در اطاعت ارتش ترديد دارد و نمی خواهد در اين عمل مخاطره آميز، بازنده باشد.
وقتی شوارتسکف، به سخنان شاه گوش می داد، احساس کرد که مقاومت شاه، کم شده است. شايد يک ميهمان ديگر کافی بود تا نتيجه مطلوب را فراهم کند، اما آن کس می بايست شخص روزولت باشد. پيشنهاد خطرناکی بود، اگر روزولت در قصر ديده می شد، ممکن بود خبر حضورش در ايران درز کند و کل عمليات را به خطر بياندازد. شوارتسکف، به روزولت گفت که جايگزين ديگری وجود ندارد.
روزولت اين پيشنهاد را پيش بينی می کرد. چنانکه بعدها نوشت: " از ابتدا مطمئن بودم يک جلسه محرمانه لازم است." محرمانه و تنها، شاه و من می توانستيم، بسياری از مسائل دشوار پيش روی مان را حل کنيم. فقط بايد رودررو با هم ملاقات می کرديم. به احتمال زياد، می توانستيم نه يک بار، که چند بار با هم ديدار کنيم. لذا هر چه زودتر اين کار را می کرديم، بهتر بود.
روزولت به منظور پيدا کردن راهی برای ملاقات با شاه، مامور مورد اعتمادش، اسدالله رشيديان را، در دوم آگوست نزد شاه فرستاد. پيغام رشيديان ساده بود: انگليسی ها و آمريکايی ها کودتايی را طراحی کرده اند و شاه چاره ای جز همکاری ندارد. شاه در موافقت، فقط سری تکان داد.
فقط روزولت می توانست کار را تمام کند. او از يکی از جاسوسان دربار که با نام رمزی روزن کرانتز شناخته می شد، خواست تا به شاه نزديک شود و بگويد " يک آمريکايی تام الاختيار، از طرف آيزنهاور و چرچيل، تقاضای شرفيابی محرمانه دارد". در ظرف چند ساعت، تماس گرفته شد و شاه آن را پذيرفت و قرار شد، نيمه شب، اتومبيلی به ويلای روزولت بفرستد.
روزولت، بعد از اين که پيغام را دريافت کرد، با خود انديشيد" دو ساعت انتظار!..درفکرآن بودم که چه بپوشم. لباس هايم می بايست مناسب اين اوضاع و احوال عجيب باشد، حتی اگر برای شرفيابی شاهانه مناسب نباشد. لذا يک ژاکت يقه برگردان تيره، شلوار خاکستری گل و گشاد و يک جفت گيوه- نوعی پای افزار ايرانی و چيزی بين کفش و دمپايي- پوشيدم. لباس هايم، کاملا شيک نبود. اما به نحو مناسبی ساده و بی پيرايه بود."
روزولت که يکبار شش سال پيش، به هنگام تحقيق برای تهيه کتابی به نام اعراب، نفت و تاريخ، با شاه مصاحبه و هنگام ديدار بعدی از ايران، با او ملاقات کرده بود، با چند تن از همکاران اش، منتظر فرا رسيدن ساعت ملاقات بود. فکر کرد بهتر است چيزی ننوشد، اما همکاران او به اين اندازه دلهره نداشتند. وقتی که بالاخره، نيمه شب فرا رسيد، او از در جلوئی ويلا وارد خيابان شد. اتومبيلی منتظر او بود. به سمت اتومبيل رفت و در صندلی عقب آن نشست.
آن ساعت از شب، که اتومبيل حامل روزولت به طرف کاخ شاه می رفت، در خيابان ها، پرنده پر نمی زد. کاخ در مکان مرتفعی واقع شده و هنگامی که اتومبيل سربالايی را طی می کرد روزولت به اين نتيجه رسيد که بهتر است خود را پنهان کند. ظاهرا ميزبان اش هم، همين نظر داشتند. پتويی تاشده روی صندلی اتومبيل بود. روزولت کف اتومبيل دراز کشيد و پتو را روی خود انداخت.
در قسمت نگهبانی دروازه کاخ، مشکلی پيش نيامد. بازرسی سرسری بود. سپس اتومبيل چند لحظه ای ديگر به راه خود ادامه داد و پس از آن نزديک پلکان سنگی بين کاخ توقف کرد. روزولت پتو را از روی خود کنار زد و نشست. شخص لاغر اندامی از پله ها پائين آمد و به سمت او روی صندلی خزيد. راننده از روی احتياط به درون تاريکی راند.
روزولت به شاه گفت که از طرف سرويس های مخفی انگليس وآمريکا به ايران آمده است و شاه می تواند تاييد اين امر را فردا شب از راديو BBC بشنود. چرچيل ترتيبی داده بود که در برنامه شبانگاهی راديو بی بی سی به جای اين که مثل هرشب اعلام شود " الان نيمه شب است"، گفته شود " الان دقيقا نيمه شب است." شاه در پاسخ گفت که اين همه تضمين لازم نيست. دو مرد، يکديگر را درک می کردند.
شاه، اما هنوز در پيوستن به توطئه ترديد داشت، به روزولت گفت که ماجراجو نيست و نمی تواند روی احتمالات حساب کند. لحن روزولت تندتر شد. به شاه گفت باقی ماندن مصدق در قدرت، ايران را فقط به سوی کمونيسم يا يک کره دوم می برد که رهبران غربی آمادگی پذيرش آن را نداشتند و برای اجتناب از اين امر، نقشه سرنگونی مصدق و درنتيجه افزايش قدرت شاه را طراحی کرده بودند. شاه، بايد ظرف همين چند روز نقشه را قبول کند؛ در غير اين صورت، روزولت کشور را ترک و " نقشه ديگري" خواهد کشيد.
شاه جواب صريحی نداد و پيشنهاد کرد که فردا شب هم، با يکديگر ملاقات کنند. سپس در اتومبيل را بازکرد و قبل از اين که پياده شود به سوی روزولت چرخيد و گفت"خوشوقتم که دوباره ورود شما را به کشورم خوش آمد بگويم."

 

بخش دوم :   لعنت بر اين سرنوشت
 


 

بازگشت به صفحه اول

بالا


ميهن شماره ‏۶۹‏‏ •  آذر ۱۳۸۲‏‎ • دسامبر ۲۰۰۳

http://www.mihan.net

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد

 

آمار مراجعان به اين سايت