|
٭ ناگفته های پرونده قتلهای محفلی (قتل ۵ تن) در شهر کرمان بگذاريد سردار جورکش، فرمانده سابق نيروی انتظامی کرمان که در ارتباط با پرونده باند محفلی کرمان برکنار شده ناگفته ها را بگويد! قاضی اميری تبار رئيس شعبه ۹ دادگستری کرمان يا کذابی احمق است و شعور ۷۰ ميليون ايرانی را به مسخره گرفته و يا خود ابلهی است که لياقت تکيه زدن بر مقام قاضی را ندارد. من قاضی نيستم و از مسائل جنايی هيچ سر در نمی آورم. ولی مضحک بودن داستان آقای اميری تبار برايم بسيار واضح است! بياييد
قدری در داستان گفته شده توسط ايشان تامل کنيم تا به حقيقت ماجرا دست يابيم...
لينک اصلی صحبت های آقای اميری تبار از سايت حادثه و روزنامه اعتماد
به گفته قاضی دادگاه كرمان، آقای اميری تبار قاتلين قتل دوم را در اواخر شهريور ۸۱ انجام داده اند و پس از انجام قتل موبايل و موتور مقتول را برداشتند تا از آنها برای كارهايشان استفاده كنند. همچنين در قتل چهارم و پنجم قاتلين پس از کشتن محمدرضاو شهره موبايل محمدرضا را برداشته اند و از آن استفاده کرده اند.
۱ - تماسهای برقرار شده از موبايل قربانيان
نگارنده از کم و کيف ماجراهای جنايی اطلاع دقيقی ندارد، ولی در همان حد اندک شنيده که بطور معمول در صورت وقوع اينگونه موارد و بلافاصله پس از اطلاع نيروی انتظامی شماره تلفن موبايل مقتولين و يا گمشدگان مورد کنترل قرار گرفته و تمام تماسها کنترل خواهد شد و با توجه به ديجيتال بودن مراکز تلفن همراه و امکان پرينت تمامی شماره های گرفته شده با اولين تماس انجام شده توسط ربايندگان موبايل، شماره تماس و مکان فرد تلفن شده قابل رديابيست!!!
در حاليکه آقای اميری تبار فرموده اند اينکار انجام نشده و قاتلان بدون اينکه کوچکترين رديابی بشوند بيش از ۲۰۰۰ تماس از موبايلهای قربانيان داشته اند!
ايشان فرموده اند:"پس از بازجويی از فرد ششم که از دست قاتلان نجات يافته متوجه شديم چند تن از ربايندگان همراه خود موبايل داشتهاند و حدس زديم اين موبايلها متعلق به قربانيان است بنابراين بعد از استعلام از مخابرات تهران و گرفتن پرينت تماسهايی كه با شماره موبايلهای مقتولان گرفته شده بود، متوجه شديم بيش از دو هزار تماس تلفنی با اين موبايلها انجام شده كه بيشتر آنها با مركز كنترل فرماندهی ناجا و با شخصی به نام محمد حمزه
مصطفوی بوده است" آيا واقعا نحوه برخورد کاراگاهان نخبه و زيرک آگاهی در مواجهه با چنين مواردی بدين صورت است که گمان ميدارند موبايل مقتولين و يا گمشدگان دچار امداد غيبی شده است و براستی تنها با ديدن موبايل در دست قاتلان ميتوان شک کرد که اين موبايلها همان موبايل مقتولين و يا گمشدگان بوده است؟!!!! ۲ - فرار هادی مقتول بالقوه ششم
آقای اميری تبار فرموده اند: "هادی پس از آزادی از دست گروه به دادگاه احضار و او را تحت بازجويی قرار داديم و سرنخهايی درباره گروه به دست آورديم و بعد از بيرون آوردن پيشينه هادی متوجه شديم خود او به اتهام قتل برادرزنش تحت تعقيب است، به همين دليل وی را بازداشت كرديم، اما او موفق به فرار شد و در حال حاضر ماموران به دنبال اين جوان فراری هستند" هادی در مواجهه با قاتلان چه ديده و يا چه شنيده که حضورش در دادگاه مشکل
آفرين خواهد بود! آيا او پس از دستگيری توسط نيروی انتظامی به علت داشتن اطلاعات خاص راجع به آمرين قتلها، تعداد قاتلين و چگونگی قتلها سربه نيست شده و يا نيروی انتظامی بدين اندازه بی عرضه ميباشد که قاتلين (گفته شده هادی به اتهام قتل برادرزنش تحت تعقيب است) بدين راحتی از چنگ آنها فرار ميکنند؟!!!!
۳- برکناری مشکوک سردار جورکش و اظهارات ايشان در مورد داشتن ناگفته ها در مورد اين پرونده
آقای اميری تبار، قاضی دادگاه كرمان فرموده اند که بركناری سردار جوركش، فرمانده سابق نيروی انتظامی كرمان هيچ ربطی به اين پرونده نداشته است و ايشان هيچ اطلاعاتی در خصوص اين پرونده نداشت كه در اختيار مردم قرار دهد و تمامی حرفهای ايشان را تكذيب ميكنم. اين در حاليست که سردار جوركش پس از دستگيری اعضای اين باند، اعلام كرده بود ناگفتههای زيادی دارد و حاضر به مناظره با رييس كل دادگستری كرمان است. تکذيب بچه گانه حرفهای سردار
جورکش توسط قاضی اميرتبار بسيار مضحک است. در همان کشوری که در صورت وقوع جرم همسايگان مجرم نيز احضار شده و آنقدر بازجويی ميشوند که بالاخره چيزی يادشان بيايد، بدين گونه به صحبتهای فرمانده نيروی انتظامی بی توجهی ميشود و گفته ميشود که ايشان حتما چيزی برای گفتن ندارد و حرفهايش کذب محض است! جمع سه مورد فوق نشاندهنده اين است که آمرين و عاملينی پشت پرده اين قتلها موجودند که حضورشان به منفعت آقای اميری تبار و دادگاه کرمان نيست!!! کليد بخشی از اين گنجينه اطلاعات در دست سردار جوکش و کليد قفلی ديگر از آن در دست هادي، مقتول بالقوه ششم است.
٭ بر اساس داستان قتل محمدرضا و شهره (زوج متاهل) به وسيله بسيجيان پايگاه مقاومت بسيج علياصغر مولا بر اساس خبر: قتل زوج جوان و سه تن ديگر توسط گروه ۶ نفره بسيجيان پايگاه مقاومت بسيج علياصغر مولا به دليل مبارزه با فساد در کرمان!!!
لينک اصلی خبر
رضا آنروز صبح زودتر از هميشه از خواب بيدار شد. خيلی خوشحال بود. خود را خوشبخت احساس ميکرد و به داشتن نامزدی چون شهره به خود ميباليد. قبل از هر کاری با شهره تماس گرفت. او از خواب بيدار شد. رضا به او گفت که امروز ميخواهد برای اولين بار خانه مشترکشان را به شهره نشان بدهد. قرار شد بعد از شرکت به منزل شهره برود و با او و مادرش به ديدن کلبه عشقشان بروند. رضا سر از پا نميشناخت. احساس استقلال تمام وجودش را قلقلک ميداد. آنروز صبح حاضر شدنش بيش از هميشه طول
کشيد. چند بار لباس خود را پوشيد و خود را برانداز کرد و منصرف شد... در آخر هم با کمک خواهرش کت و شلوار طوسی رنگی را که شهره برايش به مناسبت روز تولدش خريده بود انتخاب کرد و به سمت در دويد. به بيرون منزل که رسيد پژو سفيد روبروی در به او يادآوری کرد که بايد عصر به دنبال شهره برود. رفت و از پدرش سوئيچ ماشين را به امانت گرفت. از توی اتاق نوار موسيقی نيما را که شهره دوست داشت رو هم برداشت و به سمت در دويد. در تمام مدت در شرکت به فکر اين بود که آيا آن خانه کوچک برای شهره جذاب خواهد بود. کوچک بودن خانه برای او اهميتی نداشت. او دوست داشت هر چه زودتر چراغ عشق کلبه جديدشان چراغان شود. بعد از اتمام ساعت
کار به گلفروشی روبروی شرکت رفت و دو شاخه گل روز و يک شاخه گل مريم برداشت و از گلفروش خواست آنرا با تور صورتی و روبان قرمز بپيچد. گلفروش بيرون مغازه را آبپاشی کرده بود و چند صفحه بزرگ روزنامه کيهان را جلوی در پهن کرده بود که مردم پای خود را با آن تميز کنند. زمانيکه گلفروش مشغول پيچيدن گل بود چشمش به تيتر سمت چپ روزنامه کيهان افتاد که در آن از قول مصباح يزدی نوشته بود که امر به معروف و نهی از منکر از نماز واجبتر است. گلفروش او را صدا زد: "آقا بفرماييد، عروس پسند شده، مبارکه انشاا..". راست ميگفت. دسته گل خيلی زيبا شده بود. رضا گل را کرفت و پس از تشکر و پرداخت ۱۲۰۰ تومان پول شتابان به منزل شهره
رفت. شهره از پنجره ماشين بابای رضا را که از سر کوچه پيچيد شناخت و به سمت در دويد. او خوشگلتر از هميشه شده بود. مانتوی جديد شيري، روسری زيبا با گلهای صورتی و کفشهای پاشنه بلند سفيد با دو رگه مشکي. آرايش متينی هم به صورت داشت. يک قرآن کوچک هم در دستش بود. شهره گفت که مامان گفته دفعه اول خودتون بريد، بعدا من و بابا هم ميايم و گفت که يه آينه کوچک و قرآن تو دستش هم رو آورده که تو خونه کوچکشون بگذارند. رضا لبخندی زد و به سمت منزل نو براه افتاد. سر خيابان سوم ايست بازرسی بود. پسر بچه ای که سعی کرده بود با دو سال جمع کردن موهای صورتش و قهر کردن با تيغ و آينه بگه که بزرگ شده و ريش در آورده با علامت
بهشون گفت بايستند. رضا ترمز کرد. دو جوان ديگر هم جلو آمدند. "خانم صورتتو پاک کن" صورت شهره از خجالت سرخ شد. رضا: "مشکلی پيش اومده؟" "حرف نزن، کارت شناسايي، کارت ماشين، گواهينامه" رضا کارت ماشين و گواهينامه را داد. پسرک نگاهی به اسم روی کارت انداخت و چشمانش برق وحشيانه ای زد. "برو سيد رو صدا کن، خودشه" شخص ديگری که به نظر مسنتر مينمود نزديک شد. "خانم چه نسبتی با شما دارند؟" رضا: "نامزدمه" "نامزدته! يه نامزدی برات بسازم تا ديگه دروغ نگي، خانم شما بشين عقب" رضا: "آقا مشکليه زنگ بزنيد منزل، اين موبايل من، زنگ بزنيد بپرسيد" "بده به من اين ماسماسکو! ميريم پاسگاه
معلوم ميشه!" رضا: "آقا به خدا نامزدمه، سه ماهه عقد کرديم. يه ماه ديگه عروسيمونه" "حرف نزن، معلوم ميشه! (خطاب به شهره همراه با باز کردن در) بروبشين عقب. (خطاب به بقيه) بچه ها بياين" سيد جلو کنار رضا نشست و پسرک اولی عقب ماشين کنار شهره سوار شد. چهار نفر ديگر هم رو دو موتور هوندا پريدند و موتور را روشن کردند. "راه بيفت بريم پاسگاه" رضا به ناچار راه افتاد. گمان ميکرد پس از رسيدن به پاسگاه و تماس با منزل همه چيز تمام ميشود. شهره از عصبانيت در عقب ماشين اشک ميريخت. مسيری که سردسته بسيج به رضا نشان ميداد مسير پاسگاه نبود. ولی رضا هيچ گمان نميکرد که اين بسيجيان مجری نظم عمومی قصد
اعدام بدون محاکمه آنها را داشته باشند. شهره شک کرده بود ولی جرات اعتراض نداشت. يکدفعه رضا متوجه اسلحه در دست حمزه شد. حمزه اسلحه را کنار کمر او گذاشت! "تندتر برو بچه قرتي" شهره جيغ زد. پسرک بسيجی سر شهره را به پايين برد و با تمام قدرتش با مشت به کمر شهره زد. رضا در حاليکه از تو آينه به دو موتور هوندا که از دو طرف تعقيبشون ميکردند نگاه ميکرد، با التماس گفت: "به جون مادرم نامزدمه! تورو خدا" "خفه شو بپيچ تو باغ" رضا بناچار درون باغ پيچيد. شهره در حاليکه سعی ميکرد بلند گريه نکنه اشک ميريخت. "همينجا وايسا و برو پايين، (خطاب به پسرک بسيجي) اون آشغال رو هم بکش بيرون" رضا فکر
ميکرد کتک مفصلی در انتظارشونه! نظير اين اتفاق برای يکی از بچه های محلشون و دوست دخترش افتاده بود! از ماشين پياده شد. پسرک شهره را هم از ماشين بيرون کشيد. موتوری ها هم موتور رو پاک کردند و پياده شدند! زبان شهره از ترس بند آمده بود و به سختی به روی پای خود می ايستاد..... موتوری ها هم نگاه عجيبی به او ميکردند که او را سخت مشمئز ميکرد. سيد: "بسم اله الرحمن الرحيم! بنا به گزارش رسيده شما به علت داشتن رابطه نامشروع و زنا ام الفساد جامعه اسلامی هستيد و ما به حکم خدا و قرآن وظيفه داريم دستورات اسلام رو اجرا کنيم." شهره گريه کنان داد زد: "خداااااااااااااااااا.... بس کنيد! شوهرمه" رضا گفت:
"تو رو قرآن يه زنگ بزنيد خونه مادرش، موبايل منم که دستتونه" سيد: "خفه شو، بچه ها عمليات... لا اله ال اله. خدايا قبول کن" هر ۶ نفر لا اله ال اله گفتند و به رضا و شهره حمله ور شدند. اولين مشت به صورت شهره خورد. پاهای رضا با ديدن اون صحنه سست شد و سيد و سه تا از بچه ها با لگد به جان او افتادند. دو نفر ديگه هم شهره رو به باد کتک گرفته بودند. خون از بينی شهره براه افتاد و گلهای صورتی روسری اش را سرخ کرد. دو بسيجی دستان او را گرفتند و به سمت چاله ای پر از گل و آب کشاندند. چشمان شهره رضا را ميجست. رضا زير مشت و لگد داد ميزد تورو خدا شهره رو نزنيد... شهره شهره... دو بسيجی صورت شهره را درون
لجنهای درون چاله فرو کردند و پا را بر گردنش گذاشتند. شهره خانه کوچکشان را تجسم ميکرد و جان ميداد. فهميد که ديگر همه چيز تمام است. دوست داشت در اين لحظات آخر ميتوانست قرآنی را که برای گذاشتن در منزل تازه برداشته بود از درون ماشين برداشته و به آغوش بگيرد. دو جوان بسيجی يا حسين يا حسين ميگفتند و با خوشحالی نظاره گر جان دادن شهره بودند. رضا در حاليکه غرق خون بود و هنوز کتک ميخورد با تعجب به شهره نگاه ميکرد. چشمان خود را ميفشرد تا از خواب بيدار شود. باور نميکرد خدايی باشد و زجر اين دو جوان عاشق را ببيند و فقط نگاه کند. بی اختيار جمله ای بر ذهنش گذشت: "عجب صبری خدا دارد". در همان لحظه شهره تکان
شديدی خورد و رضا نور عظيمی را در بالای سر او ديد. دو جوان بسيجی پس از اطمينان از مرگ شهره فرياد مستانه ديگری کشيدند و يا حسين ديگری گفتند و به سمت رضا دويدند. دو لگد به پهلوی رضا کوبيدند و دستان رضا را گرفتند و به همراه چهار نفر ديگر او را به سمت شهره و چاله آب کشيدند. رضا به شهره نگاه ميکرد و خوشحال بود که به او نزديک ميشود. وقتی بدن رضا به کنار چاله و جسد شهره رسيد شش بسيجی پايگاه مقاومت بسيج علياصغر مولای شهر کرمان لگدهای ديگری به صورت او زدند و سر او را با لگد به درون لجنها فرو دادند. دست رضا دستهای شهره را جستجو ميکرد. صدای يا حسين بسيحيان از زير لجنها هم شنيده ميشد. رضا در حاليکه
لجنها به درون ششهای او نفوذ ميکردند دستان شهره را يافت. دستان شهره هنوز گرم بودند. دوست داشت که ميتوانست برای اولين بار شهره را بغل کند و از اينکه نتوانسته در مقابل اين وحشيان از او حمايت کند از او دلجويی نمايد. ولی پوتين سربازی سيد و دوبسيجی ديگر بر کمرش سنگينی ميکرد. احساس کرد که بازوانش هم شکسته و توانی ندارد. دستان شهره را سخت فشرد و در حاليکه داشت به اتاقشان در هتل آزادی مشهد می انديشيد تکان سختی خورد. به شهره قول داده بود بعد از عروسی او را به ديدار امام رضا ببرد. سيد يا حسين ديگری گفت و لگد ديگری به کمر رضا زد. رضا تکان ديگری خورد و دستان شهره در دستانش سست شد. اين داستان بر اساس
ماجرای واقعی قتل دو جوان بيگناه در کرمان است. دو فقره از سری ديگری از قتلهای زنجيره ای که تا کنون مشخص شده شامل سه فقره قتل ديگر هم هست. زنده به گور کردن مصيب افشاري خفه کردن محسن کمالي سنگسار جميله اميراسماعيلي آري، باز هم تعصب کورکورانه... باز هم توحش ...باز هم تجاوز به جان مردم به نام اسلام و با اذن مراجع تقليدی که از دين به چيزی به جز دخول و لواط و بول و حيض و جنابت و غسل نمی انديشند!!! در جاييکه سعيد عسگر و دوستان او وجدان عمومی را به مسخره ميگيرند و با پوزخندی اعلام ميدارند که زحمت شليک گلوله به سعيد حجاريان و زمينگير کردن او را کشيده اند، برای تنبيه مرد تعميرکار ويدئو
به او حمله کرده اند و مريم متقی را به بهانه پاک کردن جامعه به قتل رساندند و با وجود همه اين اعترافات بعد از چند سال آزادانه ميگردند، قد علم کردن دوباره مدافعين دروغين ناموس اجتماعی امری طبيعيست. در جاييکه حسين شريعتمداری سعيد حنايی را که مرتکب تجاوز و قتل چندين زن بيگناه شده بود را تحسين ميکند و مسئولين دادگستری با او عکس يادگاری ميگيرند بايد باز منتظر حادثه های اينچنينی بود... اول تهران سعيد عسگر و گروه بسيج شهر ري! دوم مشهد و سعيد حنايي سوم کرمان و محمد حمزه و بسيجيان پايگاه مقاومت بسيج علياصغر مولا... و چهارم و پنجم و ششم و .... اين جنايات به همين چند فقره محدود نميشود...
بزودی جامعه شاهد بدار آويختن محمد حمزه و يا فردی از دارو دسته او خواهد بود... نويسنده اين مطلب با اعدام او مخالف نيست... اعدام حق او و تمام کسانيست که به حرفهای وعاظ دروغين اسلام باور دارند... اما! اما براستی با تئوری پردازان خشونت چه ميکنيد... با مصباح يزدی چه ميکنيد؟ با حسين شريعتمداری چه ميکنيد؟؟؟ با جنتی چه ميکنيد؟ ميگذاريد تا کلام وحشيانه آنها مشوق دسته ديگری از ابلهان باشد... بياييد و مصيبتهای ايران را از ريشه درمان کنيد!!! خون رضا و شهره بر گردن شماست نه حمزه و سعيد حنايی و سعيد عسگر! کمی به خود بياييد... اگر به روز قيامت اعتقاد نداريد حداقل ايمان بياوريد که شما هم
انسانيد و اگر انسان نيستيد شما را به شرف حيوانيتان قسم ميدهم از دخالت در جامعه بشری باز ايستيد!!!
|