|
• بحران موجود در فضای سياسی اپوزيسيون به پاره بحرانهای گوناگون و متنوعی تجزيه میشود. بزرگترين بحران، بحران عميق سازمانيافتگی است. مادام كه اين بحران به حيات خود ادامه ميدهد بر دو نتيجه بلافصل آن نمیتوان غلبه يافت. • هنوز اين نكته كه سازمانهای سياسی بدون جذب شعاعهای مدرنيته بدرون خود تنها سازمانهای سنتیاند كه پايههای عينی آنها در گذشته قرار دارد و ديگر بصورت كالبدی بیروح درآمدهاند درك نمیشود.
بحران موجود در فضای سياسی اپوزيسيون به پاره بحرانهای گوناگون و متنوعی تجزيه میشود. بزرگترين بحران، بحران عميق سازمانيافتگی است. مادام كه اين بحران به حيات خود ادامه ميدهد بر دو نتيجه بلافصل آن نمیتوان غلبه يافت. نتيجه اول اين است كه تلاش برای هر اتحادی ناكام میماند. ناكامی در اتحاد بخودیخود تالی فاسدی دارد كه عبارت است از تأخير و تعويق در دستيابی به يك اتحاد ملی مدرن. چرا؟
بخاطر اينكه هر شكست سياسی در اتحاد اولاً به انقطاب ارزشی موجود در اپوزيسيون دامن میزند و دوماً روحيه يأس و پريشانی سياسی را تقويت میكند. در چنين شرايطی شيوههای فورماليستی و كالبدگرايانه مبارزه سياسی دست بالا را میگيرند و تشكلهای سياسی بصورت جزيرههايی بسته و جداگانه كانونهائی برای مبارزان حرفهای و سنتی میشوند. از اين طريق نيز انقطاب و عدم اطمينان ميان اقليت "حرفهایها" و اكثريت "دوستداران" فزونی میگيرد. گسترش اين گونه تضّاد و تنازع به تشكيل يك قشر كوچك و محدود
"حرفهایها" میانجامد كه برخلاف گذشته، ديگر فاقد نخبهگی روشنفكرانه است – كه در دهههای گذشته مشكلات خود را داشت – در اينجا – برعكس- بجای نخبهگرايی روشنفكرانه يك ويژگی پراگماتيستی (با هدف جاانداختن سياست به هر قيمت) گروه نخبه حرفهایها را در مقابل صف دراز و انبوه و متراكم بیاعتمادان تشكيل میدهد. از گسترش اين شكاف قبل از همه استبداد دينی سود میجويد. استبداد دينی كه پايههای عينی حاكميت را از دست داده است، با اتكاء به اعتشاش ذهنی و بحران مدرنيته در صفوف اپوزيسيون به زندگی سياسی خود ادامه میدهد.
نيروهائی كه به اتحادهای زودرس و محدود روی میآورند، خود آشكارا مشاهده میكنند كه اتحادهائی از اين دست قبل از اينكه اتحادی در مقابل استبداد دينی حاكم بحساب آيند، عرض اندامی در مقابل انبوه علاقمندانی است كه ديگر به سهولت به جرياناتی كه محصول جوششهای اجتماعی و انسانی نمیباشند اعتماد نمیكنند. درست به همين دليل يعنی بدليل اينگونه دهنكجی به اين انبوه متراكم است كه در جائی گفتهام در شرايط موجود، "مكانيسم درونی اتحادهای گوناگون تفرقه است". اتحادهائی از اين دست نظير
دستگاههای تصفيه آباند كه سرچشمه را دست نخورده باقی میگذارند.
برای اين امر علتهای مختلفهای قابل تصورند. اول اينكه پراگماتيسم جانشين ايمان سياسی شده است. دوم اينكه طرح مسائل تعقلی به شدت رو به قهقرا رفته است. يكی از مسائل تعقلی طرح نظری بردن مدرنيته به قلمرو سازمانيافتگی سياسی است. هنوز اين نكته كه سازمانهای سياسی بدون جذب شعاعهای مدرنيته بدرون خود تنها سازمانهای سنتیاند كه پايههای عينی آنها در گذشته قرار دارد و ديگر بصورت كالبدی بیروح درآمدهاند درك نمیشود. يك تشكل سياسی برای اينكه مدرن بشود الزاماتی را بايد بپذيرد.
نه ببخشيد، نه اينكه بايد بپذيرد، بايد از طريق نوعی جوشش درونی با اين الزامات بياميزد. الزام شماره يك الزامی بنام روتاسيون است Rotation.
مهم اين نيست كه اين الزام در اساسنامه بيايد. مهمتر اين است كه مدرنيته خود بخود دگرگونی تشكيلاتی نيز بوجود بياورد. آگاهی مدرن نمیتواند تحمل كند كه حسنعلی و حسينعلی از بيست يا سی سال قبل همچنان رهبران يا پيشوايان فلان يا بهمان سازماناند. حتی اگر از آقايان محترم در تمام بيست يا سی سال گذشته هيچ اشتباه كوچكی هم سرنزده باشد، تنها بخاطر دگرگونگیهای نسلی و تغيير ضرورتهای زمانی مجاز به تملك قدرت سازمانی برای مدت طولانی نمیباشند.
در سازمان غيرمدرن و در تشكلهای سنتی، رهبر مثل قيّم است. خرد منفصل آدمهای معتاد به سياست است، كنار گذاردن او مثل فوت پدر است برای فرزندی كه در مناسبات بسته فاميلی بزرگ شده است. نتيجه آن بدبختی و بیتعادلی و نوعی احساس حجر است، احساس محجوری برای يك پراتيسينِ پدرمرده، تنها و سرگشته. اين را در جائی گفتهام «متافيزيك تشكيلاتي» كه ريشه در جائی بيرون از ضمير «من» دارد و به همين خاطر يك متافيزيك سنتی است. مدرنيته اين متافيزيك را درهم میشكند. بحران از اينجا میآيد. تشكيلات
مدرن پدر ندارد. با گوهر اتوماسيون میچرخد. هيچ قدرتی در آن تضمين شده نيست. اخلاق او تابع چرخشی اتوماسيونی است. مثل يك تيم است. حتی در يك بازی معين سرنوشت مربّی تيم تا پايان بازی نامعلوم است. مطابق قواعد سازمانيافتگی مدرن كسی كه اشتباه مهمی میكند بهايش را میپردازد و يا خود كنار میرود چون قواعد بازی مدرنيته را میشناسد. اين اخلاق مدرنيته است. اگر كنار نرود بازی را از چارچوب مدرنيته خارج میكند و به سخن ديگر سرنوشت تيم خود را به خود ضميمه میكند. مثل پدری كه تصميم به خودكشی میگيرد و فرزندان خود را نيز به همراه میبرد. در اخلاق مدرن برعكس است. تيم اشتباه نمیكند، فرد اشتباه میكند. اين قاعده
اول مدرنيته است. از نظر حقوقی به آن میگويند «اصل فردی بودن مسئوليت». آدمی كه مجازات میشود قربانی نمیشود، چون به حربه نيرومندی مجهز است و از آن طريق خود را دوباره وارد بازی مدرنيته میكند، چگونه؟ خيلی ساده، بيرون از خود میايستد و خود را بررسی میكند ولی ندامت نمیكند. اصلاً نيازی به ندامت نيست اگر آدم بيرون از خود بايستد.
مدرنيته در تشكيلات يك قاعده دوم هم دارد كه مطابق آن ”واحد جمعي“ از مسئوليت مبراست و اگر در واقعيت چنين نيست به معنی سنتی بودن واقعيت است. قاعده دوم تنها مفهوم مخالف قاعده اول نيست. بويژه اگر توجه كنيم دو گونه سازمان وجود دارد كه در واقعيت حامل مسئوليت اند. يعنی مسئوليت غير فردی جزئ خميره آن ها شده است:
۱- سازمان های ايدئولوژيك مذهبی و شبه مذهبی
۲- سازمان هائی كه به علت سابقه دراز سوء استفاده از قدرت در بالا به تيول گروه كوچك معينی در آمده اند. پس مدرنيته هنگامی در تشكيلات حضور ندارد كه قاعده اول و دوم نغض می شوند يا اصلا شناخته نمی شوند. در جائی كه مدرنيته حضور داشته باشد كسی كه اشتباه می كند بجای ندامت به روحيه انتقاد گرا نياز دارد. كسی كه ندامت می كند انفعال درونی را جانشين مجازات می كند. در حالی كه مجازات امری فردی و بيرونی و نسبی است.
پس قاعده دوم اخلاق مدرنيته در واكنش به اصل فردی بودن مجازات خود را نشان میدهد. اين ديگر مجازات نيست، چون بجای اتكاء به سنت دفاع از خود به رضايت از خود تكيه میكند. چه رضايتی بالاتر از جسارت بررسی اشتباهات است. مجازات كسی میشود كه جسارت تحليل جرم را ندارد. يك تحليلگر، يك جرمشناس نقّاد، از قانون كه مجازات را از بيرون اعمال میكند، قویتر است. يك تحليلگر كه بيرون از خود میايستد لااقل در حدود قانون در سمت و سو دادن به مسئوليت و مجازات شركت میكند – ولی اين ديگر مجازات
نيست – گرچه هيچ عيبی هم ندارد كه آدم به نحوی مجازات بشود، يا حتی خود را مجازات كند يا خود را تأديب كند. اين نوعی مشاركت در بازی استدلالگرايانه مدرنيته است.
فراتر از اين، من اين اشتباه را میكنم و آن بها را میپردازم حتی اگر هيچ قانونی به اعمال آن حكم نداده باشد. برای اينكه اگر اين كار را نكنم مخاطبينِ من و مردم را ناآگاه تلقی كردهام و اين به من ناخرسندی میدهد. پس سومين قاعده اخلاق مدرن اين است: « اصل آگاه فرض كردن مخاطب». من به اين سه قاعده میگويم اصول تبعی روتاسيون. آنسوی روتاسيون، كالبدگرائی ايستاده است. كالبد گرائی يك تشكل وقتی كه اهميت دست اول پيدا كند سياست حرفهای رشد میكند. سياست حرفهای كه شكل گرفت انبوه متراكم
بیاعتمادان را در مقابل خود سازمان می دهد و انقطاب بيداد خواهد كرد. در اين فضا چگونه میشود به اتحادها خوشبين بود؟! سياست حرفهای يعنی چه؟ يعنی تمركز تنها روی سياست! وگرنه گاندی يك سياسی حرفهای نبود. چرا؟ چون او به چيزهای ديگری كه بالاتر از سياست بود اعتقاد داشت. سياستمداری كه در اروپا بيرون از سياست میايستد و از هنر، جانش را سيراب میكند از همين دست است. اين نوع آدم همه ظرفيت و شخصيت خود را از سياست نمیگيرد. به نظرم چهارمين قاعده اخلاق مدرن اين است كه سياست به هر قيمتی محترم نيست و سياستمدار میتواند اين جسارت را داشته باشد كه در صورت لزوم بيرون از آن بايستد. در مدرنيته هر چيزی
عمر خود را دارد. نگاه مدرن به قدرت يعنی همين. مسئوليت و سياست زمان دارد و كسی كه قدرت را تصاحب می كند اين قاعده را نفی می كند. به گونه ديگری حرفم را بزنم. روتاسيون تشكيلاتی با يك روتاسيون و اخلاقی تكميل میشود. هميشه يك قانون يا يك قاعده و سنت معينی بالای سر آدم قرار ندارد. تغيير باور و روحيه عمومی، پيش آمدن شرايطی از نوع ديگر، ضرورت دگرگونگیهای نسلی و پاسخ دادن به نياز روانشناسی تغيير برای ترويج روحيه دموكراسی – اينها- زمينههای روتاسيون از نظر اخلاقی را نشان میدهند. روتاسيون يعنی ثابت نماندن، ثابت نبودن، يعنی اينكه «فرد» هم محترم است و هم فسادپذير، و نبايد برای مدت طولانی چه از نظر
معنوی و چه از نظر سياسی و تشكيلاتی سايه خود را بر يك جريان بيفكند. اگر چنين شد جريان مربوطه جريان سنتی است كه با وابستگی سنتی خود به نامهای معينی، خود را از معرض مدرنيته خارج میكند. از چه طريقی؟ از طريق رجعت به چيزی بيرون از خود، از طريق رجوع به متنی خارج از خود، از طريق ارجاع ثابت به يك Meta-Persona «متاپرسونا» كه به او هويت و اعتماد به نفس سياسی میبخشد. ايمانوئل كانت به اينگونه فرموله میكند. كسی كه جرأت انديشيدن مستقل ندارد به يك كشيش كه بجای او فكر كند، به يك كتاب كه به آن رجوع كند، و به يك پزشك برای اينكه تغذيه و بهداشت او را تعيين كند (نقل به معنا) وابسته است. روتاسيون دقيقاً
از نظر سازمانی، مدرنيتهای است كه جانشين سنتِ «رجوع» يا سنتِ «رجعت» میشود. رجعت در گذشته در سازمانهای سياسی چپ، خود را به نحو مرموز و موفق و پيچيدهای در مقابل «رجعت مذهبي» میپوشاند. بخاطر اينكه در دوران فئوداليته مرجعيت مذهبی يك مرجعيت سياسی نبود و تلاش آيتاله كاشانی و حاميان او برای وحدت بخشيدن به اين گونه از مرجعيت زير نفوذ معنوی و سياسی جنبش ملّی به پشت صحنه رانده شد. پس رابطه مرجعيت مذهبی و سياسی بريده شد يا بهتر است بگويم پوشانده شد و حتی آدمهای فرهيختهای زير نام دفاع از مدرنيته و انتقاد تند از اصل مرجعيت مذهبی خود در بند مرجعيت سياسی و تشكيلاتی گرفتار آمدند و زير رهبری
متاپرسونای خود به آرامش میرسيدند. بعدها كه مرجعيت سياسی - مذهبی با خشونتی عريان حكومت و تجلی يافت زمينه واقعی و مادی روشنگری فراهم شد. برخی از تشكّلها چون توان مدرن شدن نداشتند منحل يا تجزيه شدند. برخی در مقابل انحراف مدرنشدن! ديوارها را بالا بردند و بعضی نيز كاريكاتورهای جالبی از مدرنيته ساختند، يعنی به متاپرسونای خود كه ظاهراً پرچم مدرنيته را بدست گرفته بود هاج و واج و گشادهروی نگاه كردند. با اين همه اكنون خيلی ساده میتوان گفت «رجعت» رابطه سادهای است كه در يك طرف آن مرجع و در طرف ديگر آن “ناانديشنده“ قرار دارند. اين رابطه مساوی است با مرجعيّت كه ممكن است سياسی يا مذهبی، سنتی
يامدرن باشد. ممكن است بگوئيم رجعت ساده و رجعت پيچيده. رجعت مذهبی كه رجعتی ساده است امروز كمی پيچيده شده است، يعنی ناانديشندهای كه پيرو آقای خامنهای است غالباً میداند كه ايشان آنچنان هم بالفعل يا بالقوه معصيّتناپذير نيست، ولی آنچه كه مانع بهم خوردن مرجعيت ايشان است ساختاری سنتی است كه قدرت در آن متمركز است و جلوی دگرگونگی را میگيرد. در ساختارهای اپوزيسيونی بويژه سازمانهای خارج كشوری برعكس، رجعت پيچيده كمی سادهتر شده است. و اين يعنی مدرنيته توسط كادرهای سابق! اگر در يك سازمان چپ چنين است، چرا در كل جامعه ما به يك جمهوری نبايد باور بياوريم كه در رأس آن يك شاه جوانبخت به كرسی نشسته باشد!!.
منظورم اين است كه ما ايرانیها يك زمانی به فئوداليته نارو زديم و آنرا به گونهای نيمبند دور زديم و اكنون به مدرنيته نارو میزنيم و میخواهيم آنرا با بقايای سنتهای فئودالی از نظر سازمانی با شكلهائی پوشيده بياميزيم.
بالاخره جرأت انديشيدن مستقل يا مستقل انديشيدن به يك تجلی سازمانی متناسب با خود نياز دارد. به يك اخلاق مدرن به روتاسيون واقعی و به يك اتيك Ethic مدرنِ برخورد با فرد و برخورد فرد با خود نياز دارد، يعنی به شكستن «متاپرسونا Meta-Persona» نياز دارد. هدف اين نوشتار نه توزيع نفرت است نه نگاه خشن به هيچ انسان معينی. برعكس تا راه نفرت بسته نشده باشد. به دموكراسی دست نمیيابيم. حتی بزرگترين خطاكاران سياسی در حراست اخلاقی و انسانیاند و سزاوار گذشت و برخوردهای شرافتمندانهاند.
تنها مسئله اين است كه بخاطر ايران و ورود او به مدرنيته نبايد سخن نگفت و به نقد ننشست و راه را و موانع را نشان نداد. پس منظورم از شكستن «متاپرسونا» جنگ و دعوا و مرافعه نيست، اينها غالباً شكلهای سنتی حل مسائلاند. جرأت كه كردی مستقل بينديشی اولاً متاپرسونا شكسته میشود، دوماً سازمانی كه از آدمهای با جرأت درست شده باشد سازمانی مدرن میشود. پس از نظر سازمانی مدرنيته در يك كلام مساوی است با جرأت، جرأت كردن برای انديشيدن. يعنی همان كاری كه «متاپرسونا» میكند و حتی بجای تو میكند و از اين طريق تو و او توأماً راه روتاسيون را میبنديد. روانشناسی تشكل كالبدگرا اين است كه روحيات دوگانه و
شخصيتهای مضاعف درست میكند كه در برخورد از داخل با بيرون قويدل و شجاعاند و بعضاً مرزهای قهرمانی را میشكنند. در حاليكه در داخل و از نظر برخورد درون سازمانی غالباً بشدت محافظهكار و پرهراساند. برای اينكه واكنش داخلی نسبت به انديشه مستقل، بگونهای اعلام نشده و با جنگ اخلاقی، روانی و عصبی داغان كنندهای همراه است كه اتفاقاً آدمهائی كه همه زندگی خود را از داخل به بيرون ايثار میكنند از پس مبارزه نابرابر درون تشكيلاتی برنمیآيند. پس بجای انديشيدن در داخل با ايمان بسيط خود در بيرون قهرمانی میآفرينند. پس روتاسيون ضمن اينكه يك چرخش سازمانی است، يك اتيك هم هست. مخصوصاً میگويم اتيك كه جنبه
محكمتری نسبت به مورال به آن داده باشم. يعنی يك سيلان فرديت هم هست. هنگامی من میپذيرم كه فلان كس رهبر من در فلان سازمان است كه مدت رهبری معين باشد و در اين صورت ديگر آدم نابغه يا خارقالعادهای نبايد الزاماً رهبر باشد. ولی در عين حال هنگامی میپذيرم كه رهبر من در فلان تشكيلات ممكن است دچار انحرافاتی يا اشتباهاتی هم باشد كه او در اين ميان توانسته باشد با صداقت و صراحت به مردم قبولانده باشد كه انحرافات يادشده تأثيری در وظايف محوله به او برای مدت معين نخواهد داشت. پس با توجه به اصل خطاپذير بودن انسان برخورد با ارتكاب اشتباه توسط يك رهبر حتی اگر اشتباه عمدهای باشد در يك فرهنگ سياسی پيشرفته تابع
برخورد شخص مرتكب با اشتباهات ارتكابی است، يعنی تابع برخورد علنی با اشتباه توسط شخص مرتكب است. شخص مرتكب در چنين مواردی هنگام اقرار و انتقاد، بيرون از خود میايستد و اين در مرحله آگاهی مدرن و در يك سازمان يافتگی مدرن كاملاً امكانپذير است. در يك فرهنگ سنتی بيرون از خود ايستادن ناممكن است، چون اقرار به نقطه ضعف و اشتباهات و پذيرش اصل «فردی بودن مسئوليت» توسط رهبر، متاپرسونا را درهم میشكند و اين به صلاح تشكيلات نيست. بين رهبری كه اصلاً اشتباه نمیكند – و به همين دليل آدم خطرناكی است – با رهبری كه اشتباهات خود را بجای اينكه علنيت ببخشد میپوشاند يا به نحوی توجيه میكند ديوار چينی وجود ندارد.
برخورد علنی با اشتباهات خود به رابطه رهبر و مردم خلوص میبخشد- نگاه كنيد به خروج ويلی برانت از قدرت حاكم در حادثه جاسوسی يكی از معاونيناش و نگاه كنيد به استعفای سياسی نخستوزير سوسياليست پيشين فرانسه بعد از شكست فاحش انتخاباتی - بعضی مواقع ماندن يا رفتن مرز بين سنت و مدرنيته است. نتيجه بررسی اين است كه اگر يك جريان سياسی يك رهبر معنوی يعنی يك رهبر بدون زمان داشته باشد يك جريان سنتی است ولو اينكه علايق گوناگونی از پراگماتيسم مدرن را دارا باشد. اكنون اين بحث چه ارتباطی با انقطاب ارزشی موجود دارد چيزی است كه آنرا خواهم شكافت. دو نخبهگی حرفهگرا در رابطه مورد نظر ما قابل تشخيصاند: ۱-
نخبهگی اتوپيك كه آميزشی آگاهانه يا ناآگاهانه از مذهب و سوسياليسم است. ۲- نخبهگی پراگماتيك كه بين سنت و مدرنيته میايستد و جرأت ورود به قلمرو اخلاقی و فلسفی مدرنيته را ندارد، ولی به جنبههائی از آن علاقه نشان میدهد. رهبر انقلاب اكتبر میگفت مبارزه چريكی به اين دليل در اساس نادرست است كه مردم را تنبل بار میآورد و آنان را به ناظری نافعال تبديل میكند. چيزی كه لنين در آن زمان شايد نمیتوانست توجه كند اين بود كه مبازره چريكی به اين دليل كه كاملاً حرفهای است روانشناسی مردم را تخريب میكند و بنابراين چنين خصوصيتی دراساس به مبارزه حرفهگرايانه تعلق دارد. كه ميتواند هرگونه سياست حرفه ای و
حتی مسالمت جو را در بر گيرد. در نهايت ولی سياست مسالمت جويانه حرفه ای تنها در رابطه با بيرون – يعنی با قدرت – مسالمت جو است. و از نظر درونی غالبا خشن عمل می كند. نتيجه اينكه هر مسالمت جوئی الزاما مدرن نيست. مبارزه حرفهگرايانه توان تجريدگرايانه انسانی ضعيفی دارد. حسابگری فورماليست و كالبدگر است و پراگماتيسم را جانشين خردگرائی میكند. بين تئوری و پراكسيس دره عميقی میكشد. و از برقراری رابطه شورآفرين و عاطفی با مردم ناتوان است. و اما عيب عمده از نظر سازمانی هنگامی پيدا میشود كه يك يا چند آدم خاكی از نظر معنوی رهبر و پيامآور و نامآور يك جريان سياسی ميشود. (اين البته فرق میكند با هنگامی كه
يك آدم خاص از نظر معنوی ملت و جامعه بزرگی را در يك دوره تاريخی نمايندگی میكند). عيب اين نوع سازمانيافتگی اين است كه اولاً بر اخلاق مضاعف مبتنی است و ثانياً زمان را میشكند، به اخلاق روتاسيون صدمه وارد میآورد و اخلاق جرأت كردن برای انديشيدن را تضعيف میكند. گير ديگر قضيه اين است كه سازمان يافتگی تحت تأثير اين گونه تغذيه تشكيلاتی جرأت بیپدرشدن را كه «اثر جانبي»ِ روی آوردن به مدرنيته است از دست میدهد و در نتيجه از مدرنيته تنها پراگماتيسم آنرا میگيرد. پراگماتيسم مدرنيته به شرطی كه روند طبيعی و تكوين و تحول شورآفرين مدرنيته را گذرانده باشد بلامانع است، ولی نه در جايگاهی ميان سنت و
مدرنيته ايستادن و پراگماتيسمِ رشديافته مراحل بعدی آن را به عاريت گرفتن. علت اينكه رهبر معنوی يك جريان، كاركردی غيرمعنوی پيدا میكند اين است كه در يك واحد خُرد برخلاف يك واحد كلان نظير واحد ملی، رابطه ملی و گسترده و مردمی نيست. ناچار علايق محدودِ «پاره گروهي» از نظر اخلاقی به او صدمه جدی وارد میكند. نه تنها از نظر تربيتی، از نظر عاطفی نيز آدمها محصول شرايط پيرامون خود كه در آن زندگی میكنند میباشند. هيچ كس بالفطره بد يا خوب نيست، هيچ كس مستحق دفاع يا تهاجم مطلق نيست. اين يك قاعده اخلاقی ديگر مدرنيته است. تو خود به عنوان يك ناانديشنده و يك پيرو، به رهبر معنوی خود در يك جريان بیمعنويتی
میبخشی، وگرنه او گناهی ندارد بجز اينكه به دفاع مطلق تو از يك جريان حرمت میبخشد و به همين دليل به متاپرسونا تبديل میشود. پس روتاسيون سحر معنويتِِ «رهبری بیزمان» را در يك جريان سياسی باطل میكند. يك قاعده ديگر اخلاق مدرن: معنويت – بويژه در فرهنگ پاره گروهی – عمر خود را دارد و روتاسيون پاسخی به اين قاعده اخلاقی است. استثناء در مورد نوادر، در سطح واحدهای ملی، نظير گاندی يا مصدق اين قاعده عام را نقض نمیكند. حرفهگرائی سياسی كه از انقطاب بين تئوری و پراكسيس تغذيه میكند اخلاقگرائی تئوری را به عنوان روشنفكر گرائی و با برچسب «تيپ ذهني» و رمانتيك معرفی میكند و از اين لحاظ با
سرمايهگذاران و متخصصين تجارت و بازرگانی موضع مشتركی میيابد. سياستمدار خوب كسی است كه بازرگان موفقی باشد. هوشمند كسی است كه دست به هرچيزی بزند طلا بشود. در ميان اينگونه ساحران سياست تنها جای پای سخن از عاطفه مردمی، ايثار، عشق، اخلاق و خردگرائی، گذشت، انتقاد بخود، و برخورد علنی با خود خالی است. سياست حرفهای اين را كه بخاطر ايران اگر لازم باشد من بايد جای خود را در سياست خالی كنم حرفی روشنفكرانه میداند. اكنون ديگر روشن است كه چرا در مقابل حرفهایها دو صف دراز تشكيل میشود: روشنفكران مأيوس و بیاعتماد، و مردم نظارهگری كه منتظر نبوغ و اعجازی هستند كه نه از دست آنها بلكه از دست اينها
برمیآيد كه تخصصشان سياست است. به اين انقطاب ارزشی بايد از طريق درك ديگری از سازمانيافتگی، و انتقال انديشه تشكل به قلمرو مدرنيته پاسخ داد. راه اين است. رابطه فرد و تشكل در مدرنيته بصورت يك اتيك در می آيد – حتی ناخواسته - . در ظرف مدرنيته زيستن و در آن انديشيدن به اين منظور كافی است. روتاسيون يك اتيك است. از آنجائيكه پُستها میچرخند كارير سياسی با انتقاد و صراحت و اقرار و اعتراف، از نظر انسانی آسيب نمیبيند. تنها مسئله اين است كه اصل مسئوليت يك اصل فردی است. بيرون از فرد تنها تجريد وجود دارد. سازمان بخودی خود يك تجريد است. تجريد مسئوليت بردار نيست. هر فردی يا افرادی اگر به مدت طولانی
چه از نظر معنوی و چه عملاً هويت جريانی را با نام خود در بياميزند، قبل از هرچيز به آن جريان ستم میكنند و از ورود آن به قلمرو مدرنيته و روتاسيون جلوگيری میكنند. آيا تشكيلاتی از اين دست به مفهوم اتحاد كه چنگ میافكند برای ايران سودا نمیپزد؟ مسئله را به گونه ديگری مطرح كنم: آيا بدون ورود به قلمرو مدرنيته میتوان به قلمرو يك اتحاد مدرن وارد شد؟ بدون گشودن كلونهای زنگزده سازمانيت سنتی كه متضمن انقطاب غول آسای ارزشی موجود است. من اين را سؤال بزرگ میدانم و به اين پهنه اكنون با علاقه وارد خواهم شد. درجريان مدرن شدن يک سازمان يا تشکيلات- اعم از سياسی، اداری يا اجتماعي- روحيه روتاسيون
رشد ميکند. وگرنه اين تنها يک کليشه خواهد بود اگر در اساسنامه ای قواعدی برای روتاسيون وضع شود يا زير نام روتاسيون تغييراتی صوری توسط اداره کنندگان بوجود بيايد. قواعد روتاسيون بر روحيه روتاسيون مبتنی اند. روحيه يا اخلاق روتاسيون نتيجه مدرن شدن تشکل است بگونه عام. روحيه روتاسيون از قواعد مربوط به آن اهميت بيشتری دارد. بويژه در شرايطی که در يک سازمان گرايشها و علايق مدرن رشد می کند ولی هنوزاين سازمان از نظر حقوقی به تنظيم قواعد مربوط به آن دست نيافته است. در چنين شرايطی يک مديريت مدرن - با احساس تغيييرضرورتها، يا با مشاهده امکان اشتباهات بخاطر رويکرد شرايط پيچيده، يا بخاطر طولانی شدن مدت رهبری -
از مديريت و حتی از سايه انداختن بر هستی اجتماعی کنار می رود. و اين نوع برخورد مدرن زمينه تدوين و تثبيت روتاسيون را فراهم می آورد. پس روتاسيون يعنی قدرت چرخان يا مديريت گردان. از اين طريق مردم حساب افراد يا مديران منفرد را با يک هستی سياسی يا اجتماعی مساوی نمی گيرند. دقت کنيم: مردم مساوی نمی گيرند. اين ملاک مهمی است. روتاسيون در مديريت، برای مخاطبين خود يعنی مردم اعتماد بوجود می آورد. اگر روتاسيون در جائی اين اعتماد را در مردم بوجود نياورد دليل اين است که روتاسيون فورماليستی است. يعنی مدرن نيست. مثل کنار رفتن آقای رفسنجانی از رياست جمهوری يا چيزهائی از همين دست در جاهای ديگر. اکنون به بحث
ابعادی سياسی تربدهيم: رابطه روتاسيون و اتحاد يک مسئله جالب توجه است. به يک مفهوم مخالف نگاه کنيم: پاره ای افراد در راس جريانات گوناگون به حرفه اتحاد سياسی اشتغال دارند. بعد ازمدتی که از يک شکست می گذرد، برای فعال کردن توده سازمانی، يک طرح اتحاد می دهند و بدنبال آن اين و آن را می بينند. اين نوع اتحاد، اتحاد بين افراد يا حداکثر اتحاد بين رهبری هاست. در گذشته می گفتيم اتحاد از درون و از پائين بايد بجوشد. کسانی که از درون جوششی بنام اتحاد بر می خيزند خواهند توانست از بالا آنرا نمايندگی کنند. ولی اگرسالها بعد به هر علتی اين اتحاد شکست خورد، اگر همين رهبری بخواهد افراد را بدنبال اتحاد ديگری بکشاند
تالی فاسد پيدا می شود. يعنی سياست در اينجا کلاسيک است، نه مدرن. چرا؟ برای اينکه شکست قبلی را تداعی می کند. چرا؟ برای اينکه سکه فردی می پذيرد و جوهر زمانی ندارد. يعنی فاقد روتاسيون است. فرهنگ روتاسيون يعنی اخلاق مدرن در يک تشکيلات اعم از سياسی يا غيرسياسی با جوشش ها و نيازهای درونی ارتباط نزديک برقرار می کند و از اين راه زمينه گروه گرائی، که منجر به تصاحب قدرت برا ی مدت طولانی می شود، تضعيف می گردد. پس روتاسيون در يک تشکل بلاواسطه تحقق مدرنيته در آن تشکل است؟ چرا؟ برای اينکه: الف- از تثبيت قدرت يک شخص يا افرادی معدود برای مدت طولانی که کشنده دمکراسی است جلوگيری می کند. ب- با
روتاسيون مسئوليت هم فردی می شود و هم نسبی. در شرايط کلاسيک يعنی غيرمدرن مسئوليت مطلق است و قدرت سالخورده و پير. از آنجائی که مسئووليت مطلق است هراس ازمجازات هم مطلق است و به همين خاطر بايد با چنگ و دندان به قدرت چسبيد. ج- تحقق روتاسيون در يک جريان به معنای پذيرفتن اصل خطاپذيری انسان است. منظورتبليغ بی اعتمادی نيست اما اعتماد مطلق و ايمانی و غير استدلالی هم معرف يک سازماندهی غيرمدرن و سنتی است. د- در يک سازماندهی مدرن نوعی سيستم جزائی فونکيسونل يا کارکردی وجود دارد که هدف آن تاديب مدير يا مديريت واحدی نيست. بلکه تغيير کارکردهای کهنه است. فردی که معرف کارکردهای شکست خورده است برای حفظ قدرت
خود نمی تواند پرچم کارکردهائی از نوع ديگر را بدرستی بلند کند. برای اينکه کارکردها جنبه تخصصی دارند. کارکردهای ديگر را آدم های ديگر به عهده می گيرند. اين بازی مدرنيته است که بايد در آن شرکت کرد نه در بازيهائی که جلوی اين بازی را می گيرند. ه- هيچ رهبری يا مديريتی برای آينده در معرض اعدام يا مجازات مطلق نيست چرا که در روتاسيون، مسئوليت نسبی، محدود و انسانی است و رهبر امکان انحراف و اشتباه را در حدی ندارد که با واکنشی خشن به آن پاسخ داده شود. ي- درست بدليل بالا انتقاد چه از درون و چه از بيرون، رهبر يا رهبری را آن چنان نمی گزد که مجبور بشود آنرا خفه کند. و- رهبر يا رهبری به جهت محدود
بودن زمان و قلمرو کاری خود محتاط تر عمل می کند و به واکنش و رفتار مردم بعد از سپری شدن مسئوليت خود علاقه مند می شود. بنابراين در صورت لزوم راحت تر می تواند برای رهائی از اشتباه بيشتر از قدرت کناره گيری کند. اگر نکند روتاسيون قفل می شود. مدرنيته تعطيل می شود وفترت پيش می آيد. تا مدرنيته پياده نشود اتحاد کلاسيک است. در سياست کلاسيک اتحاد می توانست کلاسيک باشد امروز بگونه ديگر است. رابطه بين دو مقوله متضاد را با وحدت صوری نمی توان پوشاند. اتحاد کلاسيک در شرايط مدرنيته پديده متعارضی است. چاره اين است که بجای راه افتادن بدنبال اتحاد صوری، مدرنيته تقويت شود. از رابطه چند سازمان مدرن يک اتحاد
مدرن بيرون می آيد. يعنی روتاسيون درهمه اجزاء يک اتحاد بايد عملی شود. تا سازمان خود را مدرن نکرده باشيد نمی توانيد جزء مکمل يک اتحاد مدرن باشيد و گرنه اتحاد به يک سازمان متعارض و ناهمزمان تبديل می شود و در سياست سنتی ريشه می يابد. در يک اتحاد مدرن الزاما همه اجزاء در هم نمی تنند و به يک قرار داد و توافق نامه و چيزهائی از اين دست الزاما اتکاء نمی يابند بلکه مسئله اصلی اشتراک در يک اتيک سياسی است که بين سازمان های مستقل از يکديگر و در روند رشد مدرنيته در درون آنها تحقق می يابد. به بيان ديگر اتحاد مدرن يک پايگاه مشترک زندگی سياسی است که بگونه ای برون سازمانی تکوين می يابد و سازمان های
گوناگون به قرار گرفتن خود در چنين پايگاهی وقوف می يابند. اين وقوف را نمی توان با توافق بدست آورد. توافق می تواند برزمينه روتاسيون بنشيند. ولی به توافق، روند مدرنيته شکل می دهد نه مذاکرات سياسی. من به اين نوع اتحاد مدرن می گويم " اتحاد در ظرف". اگر " اتحاد در ظرف" وجود داشته باشد ممکن است اصلا به يک اتحاد قراردادی نيازی نداشته باشيم. نوعی هماهنگ کردن آری. ولی نه به گونه ای اراده گرايانه. وضعيت جهان و ايران دگرگون شده است. سازمان های سياسی موجود محصول و نماينده شرايط پيش از اين دگرگونی هايند. پس اتحادهای رسمی، ارادی و سازمانی بازتاب شرايطی هستند که ديگر وجود ندارد. با اين همه مادام که جرياناتی
از درون شرايط جديد نجوشيده اند سازمان های موجود سياسی می توانند در راه يک "اتحاد در ظرف" حرکت کنند. به اين منظور آنها بايد از طريق درک يک اتيک سياسی مدرن، خود را وارد مدرنيته کنند يعنی وارد" ظرف" کنند. اتيک سياسی مدرن به مقولات " خوب" و " بد" و ثواب و گناه به شيوه مرسوم علاقه ندارد. اصلا بحث اين نيست که علنيت " خوب" است بلکه وقتی يک رهبراشتباهی می کند با آن برخورد علنی می کند چون راه ديگری ندارد. اين يک قاعده زندگی در "ظرف" است اگرچنين نکند قضيه در درازمدت به يک ماجرا تبديل می شود و در کوتاه مدت با پوشاندن اشتباهات به رابطه حسی عاطفی و نامرئی با مردم و مخاطبين صدمه وارد می آيد. يعنی به
اعتماد سياسی آنها لطمه می خورد. نامرئی که می گويم واقعا چنين است. وقتی خطاهای خود را می پوشانی يا توجيه می کنی، پشت رابطه ات با مردم تغيير می کند مردم آنرا حس می کنند و بدون اينکه بخواهی و بدانی آنرا می نمايانی. پس بجای تکيه به مقولات سياست سنتی بايد به درک آگاهانه قواعد زندگی درظرف مدرنيته دست بيابيم گفتن دروغ سياسی ارتکاب گناه نيست ولی درک هوشمندانه و آينده نگرمی داند که ازآن متضرر خواهد شد. اگر اين را بدانم اتيک من مدرن می شود. ويلی برانت به همين دليل محبوب مردم بود و هنرمندانی نظير هاينريش بل دست او را به رفاقت می فشردند. شاه بيت اتيک مدرن، اعتقاد به ظرف مشترک سياسی است که می توان آن
را مدرنيته و دموکراسی ناميد، که براساس دو قاعده " تقسيم حقوق" و " تجزيه کمال" سامان می يابد. روتاسيون تجلی سازمانی اين دو قاعده است. با اين ترتيب اصلا مهم نيست که اجزاء اتحاد ( يعنی سازمان ها) به چه مذهب و ايدئولوؤی ای معتقدند بلکه مهم نحوه نگاه آنها به ظرف است. ظرفی که غيرقابل خدشه، منازعه و ترديد است يعنی غيرنسبی، غيرموقتی وغيرگذرا است و آدم درآن بگونه ای علنی زندگی می کند. اگر چند سازمان وحزب جداگانه به اين نوع درک از " ظرف مشترک" رسيده باشند آنها بدون يک اتحاد رسمی نيز توانا به دست يابی به اهداف خويشند. اصلا اين خود اتحاد مدرن است. اکنون اگر رسمی هم بشود کسی شکی به آن نخواهد داشت. ولی
از اتحاد رسمی، توهم نبايد درست کرد چون " وهم" در مدرنيته به سرعت پاره می شود و اتحاد رسمی از آن خسران خواهد ديد. بحران عميق موجود درايران و ميان ايرانيان بحران مدرنيته است. رشد بی محابای سرمايه داری، منهای مدرنيته، اخلاق و نشاط را در مردم منهدم کرده است. با جنبش ملی که يک " اتحاد در ظرف" است می توان اينک مدرن را در ايران شناساند. ايرانيان با شم نيرومندی که دارند اگر اعتماد کنند کار تمام است ولی کو کسی يا چيزی که به اعتماد بيارزد؟ مبارزه بين جمهوری خواهی و سلطنت گرائی يک مبارزه سنتی است و جنبه صوری آن بر مضمون سياسی اش می چربد. نوعی کشاکش است برای دست يابی به مذاکراتی احتمالی. مذاکراتی که
بازهم در چارچوب يک اتحاد سنتی عمل خواهد کرد. نبرد بين اين دو گرايش سياسی نبرد بين دو نوع اتحاد است. و دعوت به وفاق ملی در آن غايب است. برعکس اتحادها که کارکرد تضاد آميزشان با يکديگربرجسته است، درجنبش ملی تضاد شکل، فرعی است. به عنوان مثال درهای جنبش ملی بروی سلطنت گرايان بايد گشوده بماند. ما با سلطنت گرايان خصومت نداريم. آنها می توانند به شاه خود معتقد باشند. مشکل عمده اين است که آنها به ديکتاتوری تقريبا شصت ساله پهلوی وفادار مانده اند و اين مشکل گرهی است که راه ورود آنها را به جنبش ملی می بندد و نه شکل سياسی مورد اعتقاد آنها. پس بازهم در چارچوب چالش ميان سنت و مدرنيته است که روابط اتحاد تنظيم
می شود. تضاد بين سلطنت و جمهوری را نبايد بگونه ای ساختگی بصورت مسئله ای عمده درآورد، از چنين چالشی، حاکميت دينی بيش از همه سود می جويد. درعين حال ما ناچاريم راه تحول از سنت به مدرنيته را به آنها نشان دهيم. راست سنتی عينا سرنوشت چپ سنتی را دارد. آنها در يک ايران مدرن نمی توانند نقش عمده ای داشته باشند. نه بخاطر اينکه نيروئی يا نيروهائی خواهان چنين نقشی نيستند. بلکه اين حرکات و گرايشات با قاعده مندی شرايط متحول نمی توانند انطباق بيابند. مگر اينکه ايران توانائی ورود به مدرنيته را نداشته باشد که اين حرف ديگری است ودر اين صورت ايران در يک دور دوزخی بين افراطيون گرفتار خواهد آمد. از استبداد سلطنتی،
انقلاب اسلامی روئيد و از شکست انقلاب اسلامی يک راست سنت گرای سلطنتی می رويد و در اين ميان واکنش های افراطی ديگرايران را به کشوری ناامن که آبستن انقلابات ديگری است تبديل می کنند. با اين ترتيب سمت دادن گرايش سياسی از نظر شکلی درمقابل سلطنت گرايان تالی فاسد دارد و جمهوری خواهی هيچ آدرس مناسبی دربرابرآن نيست. چون جمهوری خواهی شکل خالص است مثل سلطنت گرائی. از جنگ بين شکل ها ايران سودی نخواهد برد. تنها فورماليسم سياسی از آن بهره مند می گردد. مبارزه بين شکل ها در مرحله موجود به پوشيده ماندن مضمون حرکات سياسی و اجتماعی دامن می زند و از کنار انقطاب ارزش موجود می گذرد و اين حقيقت را که ورود
سلطنت گرايان تنها بخاطر اعتقاد شکلی آنها نبايد به جنبش ملی مسدود باشد را می پوشاند. شايد کسی بگويد اصلا امکان ندارد که جريان سلطنت طلب خود را در يک ظرف مشترک ملی – يعنی در يک دموکراسي- قرار دهد چرا که سنت سلطنتی يک سنت اعتقادی است که بر پيشينه ايی ديرين از استبداد اتکاء می يابد. پاسخ اين است که جنبش ملی متدلوژی ملی دارد و در پشت درهای آن هيچ نگهبانی حضور ندارد. متدلوژی جنبش ملی بر نوعی مضمون شناسی متکی است و به مبارزه صرفا شکلی بی تمايل است. حتی اگر يک شکل کهنه کاملا جلوی مدرن شدن مضمون تحول از سنت به مدرنيته را بگيرد. جنبش ملی در هر حال درهای گشوده خود را نشان می دهد اگر سلطنت گرايان يا
ديگران ازورود به آن ناتوانند، يا با آن مشکل دارند، اين ديگر مشکل جنبش ملی نيست. يک ويژگی نبردهای شکلی، تربيت کادرهای سنتی در تمام جبهه هاست و اين، حرفه گرائی سياسی را تقويت می کند و در راه ورود ايران به مدرنيته مانع ايجاد می کند. سرنوشت مدرنيته در ايران در مواجهه ای مضمون شناسانه ميان عقايد و گرايشات سياسی، دينی و اجتماعی تعيين می شود. به بيان ديگر مدرنيته دراين دوران از اين مجرا می گذرد و هر راه ديگر به سنت می انجامد. جمع بندی کوتاه: مدرنيته در تشکلی وجود دارد که در آن فرهنگ و اخلاق روتاسيون وجود داشته باشد. و اين، در صورتی است که شهامت و شجاعت اخلاقی برای انتقاد کردن و انتقاد شدن،
برای برکنار کردن و کناررفتن، بخاطر مصالح همگانی و بخاطر اهداف آزاديخواهانه بوجود آمده باشد. در صورت تکوين چنين روحياتی، اتحاد بر زمينه مناسبات بين سازمانی و به منظور تنظيم يک رابطه سازمان يافته فرافردی شکل می گيرد. امروزه بين رهبران سياسی و بسياری از کسانيکه بر کرسی رهبری نشسته نيستند از نظر آگاهی تفاوت آشکاری وجود ندارد، يا در بسياری موارد صورت مسئله نسبت به گذشته معکوس شده است، و اين، متافيزيک تشکيلاتی را به هم ريخته است. به همين دليل است که بحران اعتماد تعميق می يابد. دگرگونی مدرن در انديشه سازمانی در دوران ما نسبت به گذشته به اين صورت خود را نشان می دهد که روتاسيون از يک مسئله صرفا
اساسنامه ای به يک مسئله مرامنامه ای ارتقاء يافته است. به همين دليل است که می گويم اتحاد با بيرون برروتاسيون در درون متکی است.
اکتبر ۲۰۰۳
|